userinfo close

  ,

جملات قصار


sokootclub

تاسیس: 2 اردیبهشت 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سکوت کویر - معاونان
لطفا از قسمت مقالات ، لینک ها و آلبوم تصاویر کلوب هم دیدن کرده و اگر مورد مناسبی برای ارائه در کلوب ادامه »
لطفا از قسمت مقالات ، لینک ها و آلبوم تصاویر کلوب هم دیدن کرده و اگر مورد مناسبی برای ارائه در کلوب دارید برای مدیر یا معاون کلوب ارسال کنید تا به نام خود شما در قسمت مربوطه قرار گیرد . در ضمن امتیاز به کلوب یادتون نره ... !!! ( با تشکر - مدیر )
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
67
2766
90/12/25 (19:54)
* *
182
2460
90/7/1 (10:29)
* *
52
732
90/6/19 (21:58)
* *
60
475
90/3/31 (23:52)
35
613
89/9/1 (14:55)
* *
18
821
89/4/18 (18:52)
* *
209
3116
88/8/25 (07:12)
* *
107
2893
88/7/29 (07:46)
* *
22
1067
90/2/20 (09:03)
30
128
89/7/6 (00:46)
* *
559
11017
89/6/1 (01:28)
* *
140
621
89/4/21 (22:38)
2
80
88/9/18 (04:07)
* *
108
1066
88/8/9 (07:03)
* *
15
259
88/6/17 (15:47)
* *
9
450
87/7/3 (10:26)
190
2426
86/3/21 (05:39)
* *
173
1379
90/12/25 (12:41)
* *
76
992
88/8/23 (18:30)
* *
67
2312
88/8/23 (17:58)

عنوان بحث

* * , choshal
* * - 16:40 1385/12/1

داستان

 

فقط یك دینار

 

 

 

شخصی میخواست مقداری پول به اویس قرنی ببخشد ولی او از پذیرفتن ان ممانعت كرد و گفت :

 

 (( من به این پول نیازی ندارم , زیرا هم اكنون یك دینار دارم . ))

 

شخص با تعجب پرسید :

 

(( ولی این یك دینارهیچ چیزی نیست  تا چه مدت خواهی توانست با همین یك دینار زندگی كنی ؟ ))

 

اویس پاسخ داد : (( ایا میتوانی ضمانت كنی كه من بیشتر از زمانی كه برای خرج كردن این یك

 

دینار نیاز است , زنده بمانم ؟ اگر بتوانی چنین ضمانتی بكنی , هدیه تو را قبول میكنم . ))

 

برگرفته از كتاب این نیز بگذرد

 

مترجم : فرشید قهرمانی

 

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
حمید سلامی , hamid_m12000
حمید سلامی - 22:38 1389/04/21
140

 

عشق و فداکاری

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن: یواش تر برو, من می ترسم.

مرد : نه, اینجوری خیلی بهتره.

زن : خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.

مرد : خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن : دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.

مرد : منو محکم بگیر.

زن :....

خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم

راحت برونم. اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه

آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین

زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون

اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای

آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

حمید سلامی , hamid_m12000
حمید سلامی - 22:36 1389/04/21
139

 

فقر

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !

حمید سلامی , hamid_m12000
حمید سلامی - 22:34 1389/04/21
138

قدرت دعا

زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و با
فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان بی غذا مانده‌اند جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند .
زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را می‌آورم .»
جان گفت نسیه نمی‌دهد .مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می‌شنید به مغازه دار گفت :...

«ببین این خانم چه می‌خواهد؟خرید این خانم با من .»
خواربار فروش گفت :لازم نیست خودم می‌دهم لیست خریدت کو ؟
زن گفت : اینجاست .
- « لیست ‌ات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر . » !!
زن با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت . همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت .
خواربارفروش باورش نمی‌شد .
مشتری از سر رضایت خندید .
مغازه‌دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند .
در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است .
کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود (ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری خودت آن را برآورده کن) . مغازه ‌دار با بهت جنسها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت. مشتری یک اسکناس باارزش به مغازه ‌دار داد و گفت: فقط خداست که می‌‌داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است ؟

* * , choshal
* * - 09:09 1388/09/11
137

داستان چهار کس که زبان هم را نمی فهمیدند

 

چهار تن با هم همراه بودند یکی ترک و یکی تازی، یک فارس و یکی رومی. به شهری رسیدند. یکی از راه دلسوزی به آنان  یک درهم  پول داد که غریب بودند.

