| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
5
|
56
|
89/7/4 (15:21)
|
|
||
|
|
10
|
39
|
88/12/16 (19:39)
|
|
||
|
|
20
|
109
|
88/12/3 (23:10)
|
|
||
|
|
8
|
66
|
88/11/26 (23:09)
|
|
||
|
|
17
|
78
|
88/11/18 (03:47)
|
|
||
|
|
7
|
43
|
88/11/14 (07:54)
|
|
||
|
|
8
|
78
|
88/11/12 (08:43)
|
|
||
|
|
7
|
41
|
88/11/12 (08:14)
|
|
||
|
|
10
|
68
|
88/11/11 (15:47)
|
|
||
|
|
4
|
64
|
88/11/6 (11:11)
|
|
||
|
|
2
|
35
|
88/10/22 (02:50)
|
|
||
|
|
3
|
334
|
88/10/22 (02:32)
|
|
||
|
|
1
|
9
|
88/10/21 (05:28)
|
|
||
|
|
3
|
57
|
85/8/25 (02:17)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
85/6/26 (05:00)
|
|
||
|
|
0
|
16
|
85/5/3 (18:17)
|
|
||
|
|
0
|
23
|
85/4/21 (03:06)
|
|
پرنده های مهاجر زاد گاه من ...از وقت کوچشان گذشته است...
شاید آنها هم مثل من پابند این هوای مه الود و درد الودند
نمی دانند که اگر باد بوزد آنطرف تر آسمانی آبی منتظرشان خواهد بود
و من از پل پرواز عروج خواهم کرد و اینجا پایان درد است و اغاز رویش
شاید
صورت نبست در دل ما كینه كسی...
اینه هرچه دید فراموش می كند....
هرگاه فكر كردی گناه كسی انقدر بزرگ است كه نمی توانی ان راببخشی بدان كه ان از كوچكی روح توست نه از بزرگی گناه او.
یكی از سربازان ناپلئون مرتكب جنایتی شد،درنتیجه اورا به مرگ محكوم كردند.روزاعدام فرارسید.مادر سرباز التماس میكردكه از گناه فرزندش چشم پوشی كنند.
خانم!عمل پسر شماسزاواربخشش نیست.
-می دانم اگر سزاوارترحم بودكه دیگر به بخشش احتیاج نداشت.بخشش یعنی اینكه ادم بتواندفراتر از انتقام یاعدالت برود.
وقتی ناپلئون این جملات راشنید،دستور دادحكم اعدام را به تبعیدتبدیل كنند.
امشب دلم را می برد............... حال و هوای تو
من باز عاشق می شوم ...........به ماجرای تو
چشمان تو یك حادثه است .......... لبخند تو یك اتفاق
..................
گفتی كه می خواهم تو را ..............
دیدم نگاهت آشناست.............. ای من فدای تو



غزل ...
نگاه ...
سکوت ... آفتاب ...
پنجره ... تو ...
نه! نثرنیست، نه! ..........درهم شکسته شاعرتو
ز آفتاب غزل بارها بخار شده
و باز گریه نموده فقط به خاطر تو
کسی نیامده هرگز برای بدرقه اش
و آب ریخته پشت خودش مسافر تو!
نگاه کن که چه بی ریشه راه افتاده
خلاف حرکت طوفان، گل مهاجر تو
اگر چه نیمه پنهان ماه تاریک است
همیشه وسوسه انگیز بوده ظاهر تو
شهاب سوخته دل به هر دری زده است
مگرعبور کند روزی از مجاور تو
زندگی جاری بود........و در پی آن عرش در عدم و نسیتی.......اشک روان بود و در امتدادش عدم همراه قاصدک.........ناتانائیل نفس می کشید و آنیما جان می سپارد........خوب گوش کردم داشت فکر می کرد........لب پرتگاه عدم بود.......ولی باز هم زیبا فکر می کرد...نزدیک تر رفتم بهتر شنیدم داشت نت های شکسته را دوباره میساخت............و دوباره.....دو-فا-سل....نه.....ر-سل-فا........نه.........باد میوزید و قلبش را دستخوش پرواز از پرتگاه می کرد..........
چشمانم بی قرار بود........ولی آرام تر رفتم........زیر لب ترانه ی نت های شکسته را آواز می خواند.............و ته قلب من رخت می شستند........چقدر دوستش داشتم هنگامی که آواز می خواند!!!!!.....نخستین شب بود و دیگر هیچ شبی در امتداد صبح بی قرار نبود............آنیمای من از لب پرتگاه عدم سقوط کرد.............و دیگر هیچگاه صبح نیامد...............و...................
نخستین شب چشم انتظار صبح برای همیشه جان سپرد....................
فراموشی
کار من نیست...
سلسله ی ذهنم نه پادشاهی داشت..
نه سلطنتی....که مرزهایش امپراطوری نگاهت گردد....
سکوت / هم رزم من بود.....و تنهایی که تاج خوش خیالی را
بر سرم نشاند.....
از پی سایه های بی شناسنامه می دوید ؛رهرویی می جست
یا شبگردی که....
بوی تو را فانوس راه کرده باشد...
و من که جستجوی باران را دوست می داشتم...
آخ، چرا چشمانت را اشك بار می خواستم؟

شبی تنها
میان موجی از احساس
نوشتم قصه ای زیبا
ز شبهای غم و باران
نوشتم خاطراتم را
به روی لوحی از احساس
به یاد روز بارانی
به یاد لحظه ی آخر
به یاد آن نگاه گرم و شیرینت
شبی تا صبح لرزیدم
قدمهایت به یادم هست
و اما در کنار تو
قدمهایم که گویی در سرای نور
زمین را لمس میکردند
و من دور از تمام این جدایی ها
برایت گریه میکردم
کجایی بهترین من ؟
کجایی ای پر پرواز ؟
کجایی تو ؟ کجا ماندی ؟
چرا دوری ؟ چرا دوری و تنهایی ؟
بیا پایان غمهایم
بیا در اوج با من باش
مبادا بشکنی پیمان
مبادا از دلم دوری کنی یکدم
تو میدانی برای قصه های ما
نباشد خط پایانی
تو بشنو از دل تنگم
که تا هستم در ای دنیا
به یادت مینویسم خاطراتم را .
