| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
29
|
146
|
91/3/9 (03:25)
|
|
||
|
|
77
|
508
|
91/3/1 (00:04)
|
|
||
|
|
91
|
512
|
91/2/24 (20:35)
|
|
||
|
|
408
|
2373
|
91/2/23 (13:49)
|
|
||
|
|
40
|
144
|
91/2/1 (13:09)
|
|
||
|
|
19
|
60
|
91/1/24 (11:52)
|
|
||
|
|
81
|
76
|
91/1/21 (16:01)
|
|
||
|
|
15
|
135
|
91/1/20 (19:32)
|
|
||
|
|
60
|
292
|
91/1/16 (00:10)
|
|
||
|
|
39
|
272
|
91/1/15 (01:44)
|
|
||
|
|
556
|
1394
|
91/1/5 (12:58)
|
|
||
|
|
19
|
119
|
90/12/27 (13:18)
|
|
||
|
|
37
|
247
|
90/11/13 (10:33)
|
|
||
|
|
2
|
14
|
90/11/12 (21:19)
|
|
||
|
|
26
|
125
|
90/10/8 (19:06)
|
|
||
|
|
255
|
1623
|
90/10/6 (19:03)
|
|
||
|
|
14
|
61
|
90/6/21 (14:24)
|
|
||
|
|
44
|
172
|
90/6/21 (14:14)
|
|
||
|
|
8
|
81
|
90/6/21 (14:02)
|
|
||
|
|
415
|
2055
|
90/4/14 (23:14)
|
|

کاش یادت نرود روی این نقطه ی پررنگ بزرگ ، بین ناباوری آدم ها ....
یک نفر می خواهد که به یادت باشد!
نکند کنج هیاهو بروم از یادت .
.
حالا كه آمده ای، چترت را ببند...در ایوان این خانه،جز مهربانی نمی بارد
دوستت دارم .................
به رخسارت كه چون مهتاب زیباست
به گلهای بهار و عشق و هستی
قسم ای نازنین تا زنده هستم
تو را من دوست دارم ...........
شب بود...شب عجیبی پر از نور ماه و سایه روشن غریبی که درد را در شادمانی عجیبی در من زنده و بیدار می کرد...
برایت می نویسم که بدانی لحظه سرایش اتاق مقدسی است که هیچ چشم و زبان و گوش غیر به آنجا راه نمی یابد...
این لحظه ناب سهم شاعران از تمام نعمتهای دنیاست... اینک به لحظه ی سرایش رسیده ایم...
به لحظه ای که جهان سکوت می کند و واژه ها حتی به حرف های در راه هم آگاه نیستند ...
مینویسم... من به ستایش تو بر خاسته ام ... به ستایش حتی سکوتت ... در هر جایی که انسان...

زخم خورده به ستایش تو بر خاسته ام که خداوند در تو خانه ای دارد...
من تو را سنجیده ام ...عشق ونفرتت را... مهربانی و صفایت را ... غریبگی و آشنایی ات را ...
خطا ها و سادگی ات را... و حالا درست همین جا میخواهم از اینجا به بعد بخندی و زیبا باشی...
آنقدر بخندی که عالم بخندد...
میخواهم از اینجا به بعد برایت ماه تازه بیاورم کنار پنجره اندوهت که عاشق شوی...
می آیم... به وعده این وقت مقدس که تا همیشه برای تو واژه شوم ... خنده شوم...
غربت شوم... رنج شوم... رو به آسمان گریه کنم... زانو بزنم در برابر تنهاییت ای بزرگوار نا شناخته...
از اینجا به بعد من به زیبایی حضورت ... به زیبایی حتی رنج تو می اندیشم ...
من کلبه خوشبختی تو را روزی با گلهای شوق فرش خواهم کرد...
و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت ....
و قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده تریت دقایقت خواهم ریخت...
این وعده بین ما باشد تا از اینجا به بعد که من شریک رویا هایت شدم و شدی...
گرما و سرمای تا غروبت شدم و شدی...
اجازه بدهید كه عشق بجای نفرت قلبتان را پر كند...زمانی كه نفرت در قلب شما ساكن است
هیچ فضای خالی برای عشق وجود ندارد اما موقعی كه عشق در قلبتان ساكن است
تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد .
سال هاست
سهم تنهایی ام را پستچی می آورد
به نشان تو
در را باز کردم
...آیینه ای آورده بود
پستچی
بی نشان تو
در آینه خود را دیدم
چرخید و دور شد
من از پشت همین دریچه بود
که بارها تو را صدا زدم
و نام تو را
که شبیه حس صمیمی یک پرستش بود
در مسیر گرایش گلهای آفتابگردان
...با لهجه ی لاجوردی ام نوشتم
تو از آسمان گریختی
و دبوارها گستاخانه تو را بلعیدند
و اعتنا نکردی
به نت های خفیف " قناری غمگین "
...
بغضی در نهان جرات گریستن نیست
مدتهاست به دیدارت چشمانم خشکیده
دوری و هجران قسمت عاشقان گردیده
وقت سفر گشت و گذشتی از من
منو ببخش که خاموش نگشته شعله عشقت در دل من
ستاره ها را هر شب بدرقه نگاهت میکنم
منو ببخش که برای خوشبختیت خدا خدا میکنم
منعم مکن که اسیر و گرفتارم
خنده مکن بر حال و روزگارم
منو ببخش که قسمتت نبودم
این چند سال نیز هم دم خوبی نبودم
گشته ام آواره همون دیوانه
بعد تو قصر رویایی دلم گشته ویرانه
منو ببخش که هنوزم چشم انتظارم
ب عشقت ، وصالت هنوزم امیدوارم
نیما