 

فارسی زبان: «با این پول انگور بخریم

تازی گوی (عرب زبان): «عنب بخریم

ترک زبان: «اُزُم بخریم

رومی زبان: «استافیل باید بخریم

 

ستیز و جنگ و نزاع در میانشان درگرفت تا جایی که به هم مشت می زدند. حکیمی آنجا رسید و به سخنان آنان گوش داد. او که چهار زبان را می دانست فهمید همه یک چیز می خواهند ولی به زبان خود می گویند. پول آنان را گرفت و رفت برای آنان انگور خرید هر چهار نفر مطلوب خود را دیدند و خوشحال شدند و دعوا پایان یافت. این است کار حکیمان الهی و اولیای خدا.

 

مرغ ِجان ها را درین آخِر زمان         نیستشان از همدگر یک دم امان

هم سلیمان هست اندر دور ِما     کو دهد صلح و نماند جور ِما

مرغ جانها را چنان یکدل کند      کز صفاشان بی غِش و بی غِل کند

* * , choshal
* * - 13:43 1388/09/6
136

کشتیبان باهوش و نحوی مغرور

 

شخصی علم نحو را فرا گرفته بود؛ یعنی دستور زبان عربی را به خوبی می­دانست لذا او را دانشمند نحوی می­خواندند. او روزی سوار بر کشتی شد ولی چون خودبین و مغرور بود به کشتیبان گفت آیا تو علم نحو خوانده­ای ؟

او گفت : نه

 

نحوی گفت : «نصف عمرت را تباه نموده­ای»

 

گفت: هیچ از نحو خواندی ؟ گفت : لا               گفت : نیم عمر تو شد بر فنا

 

کشتیبان از این سرزنش اندوهگین و دل­شکسته شد و در آن لحظه خاموش ماند و چیزی نگفت.

کشتی همچنان در حرکت بود تا این­که بر اثر طوفان به گردابی افتاد و در پرتگاه غرق شدن قرار گرفت.

در این هنگام کشتیبان که شناگری می­دانست به نحوی گفت : «آیا شناگری می­دانی ؟»

نحوی جواب داد : نه اصلا !

 

گفت : کل عمرت ای نحوی فناست           ز آنکه کشتی غرق در گرداب هاست

 

دانشمند نحوی به غرور نابجای خود پی برد و دریافت که نمی­بایست آن کشتیبان را سرزنش کند، تا این چنین در پرتگاه قرار گیرد و مورد سرزنش او واقع گردد. آری او دریافت که باید محوی شد نه نحوی؛ یعنی بالاترین علم آن است که انسان اوصاف زشت را از وجود خود محو و نابود کند تا غرق دریای غرور نگردد :

 

محو می باید نه نحو این جا بدان                    گر تو محوی، بی خطر در آب روان

آب دریا مرده را بر سر نهد                          ور بود زنده ز دریا  کی  رهد ؟

چون بمردی تو ز اوصاف بشر                     بحر اسرارت نهند بر فرق سر

ای که خلقان را تو خر می خوانده ای              این زمان چون خر، بر این یخ مانده ای

گر تو علامه زمانی در جهان                       نک فنای این جهان بین این زمان

مرد نحوی را از آن در دوختیم                     تا شما را «نحو محو» آموختیم

* * , choshal
* * - 09:14 1388/09/3
135

فرار از چنگال مرگ

 

در زمان حکومت حضرت سلیمان مردی ساده اندیش در حالی که وحشت و نگرانی او را فرا گرفته بود و بر اثر ترس چهره­اش زرد و لب­هایش کبود گشته بود، سراسیمه نزد سلیمان آمد و با عجز و لابه گفت :«ای سلیمان ! به من پناه بده

 

سلیمان (که پناهگاه مستضعفان و بیچارگان بود به او توجه خاصی کرد) فرمود : «چه شده است و حاجتت چیست ؟»

او عرض کرد: «امروز عزراییل با خشم به من نگاه کرد. بر اثر آن وحشت کردم و اینک به محضر شما پناه آورده­ام. از تو تقاضا دارم که به باد فرمان بدهی که مرا از اینجا (فلسطین) به هندوستان ببرد تا از چنگ عزراییل رهایی یابم

