| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
67
|
2766
|
90/12/25 (19:54)
|
|
||
|
|
182
|
2460
|
90/7/1 (10:29)
|
|
||
|
|
52
|
732
|
90/6/19 (21:58)
|
|
||
|
|
60
|
475
|
90/3/31 (23:52)
|
|
||
|
|
35
|
613
|
89/9/1 (14:55)
|
|
||
|
|
18
|
821
|
89/4/18 (18:52)
|
|
||
|
|
209
|
3116
|
88/8/25 (07:12)
|
|
||
|
|
107
|
2893
|
88/7/29 (07:46)
|
|
||
|
|
22
|
1067
|
90/2/20 (09:03)
|
|
||
|
|
30
|
128
|
89/7/6 (00:46)
|
|
||
|
|
559
|
11017
|
89/6/1 (01:28)
|
|
||
|
|
140
|
621
|
89/4/21 (22:38)
|
|
||
|
|
2
|
80
|
88/9/18 (04:07)
|
|
||
|
|
108
|
1066
|
88/8/9 (07:03)
|
|
||
|
|
15
|
259
|
88/6/17 (15:47)
|
|
||
|
|
9
|
450
|
87/7/3 (10:26)
|
|
||
|
|
190
|
2426
|
86/3/21 (05:39)
|
|
||
|
|
173
|
1379
|
90/12/25 (12:41)
|
|
||
|
|
76
|
992
|
88/8/23 (18:30)
|
|
||
|
|
67
|
2312
|
88/8/23 (17:58)
|
|
عاشقانه های اوشو
از اوشو عارف هندی کتابهای متعددی ترجمه وچاپ شده ، اخیراکتاب
عاشقانه هابه همت وتدوین آقای قوام الدین خرمشاهی منتشر شده
که حاوی بر گزیده هایی از عشق در سخنان اوشو است .عشق این
اسطرلاب اسرار خدا از نظر اوشو دعاوعبادت نیز بدون عشق ومعرفت
راه بجایی نمی برد . فقط وفقط عشق است که باعث الهی شد ن
انسان میشود . زمانی که هر لحظه از زندگی آمیخته وسرشار از عشق
باشد وپیشه ما عاشقی شود خود زندگی تبدیل به عبادت میشود ودیگر
نیازی به جستجوی خداوند نیست ، درهمه احوال خداباما خواهد بود.
تنها از راه عشق است که خدا را تجربه میکنیم. چرا که قلمرو عشق
قلمرو خداست . <<خدا عشق است وعشق خداست .>>
چکیده ای از سخنان اوشو در باره عشق :
=عشق پرنده است وعاشق آزادی هرگز عشق رادرقفس نکن .
=نمی توان بنام خدا نفرت ورزید ، نمی توان بنام خدا شکنجه داد،نمی
توان بنام خدا کشت ، بنام خدافقط می توان عشق ورزید .
=قلبتان را به روی عشق بگشاییدتاحقیقت رابیابیدوکامل شوید.
=عشق مستلزم شجاعت است . زیرا برای سفر به اقلیم عشق باید
ترک نفس کرد وترک نفس برای زبونان ساده نیست .
=عشق بدون توقع ونیاز ، شالوده رهایی است .
=آنچه چشم آدمیان را به روی خدا گشود ه عشق بوده است
=کسی که نمی تواند عشق بورزد ، باهوش هم نمی تواند باشد ، با
وقار هم نمی تواند باشد، زیباهم نمی تواند باشد ، زندگی چنین کسی
دردناک است .
=اوج عشق آزادی است ، آزادی محض وهر پیوندی که آزادی را از بین
ببرد بی ارزش است .
=شعر زاده عشق است ، جایی که عشق هست ، همه هستی به
شعری دل انگیز تبدیل میشود .
=به عشق فکر کن ، درباره عشق تامل کن وبه قلمروعشق پا گذار،
آنگاه بتدریج وگام به گام قلمرو عشق را کشف میکنی ، قلمرو عشق
قلمرو خداست . کسی که عاشق است خدارایافته است
مهم نیست به چه کسی عشق می ورزی متعلق عشق موضوعیت ندارد.
انچه مهم است این است که بیست وچهار ساعت روزت را عاشقانه
سپری کنی.
عشق باید هسته مرکزی همه کارهای تو باشد. عشق باید طبیعی باشد مثل نفس کشیدن.در واقع عشق همان نسبتی را با روح دارد که نفس کشیدن با جسم
عشق پرنده است و عاشق ازادی ست. عشق به پهنه ی اسمان نیاز داردتا ببالد .عشق را هیچ گاه در قفس نکن زندانیش نکن به قالبش نریز وبه ان شکل وصورت نده ان را به هیچ نامی ننام وهیچ بر چسبی بر ان نچسبان- هرگز.فقط بگذار عشق رایحه ای باشد پایدار و رها.
اگر عشقی در میان باشد ان گاه نه زن ارباب است ونه مرد بلکه عشق است که فرمان می راند عشق که باشد مردو زن هر دو در عشق مستحیل می شوند ناپدید می شوند عشق هر دو را در اغوش خود می گیرد.(اوشو
باگوان عزیز:
با توجه به اسرار عظیم زندگی، انسان ها از دیرباز با الهامات و پیشگویی ها م كرده اند __
مانند پیشگوی معبد دلفی. مردم از راهنمایی های ستارگان استفاده كرده اند تا سرنوشت انسان را بدانند.
