| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
257
|
2229
|
91/2/17 (10:52)
|
|
||
|
|
51
|
186
|
91/3/12 (01:13)
|
|
||
|
|
900
|
3899
|
91/3/10 (14:30)
|
|
||
|
|
63
|
779
|
90/11/12 (03:35)
|
|
||
|
|
1180
|
2075
|
91/3/7 (21:03)
|
|
||
|
|
208
|
3518
|
91/3/12 (01:46)
|
|
||
|
|
11
|
39
|
91/3/10 (18:40)
|
|
||
|
|
158
|
1642
|
91/3/10 (15:32)
|
|
||
|
|
239
|
2611
|
91/3/6 (12:14)
|
|
||
|
|
224
|
843
|
91/2/28 (13:55)
|
|
||
|
|
1507
|
12192
|
91/2/28 (12:47)
|
|
||
|
|
321
|
7452
|
91/2/28 (12:31)
|
|
||
|
|
198
|
1239
|
91/2/28 (12:27)
|
|
||
|
|
77
|
245
|
91/2/23 (12:30)
|
|
||
|
|
114
|
450
|
91/2/13 (09:52)
|
|
||
|
|
825
|
2329
|
91/2/12 (11:37)
|
|
||
|
|
24
|
191
|
91/2/10 (16:09)
|
|
||
|
|
687
|
2211
|
91/2/10 (16:03)
|
|
||
|
|
1865
|
7150
|
91/2/10 (14:16)
|
|
||
|
|
287
|
2704
|
91/2/9 (13:26)
|
|
در این بحث مقاله ها، نوشته ها و تحلیل هایی که از سوی شخصیتهای مطرح فرهنگ و هنر پیرامون شخصیت هنری و فعالیتهای سهراب نوشته شده را در یکجا جمع می کنیم به این امید که شناخت همه ما نسبت به سهراب بیشتر بشود


همچنین کتابهایی که درباره سهراب نوشته شده را معرفی می
کنیم
لطفا برای شناخت بیشتر سهراب ما را یاری دهید و مقاله و
کتابی که معرفی می کنید را با اطلاعات کامل در این بحث بفرستید.




نامه سهراب سپهری در هفده سالگی برای فیض الله ارض پیما
اینک که دفتر خاطرات خود را برای مدت چند لحظه در اختیار من گذارده اید، موقع را مغتنم شمرده سطوری چند به نام یادبود می نگارم؛
ارضی عزیزم؛ دوران عمر چه زود گذرنده است. دیروز با هم بودیم و امروز فرسنگها از یکدیگر دوریم. شاید فردا باز یکدیگر را از نزدیک ببینیم!
ولی آیا میدانی از این دوران گذرنده چه باقی میماند؟ جز خاطرات شیرین و در عین حال غم انگیز، اثری بر جای نمی گذارد.
پارسال را به یاد می آورید؟ با شنیدن این جمله چه خاطراتی را مجسم کردید. راستی نمی دانم شما هر وقت به گذشته فکر می کنید،متاثر می شوید یا از این که یادبودهای شیرینی از گذشته دارید مسرور می گردید؟ من هنگامی که دوران گذشته و خاطرات آن را مجسم می کنم، سرشک حسرت از دیده فرو می بارم گرچه ممکن است چنین دوره شادکامی باز هم فرا رسد، ولی افسوس که کشتی عمر به گرداب فنا نزدیک می شود و بالاخره روزی خواهد رسید که باید از همه کس و همه چیز خداحافظی کرد. می دانم با نوشتن این جملات تو را متاثر ساختم ولی به خاطر داشته باش من در این لحظه بسیار اندوهناکم، شاید رضا دهی به این که در تاثر دوست خود شرکت داشته و برای چند لحظه که او متاثر است،تو نیز اندوهناک باشی. فراموشم نکن.
21/3/24 سهراب سپهری
* تاریخ نامه بیست و یکم خرداد ماه هزار و سیصد و بیست و چهار خورشیدی است.
** منبع: مجله بخارا آبان 1390
قسمت دوم - نگاهی به شعر «به باغ همسفران» سهراب سپهری
دکتر محمدرضا روزبه - برگرفته از مجله شعر – شماره 67 – سال 1388
شعر
«به باغ همسفران» نشانگر آن است که ذهن و زبان سپهری رفته رفته سیری ازسادگی
به پیچیدگی دارد. این گرایش با حرکتی شتابنده، سرانجام به مقصدنهایی
خود (ما هیچ، ما نگاه) میرسد که به اعتقاد برخی، در آن «به نوعی کلیگویی
بسیار انتزاعی میافتد که هم زبان و ایماژها و هم اندیشة آن بسیارانتزاعی
است... بسیار دور از آن زلالی زبان و اندیشة «مسافر» و «صدای پایآب»
و «حجم سبز» که کلاف در هم پیچیدة زبان و ایماژهای آن را از همنمیتوان
گشود. البته
در شعر «به باغ همسفران» هنوز بین سادگی و پیچیدگی،تلفیقی مطلوب و معتدل برقرار است، یعنی
بافت کلام به گونه ای است کههمنشینی سطرهایی نظیر:
صدا کن مرا/ صدای تو خوب است
... بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ
است
کسی نیست/ بیا تا زندگی را بدزدیم/ میان دو دیدار، قسمت
کنیم،
در کنار سطرهایی مانند:
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشام
من از حاصل ضرب کبریت و تردید میترسم
در ذهن مخاطب، ناهمگون و نامتوازن نمینماید. زیرا خوانندة هشیار با حرکتعمودی ذهن و زبان سپهری و زیر و بمهای آن آشناست و هر لحظه منتظر حادثهایدر زبان وزلزله ای در تخیل و اندیشة شاعر است. ترکیبهای ابداعی (و گاهانتزاعی) و تصویرهای حسامیزی، شاخص ترین ابزارهای آشنایی زدایی شعر شاعرند؛ترکیبهایی مانند انتهای صمیمت حزن، ابعاد عصر، طعم تصنیف، متن ادراک یککوچه، سطر خاموشی، جرم نورانی عشق، اجاق شقایق، حاصل ضرب تردید و کبریت،سطح سیمانی قرن، چراگاه جرثقیل، هبوط گلابی، عصر معراج پولاد، شب اصطکاکفلزات، کاشف معدن صبح، نخ زرد آواز، موسیقی مثبت بوی باروت، طعم مجهول نان،مذاق رسالت و ... ، قدم به قدم هنجار ذهن خواننده را دستخوش حدوث و حوادثغیر منتظره میکنند تا در پرتو «رستاخیر واژه ها» به دنیایی تازه از حیاتزبان و نهایتاً حیات شعری چشم بگشاید و در مجموع، شعر را در هالة آفرینشینو بنگرد. غلظت اینگونه ترکیبهای تصویری را ـ همانطور که گفتیم ـ در آخرینمجموعة شعر سپهری (ما هیچ، ما نگاه) به وفور میبینیم. در آنجا دیگر معناغالباً مولود خلجانهای تند زبانی است نه هیجانهای عاطفی و اندیشگی. یعنیاین فرم زبان است که معنا را میآفریند یا محو میکند. کما اینکه در همینشعرنیز پارهای از ترکیبها مصداق همین رویکردند و از رهگذر تصادف و تفننشاعرانه حضور و حیات یافتهاند نه از مجرای شهودی خاص. برخی از حسامیزی هایزیبای شاعر نیز ـ که به نوآفرینی زبان و ذهن وی مدد رسانده اند ـ در شعرجلوهای شاخص دارند:
کسی
نیست/ بیا زندگی را بدزدیم
î
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیام
î
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
î
در آن گیروداری که چرخ زره پوش از روی رؤیای کودک گذر داشت
î
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
î
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
î
... مثل ایمانی از تابش «استوا» گرم
î
با این وجود، سلامت و سادگی نحو زبان، آمیخته با لحن
گفتاری، فضایی صمیمانه و عاطفی به کلیت شعر بخشیده است:
صدا کن مرا/ صدای تو خوب است/ صدای تو...