سلیمان به تقاضای او توجه کرد :

 

باد را فرمود تا او را شتاب             برد سوی خاک هندستان بر آب

 

روز بعد در وقت دیدار سلیمان با شخصیت­ها سلیمان عزراییل را دید و از او پرسید :«چرا به این بینوا با چشم خشمگین نگریستی، به طوری که بر اثر آن مضطرب و از وطن آواره گشت و بی­خانمان گردید ؟

عزراییل در پاسخ گفت: «خداوند فرمان داده بود که روح آن مرد را در هندوستان قبض کنم ولی من او را (دیروز) در این­جا دیدم و حیران گشتم که اگر او صد پر داشته باشد قادر نیست که خود را به هندوستان برساند

من طبق فرمان حق برای قبض روح او به هندوستان رفتم، او را آن­جا یافتم و جانش را قبض کردم :

 

چون به امر حق به هندستان شدم            دیدمش آنجا و جانش بستدم

 

بنابراین نمی­توان از مرگ گریخت حال که چنین است باید برای رفع نگرانی­ها به خدا پناه برد و بر او توکل کرد :

 

تو همه کار جهان را همچنین                 کن قیاس و چشم بگشا و ببین

از که بگریزیم از خود این محال                 از که برتابیم از حق این وبال

 

* * , choshal
* * - 09:09 1388/09/3
134

قضا و قدر

روزی سپاهیان حضرت سلیمان از جمله پرندگان نیز که در گروه سپاهیان آن پیامبر قرارداشتند با سلیمان ملاقات کردند و مجلس با شکوهی در محضر او به پا نمودند. همه­ی آن­ها با کمال ادب همدلی و همزبان در خدمت او توقف نمودند و هرنوع پرنده­ای هنر و دانش خود را برای سلیمان بازگو نمود تا این که نوبت به هدهد (شانه بسر) رسید و خطاب به سلیمان گفت :

«من دارای یک هنر می­باشم و این هنر را که بسیار ناچیز هم می­باشد برایتان بیان می­کنم زیرا که زبان درازی نزد بزرگان، موجب ملال خاطر است.»
سلیمان به هدهد اجازه سخن گفتن داد. هدهد گفت : «من وقتی که در اوج آسمان هستم آب در قعر زمین را با چشم تیزبین خود مشاهده می­کنم که در کجای زمین است و رنگش چیست. آیا از دل خاک می­جوشد یا از دل سنگ. بنابراین بجاست که مرا در لشگر خود منصبی عطا کنی تا در سفر به بیابان­ها هرگاه در تنگنای بی آبی قرار گرفتید مرکز آب را به شما نشان دهم.»
سلیمان پیشنهاد او را پذیرفت و از خواست که در بیابان­های بی آب، یار و همکار صمیمی سپاهیان شود :

تا  بیابی  بهر  لشکر  آب  را             در سفر سقا شوی اصحاب را
باش همراه من اندر روز و شب         تا نبیند از عطش، لشکر تعب

از آن پس هدهد به عنوان نشان دهنده­ی آب مامور نظامی سپاه سلیمان گردید.
کلاغ وقتی که از مقام هدهد با خبر شد، بر او حسد ورزید و نزد سلیمان رفت و گفت :«هدهد در حضور شما بی­ادبی کرده است. او ادعای دروغین نموده زیرا اگر راست می­گوید که آب رادر زیر زمین مشاهده می­کند، پس چرا زیر مشتی خاک، دامی را که نهاده­اند نمی­نگرد و به دام می­افتد، و در قفس زندانی می­شود ؟!»
سلیمان به هدهد گفت : «چرا از روی غرور و لاف و گزاف با من سخن گفته­ای و دروغگویی نموده­ای؟!»
هدهد گفت: «سخن دشمن را در مورد من نپذیر ! اگر ادعای من نادرست است و به راستی دریافتی که دروغگو هستم سرم را از بدنم جدا کن.»
بنابراین سخن کلاغ را که از روی انکار و عناد است مشنو :

در تو تا کافی بود از کافران        جای گند و شهوتی چون کاف ران

من در همان اوج پرواز با چشم هوش دام را می­نگرم مگر اینکه قضا و قدر پرده بر چشم هوش بیفکند :

