| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
29
|
146
|
91/3/9 (03:25)
|
|
||
|
|
77
|
508
|
91/3/1 (00:04)
|
|
||
|
|
91
|
512
|
91/2/24 (20:35)
|
|
||
|
|
408
|
2373
|
91/2/23 (13:49)
|
|
||
|
|
40
|
144
|
91/2/1 (13:09)
|
|
||
|
|
19
|
60
|
91/1/24 (11:52)
|
|
||
|
|
81
|
76
|
91/1/21 (16:01)
|
|
||
|
|
15
|
135
|
91/1/20 (19:32)
|
|
||
|
|
60
|
292
|
91/1/16 (00:10)
|
|
||
|
|
39
|
272
|
91/1/15 (01:44)
|
|
||
|
|
556
|
1394
|
91/1/5 (12:58)
|
|
||
|
|
19
|
119
|
90/12/27 (13:18)
|
|
||
|
|
37
|
247
|
90/11/13 (10:33)
|
|
||
|
|
2
|
14
|
90/11/12 (21:19)
|
|
||
|
|
26
|
125
|
90/10/8 (19:06)
|
|
||
|
|
255
|
1623
|
90/10/6 (19:03)
|
|
||
|
|
14
|
61
|
90/6/21 (14:24)
|
|
||
|
|
44
|
172
|
90/6/21 (14:14)
|
|
||
|
|
8
|
81
|
90/6/21 (14:02)
|
|
||
|
|
415
|
2055
|
90/4/14 (23:14)
|
|
سکوت کردم در مقابل تو ...
در مقابل احساساتم ، در برابر قلبم
و هیچگاه نگفتم دوستت دارم اما تو چرا...
تو چرا نخواندی از چشمانم عشق بی نهایتم
را به خود ،
تو چرا نفهمیدی که بی تو نمیتوانم
و بی تو خواهم مرد و تو رفتی ...
تو رفتی و نگاهت تا اخرین لحظه به لبهایم بود
که بگویم بمان اما غرورم...
اری این غروری که مرا
در اسارت خود قرار داده ،
مرا به سکوت وا داشت تا
نتوانم بگویم
نرو....
و امروز تو دیگر نیستی ،
رفتی برای همیشه ،
حالا فهمیدم در تمام این مدت
این من تنها نبودم که در اتش فراق تو ...
حال میفهمم که اگر چند روز ،
فقط چند روز زودتر امده بودم ،
اکنون تو را از دست نمیدادم و
هیچ برایم نمانده... و
دیوانه وار برای دلم میخوانم:
امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا...

*...*...*...*...*...*...*...*...*...*...*...*...*...*...*...*
بعضی وقتا نباید سكوت كرد...
اما انگار صدایی جز سكوت از حنجره ات تولید نمیشه!
نظرت چیه؟
مطلبی شعری چیزی داریبنویس در این باره!
میسی!

هزار شعر و
ترانه
مانده در دلم
اما تورا که میبینم
سکوت میشود
همه آوازم
چه ریخته ای در چشمهای زیبایت
که ساکن میشود
در این هیاهو
دلم
.
ل.
.
سکوت می کنم و به چشمانم اجازه می دهم تا فریاد بزنند ...
و تو مجبور می شوی گوشهایت را محکم بگیری !
تا فریاد احساس من پرده وجدانت را پاره نکند !
.
هر چه از الفبای تو حرف بر می دارم تا تمام شوی...انگار بی محاباتر از همیشه...لابه لای این همه خطوط مبهم و واژه ندیده...دوباره از سر سطر اغاز می شوی
اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
عزیز همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِهمیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می اید!