î
بیا تا برایت بگویم چه اندازه...
î
کسی نیست/ بیا زندگی را بدزدیم/ آن وقت/ میان دو دیدار
قسمت کنیم
î
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
î
مرا گرم کن...
î
و یکبار هم در بیابان
î
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ...
î
بیا تا نترسم من از ...
î
مرا خوب کن ...
î
و ...
از دیگر خصوصیات بارز زبان شعر، گستردگی میدان کلمات آن است: علاوه برواژگان ادبی و شاعرانه، حضور واژگان وحشی روزمره نظیر: حاصل ضرب، کبریت،سیمان، حرثقیل (که متأسفانه به دلیل تنگنای وزنی و عدم پرداخت زبانی، بهصورت اضافه «جرِثقیل» باید تلفظ کرد)، پولاد، اصطکاک، فلزات، بمب، چرخ زرهپوش، بنادر، باروت و ...، در پرتو رنگ آمیزی شاعرانه، زبری و زمختی خود رااز دست داده و به واژگانی شاعرانه مبدل شدهاند که پهناوری چشم انداز شاعررا به نمایش گذاشتهاند و افزون بر آن، عرصة تماشای خواننده را نیز گسترشمیدهند. تصاویر شعر، بنابر شیوة معهود سپهری، حاصل همدلی و صمیمت او باطبیعت زنده و تپندهاند. صدای تو سبزینة آن گیاه ...، من از طعم تصنیف در ...، ببین عقربکهای فواره...، بیا آب شو مثل فواره... توأم با تصاویری ازقلمرو زندگی خشن شهری که به اقتضای حس و ادراک شاعر، وارد شعر شدهاند وحتی بر آنها نیز روح طبیعت پرست شاعر سایه افکن است. در این شعر نیز همانندبسیاری از دیگر سرودههای سهراب، بندها و تصاویر شعر، غالباً حضور وحیاتی مستقل دارند، یعنی فاقد گره خوردگیِ ساختاری با کلیت عمودی شعرند؛ وبین آنها اگر ارتباطی هست، از رهگذر «روایت حسی» است نه حاصل ساختاریمنسجم؛ به نحوی که میتوان برخی از بندها و سطرها را حذف یا مثلاً جا به جاکرد. شاعر فراتر از شیوة روایت و تصویرگری، به شیوة مخاطبه گراییده است کههمین شگرد، جو عاطفی شعر را دو چندان کرده است. وزن شعر (فعولن فعولن...) با شیور و شتاب حسی آن، تناسب دارد. کارکرد این آهنگمایه در شعر به گونه ایاست که به اقتضای مفهوم و حال و هوای شعری، کلام ضرباهنگی دلپذیر مییابد. مثلاً در ابتدای شعر: «صدای کن مرا...» لحن و طنینی نرم و تغزلی دارد و درمصراعهای نظیر: «در آن گیروداری که چرخ زره پوش...» که فضایی متفاوتدارند، لحن، ضرباهنگی تند و کوبنده مییابد.
-پایان
نگاهی به شعر «به باغ همسفران» سهراب سپهری
دکتر محمدرضا روزبه (قسمت اول)
از منظری شاعران، سه گونه اند: 1- شاعران دوزخی 2- شاعران برزخی 3- شاعران بهشتی. دستة اول آنهایند که در نیمکرة تاریک هستی اسیرند و در چشم اندازشان جز تلخی و تباهی و تیرگی چیزی نیست، و دریچه ای یا حتی روزنی بر روشنای جهان دیگر، فراروی خود نمییابند. اینان تا به انتها سیاهی میبینند و از سیاهی میسرایند. دستة دوم، چشمی بر نیمکرة تاریک دارند و چشمی بر نیمکرة روشن هستی. با آن میستیزند تا به آن بپیوندند. «شبانه» میسرایند اما چشم بر افقهای «بامدادی» دارند. اینان آمیزة تاریکی و روشنی، یأس و امید، زشتی و زیبایی اند. دستة سوم ـ که سپهری شاخص ترین آنهاست ـ در نیمکرة روشن هستی اقامت دارند. اینان از نیمکرة تاریک بی آنکه با آن بستیزند، میگریزند و در چشم اندازشان فقط زیبایی ها و زلالی های زندگی موج میزند. گریز سپهری در مقابل ستیز شاعران آن دو گروه قرار میگیرد و آرامش او در مقابل اضطراب آنان. بهشت او در مقابل دوزخ و برزخ آنها، افقهای روشن او در مقابل آفاق تاریک یا گرگ و میش دیگران و سرانجام زمزمه های آبی او در مقابل فریادهای سرخ و کبود آنهای دیگر.
در شعر «به باغ همسفران» سپهری در مواجهه با واقعیات تلخ و تیرة جهان بیرون به نرما و نازکای بهشت درونی خود پناه میبرند. از «عنصر معراج پولاد» به دوران «هبوط گلابی»، و از «شب اصطکاک فلزات» به صبح «خواب در زیر یک شاخه». در مجموع گریز از «دنیایی که هست» به جستجوی «دنیایی که باید باشد» اساس سیر عارفانه و سلوک شاعرانة اوست. در این مسیر، در شعر او «ایدئولوژی بدل به جهانبینی، و تعهد سیاسی شاعر بدل به تعهد کیهانی میشود. باری، شعر سهراب از ایدئولوژی بیگانه است، اما ناگریز چون هر شعر والایی دارای جهانبینی است، از هستی برداشتی و بینشی سازمند (organique) و بسامان دارد که با خود در تناقض نیست.» شاید خیلی ها گلایه کنند و بگویند: درون سپهری یک «اطاق آبی» است که «پنجرة آن جز به فضای سکوت و آرامش بودایی باز نمیشود. فضایی که عرصة دوست داشتن همه چیز از خوب و بد و زشت زیباست. و خاستگاه و رویشگاهش جز تسلیم و رضا نیست. و جز اقلیتی از مردم این جهان، خاصه در شرق دور در پرتو آن اندوه زدایی و شادی فزایی نمیکنند. شعری همه، اشتیاق و تسلیم و بی هیچ اضطراب و بیم از شاعری پذیرای همه چیز، چنان که هست. و بیگانه با اصل اعتراض که جوهر و ذات همة هنرهاست.» اما به سهراب هم حق میدهیم که پاسخ دهد: «اینها فکر نمیکنند که دربارة آنچه که نیست و من مایلم باشد صحبت میکنم.» او نه از جنگ و خونریزی، بلکه از آشتی و مهرورزی میگوید. نه از لحظههای سیاه مرگ، بلکه از «فرصت سبز حیات» میسراید. نه از تیر و توپ و تفنگ، که از گل و گیاه و گندم زمزمه دارد. نه از خشم و خروش و خشونت، که از نرمی و نوازش و نازکانگی بشارت میدهد.
