userinfo close

  ,

صدای باران


songrain

تاسیس: 16 تیر 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: شهرام ک ن - معاونان
راستگو باشید تا به شما اعتماد داشته باشند «حضرت علی (ع)»
 

لیست بحث ها

عنوان بحث

مهدی بیخیال , andertaker
مهدی بیخیال - 15:09 1388/06/4

روغن کاری

خب دوستای گلم فکر کنم این کلوب نیاز به یه خورده همکاری داره تا راه بیفته به قول خودمون روغن کاری

خب کی حاضره روغن کاری کنه؟

هر کی حاضره بره و عضو جمع کنه

تا بتونیم این کلوب رو سر و سامان بدیم

با تشکر

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
کمند سرابی , saraab2
کمند سرابی - 08:14 1388/11/12
7

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

16.gif 

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

 

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.
آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

 

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟
چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

 

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد

16.gif16.gif16.gif16.gif

 

کمند سرابی , saraab2
کمند سرابی - 05:05 1388/11/9
6

دوستی... در گرو خاطره های تمدید شده ی ایثار است!

 

صبر کنید...... آیین عشق سراسر بخشندگی است!

 

بایستید...... ایمان مطلق ، حضور روشن تمامی فصل های خداست!

 

می دانم ! انتخاب با شماست!

 

ترجیحا خاطره ها را پس نزنید!

 

دلتان چون گنبد طلایی قدیسان است!

 

تصمیم بگیرید!

 

حضور خدا را بسنجید!

 

دریابید که تنها شما نیستید که عظمت هستی را می دانید!

 

ما نیز دست بر قانون مهربان طبیعت می نهیم تا در جشن های شکوفایی عشق های ابدی سهیم باشیم!

 

خدا فریادرس است!.... تصمیم با شماست.... انتخاب با شماست.... راهتان باز است!

 

ای تنها سفر کردگان!

 

اسماء خدا زنجیره ای است بر گردنتان ، که مبادا در سخت ترین روزگاران او را نخوانید!

 

پس بیایید ای طلایه داران عصمت جاوید!

 

بر دلتان مهر محبت خدا را زنید تا خداوند نیز سفره ی دلتان را پربار تر نماید

کمند سرابی , saraab2
کمند سرابی - 15:59 1388/11/8
5

 


در گذر از هر گذری
خبر نبود از خبری
نه زنده بود زندگی
نه مرگ را بود اثری
نه ارزش گلایه ای
نه فرصتی به چاره ای
چه میتوان دوا نمود به قلب پاره پاره ای
نه در گذرگاه ، کسی
نه جنبش خار و خسی
نه پر زدن در قفسی
نه منتظر همنفسی
گفتم از چه میترسی
آخرش یه راهی هست
آخرش مگه رنگی ، بدتر از سیاهی هست ؟
بدتر از سیاهی هست ؟

 

 


 

کمند سرابی , saraab2
کمند سرابی - 11:07 1388/11/6
4

 

 

 

مثل اون روزایی که گل آفتابگردون دنبال خورشید می گشت تو آسمون تا رنگش را از پرتو طلایی اش قرض بگیره و خورشید اونقده مهربون بود که رنگش را با یه بغل مهربونی بهش هدیه داده بود... قرض را گذاشته بود به حساب سادگی آفتابگردون......مثل همون روز دلتنگتم......

مثل همون روزایی که برامون پر از بهونه است و تنهایی و قلبمون آشیونه ی قشنگ چکاوک ها بی قرارتم ........اما می دونم فاصله ی من و تو اندازه ی دو تا (( سکوته)) و یه عالم ((تنهایی)).....مثل چشم های قشنگ و همیشه تبدار تو و مثل چشم های همیشه غمگین من.......می دونی حتی دلتنگی هایم هم قرض دادم به شب بوهای اردیبهشتی........بذار هر کاری کنن تا تو نیایی مگه از نگاه احساس من و تو کم می شه؟؟؟ مهم اینه که اگر هر هوایی باشه دم و بازدم من و تویی وبس و منم مثل یه غم تو چشاتم.......به نظرت همین کافی نیست؟؟؟؟.......

کمند سرابی , saraab2
کمند سرابی - 00:06 1388/11/3
3
    lemon1.jpg
 

اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان

نسبت به یکدیگر نامحدود می شود

کمند سرابی , saraab2
کمند سرابی - 23:08 1388/10/22
2

همانند کتاب آن دخترک

مانده در زیر باران

بر  روی نیمکت خالی بوستان خلوت زندگی

رفته از خاطر

که مصیبت باران می شود بر سطر سطرش

و تقدیر

همچو بادی

باد سرد وحشی

صفحاتش را به بازی می گیرد..

...

ساعت ها می گذرد

فرداهای مبهم

مانده در غبار حسرت

به روشنی امروز گره می خوردند

و این بار

این بار

دخترک که باران نام دارد

تصمیمی نمی گیرد

و من زیر باران خستگی مچاله خواهم شد

...

گویی سال ها ست از یاد همه رفته ام!

 

 

                  

 

کمند سرابی , saraab2
کمند سرابی - 05:30 1388/10/21
1

 

ای به من نزدیک تر، از من به من
خونِ جاریِّ فـراســوهایِ تن
ای که دسـتت سـاقهء سـبز نیاز
سـاقهء غـمگینِ دسـتم را بیآز

 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.