userinfo close

  ,

جملات قصار


sokootclub

تاسیس: 2 اردیبهشت 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سکوت کویر - معاونان
لطفا از قسمت مقالات ، لینک ها و آلبوم تصاویر کلوب هم دیدن کرده و اگر مورد مناسبی برای ارائه در کلوب ادامه »
لطفا از قسمت مقالات ، لینک ها و آلبوم تصاویر کلوب هم دیدن کرده و اگر مورد مناسبی برای ارائه در کلوب دارید برای مدیر یا معاون کلوب ارسال کنید تا به نام خود شما در قسمت مربوطه قرار گیرد . در ضمن امتیاز به کلوب یادتون نره ... !!! ( با تشکر - مدیر )
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
67
2766
90/12/25 (19:54)
* *
182
2460
90/7/1 (10:29)
* *
52
732
90/6/19 (21:58)
* *
60
475
90/3/31 (23:52)
35
613
89/9/1 (14:55)
* *
18
821
89/4/18 (18:52)
* *
209
3116
88/8/25 (07:12)
* *
107
2893
88/7/29 (07:46)
* *
22
1067
90/2/20 (09:03)
30
128
89/7/6 (00:46)
* *
559
11017
89/6/1 (01:28)
* *
140
621
89/4/21 (22:38)
2
80
88/9/18 (04:07)
* *
108
1066
88/8/9 (07:03)
* *
15
259
88/6/17 (15:47)
* *
9
450
87/7/3 (10:26)
190
2426
86/3/21 (05:39)
* *
173
1379
90/12/25 (12:41)
* *
76
992
88/8/23 (18:30)
* *
67
2312
88/8/23 (17:58)

عنوان بحث

* * , choshal
* * - 08:23 1388/08/16

شعر

ستایش کورش بزرگ

شاعر : توران بهرامی

در آفاق كورش، چنان در گرفتی
كه گیتی چو خورشید خاورگرفتی

ترا همرهی كرد فر خدایی
ز فر خدا سایه بر گرفتی

كهن خطه سارد را با سپاهی
نشسته بر اسب تكاور گرفتی

كروزوس را دست بگرفتی آنسان
كه انگار دست برادر گرفتی
.

.

.
گشودی دژ محكم شهر بابل
ستم پیشگان را به تسخر گرفتی

نبونید را داده ای درس عبرت
چنان خودسری را به ششدر گرفتی

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
سرباز  حیدریون  , dosibsokhte
سرباز حیدریون - 21:58 1390/06/19
52

شعری ترکی سرشار از احساس از استاد معظم شهریار:

سن یارمین قاصدینایلن سنه چای دمیشم

خیالینه گوندریپده بس که من آخ وای دمیشم

آخ گجلر یاتمامیشام من سنه لای لای دمیشم

سن یاتاله من گوزومه اولدوزلاره سای دمیشم

سنن سورا حیاته من شیرین دیسه زای دمیشم

هرگوزلدن بیر گل آلیپ من سنه بنظر دمیشم

اینده یایا قیش دییرم سابق قیشا یای دمیشم

گه تویو یاد سالیپ مندلی نای نای دمیشم

سونرا گنه یاسه باتیپ آغلاره های های دمیشم

گلبهار  , alijanzadeh
گلبهار - 01:20 1390/01/5
51

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من كرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

 

 

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

 

من به تو خندیدم

چون كه می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیك

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تكرار كنان

می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

 

و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده

که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید :

 

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
سکوت کویر , brokhita
سکوت کویر - 14:22 1388/11/27
50

فالگیر 

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمی؛  فهـمید

از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است

فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد

وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم

مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد

امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:

مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا

فهــمید دارم  اضـطرابی ،  ماتمـی ؛  فهـمید

دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم

بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور

راز تــونـه گـفــتـم  پریـنــو آدمــی  فـهـمید

هی گفت از هر در سخن ؛  از آب و آیینه

از مهـره  مار و طلسم و هر چه می فهمید

بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد

هـرچـند از باران چشـمـم  نـم نـمی  فهمـید

مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا

یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید

(محمدحسین بهرامیان)