مردان خردمند و زنان جادوگر سرنوشت ها را در فنجان چای یا حتی در لاك لاك پشت می خواندند.
"كتاب تغییرات"I-Ching و كارت های تاروی آلیستر كراولی
بیشتر در این روزها مورد استفاده قرار دارند.
ما از كارت های تاروی شما به عنوان مراقبه استفاده می كنیم
تا به ما كمك كند كه در زندگی روزانه ی خود، از سر به قلب بیاییم.
ولی به نظر می آید كه تمام این الهامات به زمان حال اشاره دارند.
فقط خود همین واقعیت حضور شما در این لحظه در كائنات كمك می كند تا تقدیر ما
ساده تر ساخته شود و فقط دو جایگزین دارد: ناپدید شدن یا ماندن.
باگوان، آیا ممكن است در این مورد نظری بدهید؟
یك سوءتفاهم بزرگ بین زندگی و زمان وجود دارد. گمان شده است كه زمان به سه بخش تقسیم شده است:
گذشته، حال و آینده __ كه درست نیست. زمان فقط از گذشته و آینده تشكیل شده است.
این زندگی است كه از زمان حال تشكیل شده است.
بنابراین، برای آنان كه می خواهند زندگی كنند، راهی به جز این نیست كه لحظه ی حال را زندگی كنند. فقط زمان حال است كه وجودین است.
گذشته فقط مجموعه ای از خاطرات است و آینده چیزی جز تخیلات و رویاهای شما نیستند.
واقعیت، اینك اینجاست reality is herenow.
برای آنان كه می خواهند فقط در مورد زندگی فكر كنند، در مورد زنده بودن، در مورد عشق، برای آنان گذشته و آینده كاملاً زیبا هستند، زیرا به آن ها آزادی عمل بی نهایت می دهد.
می توانند گذشته شان را تزیین كنند و آنطور كه می خواهند آن را بیارایند __ با وجودی كه هرگز آن را زندگی نكرده اند، وقتی كه آن زمان در دسترسشان بود، آنان در آنجا حضور نداشتند. این ها فقط سایه هستند، بازتاب هستند.
آنان پیوسته در تلاش و دویدن بوده اند و در حین این دویدن ها چند چیزی را دیده اند.
آنان فكر می كنند كه زندگی كرده اند.
در مورد گذشته، این فقط مرگ است كه واقعیت دارد، نه زندگی.
در مورد آینده نیز، تنها واقعیت، مرگ است، نه زندگی.
آنان كه زندگی كردن را در گذشته از كف داده اند، به طور خودكار، برای جایگزین كردن آن خلاء،
در مورد آینده رویابافی می كنند. آینده ی آنان فقط یك فرافكنی از گذشته است.
هرچه را كه در گذشته ازكف داده اند، در آینده به آن امید بسته اند، و در میان این دو زمان غیرواقعی، لحظه ی واقعی كوچكی وجود دارد كه زندگی است.
برای كسانی كه می خواهند زندگی كنند، نه آنكه در موردش فكر كنند، برای كسانی كه می خواهند عشق بورزند، نه فقط در مورد عشق فكر كنند، برای كسانی كه می خواهند باشند، نه اینكه در مورد بودن، فلسفه بافی كنند ، راه جایگزین دیگری وجود ندارد. عصاره و شیره ی زمان حاضر را بنوشید، آن را تا آخرین قطره، تماماً فشار دهید، زیرا كه آن لحظه بازنخواهد گشت، وقتی كه رفت، برای همیشه رفته است.
ولی به سبب این سوءتفاهم كه به قدمت وجود انسان است __ و تمامی فرهنگ ها در آن مشترك هستند __
آنان زمان حال را بخشی از زمان پنداشته اند. و زمان حال ربطی به زمان ندارد.
اگر در این لحظه فقط وجود داشته باشی، زمانی وجود ندارد.
سكوتی عظیم وجود دارد، یك سكون، بدون حركت،
هیچ چیز گذر نمی كند، همه چیز به توقفی ناگهانی درآمده است.
لحظه ی حال به تو این فرصت را می دهد كه عمیقاً در آب های زندگی غوطه ور شوی یا اینكه در آسمان زندگی، اوج بگیری و پرواز كنی. ولی در هر دو سو خطراتی وجود دارد __ در زبان انسان گذشته و آینده خطرناك ترین واژه ها هستند. بین گذشته و آینده زندگی در لحظه ی حال تقریباً مانند راه رفتن
روی طناب است __ خطر در هر دو سو وجود دارد.
ولی زمانی كه عصاره ی زمان حال را چشیدی، دیگر اهمیتی به خطرات نمی دهی.
زمانی كه با زندگی تنظیم شدی، هیچ چیز اهمیت ندارد.
و به نظر من، تنها چیزی كه هست، زندگی است.
می توانی آن را "خدا: بخوانی، ولی این نام خوبی نیست، زیرا مذاهب آن را آلوده كرده اند.
می توانی آن را "هستی" بخوانی، كه زیباست. ولی هرچه آن را بخوانی، اهمیت چندانی ندارد.
این ادراك باید روشن باشد كه تو فقط یك لحظه را در دستان خود داری __ لحظه ی واقعی را.
و تو بارها و بارها آن لحظه ی واقعی را خواهی داشت.
یا آن را زندگی می كنی و یا آن را بدون زندگی كردن رها می كنی.
بیشتر مردم، بدون اینكه زندگی كنند، خودشان را از گهواره تا گور می كشانند.