شعر
با بیانی سرشار از غنای تغزلی و جوهر عاطفی آغاز میشود:
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
...
در
بند دوم شعر در مییابیم که شاعر «در ابعاد این عصر خاموش» تنهاست و چه تنهایی
بزرگی! به همین دلیل در اینجا از «او» میخواهد که صدایش کند و دریابدش.
«او» کیست؟ عشق؟ معشوق؟ کسی از هیچستان؟ من پنهان؟ انسان؟ من، تو، او؟
هر که هست، صدایش جوهرة سبز وسیال طبیعت است و از اعماق حزن عاشقانه و قبض
عارفانه میجوشد. مگر نه آنکه واسطة ارتباط و اتصال شاعر با جهان، طبیعت
زنده و زایاست؟ شاعر سپس تنهایی خود را عمیق و شاعرانه توصیف میکند. تنهاییای
تنهاتر از طعم آوازی در متن ادراک یک کوچه. کوچهای که آواز را میشنود
اما آن را نمیچشد، نمیبوید و نمیفهمد. درست مثل تنهایی شعر سهراب
که در ادراک کوچه و کوچة ادراک آدمهای همروزگارش غریب بود. تنهایی شاعر،
خلأیی بزرگ است بین او و دنیای بیرون. تنها، حجم عشق این خلأ را پر می
کند. خاصیت عشق هم همین است که شبیخونی ناگهانی دارد: «همواره عشق، بی خبر
از راه میرسد» و خلوت خالی فاصله ها را از صدا میآکند. به قول سهراب:
و عشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که
ـ غرق ابهامند
)مسافر(
اکنون در این خلوت لبریز و این تنهایی سرشار، کسی نیست جز عاشق و معشوق. فرصتی ناب و نایاب برای ربودن جوهر زندگی و تقسیم آن بین دو دیدار. آنگاه با سهمی که از زندگی به هر کدام میرسد، میتوان نگاهی عاشقانه به چگونه زیستن سنگ داشت و هر چیزی را زدوده از غبار تیره عادت، زودتر دید. در اینجا سهراب، او، من و تو را به رؤیت مجدد اشیا و هستی فرا میخواند چرا که فرصت کم است و زمان، مثل فوارهای بر مداری مدور میچرخد. نه دیروز و نه فردا، امروز را دریاب، لحظه را بشتاب. پس او و من و تو را دعوت میکند که بیا و مثل واژه در خاموشی شعر من ذوب شو و جاری باش. بیا و عشق را مثل یک جرم نورانی در دستهای من ذوب کن تا گرما و روشنی و زلالی در این خاموشی جاری شود. خاطرهای تداعی میشود: آنسانکه یکبار در بیابانی اجاق شقایق همچون کانون فروزان عشق به من گرمی و حرارت بخشید. شاعر آنگاه وحشت و هراس خود را از جهان پر آشوب، و از غوغای ویرانگر تمدن و تکنیک، تصویر میکند. اکنون تنها عشق است که میتواند در تاریکی و تردیدِ «کوچه های شبِ قرن» جان پناه باشد و وی را از وحشت هجوم آهن و سیمان و پولاد و جرثقیل به «قانون زمین و آب و روشنی» در امان بدارد. تنها عشق است که میتواند دراین عصر معراج پولاد (عصر ماشینیزم) او را مثل دری به سمت هبوط گلابی (ازلیت ناب طبیعت و بدویت بی شایبة خلقت) بگشاید. گویی سپهری گوش به آموزة لائوتسه سپرده است که گفته است: «انسان در آغاز خوشبخت میزیسته اما در نتیجة تغییراتی که برای تسلط بر سرنوشت خویش به کار میبرد اندوهگین میشود. بهترین راه نیکبخت بودن همانا دست کشیدن از تمدن ساختگی کنونی و زیستن در پیوند آرام با طبیعت است.» او با این جهان آشوب زده سر ستیز ندارد، پس به گریز از آن میاندیشد و از «او» میخواهد که وی را «زیر یک شاخه» (سایة طبیعت) به دور از «شب اصطکاک فلزات» (غوغای جهان تاریک تکنولوژی) به خواب ببرد تا مبادا صداهای ویرانگر این جهان، «چینی نازک تنهایی» او را بشکنند: صدای جنگ و جهل و جنون، صدای شلاق و شیون و شکستن، صدای هول و هراس و هیاهو و...
اینجاست
که حس میکنی که عشق، پروازی نه، بلکه پناهی و گریزگاهی گشته است. احساس
میکنی که عشق، «خنکای مرهمی بر شعلة زخمی» و «غبار تیرة تسکینی بر حضور
وهن» و «دنج رهایی بر گریز حضور» شدهست و فریاد سر میدهی: آی عشق، آی
عشق چهرة آبی ات، چهرة سرخت... رنگ آشنایت پیدا نیست. اینجاست که حس میکنی
عشق، برای سپهری و هم اندیشانش مبدل به یک داروی بیهوشی، یک قرص مسکن
یا قرص خواب شده است و بانگ برمیداری که: «آیا تمام صداهای ویران کنندة
زندگی امروز، سکوت عارفانة سپهری را به نمیزنند؟ و آیا از عایق دیوارهای
مستحکمِ برج عاقِ مقدس سپهری، تیرگی عصر ما نمیتواند به درون تراوش
کند؟» او
میخواهد فارغ از اضطراب جهان به خواب رود و ازدوست میخواهد که اگر «کاشف معدن صبح» (خورشید
یا خورشیدی موعودی) آمد، بیدارش کند، آنهم همراه با عطر نوازش انگشتانی
مزین به گل یاس. طلوع خورشید و طلوع گل یاس از پشت انگشتان، مماس و موازی هم
قرار گرفتهاند. شاعر از بستر رؤیای سبز خود که برخاست مایل است که
«او» از کابوسهای سیاه شبانه حکایت کند؛ حکایتی توأم با چاشنی طنز تلخ: از
بمبهایی که فرود آمدند، گونههایی که از اشک و خون تر شدند، مرغابیهایی که
از وحشت برآشفتند، چرخ زره پوشی که رؤیای کودکان را له کرد و ...؛ او میخواهد
که دوست برایش بگوید که در آن گیرودار، قناری چگونه آوازی از سر آسایش
خواند؟ در بنادر چه اجناس معصومی (بمب، موشک و دیگر تجهیزات و تسلیحات
مرگبار؟) از راه رسید و چه علمی توانست موسیقی مثبت! بوی باروت را کشف
کند و چگونه طعم نان، به مذاق ایمان رسولان قرن خوش آمد؟ و چه شباهتی دارد
این سطر، با بخشی از شعر «آیه های زمینی» فروغ فرخزاد! :
نان نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
شاعر،
آنگاه بشارت میدهد که «دوست» را همچون ایمانی سوزان درمبدأ یک باغ (باغ
عرفان؟ خودآگاهی؟ کودکی؟...) خواهد نشاند، تا از این پس خورشید باغ او باشد.
