| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
5
|
56
|
89/7/4 (15:21)
|
|
||
|
|
10
|
39
|
88/12/16 (19:39)
|
|
||
|
|
20
|
109
|
88/12/3 (23:10)
|
|
||
|
|
8
|
66
|
88/11/26 (23:09)
|
|
||
|
|
17
|
78
|
88/11/18 (03:47)
|
|
||
|
|
7
|
43
|
88/11/14 (07:54)
|
|
||
|
|
8
|
78
|
88/11/12 (08:43)
|
|
||
|
|
7
|
41
|
88/11/12 (08:14)
|
|
||
|
|
10
|
68
|
88/11/11 (15:47)
|
|
||
|
|
4
|
64
|
88/11/6 (11:11)
|
|
||
|
|
2
|
35
|
88/10/22 (02:50)
|
|
||
|
|
3
|
334
|
88/10/22 (02:32)
|
|
||
|
|
1
|
9
|
88/10/21 (05:28)
|
|
||
|
|
3
|
57
|
85/8/25 (02:17)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
85/6/26 (05:00)
|
|
||
|
|
0
|
16
|
85/5/3 (18:17)
|
|
||
|
|
0
|
23
|
85/4/21 (03:06)
|
|
سلام دوستان
درد دلهاتون رو اینجا بنویسید
هرچی دوست دارید اینجا بنویسید شاید اون کسی که دوست دارید این نوشته ها رو ببینه تو این کلوب ببینه
وگاهی هم من یک زنم ناتوان و ضعیف .در غــــُل و زنجیر هوای درون ... زلیخاوار بر ضریح قدرت یوسفان زمانم زنانگی ام دستخوش نیازها و نازها میشود ...آنقدر شکننده که به حیله ها متوسل میشوم که ترا(( این مرد مستبد و گستاخ و قدرت طلب را ))به زانوی در آورم که در کنار پیکر هوس انگیزت به کام دل برآیم ... زیرا من یک زنم ..ولی در پایان با آنکه نام من به بدنامی در دهان های نا اهلان بر سر زبان ها جاری میشود ..در وفایم آنگونه ام که عشق من در من تولدی دیگر می آفریند و نامم به زیبایی ثبت در جریده عاشقانت میشود ... وزلیخای عشقم برقدرتت غالب میشود و تو مغلوب احساس من ... زیرا من یک زنم ..
منم مجنون آن لیلــــــــــــــــــی که صد لیلیست مجنونش .. 

انگاه که نیلوفر های برکه وفا پرپر شدن
وگلبرگهای عهد تو خشکیدن
یاسهای وحشی لبخند تلخی زدند
و تو مرا از یاد بردی
انگاه که ابرها
اشکهایشان را نثار ادمیان کردند
تا بذر محبت جوانه بزند
زیر چتر سیاه خود نهان شدی و مرا از یاد بردی
دیگر به فلک شکایتی نخواهم کرد
بر لب همان برکه طلایی
که روزی نیلوفرهای عشق در ان می روییدن
خواهم رفت و خواهم گفت
من نیز تو را از یاد خواهم برد
*********************
تو
به اندازه ی ماه
نه
به اندازه ی صبح
یا به اندازه ی یك عشق
حقیقت داری.



دنیا به بطالت آبستن شده است.
بیایید به آواز کسی که در بیابان بیراه میخواند گوش دهید. آواز کسی که آه میکشد و دستهای خود را دراز کرده میگوید وای بر من زیرا که جان من به سبب جراحاتم در من بی هوش شده است.

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سر گرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم ز كم و بیش
چون آینه،خود كرده ی حیرانی خویشم
لب باز نكردم به خروشی و فغا نی
من محرم راز دل طوفانی خویشم
از شوق شكر خند لبش جان سپردم
شرمنده ی جانان ز گرانجانی خویشم
بشكسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
یك چند پیشمان شدم از رندی و مستی
عمری ست پشیمان ز پشیمانی خویشم


ساکتم ........اما میان این سکوت
هستی , و عمر خودم را باختم
چند روزی است که در این غربتم
خانه ی عشق خدا را ساختم
با که گویم که دلم در این دیار
خاطراتی تازه را سر می دهد
هر که باشد با تمام تازگی
صبر را در خانه ام پر می دهد
می روم با هر که عشقم را شناخت
سهم با هم بودنم از عشق چیست؟
در میان قاصدان خانه ام
جاودان تر از خدا در عشق کیست؟
کیستی که من اینگونه به اعتماد
نام خود را
با تو می گویم
نان شادی ام را با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم و
بر زانوی تو اینچنین به خواب می روم
کیستی که من این گونه به جد
در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم!


