| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
257
|
2229
|
91/2/17 (10:52)
|
|
||
|
|
51
|
186
|
91/3/12 (01:13)
|
|
||
|
|
900
|
3899
|
91/3/10 (14:30)
|
|
||
|
|
63
|
779
|
90/11/12 (03:35)
|
|
||
|
|
1180
|
2075
|
91/3/7 (21:03)
|
|
||
|
|
208
|
3518
|
91/3/12 (01:46)
|
|
||
|
|
11
|
39
|
91/3/10 (18:40)
|
|
||
|
|
158
|
1642
|
91/3/10 (15:32)
|
|
||
|
|
239
|
2611
|
91/3/6 (12:14)
|
|
||
|
|
224
|
843
|
91/2/28 (13:55)
|
|
||
|
|
1507
|
12192
|
91/2/28 (12:47)
|
|
||
|
|
321
|
7452
|
91/2/28 (12:31)
|
|
||
|
|
198
|
1239
|
91/2/28 (12:27)
|
|
||
|
|
77
|
245
|
91/2/23 (12:30)
|
|
||
|
|
114
|
450
|
91/2/13 (09:52)
|
|
||
|
|
825
|
2329
|
91/2/12 (11:37)
|
|
||
|
|
24
|
191
|
91/2/10 (16:09)
|
|
||
|
|
687
|
2211
|
91/2/10 (16:03)
|
|
||
|
|
1865
|
7150
|
91/2/10 (14:16)
|
|
||
|
|
287
|
2704
|
91/2/9 (13:26)
|
|
سلام .
اینجا کلبه ی سهرابه !!!
ولی به اجبار و برا جلوگیری از ایجاد تایپیکهای تبلیغاتی و متفرقه ، مجبور به ایجاد این تایپیک شدیم !!
لطف بفرمایین و برای بیان مباحث متفرقه فقط از این تایپیک استفاده فرمایید !!!
در ضمن از پیشنهادات و انتقادات سازنده تون در همین قسمت استقبال می کنیم !!
متشکریم !!!


اهل دانشگاهم!
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم، خرده پولی، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است، پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم!
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف، می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود – چه خیالی – چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش، جانمازم جزوه، مهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مخ من متبلور شده است.
درسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.
استاد از من پرسید: چند نمره ز من می خواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه، به محیط خس آموزش،
رفتم از پله دانشکده بالا، بارها افتادم.
در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره 10 دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.
اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،
آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره 20،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.
من به یک نمره ناقابل 10خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا، نقلیه، دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است!
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!
و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می ماندیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم.
از دوستان و تمامی اعضا
میکنم که «مقاله های کلوب سهراب» و «پستهای بحث سهراب شناسی» را داغ کنند که کاربران
بیشتری امکان شناخت بهتر را از سهراب داشته باشند. در واقع همه ما امکان این را داریم
که با دریافتهای مناسبتر و درست تر از شعر سهراب استفاده بهتری از فضای فکری اش
داشته باشیم
این مطلب رو آقای میربهنام موحدان فرستادن که در این بحث قرارش میدم
نشست هم اندیشی عاشورا
یادواره هنرمند فقید استاد قیصر امین پور
با موضوعات بررسی پیشینه شعر آئینی در تاریخ زبان و ادبیات فارسی و شناخت صحیح فرهنگ عاشورا و نیز نگاهی به زندگی و اندیشه هنرمند فقید استاد قیصر امین پور
با حضور هنرمندان ارزشمند حوزه شعر و ادبیات ؛
آقایان عبدالجبار کاکائی ، سهیل محمودی ، ساعد باقری ، افشین اعلاء و سرکار خانم فاطمه راکعی
برگزار می گردد .