من  ببینم  دام  را  اندر  هوا                 گر  نپوشند  عقلم  را قضا
چون قضا آید شود دانش به­خواب        مه  سیه  گردد بگیرد آفتاب

 

* * , choshal
* * - 08:36 1388/08/27
133

 

موشی که مهار شتر می کشید

داستانی از مثنوی معنوی

 

موشی کوچک مهار شتری را در دست گرفته به جلو می کشید و به خود می بالید که این منم که شتر را می کشم. شتر با چالاکی در پی او می رفت. در این اثنا شتر به اندیشه ی غرور آمیز موش پی برد. پیش خود گفت : «فعلا سرخوشی کن تا به موقعش تو را به خودت بشناسم و رسوا گردی

 

همین طور که می رفتند به جوی بزرگی رسیدند. موش که توان گذر از آن رودخانه را نداشت بر جای ایستاد و تکان نخورد.

شتر رو به موش کرد و گفت : «برای چه ایستاده ای ؟! مردانه گام بردار و به جلو برو. آخر تو پیشاهنگ و جلودار منی

موش گفت : «این آب خیلی عمیق است. من می ترسم غرق شوم

شتر گفت : «ببینم چقدر عمق دارد.» و سپس با سرعت پایش را در آب نهاد و گفت : این که تا زانوی من است. چرا تو می ترسی و ایستاده ای ؟

موش پاسخ داد : «زانوی من کجا و زانوی تو کجا، این رودخانه برای تو مورچه و برای من اژدها است. اگر آب تا زانوی توست صد گز از سر من می گذرد

 

گفت گستاخی نکن بار دگر        تا نسوزد جسم و جانت زین شرر

موش گفت : «توبه کردم، مرا از  این آب عبور بده

شتر جواب داد : «بیا روی کوهانم بنشین، من صدها هزار  چون تو را می توانم از این جا بگذرانم

 

چون پَیَمبَر نیستی، پس رَو به راه          تا رسی از چاه روزی سوی جاه

غرور به خود راه نده، ابتدا پیروی کن، شاگردی کن، مرید باش، گوش کن تا زبانت باز شود آن گاه زبان گشا و آن هم نخست به صورت پرسش و فروتنانه و در همه حال معنی و باطن موضوع و مطلب را بنگر تا به معرفت حقیقی برسی.

 

* * , choshal
* * - 21:47 1388/08/25
132

داستان صوفی و خانقاه و زیان تقلید

داستانی از مثنوی معنوی

 

 

یکی از صوفیان ِمسافر شبی به خانقاهی رسید، فورا خر ِسواری خود را به طویله برد و در آخور بست و مقداری آب و علف به او داد و خود وارد مجلس صوفیان شد.

 

صوفیی در خانقاه از ره رسید     مرکب خود برد و در آخور کشید

 

صوفیان فقیر که روزها گرسنگی خورده بودند و هیچ چیز در خانقاه نبود که بفروشند و با آن نان و خورشی سازند، از ناچاری خر صوفی را بردند و فروختند و با پولش طعام های رنگارنگ تهیه کردند و خوردند و از شادی به پا خواستند و سماع گرمی کردند، صوفی مسافر هم جذب آن مجلس شادمانه شد و به سماع ایستاد؛ ابتدا با ذکرهای اصلی خانقاه سماع می کردند ولی در آخر کار :

 

چون سماع آمد ز اول تا کران          مطرب آغازید یک ضرب ِگران

خر برفت و خر برفت آغاز کرد             زین حرارت جمله را انباز کرد

زین خراره، پای کوبان تا سحر          کف زنان، خر رفت و خر رفت ای پسر !

از ره تقلید آن صوفی همین                  خر برفت آغاز کرد اندر حنین

این صوفی ِمسافر بی خبر از همه جا، بنا به تقلید دیگران می گفت : «خر برفت و خر برفت

بامداد فرا رسید؛ صوفی به طویله رفت، ولی از خرش خبری نبود. پنداشت که خادم خر را بیرون برده تا آبش دهد، منتظر ماند تا خادم آمد، ولی خر همراه او نبود. درباره ی خرش پرسید. خادم گفت : «چرا خودت را به نادانی می زنی، از ریش سفید خودت خجالت نمی کشی ؟»

