| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
257
|
2229
|
91/2/17 (10:52)
|
|
||
|
|
51
|
186
|
91/3/12 (01:13)
|
|
||
|
|
900
|
3899
|
91/3/10 (14:30)
|
|
||
|
|
63
|
779
|
90/11/12 (03:35)
|
|
||
|
|
1180
|
2075
|
91/3/7 (21:03)
|
|
||
|
|
208
|
3518
|
91/3/12 (01:46)
|
|
||
|
|
11
|
39
|
91/3/10 (18:40)
|
|
||
|
|
158
|
1642
|
91/3/10 (15:32)
|
|
||
|
|
239
|
2611
|
91/3/6 (12:14)
|
|
||
|
|
224
|
843
|
91/2/28 (13:55)
|
|
||
|
|
1507
|
12192
|
91/2/28 (12:47)
|
|
||
|
|
321
|
7452
|
91/2/28 (12:31)
|
|
||
|
|
198
|
1239
|
91/2/28 (12:27)
|
|
||
|
|
77
|
245
|
91/2/23 (12:30)
|
|
||
|
|
114
|
450
|
91/2/13 (09:52)
|
|
||
|
|
825
|
2329
|
91/2/12 (11:37)
|
|
||
|
|
24
|
191
|
91/2/10 (16:09)
|
|
||
|
|
687
|
2211
|
91/2/10 (16:03)
|
|
||
|
|
1865
|
7150
|
91/2/10 (14:16)
|
|
||
|
|
287
|
2704
|
91/2/9 (13:26)
|
|
شعر ماهی های سهراب:
رفته بودم لب حوض
تا ببینم شاید
عکس تنهایی خود را در آب ...
سهراب سپهری کجایی که ببینی اب را گل کرده اند و از ان ماهی میگیرند!!!
در فرودست اکنون،کفتری می میرد
در همان آبادی ، کوزه از آب تهی است
آب را گل کردند…
آن سپیدار بلند ، که فلان رود روان ، از کنارش میرفت ،
زرد و قامت کج و پژمرده شده ،
دگر آن درویش هم ،
دلش از اینهمه ناپاکی این آب روان،
بخروش آمده ، اما … خاموش است ،
تا مبادا که همان خشکه نان هم ز کفش بستانند،
در مصاف گل و لای ،
رود زیبا خجل است ،
گویی…
زشتی دو برابر کند این آب کنون،
آب را گل کردند…
حرمت عشق شکستند،
ناله از من بربودند،
مستی از من بگرفتند،
آب را گل کردند…
چه گل آلود این آب ،
و چه ناپاک این رود،
تو به ما گفتی : مردم بالادست ، چه صفایی دارند،
غنچه ای گر شکفد ، اهل ده باخبرند،
و تو امروز کجایی سهراب ؟
تا ببینی ، که همان مردم بالادست ،
ز صفا عاری و از عشق تهی میباشند،
چشمه هشان بی آب…
گاوهاشان بی شیر…
دهشان بی رونق،
ساکت و خاموش است،
دگر از غنچه شکفتن خبری نیست ،
مردم بالادست ، همه در ماتم و اندوه نشستند اما…
کدخدا در خانه با زنش میخندد،
آب را گل کردند…
تو نبودی سهراب،
آب را گل کردند…
من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گلها را می گیرم
آشنا هستم با ثرنوشت تر اب
...
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت ...
قایقی
خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از
تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی که سر از خاک به در میآرند
و در آن تابش تنهایی ماهیگیران
میفشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان
خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
دور باید شد، دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ
آیینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجرههاست
همچنان
خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت
دریاها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است.
بامها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری
مینگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر، خانه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک، موسیقی احساس تو را میشنود
و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد.
پشت
دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان
است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنیاند.
پشت دریاها
شهری است!
قایقی باید ساخت.
نه تو میمانی
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...