چرا؟ چون او را از قلمرو کابوسهای بیداری به سرزمین سبز رؤیا برده است؟
چون او را از ژرفای تنهایی فراخوانده و با وی در «زندگی» شریک شده و در
هیاهوی عصر آهن و اتم، سایبان سبز خواب کودکانهاش گشته است؟
سپهری تاب دیدن فجایع جهان بیرون را ندارد، پس
به شنیدن اکتفا میکند. او چشمهایش را شسته و نگه داشته است برای دیدن
زیبایی ها. برای او «زندگی رسم خوشایندی است» که شالودة آن، ادراک زلال
عارفانه از جهان و اشیاست و هرچه جز این باشد، بدآیند اوست و به دیدن نمیارزد.
فقط باید گاه حدیث و حکایتش را از زبان دیگران شنید اما به راستی:
شنیدن کی بود مانند دیدن؟ ...ادامه دارد
نگاهی دوباره به دنیای شعر و نقاشی سهراب سپهری
بخش دوم
نویسنده: کریم امامی
برگرفته از مجله آینده سال هفتم، مرداد 1360 - شماره 5 - صفحه 374-380
آنچه درشعر او در ستایش صفا و سادگی میخوانیم ….در زندگی خود او نیز واقعا"مصداق داشت.طبیعت برای سپهری مقدس بود و هرچیز طبیعیچه جماد و چه جاندار برای او به یکسان ارزشمند بود.یک ریگ به هیچوجه پستتر از یک درخت نبود و یک حشرهء کوچک هیچ دستکمی از یک انسان بزرگ و بالغ نداشت.سپهری البته با دیدی عرفانیو فلسفی به جهان مینگریست و برای افزایش آگاهی خود پیوسته مشغول مطالعه بود.و شاید بتوانمبگویم که در زمینهء فلسفه و ادیان یکی از کتابخواندهترین آدمهایی بود که شخصا"میشناختم.در ابتدا به فارسی و فرانسه کتاب میخواند و بعد که انگلیسی را هم آموخت به آن زبان مفصلا"مطالعه میکرد.و جالب آنکه این همه مطالعه و معلومات کمتر خودش را بر ظاهر اشعار او تحمیل میکند.یکی از بارزترین ویژگیهای مجموعهء واژههای فهرست سادگی آنهاست.اغلبآنها کلمات معمولی یک یا دو هجایی هستند که حتی در سلک واژههای فخیم ادبی هم قرار نمیگیرند.ولی در عین سادگی حمل لطیفترین و زیباترین مفاهیم را عهدهدار میشوند:
سپهری در طول زندگی خود چندبار به کشورهای دیگر سفر کرد.اول یک سال به فرانسه برایآموختن فنون چاپ سنگی(لیتوگرافی)،بعد به ژاپن برای آموختن فنون حکاکی روی چوب.و بعد هروقت که امکانات مادی فراهم میشد به هندوستان یا یونان یا فرانسه یا انگلستان یا امریکا.برایسیاحت،برای آموختن،برای برگزاری نمایشگاه،برای معالجه.ولی هیچگاه به جلای وطن راضینشد و هیچگاه از این همه مسافرت راه و رسمی را که رفتار و گفتار همیشگیاش را تحتتأثیر قرار دهد با خود سوغات نیاورد.
ولی سپهری بیش از هرکجا به کاشان دلبسته بود.و بیشتر اوقات ده سال آخر عمر خود را در آن شهر و روستاهای اطراف آن به سرآورد.کارگاهی در یکی از خانههای قدیمی شهر اجاره کرده بود و با "لندروی"که خریده بود دشتها و دامنهها را زیرپا میگذاشت و چشماندازهای محبوب هود را دوباره و چندباره نظاره میکرد.برای تجدید قوا، برای بازیافتن ارزشهای پاک و دستنخوردهء کهن در اجتماعی که چهار نعل از زندگی سنتی خود دور میشد به کاشان میرفت.+ولی شهر کودکیاو نیز چون شهر کودکی همه ما در هنگامه "پیشرفت"مسخ شده بود.
اهل کاشانم،اما
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
همان،ص 285
سپهری در همه مراحل کارهای خود دقیق و سختگیر بود.برای نقاشی بهترین کاغذ،بهترین بوم و بهترین رنگها را به کار میبرد.کلاف بوم و قاب تابلو هرگاه که لازم بود تابلو قابشود حتما"بایستی از بهترین نوع باشد.خود نقاشیها که دیگر هیچ.اگر کمترین شکی نیستبه سلامت کاری داشت از به نمایشگذاردن آن خودداری میکرد.باوجودی که در دو زمینهء حکاکیروی چوب و گراور چاپ سنگی در بهترین مراکز هنری جهان کارآموزی کرده بود در کمتر زمانی اینگونه آثار خود را به نمایش گذاشت.حتما"به این سبب که خاطرپسند او را راضی نمیکردند.
در کار شعر هم به همینگونه سختگیری میکرد.تصحیح همه نمونههای چاپی مطبعه را خود شخصا"به عهده میگرفت و با انتشار کتاب هم کار خود را پایان یافته تلقی نمیکرد.کسی کهچاپ دوم شعر"صدای پای آب" را در "هشت کتاب" با چاپ اول آن در فصلنامه "آرش" مقایسه کند گذشته از غلطهای چاپی اصلاح شده و رسم الخط متفاوت متوجه بسیاری تغییرات و اضافاتخواهد شد.
مثلا"
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همان،ص 284
در نخستین چاپ به این شکل بوده است:
قتل یک شاعر شوریده به دست گل شرخ(.)
"آرش"،آبان 1344،ص 53
به احتمال زیاد نسخهای از"هشت کتاب"وجود دارد که سپهری آخرین اطلاعات خود را در متناشعار در آن وارد کرده است.
شعر سپهری در ادب معاصر ایران در اردوی شاعران نیمایی قرار میگیرد هرچند که او خود بهمجادلهء شعر نو و شعر کهن علاقهای نداشت.اما همانطور که در نقاشی نیز سبکی را برگزید که او را حداقل از نظر اجرایی در خیل نوپردازان قرار میدهد در سرودن شعر نیز خود را از قیدوبندهایبخور عروضی و مصراعهای مساوی و ردیف و قافیه رهانید.شعر او در عوض در اکثر موارد آهنگین استو با استفاده از تکرار صداها و کلمات از موسیقی کلامی بهره میگیرد.اما برترین ویژگی شعر سپهریغنای آن از نظر جوهر شعری"است،خاصیتی که گاه آن را"دید شاعرانه"میخوانیم و گاه"شعریت"شعر، و خلاصه همان چیزی است که شعر ناب را از غیر شعر از نظم،متفاوت میسازد.
سپهری اگر در شعر خود مسائل زمان را میکاود و معمای مرگ و زندگی را میشکافد و مرگ را با زندگی برابر میخواند،در نقاشیهای خود بیشتر به ضبط جلوههای زندگی میپردازد.در جهان او اشیاء به ظاهر بیجان نیز همهجان دارند و در آنها"شور خواستن" و "شور رفتن"و وزن بودن"وجود دارد.درخت و دشت و کوه و دریا همه مظهر قدرت برتری هستند که نقاش میستاید و بلکه میپرستد.و از همینروست که ترسیم آنها برای سپهری نوعی نماز بردن است.انسانی که برای پرستش بهبیابان میرود تنها میرود و در تنهایی خود دشت و دمن را پر از زن چادر نمازی و مرد کلاه نمدینمیبیند.و تفاوتی که میان دیدیک توریست و دید یک عارف از همان دشت و دمن وجود دارد حتما" از همین دست است.شاید از این راه توجیه خالی بودن پردههای سپهری از آدمیان آسانتر باشد.
