userinfo close

  ,

جملات قصار


sokootclub

تاسیس: 2 اردیبهشت 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سکوت کویر - معاونان
لطفا از قسمت مقالات ، لینک ها و آلبوم تصاویر کلوب هم دیدن کرده و اگر مورد مناسبی برای ارائه در کلوب ادامه »
لطفا از قسمت مقالات ، لینک ها و آلبوم تصاویر کلوب هم دیدن کرده و اگر مورد مناسبی برای ارائه در کلوب دارید برای مدیر یا معاون کلوب ارسال کنید تا به نام خود شما در قسمت مربوطه قرار گیرد . در ضمن امتیاز به کلوب یادتون نره ... !!! ( با تشکر - مدیر )
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
67
2766
90/12/25 (19:54)
* *
182
2460
90/7/1 (10:29)
* *
52
732
90/6/19 (21:58)
* *
60
475
90/3/31 (23:52)
35
613
89/9/1 (14:55)
* *
18
821
89/4/18 (18:52)
* *
209
3116
88/8/25 (07:12)
* *
107
2893
88/7/29 (07:46)
* *
22
1067
90/2/20 (09:03)
30
128
89/7/6 (00:46)
* *
559
11017
89/6/1 (01:28)
* *
140
621
89/4/21 (22:38)
2
80
88/9/18 (04:07)
* *
108
1066
88/8/9 (07:03)
* *
15
259
88/6/17 (15:47)
* *
9
450
87/7/3 (10:26)
190
2426
86/3/21 (05:39)
* *
173
1379
90/12/25 (12:41)
* *
76
992
88/8/23 (18:30)
* *
67
2312
88/8/23 (17:58)

عنوان بحث

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan

داستان ها وپندهای اسلامی

 

 

لقدکان فی قصصهم عبره لاولی الالباب

سوره یوسف- آیه 111

سلام دوستان عزیز

درآیات قرآن وروایات معصومین سلام الله علیهم اجمعین توصیه زیادی به بررسی داستان زندگی وسرنوشت گذشتگان شده است

چون مرورداستان زندگی پیشینیان بعنوان آئینه ای منعکس کننده عوامل پیروزی وشکست؛ کامیابی وناکامی؛ خوشبختی وبدبختی؛ سربلندی وذلت؛ است وانسان عاقل میتواند دقیقاآن هاراببیند وعبرت بگیرد

بدین منظور مابرآن شدیم داستان های اسلامی وتاریخی  مستندرا برای استفاده دوستان بیاوریم

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور

-----------------------

 

 

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
30

 

 

بى پایگى افتخارات قومى و نژادى

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

در روضه كافى مى نویسد:

روزى سلمان فارسى در مسجد پیغمبر نشسته بود، عده اى از اكابر اصحاب نیز حاضر بودند، سخن از اصل و نسب به میان آمد، هر كسى درباره اصل و نسب خود چیزى مى گفت و آن را بالا مى برد، نوبت به سلمان رسید، به او گفتند تو از اصل و نسب خودت بگو،

 

 این مرد فرزانه تعلیم یافته و تربیت شده اسلامى به جاى این كه از اصل و نسب و افتخارات نژادى سخن به میان آورد، گفت :

انا سلمان بن عبداللّه

من نامم سلمان است و فرزند یكى از بندگان خدا هستم ،


كنت ضالا فهد انى اللّه عزوجل بمحمد،

 گمراه بودم و خدا به وسیله محمد (ص ) مرا راهنماى كرد،

 

و كنت عائلا فاغنانى اللّه بمحمد،

فقیر بودم و خداوند به وسیله محمد (ص ) مرا بى نیاز كرد.

 

و كنت مملوكا فاعتقنى اللّه بمحمد،

 برده بودم و خداوند به وسیله محمد (ص ) مرا آزاد كرد. این است اصل و نسب من .