در مورد صوفیان نقل است كه مردی، وقتی كه مرد، ناگهان دریافت، "خدای من، من زنده بودم!"
ولی این مرگ بود كه با تضاد خودش با زندگی او را آگاه كرد كه او برای هفتاد سال زنده بوده،
ولی خود آن زندگی نتوانسته بود او را بارور كند.
این تقصیر زندگی نیست.
تاكید من روی مشاهده گری به شما زندگی خواهد بخشید، بدون اینكه حتی در مورد زندگی فكر كنید،
زیرا مشاهده گری فقط می تواند در زمان حال رخ بدهد. فقط می توانی زمان حال را مشاهده كنی.
با تمامیت و با شدت زندگی كنید، تا كه هر لحظه طلایی شود و تمام زندگیتان تداوم لحظات طلایی شود. چنین شخصی هرگز نمی میرد، زیرا كه آن لمس طلایی Midas touch را دارد __ به هرچه دست بزند، طلایی می گردد.
وقتی كه مرگ را لمس كند، مرگ نیز طلایی می گردد. او از مرگ نیز به قدر زندگی لذت می برد __
یا شاید بیشتر __ زیرا مرگ از زندگی متراكم تر more condensed است.
زندگی در طول هفتاد یا هشتاد سال پخش شده است.
مرگ در یك لحظه رخ می دهد. مرگ چنان متراكم است كه اگر به درستی زندگی كرده باشی، قادر خواهی بود تا وارد اسرار مرگ شوی. و راز مرگ این است كه مرگ فقط یك پوشش است.
در درون، جاودانگی تو است، حیات ابدی تو
آیا این حقیقت دارد كه تو وقت برای مراقبه كردن نداری ؟ واقعاً اینطور است ؟ آیا تو یك ساعت در روز برای تأمل در خویشتن و مراقبه كردن فرصت نداری ؟ دوباره فكر كن . از ذهنت بپرس : " آیا این واقعیت دارد كه من وقت ندارم ؟ " من این را باور ندارم . من تاكنون هیچكس را ندیده ام كه بیش از حد نیاز وقت نداشته باشد . كسانی را می بینم كه ورق بازی می كنند و می گویند كه برای وقت گذرانی چنین می كنند ! آنان برای وقت گذرانی به سینما می روند ؛ غیبت می كنند ، یك روزنامه را بارها و بارها می خوانند و درباره ی یك موضوع بارها و بارها صحبت می كنند و باز هم می گویند : " وقت نداریم ! " آنان برای امور غیر لازم و غیر حیاتی به اندازه ی كافی فرصت دارند . ولی چرا برای مراقبه وقت ندارند ؟ زیرا با چیزی غیر ضروری خطری متوجه ذهن نیست . لحظه ای كه درباره ی مراقبه فكر می كنی ، ذهن هشیار می شود . حالا كار دارد خطرناك می شود ! زیرا مراقبه یعنی مرگ ذهن . اگر تو به مراقبه ادامه بدهی ، زمانی خواهد رسید كه ذهنت باید عقب نشینی كند و كاملاً محو و نابود گردد . پس ذهن در این مورد گوش به زنگ می شود و شروع می كند به بهانه آوردن : " وقتش كو ؟ حتی اگر هم وقت باشد ، كارهای مهم تری دارم . حالا برای من پول مهم تر است . مراقبه را همیشه می توان انجام داد . می توان آن را عقب انداخت . وقتی پول داشتم و فراغت پیدا كردم ، مراقبه خواهم كرد ، ولی بدون پول چگونه می توان مراقبه كرد ؟ پس اول به درآمد و پول توجه كن و بعد به مراقبه بپرداز ! "
مراقبه را می توان به راحتی به تعویق انداخت ، زیرا تو احساس می كنی كه به نیازهای آنی تو ربطی ندارد . نمی توانی نان را به تعویق اندازی ، زیرا خواهی مرد . پول را نمی توان به تعویق انداخت ، زیرا برای رفع نیازهای اساسی تو لازم است . ولی مراقبه را می توان بعدها انجام داد ، زیرا به بقای تو ربطی ندارد . بدون آن هم می توانی زنده باشی . در حقیقت بدون آن به راحتی می توانی زندگی كنی !
لحظه ای كه وارد ژرفای مراقبه می شوی ، زندگی تو روی كره ی زمین به خطر می افتد . تو محو می گردی . با عمیق شدن در مراقبه ، تو از این چرخ گردون زندگی خارج می شوی .
مراقبه مانند مرگ است . پس ذهن وحشت می كند . مراقبه همچون عشق است ، پس ذهن به هراس می افتد و می گوید : " آن را به تعویق بیانداز " و تو می توانی به راحتی آن را تا بی نهایت به تعویق بیندازی . ذهن تو همیشه چیزهایی شبیه این می گوید . و فكر نكن من درباره ی دیگران صحبت می كنم . من درباره ی شخص تو سخن می گویم !
در حکایتی کهن آمده است که روزی سرزمینی بود که همه ی کشورهای دیگر را در بر می گرفت. و در آن سرزمین پهناور شهری بود که تمام شهرهای آن سرزمین را در بر داشت. در آن شهر خیابانی بود که همه ی خیابانهای شهر در آن جای داشت ، و در آن خیابان خانه ای بود که تمام خانه های شهر در آن قرار داشت. در آن خانه اتاقی بود که مردی در آن زندگی می کرد که تجسم تمام افراد آن سرزمین بود. و آن مرد می خندید و می خندید. هیچ کس مثل او نخندیده بود.