برای خیلیها سپهری مهمترین نمونه یک هنرمند واقعی بود.انسان وارستهای که به استعداد و تواناییهای ذاتیاش متکی بود و برای پیشرفت خود به حمایت بزرگان و لطف صاحبان گالری و چربدستی منتقدین هنری نیازی نداشت.از آغاز تا پایان زندگی خود فروش بود.آنقدر که دوستانو آشنایان خود را اغلب خجلتزده میکرد.از اداهای هنرمندانه آزاد بود و برای کسب موقعیت به نیرنگباری و تقلب متوسل نمیشد.موفقیت و شهرت ماهیت زندگیاش را دگرگون نساخت و بهطور خلاصه تما فضیلتهایی را که از یک هنرمند اصیل ایرانی انتظار داریم دارا بود.
در زمانهای که شکل زندگی ما دستخوش شدیدترین و سریعترین تغیرات شده بود و پول"نفتاورد"همه ارزشهای اخلاقی و اجتماعی را آلوده ساخته بود.سپهری چون پیامبری میان ما ظهور کرد و از لطف قطرهء باران و طراوت آب و ظرافت بال پروانه و گلبرگ شقایق سخن گفت،راستیو پاکی را ستود.ما را به قناعت خواند و ما که حرص پول کورمان ساخته بود تنها به او لبخند زدیم:زندگی ساده فقط برای"و یک-اند"!و حالا که زمانهای دیگر شده است و به خود آمدهایم."پیام"سپهری را بهتر درک میکنیم.به قول دوستی غایت که فظولتا"چند سطر از نامهء خصوصیاش را نقلمیکنیم:"...برای ما یار و تسین بود.دور خودش را کمی نورانیتر کرد.بخشود حضور هزارانآزار را،هزاران خزندهء بیاثر را،همهء این آدمهایی را که خوابگردانه از گذرگاه فصلها میگذرند.توجیه کرد مصرف+نان گندم را.در وقوف و نگاه خودش توجیه کرد ودیعهء چشم را و درک را.تنهء کوچکی به ما زد که به کلی تنها نیستی،که همه پیز بد و کریه و ناهنجار نیست،که همه چیز هنوز بهکلی از دست نرفته است،که جلو تو در تاریکی کسی راه میرود که یک شعلهء کبریت به دست دارد.و حالا اگر دیگر نیست شعلهء کبریت در دل توست و تو کمی گرم و نورگرفته راه میروی.و از تاریکیو تنهائی یک ذره کمتر میترسی.و هالهء گرم حضور او هنوز همدوش و همپای توست و قاصدک را بهدست تو داده است که از گذر بادها بگذرانی:
دیگرچه بگویم؟ سهراب سپهری هنرمندی بود که رسالتش را تمام و کمال به انجام رسانید.انسانی بود که خصایل انسانیاش را با پول معاوضه نکرد.دوستی بود که قدر دوستی را شناخت و برای مادر"بهتر از برگ درختش"حتما"پسری بود بهتر از گل.یادش عزیز و پیامش پایدار باد.
نگاهی دوباره به دنیای شعر و نقاشی سهراب سپهری
بخش نخست
نویسنده: کریم امامی
برگرفته از مجله آینده سال هفتم، مرداد 1360 - شماره 5 - صفحه 374-380
چندی پیش برای پیدا کردن یک تصور عینی از دنیای شعر سپهری چند روز از ایام فراغت خود را صرف یک کار آماری کردم.و طبق معمول نصف و نیمه.یعنی اینکه نشستم و شعر"صدای پای آب"را به قصد یافتن برای پراستعمالترین واژههای سپهری "فیش" کردم.که البته برای رسیدن به درستتریننتیجه بایستیتمام "هشت کتاب" را فیش میکردم.ناقص بودن تحقیق را ببخشید.ولی نتیجه ای که از همین مقدار کار به دست آمد جالب و درحد خود گویاست.ببینید.
واژههایی که
دهبار بیشتر به کار رفتهاند
من(41)بار،دیدن(32 بار به صورتهای مختلف صرف شده. فعلهای دیگر نیز به همین
ترتیببه صورت مصدری شمارش
شدهاند.)،رفتن(25)،زندگی(20)،مرگ(17)،صدا(15)،آب(14)،باران(12)،پیدا(12)،دست(12)،باغ(11)،تنهایی(10)،دانستن(10)،زمین(10)،شهر(10)،نور(10).
واژههایی که
بین 6 تا 9 بار به کار رفتهاند
پدر(9)،خواندن(9)،داشتن(9)،عشق(9)،کوچه(9)،جنگ(9)،خواستن(8)،گل(8)،ماه(8)،آواز(7)،باد(7)پشت
سر(7)،پله(7)،درخت(7)،گیاه(7)،چیز(7)7آمدن(6)،پرسیدن(6)،پنجره(6)،حمله(6)،خواهش(6)،روح(6)،قتل(6)،ما(6)،نماز(6)
واژههایی که 5
بار به کار رفتهاند
پا،خاک،خوردن،در(همان درب)،زن (بطور اعم،نه همسر)،شاعر،شستن،
شنیدن،ظلمت،فتح،قطار،کاشان،گذاشتن،گفتن.
واژههایی که 4
بار به کار رفتهاند
اهل،بار،برگ،پریدن،تب،حقیقت،حوض،خانه،خورشید،دشت،رسیدن،روشنی،
زنده،زیبا،سبز،سنگ،صبح،فکر،قانون،قفس،کبوتر،کتاب،گل سرخ،واژه.
واژههایی که 3
بار به کار رفتهاند.
آسمان،آینه،احساس،ادراک،باغچه،بشر،بلند،بلوغ،بهار،پاک،پر(با فتحه)،پر(با ضمه)،
،تابستان،تازه،جریان،چنار،چیدن،حشره،خاطره،خالی،خوابیدن،خیال،دریا،دل.
دهان،ذوق،رنگ،روییدن،سایه،ساختن،سار،ساده،سفر،سقف،سنجاقک،شبنم،شوق،
شیشه،عروسک،غربت،فصل،فضا،کار،کع،گل،نیلوفر،لذت،مادر،محبت،مردن،موج،
موسیقی،نان،نقاشی،وزن،وقت.
و اما چند توضیح درباره ی فهرستی که در بالا ملاحظه کردید.اولا که روشهای مختلفی برای ارائه "این فهرست وجود داشت:یکی اینکه تمام واژهها را به ترتیب الفبایی نقل کنیم،عینا"همانجور که یکحسابگر الکترونیک میتوانست بیرون دهد.مثلا گروه"پدیدههای طبیعی"یا گروه"انسان و افعالش"و یک فهرست چند گروهی پدید آوریم.اما سرانجام گفتیم چون در اساس یککار آماری کردهایم،بهتر است که دفعات استعمال هرواژه را-مثل ادوات ربط و ادوات استفهام و حروفاضافه را-فیش نکردیم و صور گوناگون فعل"بودن"را نیز به علت کثرت بدیهی استعمال آنها از فهرست خارج ساختیم.
