| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
67
|
2766
|
90/12/25 (19:54)
|
|
||
|
|
182
|
2460
|
90/7/1 (10:29)
|
|
||
|
|
52
|
732
|
90/6/19 (21:58)
|
|
||
|
|
60
|
475
|
90/3/31 (23:52)
|
|
||
|
|
35
|
613
|
89/9/1 (14:55)
|
|
||
|
|
18
|
821
|
89/4/18 (18:52)
|
|
||
|
|
209
|
3116
|
88/8/25 (07:12)
|
|
||
|
|
107
|
2893
|
88/7/29 (07:46)
|
|
||
|
|
22
|
1067
|
90/2/20 (09:03)
|
|
||
|
|
30
|
128
|
89/7/6 (00:46)
|
|
||
|
|
559
|
11017
|
89/6/1 (01:28)
|
|
||
|
|
140
|
621
|
89/4/21 (22:38)
|
|
||
|
|
2
|
80
|
88/9/18 (04:07)
|
|
||
|
|
108
|
1066
|
88/8/9 (07:03)
|
|
||
|
|
15
|
259
|
88/6/17 (15:47)
|
|
||
|
|
9
|
450
|
87/7/3 (10:26)
|
|
||
|
|
190
|
2426
|
86/3/21 (05:39)
|
|
||
|
|
173
|
1379
|
90/12/25 (12:41)
|
|
||
|
|
76
|
992
|
88/8/23 (18:30)
|
|
||
|
|
67
|
2312
|
88/8/23 (17:58)
|
|
ما که هستیم به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخوش
پایمان بر لب گور است و حریصیم هنوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخوش
ماهی تنگ در اندیشه دریا دلتنگ !
ما نهنگیم و به یک برکه ی کوچک دلخوش !
جز دو رویی و ریا سکه نیاندوخته ایم
کودکانیم و به سنگینی قلک دلخوش
باد حیثیت این مزرعه را با خود برد
دنبال من می گردی و حاصل ندارد
موجی كه عاشق می شود ساحل ندارد
باید ببندم كوله بار رفتنم را
مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد
من خام بودم ، داغ دوری پخته ام كرد
یك عمر پایت سوختم ، قابل ندارد
من عاشقی كردم تو اما سرد گفتی
از برف اگر آدم بسازی دل ندارد
باشد ولم كن با خودم تنها بمانم
دیوانه با دیوانه ها مشكل ندارد
شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد
موجی كه عاشق می شود ساحل ندارد
(مهدی فرجی)
بعد از سلام عرض شود خدمت شما
ما نیز آدمیم بلا نسبت شما
بانوی من زیاد مزاحم نمی شوم
یک عمر داده است دلم زحمت شما
باور کنید باز همین چند لحظه پیش
با عشق باز بود سر صحبت شما
انگار سالهاست که کوچیده ای ومابر دوش می کشیم غم غربت شما
ما درد خویش را به خدا هم نگفته ایم
تا نشکنیم پیش کسی حرمت شما
من بیش از این مزاحم وقتت نمی شوم
بانو خدا زیاد کند عزت شما
بر در چه میزنی ، دری وا نمی شود
من گشته ام نگرد که پیدا نمی شود
لیلا یکی ، درست بگویم خدا یکی
هر کس به یک کرشمه که لیلا نمی شود
مستی و عشق بازی و دستی به زلف یار
در شعر و قصه می شود ، اینجا نمی شود
او از تو سیب خواست ، تو دیگر بگو چرا؟
آدم که خام خواهش حوا نمی شود
دریادلم ! چگونه به یک قطره دل دهم؟
یک قطره آب مانده که دریا نمی شود
حق با تو بود اگر به دلت مهر من نبود
دریا که در میان سبو جا نمی شود
حق با من است اگر ز تو دل میکنم شبی
یوسف که پایبند زلیخا نمی شود
از عشق توبه کردن من نیز بیهده است
هیچ اهرمن به توبه اهورا نمی شود
(حمیدرضا رجایی)
چتر ها در شرشر دلگیر باران می رودبالا
فکر من آرام از طول خیابان می رود بالا
من تماشا می کنم غمگین و با حسرتخیابان را
یک نفر در جان من مست و غزل خوان می رود
بالا
گشته ام میدان به میدان شهر را هر گوشهدردی هست
ارتفاع دردها از پیچ شمران می رود بالا
خواجه در رویای خود از پای بست خانه میگوید
ناگهان صدها ترک از نقش ایوان می رود بالا
درد من هر چند درد خانه و پوشاک ارزاننیست
با بهای سکه در بازار تهران می رود بالا
گاه شب ها بعد کار سخت و ارزان خواب میبینم
پول خان با چکمه اش از دوش دهقان می رود
بالا
جوجه های اعتقادم را کجا پنهان کنم ،وقتی
شک شبیه گربه از دیوار ایمان می رود بالا
فکر من آرام از طول خیابان می رودپایین
یک نفر در جان من اما غزل خوان می رود
بالا
حسین جنتی
مدتی کشمکش افتاد میان من و دل
تا شد از پرده برون راز نهان من و دل
هر شبی من ز بلای دل و دل از غم تو
تا سحـرگاه بلند است فغان من و دل
من و دل مدتی آواره گیتی بودیم
آخر افتاد به چنگ تو عنان من و دل
جز تو ای عشق که از هر دو زبان با خبری
کسی آگاه نباشد به زبان من و دل
دل به زلف تو گرفتار و من اندر پی دل
می کشم ناله و خلقی نگران من و دل
شانه بر زلف مزن دست بدار از شوخی
که بود بسته به این سلسله، جان من و دل
جستجویی به سر کوی بتان باید کرد
تا بجویند در آن خاک نشان من و دل
دلم از دست ببردی و جدایی کردی
به تو ای دوست نه این بود گمان من و دل ابوتراب جلی
دین راهگشا بود و تو گمگشتۀ دینی
تردید كن ای زاهد اگر اهل یقینی
آهو نگران است، بزن تیر خطا را
صیاد دل از كف شده! تا كی به كمینی؟
این قدر میاندیش به دریا شدن ای رود
هر جا بروی باز گرفتار زمینی
مهتاب به خورشید نظر كرد و درخشید