مرد می خندید زیرا فهمیده بود که او ، همه است ، زیرا حماقت جستجو را دریافته بود. نیازی به جستجو نبود ، همه چیز از آغاز اعطا شده است.
این نکته ی مداوم ذن است: همه بودا هستند ، از همان ابتدا ، فقط باید از رویاهایتان بیرون بیایید و واقعیت وجود خود را بشناسید.
آن مرد می خندید و خنده او خنده ای برخاسته از اشراق و آگاهی بود که او تجسم تمام سرزمینها ، شهرها و موجودات است. وقتی که کثرت ناپدید می شود ، وحدت تشخیص داده می شود ، و بازگشت به خانه تنها موضوع مهم است. در آن صورت مرد می خندد. تمام افرادی که اشراق یافته اند ، خندیده اند. به بیهودگی این همه خندیده اند ، به کل تلاش برای یافتن چیزی که در درون وجود داشته است و آنها بیرون از خود می دویدند و می دویدند ، دنبال می کردند و خود را دیوانه می کردند.
هستی ، واحد است. زیرا فقط یک وجود دارد ، خدا با خدا سخن می گوید ، برای همین است که گفتم تصمیم گرفتم نقش استاد را بازی کنم و شما تصمیم گرفتید نقش شاگرد را بازی کنید. این بازی است. خدا ، استاد هستی است و در عین حال شاگرد هم هست. این یک تک گویی است. همه صداها ،صدای یک دست هستند. خدا سخن می گوید ، گوش می دهد ، پایکوبی می کند ، ستایش می کند ، هنرپیشه و تماشاچی است.
شما دم خود را تعقیب می کنید. می توانید تا ابد به دنبال آن باشید و هرگز به آن نرسید. بایستید و آنگاه به آن می رسید. توقف ، همان راه است. سکون ، راه است ، به جایی نرفتن ، راه است. متوقف شوید ، تمام خوابها را متوقف کنید ، تمام آرزوها و تقاضاها را. و اگر حتی برای یک لحظه بتوانید این کار را انجام دهید ، آن خنده متعالی را خواهید دید که از درونتان بر می خیزد. به خودتان خواهید خندید. به مسخرگی کل جستجو خواهید خندید.
آز آنجایی که جایی برای رفتن نیست ، چیزی برای جستن نیست ، نه هدفی ، نه جدیتی ، پس درون ، آسوده است و فرد وارد هیمالیای وجود خود می شود و آنجا در خلوت کامل زندگی می کند.
|
رازهای مرگ و زندگی
9 خرداد 86 - 15:45 |
|
رازهای مرگ و زندگی – اشو – مترجم : حامد مهری
انسان حتی نمی داند كه زندگی چیست و اگر ما نتوانیم معنای زندگی را درك كنیم ، پس امكان شناخت ما از مرگ بسیار سخت خواهد بود . اگر معنای زندگی ناشناخته و غیر قابل درك باقی بماند ، آنگاه مرگ نمی تواند درك شود . حقیقت این است كه جهل ما از معنای زندگی به وقوع مرگ منجر می شود . برای كسانی كه معنای زندگی را شناخته اند ، واژه ی « مرگ » اصلاً وجود ندارد ، زیرا مرگ رخ نمی دهد و نمی تواند رخ دهد . بعضی واژگان در این جهان كاملاً غلط اند ، ذره ای حقیقت در آنها وجود ندارد . واژه ی « مرگ » در این طبقه از واژگان قرار دارد زیرا كاملاً دروغ است . رویداد مرگ رخ نمی دهد اما می بینیم كه هر ساعت مردم می میرند و مرگ از همه طرف ما را در بر گرفته است . در شهر ها و روستاها مرده هایشان را می سوزانند می كنند و اگر ما به خوبی درك كنیم ، خیلی از اجساد بایستی در همان زمینی كه ما هر روز بر آن راه می رویم سوزانده شده باشند . سرزمینی كه ما در آن برای زندگی خانه ساخته ایم بایستی به حتم در گذشته مردگان بسیاری در آن سوزانده شده باشند . كرور كرور مردم زندگی می كنند و هر روز می میرند و اگر من ریسك این گفته را بپذیرم شگفت زده خواهید شد كه دروغتر از واژه ی مرگ در زبان انسان وجود ندارد . زمانی قدیس مسلمانی زندگی می كرد – فكیر – در تبت . یك روز مردی نزد او آمد و از او معنا و مفوم زندگی و مرگ را خواست . فكیر زد زیر خنده و گفت : « اگر می خواهی از من در مورد زندگی بپرسی ، حتماً بپرس چون من زندگی را می شناسم . در مورد مرگ ، تا حالا با آن برخورد نكرده ام و با آن آشنا نیستم . اگر مایلی در مورد مرگ بپرسی از كسانی بپرس مرده وار می زیند یا كسانی كه هم اكنون مرده اند . من خود زندگی ام و می توانم در مورد زندگی و معنای آن برایت بگویم . من اصلاً مرگ را نمی شناسم . » این داستان شبیه داستانی در مورد تاریكی است . یكبار تاریكی در مورد خورشید به خدا شكایت و نیایش كرد : « خداوندا ، خورشید تو مدام مرا اذیت می كند ! من از پا افتاده ام . او مرا از سپیده دم صبح تا عصر ، سراسر روز مرا تعقیب می كند و عصر هنگام مرا ترك می كند و آن هم با بی میلی و سختی زیاد . گناه من چیست ؟ چه گناهی مرتكب شده ام خداوندا ، كه خورشید اینگونه مرا تعقیب می كند ؟ تمام روز او پشت سر من است و من شب از خستگی روز نمی توانم یك ذره استراحت كنم و باز خورشید در سپیده دم بر درم می كوید . و من باید بدوم تا خودم را از دست شكنجه ی او نجات بدهم . از ازل اینگونه بوده است و اینك صبر و شهامتم به پایان رسیده است . از این رو ، ای قادر مطلق ! من تو را نیایش می كنم تا خورشید را ملامت كنی و این نیایشم را بپذیر . » پس خدا به دنبال خورشید فرستاد و وقتی خورشید در بارگاه قادر متعال حضور یافت ، او گفت : « چرا تاریكی را اذیت می كنی ؟ تاریكی چه آسیبی به تو رسانده است ؟ شكایت تو بر علیه او چیست ؟ علت خصومت تو با او چیست ؟ خورشید با غرور پاسخ داد : « تاریكی ! از روزگاران كهن به دور عالم چرخیده ام اما تا به حال با تاریكی دیدار نكرده ام . من حتی او را نمی شناسم . تاریكی كجاست ؟ خدایا ! اگر بتوانی او را در حضور من فرا بخوانی من حتماً از او معذرت خواهم خواست و او را نیز خواهم شناخت تا در آینده هیچ برخوردی با او نداشته بشم . » دوران ها گذشته است و این حادثه در پرونده ی خدا حل ناشده و رها شده باقی مانده است . خدا نتوانسته است تاریكی را به حضور خورشید بیاورد و هرگز نیز نخواهد توانست . این مشكل هرگز حل نخواهد شد . تاریكی چگونه می تواند در حضور خورشید حاضر شود ! تاریكی قدرتی ندارد . آن وجود قطعی ندارد . تاریكی اسم غیبت نور است . آن فقط در غیاب خورشید وجود دارد . پس چگونه غیبت خورشید می تواند در حضور خورشید فرا خوانده شود ؟ نه ! غیر ممكن است ! تاریكی نمی تواند نزد خورشید بیاید . گذاشتن تاریكی كنار خورشیدی كه بسیار بزرگ است ، آوردن تاریكی نزد یك لامپ كوچك غیر ممكن است . تاریكی نمی تواند وارد حوزه ی روشنایی لامپ بشود . جایی كه نور هست ، تاریكی چگونه می تواند بیاید ؟ جایی كه زندگی هست ، چگونه مرگ می تواند وارد شود ؟ یا زندگی وجود ندارد یا چیزی مثل مرگ وجود ندارد . هر دو در كنار هم نمی توانند وجود داشته باشند . ما زنده ایم ، با این حال نمی دانیم كه زندگی چیست . به خاطر این فقدان دانش ، ما تصور می كنیم كه مرگ روی می دهد . مرگ نوعی نادانی است . نتیجه ی نادانی در مورد زندگی به ناچار رویداد مرگ است . افسوس كه ما فقط می توانیم زندگی درون را بشناسیم ! آنگاه فقط یك پرتو از این دانش زندگی درون می تواند نادانی ابدی ما را كه من می توانم بمیرم ، یا من روزی مرده ام یا روزی خواهم مرد را پاك خواهد كرد . اما ما آن نوری كه خودمان هستیم را نمی شناسیم و ما از آن تاریكی كه با آن بیگانه ایم می ترسیم . ما از آشنایی با آن نور كه همان وجود خود ما ، همان روح ما ، زندگی ما ، قدرت ماست ناتوان بوده ایم و ما ترس از آن تاریكی را كه در درون ما نیست ، مورد توجه قرار داده ایم . انسان ، مرگ نیست ؛ انسان عصاره است . و ما برای درك این عصاره چشمانمان را باز نكرده ایم . و ما تلاش نكرده ایم كه در راستای زندگی تحقیق كنیم و نه حتی یك گام برای درك مفهوم آن بر نداشته ایم . ما با زندگی نا آشنا می مانیم و پی آمد آن وحشت از مرگ است .از این رو پرسش اصلی از زندگی و مرگ نیست بلكه فقط از زندگی است . من می خواستم از زندگی و مرگ سخن بگویم اما آن غیر ممكن است . پرسش فقط از زندگی است و چیزی همچون مرگ وجود ندارد . اگر زندگی به خوبی درك شود آنگاه زندگی پا بر جا می ماند و اگر زندگی شناخته نشود آنگاه فقط مرگ باقی می ماند . زندگی و مرگ همچون یك مشكل هرگز در كنار هم قرار نمی گیرند . اگر بدانیم كه ما زندگی هستیم در این مورد مرگ وجود ندارد ، یا اگر ندانیم كه ما زندگی هستیم ، آنگاه فقط مرگ وجود دارد ، و نه زندگی . این دو نمی توانند با هم وجود داشته باشند ، اما همه ی ما از مرگ می ترسیم ، و این نشان می دهد كه ما معنای زندگی را درك نكرده ایم . آن چه كه از همه طرف در درون و بیرون جاری است ، هر لحظه ، از میان هر ذره ، از میان هر نفس از وجودمان ، برای ما شناخته شده نیست . همه ی اینها فقط به معنی این است كه انسان در خواب عمیقی است زیرا فقط در چنین خوابی