یکی دو نتیجه ی کمی هم از کار آماری خود گرفتهایم که بهتر است آنها را قبل از بررسی کیفیواژهها ارائه کنیم،در یک شمارش نسبتا دقیق،طول شعر "صدای پای آب" را در حدود 2300 کلمه تقویم کردهایم. واژههایی که در شعر سهبار یا بیشتر به کار رفتهاند 138 موردند کهباتوجه به دفعات تکرار آنها جمعا 792 مورد از 2300 کلمه را تشکیل میدهند،یعنی 34 درصد که اندکی بیشتر از ثلث است.و اگر واژههایی را هم که دوبار استعمال شدهاند(50 واژه)به سر جمعکلمات تکرار شده اضافه کنیم به 892 مورد می رسیم که نزدیک به 40 درصد کل شعر را تشکیل میدهد.یعنی که(الف)تکرار در شعر سپهری عامل مهمی است چه از لحاظ ضرباهنگهای موسیقی کلامی و چهاز لحاظ تأکید بر مفاهیم و(ب)سپهری تعداد معینی واژه را دوباره و چند باره در اشعار خود بهکار یگیرد که پیداست به آنها علاقهمندتر است.ازاینرو دقیق شدن در این واژهها برای کسانیکه مایل به کندوکاو جدی در دنیای شعر سپهری و رسیدن به اعماق آن هستند حتما"ضروری است.نگارنده به علت پیاده بودن خود در این زمینه تنها به جستجوهای سطحی اکتفا خواهد کرد.
واژههای فهرست در واقع قسمت عمدهای از مصالحی هستند که سپهری برای ساختن شعر خود بهکار میبرد.این واژهها به دلخواه شاعر جفتوجور میشوند تا احساس و اندیشه و پیام او را به ما منتقل کنند.و چون سهبار یا بیشتر در یک شعر به کار رفتهاند میتوانیم با اطمینان بگویم کهحضورشان تصادفی نیست و رشتهء الفتی بین آنها و شاعر برقرار است.بنابراین با بررسی آنها-با نگاه دقیق به آنچه هست و حتی به آنچه نیست-ای بسا بتوانیم در جهت شناخت شخصیت واقعیسهراب سپهری چند گامی پیشتر برویم.
واژههایی که هرکدام 10 بار یا بیشتر به کار رفتهاند مخصوصا"میتوانند رازگشا باشند.تکرار"من"در شعری که نوعی حدیث نفس محسوب میشود و تجربیات گذشتهء شاعر را برمیشمارد طبیعی است و الزاما"حاکی از شدت""خودپسندی"شاعر نیست.ولی جالب است که پراستعمال ترین واژهء بعدی"دیدن"است.برای کسی که به قصد کشف و ضبط حقیقت اشیاء قدم به جهانگذاشته است"دیدن"و"رفتن"مهمترین کاراست،بعد نوبت به"داشتن"میرسد."پیدا"و"نور"با"دیدن"ارتباط نزدیک دارند و البته هریک نیز میتوانند سررشتهء یک تحقیق در شعرو نقاشی سپهری باشند."زندگی"و"مرگ"ذهن همهء انسانها را در همهء اعصار به خود مشغولداشتهاند و طبعا"ذهن سپهری را نیز به خود مشغول میدارند."صدا"و"آب"و"باران"در بیشتر اشعار او بارها تکرار میشوند و کسی که بخواهد در تفسیر اشعار سپهری قدمی جدی بردارد بهآسانی میتواند برای این سه واژه ارزش سمبولیک قایل شود.
مجموعه ی واژههای فهرست برای من بیش از هرچیز به یادآورنده ی شخصیت سپهری هستند.آن شخص بیاندازه مؤدب و مهربان و فروتنی که واقعا"آزارش به مورچه هم نمیرسید،که گاهیسرزده بر ما میتابید و گاه ماهها ناپدید میشد و تنها از طریق دوستان دیگر از حال او خبر میگرفتیم، که در انتهای"گیشا"در خانهءکوچکی با مادر و خواهرش زندگی میکرد.
۹ صفتی را که در فهرست وجود دارند
ببینید:بلند،پر،پیدا،تازه،تر،زنده،زیبا، ساده،سبز،همه مثبت و شتایشکننده.حتی یک
صفت در این میان عیبجو و انتقاد کننده نیست.به همین ترتیب میتوانیم طبیعت مورد
علاقه ی شاعر و آدمهای دوروبرش را و نوعی از زندگی را کهبه آن دلبسته بود و از
دگرگون شدنش رنج میبرد به آسانی باز شناسیم.همهء اینها در فهرستواژهها و مهمتر
از آن در خود اشعار انعکاس یافته است.و نکته ی واقعا"جالب در مورد سپهری همین
استکه بین شعر سپهری و خود او(در حدی که میتوانستیم امکان شناخت او را از نزدیک
داشته باشیم)فاصله کم بود،و یا شاید بهتر باشد اصلا"فاصلهای وجود نداشت.
اگر در شعرش"یک برگ ریحان"موهبت بزرگی است،در زندگی واقعی سپهری نیز
چنین بود و رایحهء ریحان جای خودش را در خلوت به عطر گرانقیمت
ادولن"برودت"نی داد.و آنچه درشعر او در ستایش صفا و سادگی میخوانیم:
ابری نیست.
بادی نیست.
مینشینم لب حوض:
گردش ماهیها،روشنی،من،گل،آب،
پاکی خوشه زیست.
"هشت کتاب"،ص 335
آفتابی یکدست.
سارها آمدهاند.
تازه لادنها پیدا شدهاند.
من اناری را میکنم دانه،به دل میگویم:
خوب بود این مردم،دانههای دلشان پیدا بود.
میپرد در چشمم آب انار:اشک میریزم.
مادرم میخندد.
رعنا هم.
همان،ص 343
(ادامه دارد)
در حاشیه خاطره سپهری
نویسنده : ممیز، مرتضی. چاپ شده در مجله کلک اردیبهشت 1369 شماره 2 صفحه 34
برایم صمیمانه نیست که از طریق داستان سهراب سپهری عبور کنم و به مطلب دیگری بپردازم.سپهری چه نقاش و یا چه شاعر،بههرحال مورد ستایش به حق جامعه قرار گرفته است هرچند که قسمتی از این ستایش به صورتی غیر منتظره و کوتاهمدت رسمی انجام شد.چیزی که نه سپهری در پی آن بود و نه چنین برخوردی را میتوان جدی گرفت.اما در حاشیه داستان مطرح سهراب سپهری دوباره نکتهای قدیمی برایم مطرح شده است وذهنم را به خود مشغول کرده است.
در واقع جامعه از سپهری ستایش کرده است و به یمن اشعار زیبایش و به وسیله منقدین ادیب ما حق ماجرا ادا گردیده است و مثل همیشه نقاش و همه هنرمندان غیر اهل ادب ما،چون نقاشان،مجسمهسازان،خوشنویسان،موسیقیدانان،معماران، عکاسان،نمایشگران و...همچنان در تاریخ و فرهنگ ما مهجور و ناشناخته باقی ماندهاند و همچنان کسی از نحوه تفکر و کیفیت دیدگاههای هنری و فنی و جهانبینی ایشان آگاهی چندانی ندارد.زیرا نه بحث و مطلبی اینچنین درباره آنان گفته شده است و نه کتاب و رسالهای دربارهشان نگاشته شده است و نه چون همه این اهل ادیان،سالگردی و نامی و نشانی بر در و دیوار زندگی ما از ایشان پیداست.