هر وقت شدی آینه، كافی ست ببینی
ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است
ای عشق كجایی كه ببینند چنینی
هم هیزم سنگین سری دوزخیانی
هم باغ سبك سایۀ فردوس برینی
ای عشق! چه در شرح تو جز "عشق" بگوییم
در ساده ترین شكلی و پیچیده ترینی
(فاضل نظری)
این مرده از هوای تو دم می زند هنوز
با زنده های شهر قدم می زند هنوز
تقدیر خسته ایست که او را پرنده ای
در انزوای لانه رقم می زند هنوز
همزاد ماهیانم و قلاب در دهان
دارد میان سینه، دلم می زند هنوز
هر شب صدای در زدنی می رسد به گوش
شادیست این، که طعنه به غم می زند هنوز
راهی به جز امید به دست شفا نداشت
دیوانه ای که سر به حرم می زند هنوز
ای روزگار! پنجه ی خونین عادلان
بر سینه ی تو زخم ستم می زند هنوز
دنیا سکوت ممتد درد است و گاه گاه
آنرا صدای گریه به هم می زند هنوز
انگشت روی شیشه کشید و تورا نوشت
ابری که زیر چتر قدم می زند هنوز! حامد حسین خانی
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم
چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم فاضل نظری
ستاره پشت ستاره، نگاه یعنی این
دو چشم روشن اما سیاه یعنی این
به زیر بارش باران، دو دست آبی او
گرفته اند مرا، سرپناه یعنی این
شبی كه غربت جاده مرا صدا می كرد
اشاره كرد به این سو، كه راه یعنی این
هنوز سنگ صبور من و غزلهایم
نشسته پای دلم، تكیه گاه یعنی این
فرشته های نگاهم به سجده افتادند
چه اشتباه قشنگی! گناه یعنی این نرگس برهمند
می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود
این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود
گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم
این گرد باد سر به هوا عاشقت بشود
پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند
نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود
بگذاردل به دل غنچه ها ولی نگذار
پروانه های خانه ما عاشقت بشود
حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا
در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود
بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست
می ترسم آن بلند بلا عاشقت بشود
مال منی تو،چنان مال من که میترسم
حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود
خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟
خورشیدمی تو ، ماه چرا عاشقت بشود
عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم
حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود
این شعر اوست،خود او،به عمد نا موزون
تا تو ،توی مخاطب او عاشقش نشوی! محمد حسین بهرامیان
چنانکه دست گدایی شبانه می لرزد
دلم برای تو ای بی نشانه می لرزد
هنوز کوچه به کوچه ،حکایت از مردی ست
که دستِ بسته ی او عاشقانه می لرزد
چه رفته است به دیوار و در که تا امروز
به نام تو در و دیوار خانه می لرزد
چه دیده در که پیاپی به سینه می کوبد؟
چه کرده شعله که با هر زبانه می لرزد؟
هنوز از آنچه گذشته است بر در و دیوار
به خانه چند دلِ کودکانه می لرزد
دگر نشان مزار تو را نخواهم خواست
که در جواب، زمین و زمانه می لرزد
ز من شکیب مجو ، کوه صبر اگر باشم
همین که نام تو آرند شانه می لرزد میلاد عرفان پور
خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته _بی گمان_ برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...
رها کنی برود از دلت جدا بشود
به آنکه دوست ترش داشته ، به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد
گلا یه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه ! نفرین نمیکنم ... نکند
به او که عاشق او بوده ام زیان برسد
خدا کندفقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد زنده یاد نجمه زارع
ای پاسخ گرامی ِ اَمّن یُجیب ها
تعجیل کن به خاطر ِ ما ناشکیب ها
چشم جهان به چشمه دستان سبز توست
جاری شو از ورای فراز و نشیب ها
تکلیف انتقام شهیدان به دوش کیست ؟
خون ِ مسیح مانده به روی صلیب ها !
برخیز و بزم شب زدگان را به هم بزن
ای آشنا به ندبه و اشک غریب ها
تعجیل کن به خاطر صدها هزار چشم
ای پاسخ گرامی اَمّن یُجیب ها نغمه مستشار نظامی
باید که لهجه کهنم را عوض کنم
این حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم
یک شمعِ تازه را بسرایم از آفتاب
شمع قدیم سوختنم را عوض کنم
هرشب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم
بردار شعر های مرا مرهمی بیار
بگذار وصله های تنم را عوض کنم
بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود
از من مخواه تا کفنم را عوض کنم
من که هنوز خسته باران دیشبم
فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم علی داوودی