در این بین رسول خدا وارد شد و سلمان گزارش جریان را به عرض آن حضرت رساند. رسول اكرم رو كرد به آن جماعت كه همه از قریش بودند و فرمود:


یا معشر قریش ان حسب الرجل دینه ، و مروئته خلقه ، واصله عقله


یعنى : اى گروه قریش ، خون یعنى چه ؟ نژاد یعنى چه ؟ نسب افتخارآمیز هر كس دین اوست ، مردانگى هر كس عبارت است از خلق و خوى و شخصیت او،

 اصل و ریشه هر كس عبارت است از عقل و فهم و ادراك او، چه ریشه و اصل و نژادى بالاتر از عقل !؟


یعنى به جاى افتخار به استخوانهاى پوسیده گندیده ، به دین و اخلاق و عقل و فهم و ادراك خود افتخار كنید.
راستى ، بیندیشید، ببینید سخنى عالى تر و منطقى تر از این مى توان ادا كرد

-----------------------------

موفق ودرپناه حق باشید

 

منبع:خدمات متقابل اسلام و ایران

مولف: استاد شهید مرتضی مطهری

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
29

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شکایت شیطان

 

گویند در زمان دانیال نبى یک روز مردى پیش او آمد و گفت:

 اى دانیال امان از دست شیطان ، دانیال پرسید: مگر شیطان چه کرده ؟ مرد گفت : هیچى ، از یک طرف شما انبیاء و اولیاء به ما درس دین و اخلاق مى دهید و از طرف دیگر شیطان نمى گذارد رفتار ما درست باشد، کار خوب بکنیم و از بدی ها دورى نماییم .

 

دانیال پرسید: چطور نمى گذارد؟ آیا لشکر مى کشد و با شما جنگ مى کند و شما را مجبور مى کند که کار بد کنید. مرد گفت : نه ، این طور که نه ، ولى دایم ما را وسوسه مى کند، کارهاى بد را در نظر ما جلوه مى دهد. شب و روز، ما را فریب مى دهد و نمى گذارد دیندار و درست کردار باشیم .

 

دانیال گفت : باید توضیح بدهى که شیطان چه مى کند، ببینم ، آیا مثلا وقتى مى خواهى نماز بخوانى شیطان نمى گذارد نمازت را بخوانى ؟

 آیا وقتى مى خواهى پولى را در راه خدا بدهى شیطان مانع مى شود و نمى گذارد؟ آیا وقتى مى خواهى به مسجد بروى شیطان طناب به گردنت مى اندازد و تو را به قمارخانه مى برد؟

 

 آیا وقتى مى خواهى با مردم خوب حرف بزنى شیطان توى دهانت مى رود و از زبان تو با مردم حرف بد مى زند؟ آیا وقتى مى خواهى با مردم معامله بکنى شیطان مى آید و زورکى از مردم پول زیاد مى گیرد و در جیب تو مى ریزد؟ آیا این کارها را مى کند؟

 

مرد گفت نه : این کارها را نمى تواند بکند ولى نمى دانم چطور بگویم که شیطان در همه کارى دخالت مى کند، یک جورى دخالت مى کند که تا مى آییم سرمان را بچرخانیم ما را فریب مى دهد، من از دست شیطان عاجز شده ام ، همه گناه هاى من به گردن شیطان است .

 

 دانیال گفت : تعجب مى کنم که تو اینقدر از دست شیطان شکایت دارى ، پس چرا شیطان هیچ وقت نمى تواند مرا فریب بدهد، من هم مثل توام ، شاید تو بى انصافى مى کنى که گناه خودت را به گردن شیطان مى گذارى .

 

مرد گفت : نه من خیلى دلم مى خواهد خوب باشم ولى شیطان با من دشمنى دارد و نمى گذارد خوب باشم . دانیال گفت: خیلى عجیب است ، کجا زندگى مى کنى؟

 مرد گفت: همین نزدیکى، توى آن محله ، و از دست شیطان مردم هم خیال مى کنند که من آدم بدى هستم ، نمى دانم چه کار کنم ، دانیال پرسید: اسم شما چیست ؟ مرد گفت : اسمم عم اوغلى است .

 

دانیال گفت عجب ، عجب پس این عم اوغلى تویى .

 

مرد گفت: چه طور مگر شما درباره من چیزى مى دانید؟ دانیال گفت: من تا امروز خبرى از تو نداشتم ، ولى اتفاقا دیروز شیطان آمد اینجا پیش من و از تو شکایت داشت و گفت: امان از دست این عم اوغلى .

 

مرد گفت : شیطان از من شکایت داشت چه شکایتى ؟

 

دانیال گفت : شیطان مى گفت : من از دست این عم اوغلى عاجز شده ام ، عم اوغلى خیلى مرا اذیت مى کند، عم اوغلى در حق من خیلى ظلم مى کند... آن وقت از من خواهش کرد که تو را پیدا کنم و قدرى نصیحتت کنم که دست از سر شیطان بردارى .