و اگر بر سبیل خالی نبودن عریضه اشارهای هم شده است در گوشه و کنار و حواشی بوده است و به طور مختصر و باری و به هر جهت به ایشان پرداختهاند و در متن و حضور ذهن-که جایشان است-جای داده نشدهاند.
در واقع گره قضایا در جائی خورده است که عبارتست از محدوده نقد و نقادی جامعه ما که چهرهای ادیبانه دارد و کار در ایم محدوده کلا در دست و عهده اهل ادب قرار دارد و همه موضوعهای مورد علاقه و توجه ایشان است که بخت به بحث در آمدن و مطرح گشتن را دارند و در سایر موارد یا منقد و متخصصی نیست و یا اگر افاقهای میشود همین منقدان ادیب هستاند که از باب لطف و تفنن و با دیدی ادیبانه و غیر فنی و در حاشیه موضوع یکی دو مطلبی مینویسند و نه اصل موضوع را عنوان میکنند و نه تفحص و تفسیر و مداقهای در آن باره و بعد تمام و فراموشی و گمنامی و فنا و اگر هنرمند خیلی اثرگذار بوده باشد به افسانه میپیوندد و افسانه نیز تحریف واقعیت است.پیرایهایست بر مطلب و پیرایه روی پیرایه و آن هم در حدی سطحی و قشری و چون آب نباتی،لحظهای دهان را شیرین میکند اما در عوض چه افکار و دیدگاهها و جهانبینیهائی و چه راز و رمزهای هنری و فنی نابی و چه ریزبینیها و کشفهای شگرفی که به یاد میرود و زبان و بیانی که گم میشود و فراموش میگردد.به مانند زبان و بیان تصویری،صوتی یا موسیقیایی،نمایش و دراماتیک که گمشدگی و ناشناختگی آنها مشکلات درک و فهم و شعور چنین هنرهائی را امروز به وجود آورده است.
درحالیکه هریک از این زبان و بیانها خود چه دنیائی و ارزشها و اعتبارهائی را دارند که واضح و مبرهن است و در درون آثار بیشمار هنرمندانی است که هریک در زمینه و کار خود چون خورشیدی مرکزیتی دارند.نغمههای موسیقیدانهای ما بزرگترین شاعر ما یعنی حافظ را تسلیم خود میکند.ارزشهای عظیم فکری و تکنیکی نهفته در آثار معماری ما چون شاهنامه فردسی سر به آسمان کشیده است.خوشنویسی میرعماد چون غزلیات سعدی در نهایت نغزی و استواریست و آثار درویش عبد المجید از جهت روانی و قدرت همتای نثر گلستانش است.
تابلوهای بهزاد،سلطان محمد،میرک و اکثر نقاشان مکاتب هرات و تبریز،قزوین و شیراز و اصفهان به همان شوکت و فاخری غزلیات ناب فارسی است و همان زیبائی و فصاحت را دارد.آثار تذهیب و تشعیر و یا طراحی قالیهای قدیمی-که دیگر امروز یادی از آنها نیست-را میتوان حتی برتر از قصیدههای فرخی،منوچهری و عنصری دانست.یک قطعه سیاه مشق میر حسین تبریزی با استواری در برابر اشعار و غزلهای پیچیده و زیبای صائب قرار دارد و طراحیهای قرص و محکم رضا عباسی را میتوان در کفه دیگر ترازوی اشعار نظامی گذاشت.نقوش سهل و ممتنع،زیبا و افشان و رقصان کاشیکاریها که زنده و رنگین و شفاف مفاهیم عمیق عرفانی ما را نشان میدهد درست همسنگ سخنان و افکار مولوی است و به همان اندازه انسان را مدهوش میکند و به عروج وامیدارد.
اما همه این آثار مهجور و چه بسا متروک،برایمان زبانی ناآشنا دارند و چون شعر در ارتباط ذهنی همگان نیستند و درباره آنها به مانند ادبیات و به خصوص شعر،شرح و تفصیل و نقد و تفسیر نوشته شده است و جوهر و معنی آنها ارزیابی وبررسی فنی وهنری نگشته و به عموم نشان داده نشده است و کتب معدودی چون"گلستان هنر" قاضی میر احمد منشی و یا"شرح و احوال خوشنویسان"دکتر بیانی را فی الواقع نمیتوان قانعکننده دانست هرچند که تکریم ایشان بر جای خود باقیست.حتی کتب پژوهشگران خارجی،علیرغم نکتهبینیهای قابل توجه ایشان نیز کافی به نظر نمیرسد و جنبههای تاریخی آنها به بررسیهای فنی چربیده است و لب مطلب را تاکنون هیچگاه ادا نکردهاند.
شاید چنین به نظر آید که اصولا بین تصویری یا صوتی یا نمایشی و...زبانهای ویژهای هستند که مفاهیم آنها فقط با کلمات و ابزار خاص موجود درون آنها قابل توضیح و تفهیم است و زبان ادبی،چنین رسائی و وظیفهای را فاقد است که باید گفت مطلقا چنین نیست.
ابتدا به این دلیل که زبان گفتاری آنچنان توانائی را دارد که بتواند هر مفهوم مجرد و ذهنی محضی را بیان کرده و توضیح و تفسیر کند و کرده است و خواهد کرد. چرا که وقتی اگر در تنگنا نیز قرار گیرد به سرعت به تکاپوی حل مسئله و رفع نیاز و جبران کوتاهی خواهد پرداخت و این تجربهای آشناست.
و دوم آنکه زبان فارسی ما زبان همه هنرمندان نیز هست و همه ایشان تمام نقطه نظرهای ذهنی و فکری و فنی خود را با یکدیگر با همین زبان و گاه با حد اقل کلمات آن به آسانی انجام دادهاند وبحث و بررسی و تفهیم میکنند منتهی نکته اینجاست که زبان گفتاری ایشان اکثر و یا همیشه شفاهی و لاجرم توام با ایماء و اشاره بوده است که چون فرصتی و یا مهارتی در نوشتن آن وجود نداشته به ناچار جز در چهارچوب حضور و شهود به جای دیگری راه پیدا نکرده وبه دیگران منتقل نشده است که میتوانست به آسانی چنین هم بشود و عدم وجود رسم مکتوب شدن چنین تجربیاتی شاید از یک طرف و عوامل فرعی حرفهای از طرف دیگر و به خدمت نبودن کاتبین و محققین و منتقدین از جهت سوم زبان و بیان کوششهای غیر ادبی را همچنان شفاهی و در نهایت محدود و برای عموم لا یقرا کرده است و بالاخره سبب شده است که نسل بعد از نسل خاموشتر و خاموشتر گردند و به صورتی که امروز حتی هنرمندان ما هم الکن به نظر آیند و توانائی تشریح و توضیح چگونگی حس و فکر و دید خود را نداشته باشند و تقریبا گفتن و دیدن و شنیدن و حتی حس کردن مقولههای کاملا جدای از یکدیگر شوند.
