| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
257
|
2229
|
91/2/17 (10:52)
|
|
||
|
|
51
|
186
|
91/3/12 (01:13)
|
|
||
|
|
900
|
3899
|
91/3/10 (14:30)
|
|
||
|
|
63
|
779
|
90/11/12 (03:35)
|
|
||
|
|
1180
|
2075
|
91/3/7 (21:03)
|
|
||
|
|
208
|
3518
|
91/3/12 (01:46)
|
|
||
|
|
11
|
39
|
91/3/10 (18:40)
|
|
||
|
|
158
|
1642
|
91/3/10 (15:32)
|
|
||
|
|
239
|
2611
|
91/3/6 (12:14)
|
|
||
|
|
224
|
843
|
91/2/28 (13:55)
|
|
||
|
|
1507
|
12192
|
91/2/28 (12:47)
|
|
||
|
|
321
|
7452
|
91/2/28 (12:31)
|
|
||
|
|
198
|
1239
|
91/2/28 (12:27)
|
|
||
|
|
77
|
245
|
91/2/23 (12:30)
|
|
||
|
|
114
|
450
|
91/2/13 (09:52)
|
|
||
|
|
825
|
2329
|
91/2/12 (11:37)
|
|
||
|
|
24
|
191
|
91/2/10 (16:09)
|
|
||
|
|
687
|
2211
|
91/2/10 (16:03)
|
|
||
|
|
1865
|
7150
|
91/2/10 (14:16)
|
|
||
|
|
287
|
2704
|
91/2/9 (13:26)
|
|
سخن اضافه ای نمی گم که : چرا این بحث رو ایجاد کردم و پیش زمینه ش چیه و یا حتا چه روندی رو دنبال میکنه"...
یک یا چند رج از سهراب یا فروغ خونده میشه و با اون یکی پاسخ داده میشه ( یعنی سهراب رو با فروغ... فروغ رو با سهراب...)
برای آغاز:
"دیر گاهی ست در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیرِ شب است..."
چرخ گاری در حسرت وا ماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
گاری چی در حسرت مرگ!!!
چه گریزیت ز من ؟
چه شتابیت به راه ؟
به چه خواهی بردن
در شبی این همه تاریک پناه ؟
فروغ * شعر ظلمت
صدا كن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
كه در انتهای صمیمیت حزن میروید.
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک كوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمیكرد.
و خاصیت عشق این است.
سهراب
در تمام طول تاریکی
ماه در مهتابی شعله کشید
ماه
دل تنهای شب خود بود
داشت در بغض طلائی رنگش میترکید
"تنهایی ماه"

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پروازکبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
حرف هایم ،مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشاید به رفتار شمامی تابد
و به آنان گفتم:سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنان که فلز ،زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید
و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز،و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ،پشت پرچین سخن های درشت
و به انان گفتم:
هر که در حافظه چوب ببیند باغی صورتش در
وزش بیشه شور بادی خواهند ماند
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سرانگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه
زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم،گفتم:
چشم باز کنید ،آیتی بهتر از این می خواهید؟؟
می شنیدم که بهم می گفتند:
سحر می داند،سحر!
سر هر کوهی رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاش پر داوودی بود
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آیینه ها آشفتیم
لحظه ها را دریاب
چشم
فردا كور است
نه چراغیست در آن پایان
هر چه از دور نمایانست
شاید آن نقطه نورانی
چشم گرگان بیابانست
فروغ فرخزاد
اشعار «فروغ فرخزاد» ، هم مثل اشعار شعرای نوگرای دیگه ، كمابیش مورد توجه آهنگسازان و خوانندگان ، قرار گرفته و اگه با دقت بررسی بشه می تونیم تعداد قابل توجهی از اشعار این شاعر معاصر رو كه آهنگین شدن استخراج كنیم.
یكی از اشعار این شاعر كه توسط بیش از یه خواننده اجرا شده ، شعر زیبای «ای شب از رویای تو...» س كه فكر می كنم تنها مثنوی موجود تو مجموعه ی اشعار «فروغ» باشه.این شعر هم توسط «معین» و هم توسط «محمد نوری» اجرا شده.نكته ی جالب این كه ، فضای موسیقیایی این دو ترانه ، شباهت بسیار زیادی با هم داره و هر دو بسیار ملایم و آرام اجرا شدن.
همون طور كه می دونین این شعر ، شعر نسبتا بلندیه و به همین خاطر هیچ كدوم از این دو خواننده ، شعرو كامل نخوندن و فقط به خوندن گزیده ای از ابیات ، اكتفا كردن.
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی ام بخشیده از اندوه بیش
هم چو بارانی كه شوید جسم خاك
هستی ام زآلودگی ها كرده پاك
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه ی مزگان من
ای مرا با شور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
عشق ، چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
چون تب شعرم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر ، شاداب تر
از بهاران ، تازه تر ، سیراب تر
ای دو چشمانت ، چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر كه در خود داشتم
هر كسی را تو نمی انگاشتم