 

 مرد گفت : خوب شما نپرسیدید که عم اوغلى چه کار کرده ؟ دانیال گفت : همین را پرسیدم که عم اوغلى چه کار کرده ؟ شیطان جواب داد که هیچى ، آخر من شیطانم و مورد لعنت خدا هستم .

 

روز اول که از خدا مهلت گرفتم در این دنیا بمانم براى کارهایم قرار و مدارى گذاشتم ، قرار شده است که تمام بدى ها در اختیار من باشد و تمام خوبی ها در اختیار دینداران، ولى این عم اوغلى مرتب در کارهاى من دخالت مى کند، پایش را توى کفش من مى کند، و بعد دشنام و ناسزایش را به من مى دهد.

 

مثلا مى تواند نماز بخواند ولى نمى خواند، مى تواند روزه بگیرد ولى نمى گیرد، پولش را مى تواند در کار خیر خرج کند ولى نمى کند. صد تا کار زشت و بد هم هست که مى تواند از آن پرهیز کند ولى پرهیز نمى کند و آن وقت گناه همه اینها را به گردن من مى اندازد.

 

 شراب مال من است عم اوغلى مى رود و مى خورد، دو رنگى و حیله بازى از هنرهاى مخصوص من است ولى عم اوغلى در کارهایش حقه بازى مى کند، مسجد خانه خداست و میخانه و قمار خانه مال من است ولى او عوض این که به مسجد برود دایم جایش در خانه من است .

 

 

بد زبانى و بد اخلاقى مال من است ولى عم اوغلى به اینها هم ناخنک مى زند. چه بگویم اى دانیال که این عم اوغلى مرتب بر سر من کلاه مى گذارد و آن وقت تا کار به جاى باریک مى کشد مى گوید بر شیطان لعنت . وقتى معامله مى کند و مردم را در خرید و فروش فریب مى دهد پولش را در جیبش مى ریزد ولى تهمتش را به من مى زند، آخر من کى دست او را گرفته ام و روزه اش را باطل کرده ام .

 

آخر اى دانیال من چه هیزم ترى به این عم اوغلى فروخته ام . من چه ظلمى به این مرد کرده ام که دست از سر من بر نمى دارد. خواهش مى کنم شما که همیشه مرا نصیحت مى کنید این عم اوغلى را احضار کنید و بگویید دست از سر من بردارد و... شیطان این چیزها را گفت و خیلى شکایت داشت و من هم در صدد بودم که تو را پیدا کنم و بگوییم پایت را از کفش شیطان در بیاورى .

 

خوب ، وقتى تو در کارهاى شیطان دخالت مى کنى او هم حق دارد، در کارهاى تو دخالت کند و روزگارت را سیاه کند. اما تو مى گویى که شیطان هرگز به زور و جبر تو را از راه به در نبرده و فقط وسوسه کرده ،

 در این صورت تو باید به وسوسه او گوش ندهى و سعى کنى به گفتار و رفتار نیک پایبند باشى ، آن وقت تو هم مى شوى مثل دانیال ، و نه تو از شیطان گله دارى و نه او از تو شکایت دارد.

 

 وقتى تو خودت بد مى کنى و بر شیطان لعنت مى کنى شیطان هم حق دارد که از تو شکایت کند. تو باید آن قدر خوب باشى که شیطان نتواند تو را لعنت کند. عم اوغلى با شنیدن این حرفها خیلى شرمنده شد و جواب داد: حق با شماست ،

 

 تقصیر از خودم بود که دست به کارهاى شیطان مى زدم ، باید خودم خوب باشم و گرنه شیطان گناه مرا به گردن نمى گیرد، اى لعنت بر شیطان

-----------------------------

موفق ودرپناه حق باشید

 

منبع: کتاب عجب حکایتی

مولف: سید ابوالحسن حسینى

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
28

 

 

 

غذاى خلیفه !

-----------------

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

روزى در مجلس هارون الرشید (پنجمین خلیفه عباسى ) كه جمعى از اشراف حاضر بودند صحبت از بهلول و دیوانگى او شد.

 

 هنگام خوردن غذا، سفره سلطنتى پهن شد، یك ظرف غذاى مخصوص در جلو هارون گذاردند.

هارون غذاى خود را به یكى از غلامان داد و گفت : این غذا را براى بهلول ببر، تا شاید بهلول را جذب خود كند.