صوفی گفت : «من خر را به تو سپرده ام

خادم پاسخ داد : «من چه کنم، صوفیان حمله آوردند و خر را بردند و من از بیم جان نتوانستم جلوی آنها را بگیرم

صوفی گفت : «چرا به من خبر ندادی که من مانع شوم و یا حداقل پول آن را به طور سرانه از آنها باز گیرم. حالا که همه رفته اند چه خاکی بر سر کنم

 

گفت : والله آمدم من بارها                  تا تو را واقف کنم زین کارها

تو همی گفتی که خر رفت ای پسر               از همه گویندگان با ذوق تر

باز می گشتم که او خود واقف است           زین قضا راضی است مردی عارف است

گفت : آن را جمله می گفتند خوش                مر مرا هم ذوق آمد گفتمش

مر مرا تقلیدشان بر باد داد                        که دو سد لعت بر این تقلید باد

خاصه تقلید چنان بی حاصلان                    خشم ابراهیم بر، با آفلان

تقلید، ولو علم تقلیدی، انسان را از کمال به نقص می برد؛ چنانکه در ابیات پسین می گوید :

 

گرچه عقلت سوی بالا می پرد       مرغ تقلیدت به پستی می چرد

علم تقلیدی وبال جان ماست        عاریه است و ما نشسته کان ماست

* * , choshal
* * - 06:19 1388/08/22
131

راننده اتوبوس

مایكل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسیر همیشگی شروع به كار كرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می‌شدند و چند نفر هم سوار می‌شدند. در ایستگاه بعدی، یك مرد با هیكل بزرگ، قیافه‌ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد.
او در حالی كه به مایكل زل زده بود گفت: تام هیكل پولی نمی‌ده! و رفت و نشست.
مایكل كه تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دو باره همین اتفاق افتاد و مرد هیكلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد ...
این اتفاق كه به كابوسی برای مایكل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می‌داد. بعد از مدتی مایكل دیگر نمی‌تواست این موضوع را تحمل كند و باید با او برخورد می‌كرد. اما چطوری از پس آن هیكل بر می‌آمد؟ بنابراین در چند كلاس بدنسازی، كاراته و جودو و .... ثبت نام كرد. در پایان تابستان، مایكل به اندازه كافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا كرده بود.
بنابراین روز بعدی كه مرد هیكلی سوار اتوبوس شد و گفت: تام هیكل پولی نمی‌ده! مایكل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: برای چی؟
مرد هیكلی با چهره‌ای متعجب و ترسان گفت: چون تام هیكل كارت استفاده رایگان داره.
 
پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید كه آیا اصلاً مسئله‌ای وجود دارد یا خیر

* * , choshal
* * - 14:45 1388/08/19
130

داستان شاه با دو غلام خاصش

 

داستانی از مثنوی معنوی

 

شاهی دو غلام می خرد، یکی از آنان را بسیار خوش سخن و شیرین جواب و با رخساره ی زیبا و ظاهری زیبا می یابد و آن دیگری را کثیف و بد بو و زشت رو، با خود می گوید :

 

آدمی مخفی است در زیر زبان      این زبان پرده است بر درگاه ِجان

پس باید با آنها به گفت و شنود پردازم تا پرده های درون آنها کنار رود و باطن آنها را بخوانم. برای این مقصود نخست غلام زیبارو و خوش سخن را به حمام می فرستد. در غیاب او با غلام زشت رو به گفتگو نشسته و می گوید : «این غلام که هم زیباست و هم خوش سخن، درباره ی تو بد گویی می کند و می گوید که تو دزد و خیانت کار و نامرد هستی، بگو ببینم نظر تو چیست ؟»

 

غلام زشت رو می گوید : «او جز راست نمی گوید، من از او دروغ نشنیده ام، بعلاوه او خودبین نیست و با همه نیکی می کند و صفات نیکوی بسیار دارد. هرچه هم درباره ی من گفته است راست است؛ من پر از عیبم

شاه گفت : «آنقدر از رفیقت تعریف نکن که این تعریف خودت باشد که با او دوستی؛ زیرا دوست به دوست شناخته گردد

غلام پاسخ داد : «قسم به همه ی پیامبران و مقدسان و عرفا» (یکی یکی نام می برد(

 

که صفات خواجه تاش و یار من      هست صد چندان که این گفتار من

شاه می پرسد : «حال از خود بگو که چه هستی و چه نیکویی هایی داری ؟»