محل برگزاری ؛ سال همایش های موسسه فرهنگی و هنری اندیشه
واقع در میدان هفت تیر – زیر پل کریمخان – خیابان ایرانشهر – کوچه ملکیان –پلاک 33 – طبقه دوم
تلفن تماس : 88318501 – 88310622
زمان : شنبه مورخ 12/9/1390ساعت 16الی 18 بعدازظهر
مروری بر برنامه های نشست هم اندیشی عاشورا :
üتلاوت آیاتی از قرآن کریم
üطنین سرود ملیجمهوری اسلامی ایران
üسخنرانی جناب آقای ساعد باقری پیرامون مثنوی نی نامه استاد قیصر امین پور
üپخش نمایه ای از زنده یاد قیصر امین پور
üسخنرانی سرکار خانم فاطمه راکعی پیرامون اندیشه ، شعر و خاطرات ناگفته ای از قیصر امین پور
üاجرای موسیقی ایرانی در دستگاه همایون توسط گروه موسیقی آوای چکاوک موسسه اندیشه
üپذیرایی
üسخنرانی استاد سهیل محمودی پیرامون پیشینه شعر آئینی در تاریخ زبان و ادبیات فارسی
üپخش سکانس هایی از فیلم روز واقعه به کارگردانی آقای شهرام اسدی و نویسندگی استاد بهرام بیضائی
üسخنرانی استاد عبدالجبار کاکائی با محوریت بررسی اندیشه و شعر قیصر امین پور
üسخنرانی استاد افشین اعلاء
üشعرخوانی تنی چند از مهمانان
üپخش مستندی از هنرمند توانیاب کاشان خانم فاطمه حمامی
üاختتامیه و سخنرانی مدیریت مجموعه فرهنگی اندیشه
اهل دانشگاهم!
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم، خرده پولی، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است، پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم!
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف، می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود – چه خیالی – چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش، جانمازم جزوه، مهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مخ من متبلور شده است.
درسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.
استاد از من پرسید: چند نمره ز من می خواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه، به محیط خس آموزش،
رفتم از پله دانشکده بالا، بارها افتادم.
در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره 10 دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.
اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،
آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره 20،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.
من به یک نمره ناقابل 10خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا، نقلیه، دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است!
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!
و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می ماندیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم.
اهل دانشگاهم!
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم، خرده پولی، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است، پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم!
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف، می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود – چه خیالی – چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش، جانمازم جزوه، مهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مخ من متبلور شده است.
درسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.
استاد از من پرسید: چند نمره ز من می خواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه، به محیط خس آموزش،
رفتم از پله دانشکده بالا، بارها افتادم.
در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره 10 دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.
اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،
آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره 20،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.
من به یک نمره ناقابل 10خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا، نقلیه، دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است!
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!
و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می ماندیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم.
ازاینکه دیدم دوستان کم لطفی کردند و تاپیک بنده رو حذف کردند خیلی ناراحت شدم چون قصد ایجاد مزاحمت نداشتم و قبلا هم گفتم که از دوستداران سهراب عزیز هستم
ولی از دوست عزیز آقای امین نهایت تشکر رو دارم چرا که نمیدونستم این تاپیک جهت اطلاعات متفرقه ایجاد شده...بهرحال بنده و شاگردهای کوچولوم منتظر قدمهای سبزتون هستیم...
همانطوری که در پست قبلی هم نوشتم پست شما رو جذف و به اینجا منتقل کردم که جای مناسبتری هست و دوستان بیشتری هم امکان دیدنش را دارند
امیدوارم که نمایشگاه خوبی را داشته باشید

ازاینکه دیدم دوستان کم لطفی کردند و تاپیک بنده رو حذف کردند خیلی ناراحت شدم چون قصد ایجاد مزاحمت نداشتم و قبلا هم گفتم که از دوستداران سهراب عزیز هستم
ولی از دوست عزیز آقای امین نهایت تشکر رو دارم چرا که نمیدونستم این تاپیک جهت اطلاعات متفرقه ایجاد شده...بهرحال بنده و شاگردهای کوچولوم منتظر قدمهای سبزتون هستیم...
این پست را دوستی با نام "مونا ر" در بحث دیگری گذاشته بود که به این بحث منتقل می کنم:
با سلام خدمت دوستان عزیز
نمایشگاه گروهی نقاشی کودکان به سرپرستی مونا رشیدیان تحت عنوان "نقاشی های ما حرف های ما" افتتاحیه : 4مهرماه ساعت 17 مکان : میدان شهدا خیابان 17شهریورشمالی خیابان شهید خشکبارچی پارک خیام فرهنگسرای سالمند زمان: 4 الی 16 مهرماه
از همگی دعوت میکنم برای افتتاحیه ی نمایشگاه کوچیک ما تشریف بیارین
چشــم