امكان دارد كه فرد خودش را فراموش كند . این فقط به معنای آن است كه انسان در یك خلسه ی عمیق فرو رفته ، حقیقت كلام اینكه تمامی قدرت روح انسان بیدار نشده است بلكه در بیهوشی از دست رفته است . در خواب ، انسان از هیچ چیز آگاه نیست . نمی داند كه چه كسی است ، چه چیزی است و از كجا آمده است . همه چیز در تاریكی خواب از دست می رود ؛ او حتی وجود خودش را نیز فراموش می كند . فقط وقتی كه بیدار می شود ، می فهمد كه در خواب بوده است . مطمئناً تا حدودی خواب هیپنوتیزمی روحانی انسان را كرخ كرده است و این مسأله باعث شده تا او نتواند معنای زندگی را دریابد . اما ما از پذیرفتن این حقیقت خودداری كرده ایم . ما حتی این مسأله را نیز قبول نداریم و اصرار می كنیم كه می دانیم زندگی چیست ، زیرا كه ما زنده هستیم ، در حال حركتیم ، بلند می شویم ، می نشینیم یا می خوابیم . اما توجه كن ، یك مست نیز حركت می كند ، نفس می كشد ، می خوابد ، چشمانش را باز می كند و حرف می زند ؛ و همچنین یك مرد دیوانه . مرد دیوانه و مست هر دو زنده هستند با این حال نمی تواند گفته شود كه مست حواسش سر جایش است و دیوانه هوشیار است . مراسم بزرگی از یك امپراطور در جاده در حال برگزاری بود . یك مرد در تقاطع ایستاده بود ، ناگهان شروع به پرتاب سنگ و فحش دادن نمود . سربازان امپراطور فوراً او را گرفتند و به زندان انداختند . اما زمانی كه آن مرد به امپراطور سنگ می زد و به او فحش می داد ، خود امپراطور داشت می خندید . سربازان مات و مبهوت مانده بودند و نخست وزیر او پرسید : « چرا می خندید سرورم ؟ » امپراطور پاسخ داد : « به نظر من این مرد نمی داند كه دارد چه می كند و احساس می كنم كه بسیار نوشیده است . به هر حال ، فردا صبح او را نزد من بیاورید . » طبق برنامه فردا صبح او را نزد امپراطور آوردند و امپراطور پرسید : « چرا دیروز به طرف من سنگ می انداختی و به من فحش می دادی ؟ » و مرد با صدای آرام پاسخ داد : « چه می گویید سرورم ؟ من به شما فحش بدهم ؟ غیر ممكن است . من دیروز مست كرده بودم و اگر به شما فحش داده ام به این دلیل بوده است كه در خودم نبوده ام . آن من نبودم . در واقع من اصلاً نمی دانم كه به شما چه گفته ام . » مانند این مرد ما نیز خودمان نیستیم . در خواب ، راه می رویم ، حرف می زنیم ، عشق می ورزیم ، نفرت می ورزیم و جنگ می كنیم . |
|
مدیتیشن خنده
25 بهمن 86 - 11:49 | |
|
مدیتیشن خنده كلام استاد شری راجنیش اشو: خنده باعث می شود انرژی از منبع درونی وجود شما به سطح بیاید. انرژی همانند سایه ای ، خنده را دنبال میكند و به دنبال آن جاری میشود. آیا تاكنون توجه كرده اید اوقاتی كه واقعا و از ته دل میخندید و به طور عمیق در حالت مدیتیشن قرار دارید ، در واقع در این لحظات فكر كردن كاملا متوقف می شود. اصلا غیر ممكن است كه در یك زمان هم فكر كرد و هم خندید. خندیدن و فكر كردن دقیقا متضاد یكدیگرند . اگر واقعا بخندید ، فكر كردن متوقف میشود - ولی اگر فكر كردن ادامه پیدا كند ، خنده ، واقعی و از ته دل نخواهد بود. هنگامی كه شما عمیقا می خندید ، ناگهان ذهن ناپدید میشود. تا آنجایی كه من میدانم ، خندیدن و سماع كردن ، بهترین ، ساده ترین و طبیعی ترین راه های خلاصی از شر ناآرامی های ذهن هستند. هنگامی كه شما عمیقا وارد سماع میشوید نیز فكر كردن متوقف میشود . هنگام چرخ زدن شما تبدیل به یك گرداب میشوید و به این ترتیب در هستی ذوب و محو می گردید و هستی نیز در شما ناپدید میشود و در حقیقت دیگر مرزی میان شما و هستی وجود نخواهد داشت. خندیدن میتواند مقدمه ای بسیار زیبا برای وارد شدن به مرحله توقف افكار و بی ذهنی باشد . --- دستور العمل برای مدیتیشن خنده : استاد شری راجنیش اشو : هر روز صبح پس از بیدار شدن از خواب و قبل از باز كردن چشمانتان ، به خوبی بدنتان را كش و قوس دهید و خستگی احتمالی را به این ترتیب از تن خود بیرون كنید. پس از 3 یا 4 دقیقه ، همان طور با چشمان بسته شروع به خندیدن كنید . برای مدت 5 دقیقه فقط بخندید. در ابتدا ممكن است خنده شما واقعی نباشد ، ولی پس از مدتی صدای این خنده مصنوعی باعث خواهد شد تا واقعا بخندید . خود را كاملا به این خنده