 

وقتى غلام غذا را نزد بهلول كه در خرابه اى نشسته بود گذاشت ، دید چند سگ در چند قدمى ، لاشه الاغى را دارند مى درند و مى خورند.

 

بهلول غذا را قبول نكرد و به غلام گفت : این غذا را نزد آن سگها بگذار،

 غلام گفت : این غذاى مخصوص خلیفه بوده و به احترام تو، برایت فرستاده است ، توهین به مقام خلیفه نكن .

 

بهلول گفت :

آهسته سخن بگو كه اگر سگها هم بفهمند، از این غذا نمى خورندچه آن كه اموال در تصرف خلیفه حلال و حرامش معلوم نیست

-----------------------------------------

موفق ودرپناه حق باشید

 منبع:

یكصد موضوع 500 داستان

اثر : سید على اكبر صداقت

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
27

 

 

 

عاقبت حسادت

----------------------

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

در ایام خلافت معتصم عباسى شخصى از ادباء وارد مجلس او شد. از صحبتهاى او معتصم خیلى خوشوقت گردید و دستور داد در هر چند روزى به مجلس او حاضر شود، و عاقبت از جمله ندیمان (همدم ، هم صحبت ) خلیفه محسوب شود.

 

یكى از ندماء خلیفه در حق این ادیب حسد ورزید كه مبادا جاى وزارت او را بگیرد. به خیال افتاد او را به طریقى از بین ببرد. روزى وقت ظهر با ادیب از حضور خلیفه بیرون آمدند و از او خواهش كرد به منزلش بیاید و كمى صحبت كنند و ناهار بماند، او هم قبول كرد.

 

موقع ناهار سیر گذاشته بود و ادیب از آن خوراك سیر زیاد خورد.

 وقت عصر صاحب خانه به حضور خلیفه رفت و صحبت از ادیب كرد و گفت :

 

 من نمك پرورده نعمتهاى شما هستم نمى توانستم این سر را پنهان كنم كه این ادیب كه ندیم شما شده در پنهانى به مردم مى گوید: بوى دهن خلیفه دارد مرا از بین مى برد، پیوسته مرا نزد خود احضار مى كند.

 

خلیفه بى اندازه آشفته گردید و او را احضار كرد. ادیب چون سیر خورده بود كمى با فاصله نشست و با دستمال دهن خود را گرفته بود.

 

خلیفه یقین كردكه حرف وزیر درست است . نامه اى نوشت به یكى از كارگزارانش كه حامل نامه را گردن بزند.

 

ندیم حسود در خارج اطاق خلیفه منتظر بود و دید زود ادیب از حضور خلیفه آمد و مكتوبى در دست دارد. خیال كرد در نامه خلیفه نوشته مال زیادى به وى دهند. حسدش زیادتر شد و گفت :

 

 من ترا از این زحمت خلاص مى دهم و دو هزار درهم این نامه را خرید و گفت : چند روز خودت را به خلیفه نشان مده ، او هم قبول كرد.

 

ندیم حسود نامه را به عامل خلیفه داد و او گردن او را زد. مدتى بعد خلیفه سؤ ال كرد ادیب ما كجاست پیدا نمى شود آیا به سفر رفته است ؟

 گفتند: چرا ما او را دیده ایم . احضارش كرد و با تعجب گفت : ترا نامه اى دادیم به عامل ندادى ؟ قضیه نامه و وزیر را نقل كرد. خلیفه گفت : سؤ ال مى كنم ، دروغ نگو، بگو تو به ندیم ما گفتى : بوى دهن خلیفه مرا اذیت مى كند؟

 

 گفت : نه ، خلیفه بیشتر تعجب كرد و گفت : چرا نزد ما آمدى دورتر نشستى و با دستمال دهان خود را گرفتى ؟

عرض كرد: ندیم شما مرا به خانه خود برد و سیر به من خورانید، چون به حضور شما آمدم ترسیدم بوى دهانم خلیفه را آزار نماید.