روزها می آیند ....
لحظه ها می گذرند
و من ِمنتظر ِ چشم به راه
غرق در این فکرم ........ :
که کدامین هنگام
لحظه دیدار است ؟؟!! .............
هرگاه در سرازیری تند کو چه
به لبو فروش سر گذر می رسم
با خاطره ایی شور انگیز به لبوی داغ
که در حال چشمک زدن به من هستند
نگاه می کنم
...... اما می گذرم !
نمی دانم چرا مدتی است هوس لبوی داغ خوردن ندارم !
.....................
وقتی در کوچه برف بر زمین می نشیند
رد پای تو را روی برف
می بینم
بوی عطرت
همان عطر همیشگی
عطر صداقت
از نفس های دخترکان معصومی که از کنارم می گذرند
و روی برف سر سره بازی می کنند
و
نفس پاکشان بر مشام می رسد ،
مست مست می شوم
انگار که بوی تو در محله مان پیچیده ،
همین مرا بس است
با احساس بوی تو زندگی کردن هم عالمی دارد
...........
دلا دیوانه شو !
دیوانگی هم عالمی دارد .
من شنیدم.....صدای بی انتهای نگاه بی کلامت را ....هنگام بارش باران.....ای کاش تو هم میشنیدی صدای ماندگار نگاه بی گناهم را که جور بی کسی ها را به دوش می کشید برای بهانه ی نگاه های بی انتهای تو..............
سی-می-می درست مثل سمفونی زیبای باران از آن هم زیباتر..............صدای بی انتهای نگاهت از بارانی ترین گیتار هم خواستنی تر است.........می دانم نت ها ی زیباترین گیتار بارانی صدایش را از چشم های بی انتهایت قرض گرفته و من دلدادگی ام را از قطره های زیبای بارون............
بیا قصه ی صدای نگاهمان را خاطره ای کنیم در گوشه ی زندگی بارانی..........بگذار خاطره ای باشیم ماندگار ........نگذار قصه ی صدای نگاه بی انتهایت حسرتی محزون شود...............
بگذار بگویند همیشه حق با بهار بارانی بود.............و نگاه تو جاودانه ترین خاطره ی ماندگار...................
اندوه دل نگفتم حتی یک از هزاران ...........
علی به روزگاران مهری نشسته بر دل ..........
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران .............
خاطرات ، اونم خاطراتی که با جان و دل آمیخته شده باشه و با گوشت و پوست و استخوان ممزوج بشه ، جزئی از وجوده آدمی است ، زشت و زیباش فرقی نداره ، فقط تفاوتشون در اینه که با خاطرات زیبا و دلنواز ، لحظه به لحظه زندگی می کنیم و حیات دوباره می یابیم .
نیمه شبه و بیدارم. مثل گذشته های نه چندان دور. دکتر میگه این همه فشار واست خوب نیست. و من هیچ وقت نفهمیدم که این همه فشار واسه چیم خوب نیست؟ نصفه شبه و بیدارم. عطش نوشتن دارم. نوشته های سابقم رو زیر و رو میکنم..... گاهی وقتی میخونمشون تعجب میکنم که من نوشتمشون. میخوام بنویسم ولی قلمم حرکت نمیکنه. یکی از نوشته ها رو انتخاب میکنم که بیشتر به حال و روزم میخوره. تغییرش میدم. مناسب حالم. میدونم باز هم میخونیش و باز هم نمیفهمی که چی گفتم... ولی بهت قول میدم یک روز خودم بهت بگم. قول میدم!
-----------------------------------------
نیمه شبه . بدون هیچ خبری از تو . به جز چندین پیغام کوتاه که داره میگه دلت گرفته و غمگینی . و صحبت از اون بغضی که ... ( نمیخوام مثل تو جمله ای رو نیمه کاره بذارم ) آره . همون بغضی که من هم دارم . و سالهاست دارم باهاش زندگی میکنم . نه غمگین نیستم . دارم باهاش " زندگی " میکنم . چیزی که بدون اون زندگی نمیشه کرد . حتی نگرانت هم نشدم . چرا باید بشم ؟ برای داشتن چیزی که خیلیها از داشتنش محرومند نباید غصه خورد . تو داریش . پس بهت تبریک میگم . وقتی داریش خیلی خوبه . میشه برای بهونه های کوچکی اشک ریخت . بدون خجالت از احمقی که با قیافه ای حق به جانب میگه : داری گریه میکنی ؟!! با همون لحنی که ممکنه بپرسه داری دروغ میگی ؟ یا جنایت میکنی ؟ یا دزدی میکنی ؟!
