| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
5
|
56
|
89/7/4 (15:21)
|
|
||
|
|
10
|
39
|
88/12/16 (19:39)
|
|
||
|
|
20
|
109
|
88/12/3 (23:10)
|
|
||
|
|
8
|
66
|
88/11/26 (23:09)
|
|
||
|
|
17
|
78
|
88/11/18 (03:47)
|
|
||
|
|
7
|
43
|
88/11/14 (07:54)
|
|
||
|
|
8
|
78
|
88/11/12 (08:43)
|
|
||
|
|
7
|
41
|
88/11/12 (08:14)
|
|
||
|
|
10
|
68
|
88/11/11 (15:47)
|
|
||
|
|
4
|
64
|
88/11/6 (11:11)
|
|
||
|
|
2
|
35
|
88/10/22 (02:50)
|
|
||
|
|
3
|
334
|
88/10/22 (02:32)
|
|
||
|
|
1
|
9
|
88/10/21 (05:28)
|
|
||
|
|
3
|
57
|
85/8/25 (02:17)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
85/6/26 (05:00)
|
|
||
|
|
0
|
16
|
85/5/3 (18:17)
|
|
||
|
|
0
|
23
|
85/4/21 (03:06)
|
|
این داستان را لطفا بخوانید و برداشت خودتان را بیان کنید
بالهایت را کجا جا گذاشتی؟
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.
پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و انسانها را شتباه می گیرم.
انسان خندید و به نظرش این بزرگتری اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستی پرا پر زدن را کنار گذاشتی؟
انسان منظور پرنده رو نفهمید، اما بازهم خندید.
پرنده گفت: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است.
انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمیدانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: غیر تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود.
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت . گفت: یادت می آید تو را با دوبال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی.
راستی عزیزم، بالهایت را کجا گذاشتی؟
انسان دست بر شانه هایش گداشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!
قسمتی از شعر جا افتاد:
در این ویرانه سامانی...که کس کس را نمیداند ...دلم از درد میمرد ...تنم از غصه مینالد
مرا در کنج رویایم دگر تاب و توانی نیست...دلم پرواز میخواهد... که رنگ تازه ای دارد
تو هم این قلب ویران را به کنج غصه ها منشان...که مرغ سینه ما را سرای دیگری باید
مرا در آبی روحم هزاران بال پرواز است
بیا بگذار مرغ دل پر پرواز بگشاید 1381/2000 اردیبهشت ماه
سروده ای از :فرزانه شیدا(ف.شیدا)
سلام خواندن این داستان چشم مرا به نم اشک کشید چرا که بیگانه نیست
این قصه با دل هر انسانی همه ما انسانها فرشته گانی
از سوی خدا بوده ایم که به زمین فرستاده شدیم برخی اهریمن بودن را پذیرفتند برخی بدنبال
نور روشن حق بدنبال خدای خویش آسمان را جستجو کردند
بی آنکه بدانند خوی درونی آنان است که آسمان را
جستجو میکند در یافتن بالهای مظلومیت وبی گناهی خویش
آرزویم این است بیابم بالهای پرواز را
(ف.شیدا)*
در این ویرانه سامانی
که کس کس را نمیداند
دلم از درد میمیرد
تنم از غصه می نالد
تو هم این قلب ویران را
به کنج غصه ها منشان
که مرغ سینه ما را
سرای دیگری باید
مرا در آبی روحم
هزاران بال پرواز است
بیا بگذار مرغ دل پر پرواز بگشاید
سروده فرزانه شیدا
1382