 

خلیفه گفت : الله اكبر، و قضیه حسادت ندیم و قتل حاسد و زنده بودن محسود را براى همه حضار نقل كرد و همگان در حیرت شدند

-----------------------------------------

موفق ودرپناه حق باشید

 منبع:

یكصد موضوع 500 داستان

اثر : سید على اكبر صداقت

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
26

 

 

 

 

اثر همنشین

------------------

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

ناپلئون بناپارت (1821 م ) امپراطور فرانسه روزى به تیمارستان (خانه دیوانگان ) وارد شد،

 

 دید یك نفر را با زنجیر به دیوار بسته اند. از وضع رقت بار آن دیوانه متاثر شد، و رئیس تیمارستان را خواست و گفت : چرا این دیوانه را با زنجیر به دیوار بسته اى ؟

 گفت : این دیوانه حرفهاى بدى مى زند.

 

ناپلئون گفت : چه مى گوید؟

 قربان او مى گوید: من ناپلئون بناپارت هستم .

 

ناپلئون خنده اى كرد و گفت : مانعى ندارد، بگذارید یك دیوانه خود را ناپلئون بداند.

رئیس تیمارستان گفت :

نباید اجازه بدهم او این حرف را بزند، زیرا ناپلئون بناپارت خودم هستم .

 

ناپلئون از شدت خنده نتوانست خود را نگه دارد، زیرا فهمید كه رئیس ‍ تیمارستان بر اثر تماس دائم با دیوانگان ، همانند آنها حرف مى زند.

-----------------------------------------

موفق ودرپناه حق باشید

 منبع:

یكصد موضوع 500 داستان

اثر : سید على اكبر صداقت

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
25

 

 

 

نتیجه خوار شمردن

-------------------

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

شخصى در بنى اسرائیل فاسد بود به طورى كه او را بنى اسرائیل از خود راندند.

 

 روزى آن شخص به راهى مى رفت به عابدى برخورد كرد كه كبوترى بر بالاى سر او پرواز مى كند و سایه بر او انداخته است .

پیش خود گفت : من رانده شده هستم و او عابد است اگر من نزد او بنشینم امید مى رود كه خدا به بركت او به من هم رحم كند.

 

این بگفت و نزد آن عابد رفت و همانجا نشست .

عابد وقتى او را دید با خود گفت :

 من عابد این ملت هستم و این شخص فاسد است او بسیار مطرود و حقیر و خوار است چگونه كنار من بنشیند، از او رو گردانید و گفت : از نزد من برخیز!

 

خداوند به پیامبر آن زمان وحى فرستاد كه نزد آن دو نفر برو و بگو اعمال خود را از سر گیرند.

 زیرا من تمام گناهان آن فاسد را بخشیدم و اعمال آن عابد را به خاطر خودبینى و تحقیر آن شخص محو كردم 

-----------------------------------------

موفق ودرپناه حق باشید

 منبع:

یكصد موضوع 500 داستان

اثر : سید على اكبر صداقت

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
24

 

 

 

آزادى معنوى

--------------------

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

هنگامى كه على (ع ) به جنگ صفین مى رفت و یا از آن بر مى گشت به شهر انبار رسید.

شهر انبار از شهرهاى كنونى عراق مى باشد.

 

 در گذشته این شهر جزو سرزمین ایران بوده است . وقتى كه خبر ورود على (ع ) به ایرانیان رسید، عده اى از كدخداها، دهدارها و بزرگان به استقبال خلیفه آمدند.

 

آنها به گمان خودشان على (ع ) را جانشین سلاطین ساسانى مى دانستند.

وقتى كه به آن حضرت رسیدند، در جلوى مركب امام شروع كردند به دویدن .

على (ع ) آنها را صدا زد و فرمود:

 

چرا این كار را مى كنید؟

پاسخ دادندآقا این احترامى است كه ما به بزرگان و سلاطین خودمان مى گذاریم .

 

امام (ع ) فرمود: نه این كار را نكنید! این كار شما را پست و ذلیل مى كند، شما را خوار مى كند چرا خودتان را در مقابل من كه خلیفه تان هستم خوار مى كنید؟ ذلیل مى كنید؟

 

من هم مانند یكى از شماها هستم ، تازه با این كارتان ممكن است یك وقت خداى ناكرده غرورى در من پیدا شود و واقعا خودم را برتر از شما حساب كنم .

 

این را مى گویند یك آزادمرد، این را مى گویند كسى كه آزادى معنوى دارد.

آین را مى گویند كسى كه نداى قرآن را پذیرفته است ، لا نعبد الا اللّه

 

یعنى جز خدا هیچ چیز را، هیچ كس را هیچ قدرتى را، هیچ نیرویى را پرستش نكنیم .