غلام جواب می دهد : «با وجودی که رفیق من بسیار جوانمرد و دادگر است، یک عیب دارد که هرگز خودبین و متکبر نیست. او همیشه عیب خود را می گوید و در پی عیب جویی دیگران نیست. درحالی که من پر از عیب و ایرادم

شاه می گوید : «بس کن ! من در پی آزمایش رفیقت هم برمی آیم، آنگاه می بینی که رسوایی به بار می آورد و تو شرمگین می شوی

غلام می گوید : «تحقیق بفرمایید، من جز راستی و درست کرداری از او ندیده ام. او مردی نیک است

چیزی نمی گذرد که آن غلام زیبا از حمام برمی گردد. شاه غلام پیشین را پی کاری می فرستد و با او به گفت و شنود می پردازد تا امتحانش کند. لذا نخست از جمال و کمالش تعریف می کند و سپس می گوید :

 

ای دریغا گر نبودی در تو آن     که همی گوید برای تو فلان

شاد گشتی هرکه رویت دیده ای   دیدنت ملک ِجهان ارزیده ای

غلام می گوید : «از سخنانی که آن بی دین درباره ی من گفته است چیزی بگو تا بدانم

شاه می گوید : «آن غلام می گوید که تو دو رو هستی، پیش رو یک جوری، پشت سر یک جور دیگر

غلام وقتی این سخنان را شنید برآشفت و چون شعله ی آتش برافروخت و با خشم تمام گفت : «او از همان اول که با من رفیق بود همواره چون سگ نجاست می خورد.» و شروع کرد به بدگویی و ناسزا.

شاه گفت : «بس است، دانستم که : «از تو جان گَنده ست و از یارت دهان»

 

پس نشین ای گَنده جان از دور تو     تا امیر او باشد و مامور تو

اینجاست که مولانا نتیجه ی کلی داستان را این گونه بیان می کند :

 

پس بدان که صورت ِخوب و نکو     با خصال ِبد نیرزد یک تـَسو

ور بود صورت حقیر و دلپذیر       چون بود خُلقش نکو در پاش میر

صورت ِظاهر فنا گردد بدان         عالم  ِ معنی بماند جاودان

 

 

* * , choshal
* * - 09:02 1388/08/18
129

فریب نقطه اوج دیگران را نخور؟!

بین جوانان دهکده شیوانا مسابقه وزنه برداری در گرو های سنی مختلف برگزار شده بود. طبیعی است که از مدرسه شیوانا هم جوانانی در مسابقه شرکت می کردند.معمولا چون شاگردان مدرسه افرادی سالم و ورزشکار بودند در اکثر مسابقات امتیازهای خوبی بدست می آوردند و این برای کدخدای دهکده زیاد خوشایند نبود. به همین دلیل هنگام شروع مسابقه کدخدا با صدای بلند خطاب به جمعیت گفت:" امسال بچه های مدرسه شیوانا می خواهند سنگ تمام بگذارند و سه برابر وزنه های سال قبل را بالای سر خود ببرند. پس همگی جوانانی که سه برابر قبل وزنه بالای سر می برند را تشویق کنید!" و مردم دهکده هم بی خبر از نقشه کدخدا به تشویق شاگردان مدرسه پرداختند.

شاگردان مدرسه نگران و ناراحت به شیوانا که گوشه ای نشسته بود نگاه کردند و یکی از آنها به شیوانا گفت:" اگر ما سه برابر وزنه بالای سر ببریم تمام استخوانبندی بدنمان زیر سنگینی آن خرد خواهد شد. کدخدا با اینکار خود کاری کرد که ما حتی اگر بالاترین وزنه را هم بالای سر ببریم باز هم انتظار مردم برآورده نشود و مورد تمسخر قرار گیریم. چه کنیم؟"

شیوانا تبسمی کرد و از جا برخاست و با صدای بلند خطاب به مردم گفت:" کدخدا امسال با شما مزاح کرد و می خواست با این سخن خود درس مهمی به شما بدهد. کدخدا می دانست که وزنه سه برابر سنگین تر استخوان بچه های مدرسه را خرد خواهد کرد. او با این جمله می خواست به شما مردم بگوید که هرگزاجازه ندهید فریبکاران با تعریف نقطه اوج دست نیافتنی شما را ناامید کنند و یا پیشرفت های کوچک شما را بی ارزش نمایند و شما هم هرگز نباید فریب نقطه اوج ذهنی دیگران را بخورید و هیچوقت نباید خود را برای رساندن به نقطه ای که دیگران تعیین می کنند به دردسر اندازید. شما فقط سعی کنید در هر لحظه عالی و بی نقص عمل کنید. به هر نقطه ای که برسید همان نقطه عالی ترین نقطه زندگی شما خواهد بود."

