| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
257
|
2229
|
91/2/17 (10:52)
|
|
||
|
|
51
|
186
|
91/3/12 (01:13)
|
|
||
|
|
900
|
3899
|
91/3/10 (14:30)
|
|
||
|
|
63
|
779
|
90/11/12 (03:35)
|
|
||
|
|
1180
|
2075
|
91/3/7 (21:03)
|
|
||
|
|
208
|
3518
|
91/3/12 (01:46)
|
|
||
|
|
11
|
39
|
91/3/10 (18:40)
|
|
||
|
|
158
|
1642
|
91/3/10 (15:32)
|
|
||
|
|
239
|
2611
|
91/3/6 (12:14)
|
|
||
|
|
224
|
843
|
91/2/28 (13:55)
|
|
||
|
|
1507
|
12192
|
91/2/28 (12:47)
|
|
||
|
|
321
|
7452
|
91/2/28 (12:31)
|
|
||
|
|
198
|
1239
|
91/2/28 (12:27)
|
|
||
|
|
77
|
245
|
91/2/23 (12:30)
|
|
||
|
|
114
|
450
|
91/2/13 (09:52)
|
|
||
|
|
825
|
2329
|
91/2/12 (11:37)
|
|
||
|
|
24
|
191
|
91/2/10 (16:09)
|
|
||
|
|
687
|
2211
|
91/2/10 (16:03)
|
|
||
|
|
1865
|
7150
|
91/2/10 (14:16)
|
|
||
|
|
287
|
2704
|
91/2/9 (13:26)
|
|
دشت هایی چه فراخ
كوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاكی بود كه صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه كسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیال
‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاك
لب آبی
گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نكند اندوهی ‚ سر رسد از پس كوه
چه كسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در كرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند كه چه تابستانی است
سایه هایی بی لك
گوشه ای روشن و پاك
كودكان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید كرد
در دل من چیزی است مثل یك بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم كه دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوایی است كه مرا می خواند
ویرایش: لطفا دوستان تلاش کنند که بیشتر از شعرهای سهراب استفاده بشه.
یاد دارم سکوت موج دریا را در غروب ناپدید
عمق ابرها نارنجی
همیشه ترمه پوش
ماهی گلی بیش از آب دریا محتاج نگاه من است؟
نمی دانم
اما احساسم چنین روا میداند که میسرایم
باز هم شعرهایم مال خود خود افکار من است
باران را بهانه کردم
گرده افشانی زنبورها را
در طلوعی سپید همچو گلبرگهای عمیق
پر از رویای خیس شبنمهای روان بر پوستم
آه که چه تلمیح بی مقصدی
پیکره ی شعرم آسان نمی گنجد اذهان تو را
بازهم
آرامم
آرام
(هیوا)
چرا گرفته دلت!
مثل آنکه تنهایی,چقدر هم تنها;
خیال میکنم دچارآن رگ پنهان رنگها هستی
دچار یعنی عاشق!
فکر کن که چه تنهاست اگر که
ماهی کوچک
دچار آبی دریای بیکران باشد...
چه فکر نازک غمناکی !!
همراه نخواهم شد با گرده افشانی زنبورها
نیش دارند
اما عسل را چه کنم
پروانه ها زیبا شهد مینوشند
در همین آبادی
رودی از صداقت جاری
صورتم را در جوی آب غرق میکنم
صداقت معنا
همین حوالی بوی نان می آید
بوی نان
سیب سرخ را دوست دارم
از دستان گذشته از دقایق
میگویند زیبا میسرایم
سکوت به احترام تفکرتان
سکوت
در آب لغزیدن را بر سنگهای سیقلی دوست دارم
شعرم را میبویم
همانند سیب سرخ
لب پنجره میگزارم عمیق شاید رهگذری ببوید
اما کسی حق ندارد به سیبم گازی کوچک بزند حتی در افکار
سیب را دوست دارم
چراکه آرامم
آرام
(هیوا)
من اینجا
عطر گلها را میگیرم
می نشینم پای اشک های نرگس
آشنا هستم با شبنم های خیس
روی گونه های یاسمین
به بالین شقایق رسیده ام
غم های نیلوفر را شنیده ام
من قاصدک را سپردم
به دست باد
قاصدک را ببو
عطر گل ها را آورده...
(¯`•.¸¸.-»همسفر باد«-.¸¸.•´¯)
دیگر راهی تا احساس نیست
همین دو سه دنیا پایینتر!
احساس دشتیست که شقایقها در آن حرف میزنند
دشتیست به وسعت بلور
دشتیست به وسعت دنیای من
دنیای من کوچک نیست؟
جواب را از سوال ها فهمیدم
واج به آوایی نهان پاسخ داد
کلمات خاموش!
احساس دشت من است
و من آرامم
آرام
(هیوا)


زیبا بود
دیگر راهی تا احساس نیست
همین دو سه دنیا پایینتر!
احساس دشتیست که شقایقها در آن حرف میزنند
دشتیست به وسعت بلور
دشتیست به وسعت دنیای من
دنیای من کوچک نیست؟
جواب را از سوال ها فهمیدم
واج به آوایی نهان پاسخ داد
کلمات خاموش!
احساس دشت من است
و من آرامم
آرام
(هیوا)
در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر که از پشت چپرهای صدا میشنویم...
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
من الاغی دیدم ینجه را میفهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر...
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن میگفت شما!
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور...
نیمه ماه پنهان
در رخ چاه
چه افسونی دارد
در سکوت شب خبری از بلبل نیست
غوک همنوا با جیر جیرک میخواند
باغ در خم شب در اوج
دوست دارم سیب سرخ را
بوییدن سیب آمال من
در مواج رود می شویم دستها
سکوتم هزاران در دارد
که بازهم فریاد
نخواهد شکست غوغای سکوتم را
ببار
طراوت
ببار
اندیشه
که ذهنم سله بسته از روزگار
آرامم
(هیوا)
لطفا مشاعره رو با آخرین حرف از شعر نفر قبلی ادامه بدید(یادآوری)
...دیاری پیرمرد سکوی تنهایی اختیار کرده بود لرزان
سکوت پیاپی اذهان
تنگ باروت عریان
شیشه ی عمرش لغزان
در زمان سیری پر معنا داشت
به دخترک خیره شده بود
پسرک آب نبات قرمز رنگش را با غرور تعارف نمی کرد
نه اینکه دخترک نداشت نه
او در کیف دستی یک عالمه آب نبات داشت
دخترک لبخند میزد
پیرمرد با نگاهش تنها شد
هوا سرد بود
نفسهایش هر کدام با ناز بخار میشدند
یک سیب خریده بود سرخ
به وداع ایام
در دامن سحر میپروراند گلها را
پسرک تعارفی کرد
پیرمرد در بر ایام پر کشید به روزگار
سکوت زمین با آه پیر مرد ...
و باز هم سیبها را تک میخرید
بانوی خانه اش فقط سیب را می بویید
گوشه باغ پر از سیب بود همه گندیده
اما هریک یادگار پنجشنبه گذشته بود
پیرمرد هم فقط سیبها را میبویید
(هیوا)
کیستم من ؟
پسری آمیخته با درد یا که یک درد بزرگ ،شایدم صندوقچه درد
من ندانم کیستم !
از کجا آمده ام به کجا خواهم رفت ؟
پسری از جنس بارانم ؟
یا که یک دریای غم،شایدم صحرای غم !
من ندانم کیستم ؟ چیستم ؟
چه کسی می داند ؟
یکتا خالق هستی !
یافتم کیستم ...
آری من تنها ، بنده ی اویم ....