-----------------------------------------

موفق ودرپناه حق باشید

 منبع:

گفتارهاى معنوى

اثر : استاد شهید مرتضى مطهرى

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
23

 

 

 

 

یك نفر ما را مى بیند

--------------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

مرد فقیرى پسر كوچكى داشت . روزى به او گفت : پسرم امروز بیا با هم به باغى برویم و مقدارى میوه دزدى كنیم . پسر خردسال با پدر به راه افتاد ولى از كار پدر راضى نبود، اما نمى خواست با پدر مخالفت كند.

 

وقتى كه پدر و پسر به باغ مورد نظر رسیدند، پدر به كودكش گفت : تو اینجا باش و اگر كسى آمد زود بیا به من بگو كه او در حال دزدى ما را نبیند.

 

پسر در ظاهر مواظب بود و پدر مشغول چیدن میوه از درخت مردم ، لحظه اى بعد پسر به پدر گفت : یك نفر ما را مى بیند!

 

 پدر با ترس و عجله كنان از درخت به زیر آمد و گفت : كى ؟ كجاست پسرم ؟

پسر هوشیار گفت :

 

 همان خدایی كه از همه چیز آگاه است و همه چیز را مى بیند.

 

پدر از گفتار عمیق پسر شرمنده شد و بعد از آن جریان هیچگاه دزدى نكرد

-----------------------------------------

موفق ودرپناه حق باشید

 منبع:

عاقبت بخیران عالم

اثر : على محمد عبداللهى

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
22

 

 

 

ابن سیرین

-------------------

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

محمد بن سیرین همیشه پاكیزه بود و بوى خوش مى داد. روزى شخصى از او پرسید: علت چیست كه از تو همیشه بوى خوش مى آید؟

گفت قصه من عجیب است . آن شخص او را قسم داد كه : قصه خود را براى من بگو.

 

ابن سیرین گفت : من در جوانى بسیار زیبا و خوش صورت و صاحب حسن و جمال بودم و شغلم بزازى بود، روزى زنى و كنیزكى به دكانم آمدند و مقدارى پارچه خریدند، چون قیمت آن معین شد گفتند: همراه ما بیا تا قیمت آن را به تو پرداخت كنیم .

 

در دكان را بستم و همراه ایشان راه افتادم تا به جلوى خانه آنان رسیدم ، آنها به درون رفتند و من پشت در ماندم . بعد از مدتى زن - بدون آن كه كنیزش ‍ همراهش باشد - مرا به داخل خانه دعوت كرد، چون داخل شدم ، خانه اى دیدم از فرشها و ظروف عالى آراسته ، مرا بنشاند و چادر از سر برداشت ، او را در غایت حسن و جمال دیدم ، خود را به انواع جواهرات آراسته بود. در كنارم نشست و با ظرافت و ناز و عشوه و خوش طبعى با من به سخن گفتن درآمد،

 

 طولى نكشید كه غذایى مفصل و لذیذ آماده شد، بعد از صرف غذا، آن زن به من گفت : اى جوان مى بینى من پارچه و قماش زیاد دارم ، قصد من از آوردن تو به اینجا چیز دیگرى است و من مى خواهم با تو همبستر شوم و كام دل بر آرم .

 

من چون مهربانیها و عشوه بازیهاى او را دیدم نفس اماره ام به سوى او میل كرد، ناگاه الهامى به من رسید كه قائلى از سوره والنازعات این آیه را تلاوت كرد كه :

 

 و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنة هى الماوى

اما هركس بترسد از مقام پروردگار خود و نفس خود را از پیروى هواى نفس بازدارد، بدرستى كه منزل و آرامگاه او بهشت خواهد بود

 

وقتى به یاد این آیه افتادم عزم خود را جزم نمودم كه دامن پاك خود را به این گناه آلوده نكنم ، هر چه آن زن با من به دست بازى درآمد، من به او توجه نكردم .

 چون آن زن مرا مایل به خود ندید، به كنیزان خود گفت : تا چوب زیادى آوردند، وقتى مرا محكم با طناب بستند، زن خطاب به من گفت : یا مراد مرا حاصل كن یا تو را به هلاكت مى رسانم . به او گفتم اگر ذره ذره ام كنى ، مرتكب این عمل شنیع نخواهم شد.

 

 تا این كه مرا بسیار با چوب زدند، بطورى كه خون از بدنم جارى شد. با خود گفتم : كه باید نقشه اى به كار بندم تا رهایى یابم ...