باران ش , aramesh_1348
باران ش - 12:30 1388/11/18
49

نه چنان هوای رویت گذرد به داغداری

که تطاول نسیمی به چراغ لاله زاری

نه نوازش نگاهی نه ترنم پیامی

نه ترانه نویدی نه نوید انتظاری

به کرامتی که داری سرخویش گیرو بگذر

تو و مهر ماه رویی  منو چشم اشکباری

ز فراق تازه گرددهمه داغ کهنه دل

نظری به لاله زاری اگر افتدم به حالی

نه مرا دلی است دیگر که ترانه خیزد از او

 نه ترنم امیدی ز نگاه گلعذاری

مگذر به ناز از من که به عشق ماجراهاست

بسی افتد و نیفتد چو منی به روزگاری

سحر بک , fate11
سحر بک - 11:08 1388/11/18
48

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

 

 تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست 

 غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را 

 بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

ایینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم 

 تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست 

 همواره چون من نه : فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را 

 دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست 

 شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه 

 اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

سکوت کویر , brokhita
سکوت کویر - 11:04 1388/11/5
47

در دستانم

خطی نیست

نه خطی که طول عمرم را نشان دهد

نه خطی که آینده‌ام را بگوید

و نه خطی که مرا به کسی برساند

من

تمام خطوط دنیا را

در چشمانم پنهان کرده‌ام

تا از نگاه متعجب کف‌بین‌ها

دلم خنک شود

                                       روجا چمنکار

سکوت کویر , brokhita
سکوت کویر - 09:35 1388/10/20
46

شعر زیبای حمید مصدق

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من كرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

 

 جواب زیبای فروغ فرخ زاد

من به تو خندیدم

چون كه می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تكرار كنان

می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

سکوت کویر , brokhita
سکوت کویر - 09:23 1388/09/29
45
از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا ؟

یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا ؟



بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام

بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا ؟



اشهد ان لا. . . شهادت اشهد ان لا. . . شهید

محشر الله الله است می دانی چرا ؟



یک بغل باران الله الصمد آورده ام

نوبهار قل هوالله است می دانی چرا ؟



راه عقل ازآن طرف راه جنون از این طرف

راه اگر راه است این راه است می دانی چرا ؟



از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست

فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا ؟



از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید

انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا ؟



از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد

باز اما بهترین ماه است می دانی چرا




علیرضا قزوه
سکوت کویر , brokhita
سکوت کویر - 08:12 1388/09/21
44

معنی ناب نجابت

نفس پاک صداقت

ای که موج نفست میبردم تا بودن

ای سکوتت دل من را نجوا

چقدر پاکی تو و چه خاموش و روان

نقطه ی آغازی تو برای بودن و ماندن

تو زبان همه ی چلچله ها را حفظی

تو فقط میدانی معنی دریا چیست

توفقط میفهمی راز پنهان دلم را که به بلبل گفتم

من به او نسپردم که به وقت خواندن

پیش گلبرگ شقایق ننشیند

وبدینگونه تو راز دل من را خواندی! تو که آیینه ی آبی وجودمهستی

تو که تفسیر کلامم,تو که مقصود دعایم هستی

وتو که سنگ صبور دل آشفته و شیدای منی

ای که امواج پریشان به تو تعظیم کنند

لهجه ی نیلوفری تو مال من و دل آبی و ساده ام از آن تو باد

سخنی میگویم ، بازبانی خاموش و نگاهی خیره

ای که در ظلمت شبهای دلم مهمانی

وچه بزمی برپاست در دل کوچک من ! بزم شادی و شعف

بزم نیلوفری پیچک سبز فردا

وچه زیبا و دل انگیز شبی ! ای دلم را مهمان

ای تو مقصود نفسهای اهورایی صبح

ای تو مقصود غزلهای بلند دل من

با خودت زمزمه کن

بهترین مثنوی عشق دو دلداده ی شب

وبه گوش دل بی تاب زمان هجی کن

این که می مانی و با من به زبان میگویی

که من و تو بودیم

 که من و تو هستیم

وبه پایان جهان میگوئیم

                                       معنی بودن و ماندن مائیم...

امیر تن روح                ا , sarzamin2000
امیر تن روح ا - 21:59 1388/09/20
43

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبد

بی خبر از کوچ درد آلود انسانها

بازهم دستی مرا چون زورقی لرزان

می کشد پارو زنان در کام طوفان ها

 

چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه

خانه هایی بر فرازش اشک اخترها

وحشت زندان و برق حلقه و زنجیر

داستانهایی ز لطف ایزد یکتا

 

سینه ی سرد زمین و لکه های گور

هر سلامی سایه ی تاریک بدرودی

دستهای خالی و در اسمانی دور

زردی خورشید بیمار تب آلودی

...