بسپارید . ممكن است چند روزی طول بكشد تا این حالت به طور واقعی اتفاق بیفتد . این مدیتیشن تاثیر بسیار خوبی خواهد داشت و باعث میشود تا كل روز شما تغییر كند . --- بودای خنده : استاد شری راجنیش اشو : در ژاپن داستانی درباره بودایی معروف به بودای خندان به نام ** هوتی ** وجود دارد . تمام تعلیمات این بودای عجیب ، فقط و فقط خنده بود . او از یك شهر به شهر دیگر و از یك روستا به روستای دیگر سفر میكرد و هنگامی كه به شهر یا روستایی میرسید ، در میدان اصلی می ایستاد و شروع به خندیدن میكرد . البته خنده او از نوعی خاص بود كه به همه سرایت میكرد و واگیر داشت . او به قدری با شدت می خندید كه روی زمین میافتاد و همین طور می غلتید. افرادی كه به دور او جمع شده بودند نیز شروع به خنده میكردند و پس از مدت كوتاهی موج عظیمی از خنده تمام آن شهر یا روستا را فرا میگرفت. مردم همیشه منتظر هوتی بودند تا به شهر یا روستای آنها سفر كند . زیرا او با خودش شادی و سرور را به همراه میآورد. او هرگزحتی كلمه ای نیز سخن نگفت . اگر درباره بودا از او سوال میكردی ، در جواب فقط میخندید . اگر در باره اشراق و به كمال رسیدن از او می پرسیدی ، پاسخش چیزی جز خنده نبود . خنده تنها پیام این بودا بود . |
حقیقت بودن و زندگی از دید اوشو
حقیقت نیازی به باورآورندگان ندارد. بگذارید یادآوری کنم: حقیقت نیازی به مومنینندارد. خورشید دربامداد برمی خیزد __شما آن را باور ندارید، دارید؟ هیچکس از دیگرینمی پرسد، "آیا به خورشید اعتقاد داری؟ آیا ماه را باور داری؟" اگر کسی بیاید و ازتو بپرسد، "آیا خورشید را باور داری؟ آیا ماه را باور داری، آیا به درختان اعتقادداری؟"، فکر می کنی که او یک دیوانه است. چرا این سوال ها را می پرسد؟ این ها وجوددارند، بنابراین موضوع باورداشتن به آن ها وجودندارد.
مردم دروغ ها راباور می کنند: حقیقت نیازی به مومنین ندارد. و وقتی دروغ می سازی،یک رهبر بزرگ میشوی. برای همین است که در روی زمین سیصد مذهب وجود دارد. حقیقت یکی است و سیصد دینو مذهب! مردم ابداع کنندگان بزرگی هستند. وقتی دروغ ها چنان هستند که کسی نمی تواندآن ها را تشخیص بدهد و راهی برای اثبات یا انکار آن ها وجود ندارد، تو حفاظت شدهای. مردمان زیادی در مورد دروغ های روحانی سخن می گویند، این مطمئن تراست.
.... آدلف هیتلردر زندگی نامه ی خودش،ماموریتمنMein Kampf،نوشته است که یک دروغ باید بارها و بارها تکرار شود تا حقیقت بشود. و او می داند __درواقع، هیچکس جز او به این خوبی نمی داند: این تجربه ی خودش است. او تمام زندگیشرا با دروغ زندگی کرد، دروغ هایی چنان واضح که در ظاهر هیچکس حتی فکرش را نمیتوانست بکند که کسی
آن ها باور کند!
برای نمونه، " بهسبب وجود قوم یهود، تمام دنیا در حال اضمحلال است و به سمت جهنم می رود." یهودی هاچگونه وارد این شدند؟ وقتیهیتلربرای نخستین بار در مورد یهودیان سخنگفت، حتی دوستانش خندیدند و به او گفتند، "این احمقانه است." او گفت، "شما فقط صبرکنید. به تکرار این ادامه بدهید و نه تنها غیریهودیان آن را باور خواهند کرد، حتییهودیان نیز باورش می کنند. فقط به تکرار این ادامهبدهید."
باور توسط تکرار پیوسته ایجاد می شود. و او تمام نژادآلمان را وادار به باور کرد __یکی از هوشمندترین نژادهای روی زمین و آنان قربانیاین مرد ابله شدند. ولی او چند کیفیت داشت. برای مثال، او قادر بود چیزی را پیوستهبرای سال ها تکرار کند، از پشت بام، با قطعیت و یقین کامل، بدون هیچ تردید. اینواگیردار بود.
مردم آنچه را که می گویی باور نمی کنند، آنان به روشی کهتو آن را ادا می کنی باور دارند. و زمانی که هنر دروغ گویی را یادگرفتی، یک اعتیادمی شود، زیرا مردم شروع می کنند به باور کردن تو،و توشروع می کنی بهقدرتمند شدن. و سپس اگر بتوانی ترتیب چند چیز را بدهی، قدرتت عظیم می شود. براینمونه، اگر بتوانی نوعی خاص از شخصیت را پیدا کنی، این به تو اعتبار می بخشد. اگرشخصیت تو طوری باشد که مردم بتوانند به آسانی تو را باور کنند، این به تو کمک میکند. مردمانی که با دروغ زندگی می کنند همیشه در اطرف خودشان یک شخصیت خاص ایجاد میکنند؛ اگر یک شخصیت هم نباشد، دست کم ظاهر آن رادارد!