گفتم مرا نزنید راضى شدم ، دست و پایم را باز كردند، بعد از رهایى پرسیدم :

 محل قضاى حاجت كجاست ؟ راهنمایى كردند. رفتم در مستراح و تمام لباسهایم را به نجاست آلوده كردم و بیرون آمدم ، چون آن زن با كنیزان به طرفم آمدند، من دست نجاست آلود خود را به آنها نشان مى دادم و به آنها مى پاشیدم ، آنها فرار مى كردند.

 

بدین وسیله فرصت را غنیمت شمردم و به طرف بیرون شتافتم ، چون به در خانه رسیدم در را قفل كرده بودند، وقتى دست به قفل زدم - به لطف الهى - گشوده شد و من از خانه بیرون آمدم و خود را به كنار جوى آب رسانیدم ، لباسهایم را شسته و غسل نمودم . ناگهان دیدم كه شخصى پیدا شد و لباس ‍ نیكویى برایم آورد و بر تنم پوشانید و بوى خوش به من مالید و گفت :

 

 اى مرد پرهیزگار! چون تو بر نفس خود غلبه كردى و از روز جزا ترسیدى و خلاف فرمان خدا انجام ندادى و نهى او را نهى دانستى ، این وسیله اى بود براى امتحان تو و ما تو را از آن خلاص كردیم ، دل فارغ دار كه این لباس تو هرگز چركین و این بوى خوش هرگز از تو زایل نشود، پس از آن روز تاكنون ، بوى خوش از بدنم برطرف نگردیده است .

 

به همین خاطر خدا علم تعبیر خواب را بر او عطا فرمود و در زمان او كسى مثل او تعبیر خواب نمى كرد.

-----------------------------------------

موفق ودرپناه حق باشید

 منبع:

عاقبت بخیران عالم

اثر : على محمد عبداللهى

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
21

 

 

 

مرد كیست ؟

----------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

 ابوسعید را گفتند: كسى را مى شناسیم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مى رود .

 شیخ گفت : كار دشوارى نیست ؛ پرندگانى نیز باشند كه بر روى آب پا مى نهند و راه مى روند.

 

گفتند: فلان كس در هوا مى پرد.

گفت : مگسى نیز در هوا بپرد.

 

گفتند: فلان كس در یك لحظه ، از شهرى به شهرى مى رود .

 گفت : شیطان نیز در یك دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى رود.

 این چنین چیزها، چندان مهم و قیمتى نیست .

 

مرد آن باشد كه در میان خلق نشیند و برخیزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آمیزد و یك لحظه از خداى غافل نباشد.

-----------------------------------------

موفق ودرپناه حق باشید

 منبع:

حكایت پارسایان

اثر : رضا بابایى

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
20

 

 

 

تا شب

---------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

 گویند: صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران ، همه او را شناختند؛

پس ، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید . پذیرفت .

 

نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.

 

 آن گاه خطاب به جماعت گفت :

مردم !هر كس از شما كه مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!

 كسى برنخاست . گفت :

حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخیزد!

 

 باز كسى برنخاست . گفت :

 شگفتا از شما كه به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید!

-----------------------------------------

موفق ودرپناه حق باشید

 منبع:

حكایت پارسایان

اثر : رضا بابایى

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
19

 

 

 

چنان مباش !

--------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

خواجه عبدالكریم كه خادم خاص شیخ ابوسعید ابوالخیر بود، گفت :

 

روزى ، كسى از من خواست تا از حكایت هاى شیخ چیزى براى او بنویسم .

 مشغول نوشتن بودم كه كسى آمد و گفت : تو را شیخ مى خواند .

 

رفتم . چون نزد شیخ رسیدم ، گفت : عبدالكریم !در چه كارى ؟

 گفتم : درویشى ، چند حكایت از حكایت هاى شیخ خواست . در كار نوشتن آن حكایات بودم .

 

شیخ گفت :

اى عبدالكریم !حكایت نویس مباش ؛ چنان باش كه از تو حكایت كنند.

-----------------------------------------

موفق ودرپناه حق باشید

 منبع:

حكایت پارسایان

اثر : رضا بابایى

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
18

 

 

 

طعام دیروز؛ ... امروز

---------------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

 شیخ ابوسعید ابوالخیر، با مریدان از جایى مى گذشت . چاه خانه اى را تخلیه مى كردند .