 

* * , choshal
* * - 21:09 1388/08/16
128

سبب پریدن مرغی با مرغی که جنس او نبود

 

فرزانه ای در راه می رفت. ناگهان بر جای خود ایستاد. او شگفت زده شده بود که می دید زاغی با لک لکی می دود و می رود. برای او عجیب بود که زاغ و لک لک چه مُجانستی با هم دارند. نزدیک تر رفت و دید هر دو آن ها لنگ هستند. دریافت که باز هم تجانس، علت هم روی و همراهی بوده است و سخن حکما نادرست نمی باشد که  «کند هم جنس با هم جنس پرواز»، دو نا هم جنس با هم پرواز نکنند.

 

خاصه شهبازی که او عرشی بود          با یکی جغدی که او فرشی بود

آن یکی پران شده در لامکان             وین یکی در کاهدان، هچون سگان

در دفتر اول هم مولانا ناپذیرایی فرعون از موسی را عدم تجانس دانسته و می فرماید : «نفرت فرعون از موسی شناس، یعنی موسی در باطن از فرعون گریزان است(موسای روح در درون فرعون نفس بیزار است)، به همین ترتیب محمد در درون ناپذیری ابوجهل و ابولهب و جنس رحمت دافع آن شریران است. علت عدم سجده ی ابلیس بر آدم نیز به علت عدم تجانس بوده است. از نظر روانشناختی علل گرایش های ناخود آگاه تجانس زمینه های ذهنی و علل گریز ها عدم تجانس است.

 

هم گواه اوست اقرار ملک           هم گواه اوست کفران سگک

چون تجانس مربوط است به پیش شناخت های نهان در ناخودآگاه پس با شناخت ناخودآگاه وجود و با کمک استاد می توانیم گرایش جبری تجانس را به گرایش انتخابی خرد غایت نگر تبدیل کنیم و آن با همنشینی با اولیای خدا که مقام معرفت رسیده اند ممکن است.

 

هر که خواهد هم نشینی با خدا            گو نشیند در حضور اولیا

از حضور اولیا گر بگسلی              تو هلاکی زانکه جز بی کلی

حمید سلامی , hamid_m12000
حمید سلامی - 20:52 1388/08/15
127

آواز جغد

جغدی روی كنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌كرد. رفتن و رد پای آن را. و آدم‌هایی را  می‌دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. جغد اما می‌دانست كه سنگ‌ها ترك می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درهامی‌شكنند و  دیوارها خراب می‌شوند. او بارها و بارها تاج‌های شكسته،  غرورهای تكه پاره شده را لابه‌لای خاكروبه‌های  قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا وناپایداری‌اش  می‌خواند؛ و فكر می‌كرد شاید پرده‌های ضخیم دل آدم‌ها، با ا ین آواز كمی بلرزد. روزی كبوتری از آن حوالی رد می‌شد، آواز جغد را كه شنید، گفت:« بهتر است سكوت كنی و  آواز نخوانی. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند.غمگینشان می‌كنی. دوستت ندارند. می‌گویند بدبینی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری

قلب جغد پیرشكست و دیگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آواز‌‌خوان كنگره‌های خاكی من!

پس چرا دیگر آواز نمی‌خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدایا! آدم‌هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن  می‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشاو اندیشه‌ای! و آن كه می‌بیند و می‌اندیشد، به هیچ چیز دل نمی‌بندد؛

دل نبستن سخت‌ترین و  قشنگ‌ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌های دنیا می‌خواند.

و آن  كس كه می‌فهمد، می‌داند

آواز او پیغام خداست كه می‌گوید: آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید

حمید سلامی , hamid_m12000
حمید سلامی - 20:46 1388/08/15
126

برگرفته از: چوبك، صادق. روز اول قبر، تهران: جاویدان، 1355.