نیمه شبه . بدون هیچ خبری از تو . بیحوصله ام . و میدونم که فردا از خستگی میمیرم . .... شاید بخوابم . چقدر جالبه ایستاده بخوابم ! کاری رو که همین حالا نشسته هم نمیتونم بکنم . چقدر به خواب احتیاج دارم ... . تا بحال ندیدمت . حتی عکست رو هم ندیدم . اما میتونم تصور کنم چطور خوابیدی . میدونی که میتونم اینکار رو بکنم . یک بار تصورم رو برات خوندم . تو هم باور کردی . میتونم تو رو مثل خودت مجسم کنم . دیگر چه اهمیتی دارد که اینجا باشی یا نه ؟ وقتی که تجسمت مثل خود واقعیته . عریان و بی پرده . با بغضی در گلو . مثل بغض سالهای دور .
نیمه شبه . بدون هیچ خبری از تو . خسته ام . ......میدونی که چرا خسته ام . و حتی از لبخند زدن هم خسته ام . و حتی از بغض نکردن هم خسته ام . بهونه هام کمرنگ شدن . حتی نمیتونم برای پوشیده شدن یه ستاره پشت ابر گریه کنم . و این روزها اونقدر خسته ام که احساس میکنم هیچوقت نگریستم .
نیمه شبه . بدون هیچ خبری از تو . و وقتی که هیچ خبری از تو ندارم ناخودآگاه بیخواب میشم . و احساس میکنم که باید خبری از تو بگیرم . خبری از تو نیست . پس خودم بی تو ، از تو حرف میزنم . و احساس میکنم الان اینجایی . و اینهایی رو که میگم میشنوی . انگار اینجایی و با این کار خودم رو تبرئه میکنم از نبودنم وقتی که بغض کرده بودی و بدون بهونه برای رفتن کسی گریستی که شاید هم من بودم و شاید هم نه . احساس کسی رو دارم که بعد از سالها انتظار فقط به خاطر گم کردن ساعت مچی اش قطاری رو از دست داده . یا شاید لبخندی رو . یا حتی نگاهی رو . و میدانی که برای هیچکس اینکار رو نمیکنم . پس برای من هیچکس نیستی .
نیمه شبه . بدون هیچ خبری از تو . اینجا نشستم و چشمهام از خستگی میسوزه . و حتی نمیتونم به مونیتور نگاه کنم تا ببینم چیزهایی که مینویسم چطور نوشته میشن . حتی قدرت فکر کردن هم ندارم . پس جمله های به هم ریخته م رو به اشتیاق ِ از تو نوشتنم ببخش و فراموش کن اگر کلمه ای رو اشتباه کردم . یا اگر حرفی رو به ناخودآگاه فکرم سپردم و بی معنی شد . وقتی کاری میکنی که مجبورم بیدار بشینم و به بغضی فکر کنم که حتی در خواب هم لبهات رو میبوسه و چشمهات رو به گریه میندازه ، پس دیگرنباید اینجا دنبال معنی بگردی .
چرا که نیمه شبه . و خبری از تو ندارم . و خسته ام 

بلد راه برایم می گفت :
همگان مردم آن ابادی
منتظر مهمانند
چشمشان مانده براه
به امید دیدار
به امید یک یار
نفسی شاد و جوان می طلبد
تا به انجا برسی
وقت تنگ است
چنان تنگ که از ترس باید بدویم
و نترسیم از دد
و نترسیم از خار
و نترسیم از مار
دوست دارم که به آنجا برسم
دلم از فاصله ها تنگ شده
کوچه پر فتنه و صد رنگ شده
عرصه بر اهل صفا تنگ شده
شاید این باران که میبارد
همان احساس مرطوب دل دریاست
شاید این باران برای ما
نشان از سبزی فرداست
نمیدانم خدا داناست
و شاید قطره های آن
نشان از ماندگاری غم و سرماست.......