 

 كارگران با مشك و خیك ، نجاسات را از اعماق چاه بیرون مى كشیدند و در گوشه اى مى ریختند . شاگردان شیخ ، خود را كنار مى كشیدند و لباس خود را جمع مى كردند كه مبادا، به نجاست آلوده شوند، و به سرعت از آن جا مى گریختند .

 

 ابوسعید، آنان را صدا زد و گفت : بایستید تا بگویم این نجاسات ، به زبان حال ، با ما چه مى گویند . مى گویند:

 

 ما همان طعام هاى خوشبو و خوش طعمیم كه شما دیروز، ما را به قیمت هاى گزاف مى خریدید و از بهر ما جان و مال خود را نثار مى كردید و هر سختى و مشقتى را در راه به دست آوردن ما تحمل مى كردید.

ما را كه طعام هایى خوش طعم و بو بودیم ، به خانه هایتان آوردید و به یك شب كه با شما هم صحبت و هم نشین شدیم ، به رنگ و بوى شما در آمدیم .

 

حال از ما مى گریزید؟!بر ما است كه از شما بگریزیم 

-----------------------------------------

موفق ودرپناه حق باشید

 منبع:

حكایت پارسایان

اثر : رضا بابایى

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
17

 

 

 

بهمنیار و بوعلى

--------------------------

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

بوعلى در حواس و در فكر انسان فوق العاده اى بوده و شعاع چشمش از دیگران بیشتر و شنوایى گوشش تیز تیز بود. به طورى كه مردم درباره او افسانه ها ساخته اند.

 

مثلا مى گویند هنگامى كه در اصفهان بود، صداى چكش مسگرهاى كاشان را مى شنید.

شاگردش بهمنیار به او گفت : شما از افرادى هستید كه اگر ادعاى پیغمبرى بكنید، مردم مى پذیرند و واقعا از خلوص نیت ایمان مى آورند.

بوعلى گفت : این حرفها چیست ؟ تو نمى فهمى ؟

 

بهمنیار گفت : نه . مطلب حتما از همین قرار است .

 

بوعلى خواست عملا به او نشان بدهد كه مطلب چنین نیست .

 در یك زمستان كه با یكدیگر در مسافرت بودند و برف زیادى هم آمده بود، مقارن طلوع صبح كه مؤ ذن اذان مى گفت ، بوعلى بیدار بود و بهمنیار را صدا كرد.

بهمینیار گفت : بله .

بوعلى گفت : برخیز.

بهمنیار گفت : چه كار دارید؟

بوعلى گفت : خیلى تشنه ام . یك ظرف آب به من بده تا رفع تشنگى كنم .

 

بهمنیار شروع كرد استدلال كردن كه استاد، خودتان طبیب هستید. بهتر مى دانید معده وقتى در حال التهاب باشد، اگر انسان آب سرد بخورد معده سرد مى شود و ایجاد مریضى مى كند.

 

بوعلى گفت : من طبیبم و شما شاگرد هستید. من تشنه ام شما براى من آب بیاورید، چكار دارید.

باز شروع كرد به استدلال كردن و بهانه آوردن كه درست است كه شما استاد هستید و لكن من خیر شما را مى خواهم من اگر خیر شما را رعایت كنم ، بهتر از این است كه امر شما را اطاعت كنم . پس از آنكه بوعلى براى او اثبات كرد كه برخاستن براى او سخت است .

 

گفت : من تشنه نیستم . خواستم شما را امتحان كنم .

 

 آیا یادت هست به من مى گفتى : چرا ادعاى پیغمبرى نمى كنى ؟ اگر ادعاى پیغمبرى بكنى مردم مى پذیرند.

 

 شما كه شاگرد من هستى و چندین سال است پیش من درس ‍ خوانده اى ، مى گویم ، آب بیاور، نمى آورى و دلیل براى من مى آورى ،

 در حالى كه این شخص مؤ ذن پس از گذشت چند صد سال از وفات پیغمبر اكرم (ص ) بستر گرم خودش را رها كرده و بالاى ماذنه به آن بلندى رفته است

 

 تا آن كه نداى ((اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله )) را به عالم برساند. او پیغمبر است ، نه من كه بوعلى سینا هستم 

 

 -----------------------------------------

موفق ودرپناه حق باشید

 منبع:

چهل داستان

اثر : اكبر زاهرى

 

 

 

* * , choshal
* * - 19:01 1387/08/28
16
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.