وحشت از من سایه در دلها نمی افکند

عاصیان را وعده ی دوزخ نمیدادم

یا  ره  باغ ارم کوتاه میکردم

یا در این دنیا بهشتی تازه میزادم

 

گر خدا بودم دگر این شعله ی عصیان

کی مرا، تنها سراپای مرا می سوخت

ناگه از زندان جسمم سر برون میکرد

پیشتر میرفت و دنیای مرا می سوخت

...

ای خدا ؛ ای خنده مرموز مرگ آلود

با تو بیگانه ست ؛ دردا ؛ ناله های من

من تو را کافر ، تو را منکر ؛ تو را عاصی

کوری چشم تو ، این شیطان خدای من

                                                              زنده یاد فروغ فرخزاد - تهران - 25 شهریور 1336

* * , choshal
* * - 22:08 1388/08/30
42

 

خون هر آن غزل که نگفتم بپای تست

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است 


 دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است


کسری من نه اینکه مرا شعر تازه نیست


 من از تو می نویسم و این کیمیا کم است


دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز


من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست


 با او چه خوب می شود از حال خویش گفت


 دریا که از اهالی این روزگارنیست


امشب ولی هوای جنون موج میزند

 

دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست


 ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین


دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست

 

محمد علی بهمنی

barangirl.tk

* * , choshal
* * - 22:06 1388/08/30
41

 

باران كه ببارد

با تمام وجود

زمزمه ات خواهم كرد

و با تمام وجود خواهم شكست

و نبودنت را

با باران خواهم بارید

آنقدر خواهم بارید

كه بیایی

با تو زیر باران

كوچه ها را

آواز سرخواهیم داد

با تو زیر باران

اگر كه بیایی

barangirl.tk

* * , choshal
* * - 22:04 1388/08/30
40

 

 

پاییز را دوست دارم

 

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

 

بخاطر رنگ زرد و سرخ ِ آتشش

 

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

 

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

 

بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

 

بخاطر اشکهایی که زیر با رون پاییزی پنهون میشه و کسی نمی فهمه

 

بخاطر بوی مست کننده و خاک بارون خورده ی کوچه ها

 

بخاطر غروب نارنجی و دلگیرش

 

بخاطر تنهایی و دلتنگی پاییزی ام

 

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

 

بخاطر بغض های سنگین انتظار

 

بخاطر اشک های بی صدایم

 

بخاطر خاطرات پاییزی ام

 

بخاطر آمدن و رفتن او

 

بخاطر معصومیت کودکی ام

 

بخاطر تنهایی جوانی ام

 

بخاطر اولین نفس هایم

 

بخاطر اولین گریه هایم

 

بخاطر اولین خنده هایم

 

بخاطر دوباره متولد شدن

 

بخاطر رسیدن به نقطه ی شروع صفر

 

بخاطریک سال دورتر شدن از آغاز راه

 

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

 

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

 

پاییز را دوست دارم بخاطر خود پاییز

 

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم

 

پاییز زیبا خوش امدی ... بیا که بغضم با تو ترک بردارد

 

بیا که بعد از این با آمدنت  غمم دوچندان گشته

 

وباآمدن و رفتن تو آتشی شعله ورتر روح و جسمم را خواهد سوخت

 

پاییزم خوب میدانستم که تولد تو و من با مولود گل غم پیوندی جاودانه دارد و

 

ما هر سه با هم متولد می شویم و با هم به خزان می رسیم

 

خوش آمدی پاییز زیبا.......ای غمگین ترین فصل خدا

 

باز کن پنجره را

 

که خزان آمده است

 

و نسیم خوش پاییز

 

وزان است ز هر سو

 

و همان عطر دل انگیز

 

که از خاک به پا گشته

 

از آن قطره ی باران

 

ترامن چشم درراهم

baarangril.tk

* * , choshal
* * - 08:15 1388/08/26
39

روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی كه كمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب
برای زندگی بس است

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی كه آهنگ هر حرف، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی كه هر حرف ترانه ایست
تا كمترین سرود بوسه باشد

روزی كه تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یكسان شود
روزی كه ما دوباره برای كبوترهایمان دانه بریزیم ...

و من آنروز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه دیگر
نباشم ...

احمد شاملو

* * , choshal
* * - 08:15 1388/08/26
38
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.