هیتلریک ورحوالاmahatmaبود. او مشروب نمی خورد، به هیچ مسکریدست نمی زد. چگونه می توانی به این شخص باور نیاوری؟ فقط غذای گیاهی می خورد و لببه گوشت نمی زد. چگونه می توانی به این شخص باور نیاوری؟ او حتی چای یا قهوه نمینوشید و سیگار هم نمی کشید. چگونه می توانی این شخص را باور نکنی؟ او ازمورارجی دسای(نخست وزیر وقت هند که عادت داشت برایحفظ سلامتی روزانه از ادرار خودش بنوشد! م) یک روح والاتر بود، زیرا حتی ادارارخودش را هم نمینوشید! چگونه می توانی این شخص را باور نکنی؟ باید باورش کنی! او تمام اعتبارها رادارد.
او صبح زود از خواببیدار می شد و شب ها زود به خواب می رفت: اینگونه عادت کرده بود. او تمام عمرش را،تقریباٌ تا آخرین لحظه مجرد بود__ می گویم تقریباٌ، زیرا فقط سه ساعت قبل از مردنش،قبل از خودکشی اش، ازدواج کرد. فکر می کنم این تنها کار عاقلانه ای بود که درتمامعمرش انجام داد__ فقط سه ساعت قبل از مرگ! او می بایست فکر کرده باشد، "حالا ازدواجچکار می تواند با من بکند؟ درهرصورت بزودی خواهممرد!"
فقط سه ساعت قبل ازخودکشی.... در میانه ی شب، وقتی که تصمیمش را برای خودکشی گرفت، کشیش را احضار کرد. کشیش را بیدار کردند و به سلول زیرزمینی او بردند. فقط سه یا چهار دوست در آنجاحضور داشتند. مراسم ازدواج سریع و فوری انجام شد و تنها کاری که پس از ازدواج کردخودکشی بود __ این ماه عسل آنان بود. او تمام عمرش را مجردبود.
این چیزهااعتبارآور هستند. اگر واقعاٌ می خواهی یک دروغگو باشی، اگر واقعاٌ مایلی بهدروغگویی ادامه بدهی، آنوقت باید شواهدی درست کنی که انسانی با شخصیتی ویژه هستی،چگونه می توانی دروغ بگویی؟ مردم تو را باور خواهند کرد. برای همین است که قدیسانشما، کسانی که به دروغ های روحانی می پردازند، متکی به شخصیتهستند.
انسانی که با حقیقتزندگی می کند نیازی ندارد که به هیچ چیز تکیه کند؛ خود حقیقت کافی است. ولی حقیقتدر مردم باور ایجاد نمی کند __درواقع، حقیقت مردم را شاکی می کند! مردم عاشق دروغهستند و همیشه از حقیقت گریزانند....
... درواقع، دروغ هرچه بزرگتر باشد، امکان باور آن بیشتر است، زیرا اگر دروغ کوچکیباشد، امکان کشف آن برای مردم هست، آنان این مقدار هوش را دارند! ولی اگر دروغبسیار بزرگ باشد، بزرگتر از هوشمندی، آنان هرگز قادر به کشف آن نیستند. برای همیناست که دروغ های بزرگ قرن ها زنده هستند.
Osho / The Book Of Wisdom
با ژرفتر شدن آگاهی،نور میافشانی.
ما از مادهای ساخته شدهایم كه نور نام دارد.
آگاهی، آتش درون تو را روشن میكند.
و هنگامی كه شعلهور شدی، آرزوها در این آتش خواهند سوخت.
ناخالصیها در این آتش خاكستر خواهند شد.
و تو از این میان چون زر ناب بیرون خواهی آمد.
چیزی گرانبهاتر از آگاهی نیست.
آگاهی بذر خدایی شدن در توست.
آنگاه كه این بذر به رشد كامل برسد،
سرنوشت خود را رقم زدهای.
خود را نباید فراموش كنی.
نیازمند آنی كه شعلهای از آگاهی درونی باشی.
آگاهی چنان ژرفی كه حتی در خواب حضور آن را احساس كنی.....
به دنیا پا نهادهای درست مانند كتابی باز، ساده و نانوشته.
باید سرنوشت خود را رقم بزنی،
خود و نه كس دیگر
چه كسی میتواند چنین كند؟
چگونه؟ چرا به دنیا آمدهای؟
همچون یك بذر زاده شدهای،
میتوانی همان بذر بمانی و بمیری،
اما، میتوانی گل باشی و بشكفی،
میتوانی درخت باشی و ببالی.....
زندگی را به تمامی زندگی كن.
در دنیا زندگی كن بیآنكه جزیی از آن باشی.
همچون نیلوفری باش در آب،
زندگی در آب، بدون تماس با آب!
زندگی به موسیقی نزدیكتر است تا به ریاضیات.
ریاضیات وابسته به ذهناند و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود میكند.
زندگی سخت ساده است،
خطر كن! وارد بازی شو!
چه چیزی از دست میدهی؟
با دستهای تهی آمدهایم و با دستهای تهی خواهیم رفت.
نه، چیزی نیست كه از دست بدهیم،
فرصتی بسیار كوتاه به ما دادهاند تا سرزنده باشیم،
تا ترانهای زیبا بخوانیم،
و فرصت به پایان خواهد رسید.
آری، اینگونه است كه هر لحظه غنیمتی است.....
مرگ تنها برای كسانی زیباست كه زیبا زندگی كردهاند،
از زندگی نهراسیدهاند، شهامت زندگی كردن را داشتهاند.
كسانی كه عشق ورزیدهاند، دست افشاندهاند، و زندگی را جشن گرفتهاند.
پس، هر لحظه را به گونهای زندگی كن كه گویی واپسین لحظه است.
و كسی چه میداند؟
شاید آخرین لحظه باشد.....