 

دو تا گرگ بودند كه از كوچكی با هم دوست بودند و هر شكاری كه به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یك غار با هم زندگی می كردند. یك سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست كه این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شكارهای پیش مانده بود خوردند كه برف بند بیاید و پی شكار بروند اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند برف هم دست بردار نبود و كم كم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس.

یكی از آنها كه دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت: «چاره نداریم مگه اینكه بزنیم به ده.»

ـ «بزنیم به ده كه بریزن سرمون نفله مون كنن؟»

ـ «بریم به اون آغل بزرگه كه دومنه كوهه یه گوسفندی ورداریم در ریم.»

ـ معلوم میشه مخت عیب كرده. كی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره. رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون. چنون دخلمونو بیارن كه جدمون پیش چشممون بیاد.»

ـ «تو اصلاً ترسویی. شكم گشنه كه نباید از این چیزا بترسه.»

ـ «یادت رفته بابات چه جوری مرد؟ مثه دزد ناشی زد به كاهدون و تكه گنده هش شد گوشش»

ـ «بازم اسم بابام آوردی؟ تو اصلاً به مرده چكار داری؟مگه من اسم بابای تو رو میارم كه از بس كه خر بود یه آدمیزاد مفنگی دس آموزش كرده بود برده بودش تو ده كه مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بش داد تا آخرش مرد و كاه كردن تو پوستش و آبرو هر چی گرگ بود برد؟»

ـ بابای من خر نبود از همه دوناتر بود. اگر آدمیزاد امروز روزم به من اعتماد می كرد، می رفتم باش زندگی می كردم. بده یه همچه حامی قلتشنی مثه آدمیزاد را داشته باشیم؟ حالا تو میخوای بزنی به ده، برو تا سر تو بِبُرن، بِبَرن تو ده كله گرگی بگیرن.»

ـ من دیگه دارم از حال میرم. دیگه نمی تونم پا از پا وردارم.»

ـ «اه» مث اینكه راس راسكی داری نفله میشی. پس با همین زور و قدرتت میخواسی بزنی به ده؟»

ـ «آره،‌نمی خواسم به نامردی بمیرم. می خواسم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی  كنم و طعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم.»

گرگ ناتوان این را گفت و حالش بهم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جایش تكان بخورد. دوستش از افتادن او خوشحال شد و دور ورش چرخید و پوزه اش را لای موهای پهلوش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت. رفیق زمین گیر از كار دوستش سخت تعجب كرد و جویده جویده از او پرسید:

ـ داری چكار می كنی؟ منو چرا گاز می گیری؟»

ـ واقعاً كه عجب بی چشم و روی هسی. پس دوسی برای كی خوبه؟ تو اگه نخوای یه فداكاری كوچكی در راه دوست عزیز خودت بكنی پس برای چی خوبی؟»

ـ چه فداكاری ای؟»

ـ تو كه داری میمیری. پس اقلاً بذار من بخورمت كه زنده بمونم.»

ـ منو بخوری؟»

ـ آره مگه تو چته؟»

ـ «آخه ما سالهای سال با هم دوس جون جونی بودیم.»

ـ «برای همینه كه میگم باید فداكاری كنی.»

ـ «آخه من و تو هر دومون گرگیم. مگه گرگ، گرگو می خوره؟»

ـ «چرا نخوره؟ اگرم تا حالا نمی خورده، من شروع می كنم تا بعدها بچه هامونم یاد بگیرن.»

ـ آخه گوشت من بو نا میده»

ـ خدا باباتو بیامرزه؛ من دارم از نا می رم تو میگی گوشتم بو نا میده؟

ـ «حالا راس راسی میخوای منو بخوری؟»

ـ «معلومه چرا نخورم؟»

ـ پس یه خواهشی ازت دارم.»

ـ «چه خواهشی؟»

ـ بذار بمیرم وختی مردم هر كاری میخوای بكن.»

ـ «واقعاً كه هر چی خوبی در حقت بكنن انگار نكردن. من دارم فداكاری می كنم و می خام زنه زنده بخورمت تا دوستیمو بت نشون بدم. مگه نمی دونی اگه نخورممت لاشت میمونه رو زمین اونوخت لاشخورا می خورنت؟ گذشته از این وختی كه مردی دیگه بو میگیری و ناخوشم می كنه.»

این را گفت و زنده زنده شكم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغ داغ بلعید.

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.