* در حاشیه خاطره و داستان سهراب سپهری باز هم به یک حاشیه فرعیتر بروم
امروز ظاهرا در زمینههای غیر ادبی کوششهائی برای نقد و نقادی میشود.هر چند که کمیت این کوششها با نقدهای ادبی قابل قیاس نیست از جهت کیفیت هممتاسفانه آینده آنها روزبهروز تیرهتر مینماید زیرا که این کوششها همگی در محدوده روزنامهها و مجلات ماست و خارج از این چهارچوب کاری متین و قابل خواندن و اعتنا انجام نشده است و متاسفانه محدوده روزنامهنگاری ما در این چند دهه اخیر تاکنون گرایش و تشنگی روزافزونی به سادهانگاری و قشریت پیدا کرده است و لذا استعدادهای ایشان را معتاد و تباه رویاهای حبابگونه نام و نشانهای چند روزه کرده است و از این طریق کسی را یارای رستگاری و ماندگاری نبوده که توانسته باشد تاکنون ریشه و تجربه و سندیتی پیدا کند و حرف حسابی ارائه دهد.در عوض فضای روزنامهنگاری آنچنان ایشان را مکیده و محتاج کرده است که به جای تعالی و پیشرفت ایشان را نحیفتر و کم بهاتر نموده است و نظرات ایشان به جای ایجاد پیوندی ساده و درست بین آثار هنرمندان و مردم به ایجاد فضائی دروغین پرداخته و سبب شدهاند که ظرافت ارتباط هنرمند و جامعه شکستهتر گردد و گاه اغلب به خاطر جوانی تجربی هنرمند،او را به نازائی و مسمومیت نیز کشانیدهاند.
نقد کردن و نقادی روشنگری و نوعی رستگاری است و در این مسیر چه منقد و چه موضوع نقد و چه خواننده آن همه میتوانند روشن و رستگار شوند.پس هدف از نقد کردن باید ارائه طریق و ارزیابی عالمانه موضوع باشد و این کاریست کارستان و دقت و تفحص و سنجیدگی سخن میخواهد و مهمتر آنکه معیار بررسی و نقد هر اثر در خود و متری را با خود به همراه آورد.که چنین شیوه نادرستی،متاسفانه از سالهای بیست تا کنون و هر زمان به نوعی و شیوهای باب شده و رواج داده شده است.
باید توجه داشت که منقد نوعی کاشف است و اهمیت و اعتبار او نیز در همین ابعاد است.بنابراین هر اظهار نظری را نمیتوان نقد نامید و از این طریق فضائی را آلوده کرد.
فضای ذهنی سهراب سپهری
در این پیش درآمد مختصر بدون اشاره به اتوبیوگرافی سهراب سپهری، فضای ذهنی او را در برداشت از آثارش در بضاعت ناچیز خود توضیح می دهیم. باشد که مورد استفاده علاقه مندان به سهراب سپهری و دوست داران شعر قرار گیرد. برای پی بردن به فضای ذهنی سهراب سپهری بهترین گزینه بررسی دقیق آثار شعری برجای مانده از اوست. گرچه سهراب نقاش زبردستی نیز بود اما بیشتر مردم او را بعنوان یک شاعر نوگرا می شناسند، گاهی احساس می شود نقاشی های او متاثر از شعر های اوست. و عکس این ادعا نیز به نظر درست می آید. شعرهایش نیز گاهی متاثر از نقاشی هایش می شود، در پاره ای از سپید های سهراب شعر به نقاشی بدل می شود و سهراب شعر را نقاشی می کند، به هر حال رابطه ای بین شعر، رنگ و نقاشی های سهراب وجود دارد و هارمونی حسی درونی شعر های سهراب رنگی هست. رنگهای ملایم و آرام و این هنر اوست. ذهن جستجوگر او همیشه آماده وارد شدن و تجربه ی افق های جدید بود و جهانبینی او در مسیر شعرهایش شکل می گرفت. به همین دلیل فراز نشیب های زیادی در آثار او دیده می شود زمانی نا امید از متافیزیک زانوی غم به سینه می گیرد. زمانی احساس می کنی با یک عارف روبرو هستی که مراحل سلوک را طی می کند. گاهی در یقین کامل و زمانی در شک مطلق بسر می برد و مسلک را شوخی می پندارد. به ناگاه شاخه ی کالبدش را دوست تکان می دهد پیچکی می شود که به دور او می پیچد. چنین پارادکس هایی شاعر را وا می دارد بیشتر به مطالعه و جستجو بپردازد. دست به سفر های مختلف می زند. در یک جا نمی ماند می داند ماندن با پوکیدن توام است. با تکرار توام است. از سر زمین های مختلف سر در می آورد. زمانی در کابل زمانی دهلی، زمانی در یونان زمانی در بنارس و ... ( در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود ) ابدیت در ذهن سهراب جایگاه ویژه ای دارد ( ابدیت در شاخه هاست ) سهراب بارها به ابدیت می پردازد و آنرا با زبان شعر توضیح می دهد. آنچه که قابل تردید نیست متمایل بودن او به سمت عرفان شرق است، البته رویکرد های عرفانی او در آثارش منحصر به بفرد نیست گرچه سهراب تلاش می کرد به عرفان منحصر به فردی برسد، چنین رویکردی بیشتر در آثار انتهای او دیده می شود. و اشعار قابل تامل او نیز به بخش های انتهایی کشید می شوند. به نظر سهراب خانه دوست چندان دور نیست. و نیازی نیست برای پیدا کردن آن جای خاصی را گشت، خانه ی دوست بسیار نزدیک است. دیدگاه سهراب در خصوص پرودگار چنین هست، به یاد دارم زمانی در مجموعه شعری از زنده یاد اخوان ثالث تحت عنوان زمستان را مطالعه می کردم به این مضمون برخورد کردم "قبله کو؟ هر سو که خواهی باش" احساس می کنم کمابیش بیشتر وجه تشابهی بین این دو مفهوم وجود داشته باشد. در حقیقت سهراب خانه ی دوست را خوب می شناسد، اما از وجه تاکید به مخاطب می گوید خانه دوست کجاست؟ یا و خدایی که در این نزدیکی است. در جای جای شعرهای سهراب بارها به زندگی و مرگ اشاره می شود، سهراب مرگ را عین زندگی میداد و زندگی را وهم یا خواب، و بی ربط نیست انتخاب نام یکی از مجموعه شعر هایش را زندگی خوابها می گذارد. با اشاره به این سخن مولا علی که خلایق در خوابند و با مرگ بیدار می شوند، مفهوم عقیده او بهتر مشخص می شود. و اما رد پاهای شاعران پیشین در آثار شعری سهراب دیده می شود. و او استادانه از آنها بهره می گیرد، به طوری که خواننده در نگاه غیر فنی به آثار سهراب غرق در لذت آن می گردد. و این موضوع را احساس نمی کند. ولی این موضوع از دید منتقدان فنی دور نمی ماند. در مطالعه دقیق پاره ای از سپید های سهراب احساس می کنی موضوع آشناست و قبلا چنین مفهومی در قالبهای کلاسیک شعر فارسی توسط بزرگانی چون خیام، مولانا، حافظ و... گفته شده و سهراب مفهوم را با رویکرد نو و لطیف تری بیان می کند البته نمی شود این را نقطه ضعف تلقی کرد بنده خودم اعتقاد دارم هر مفهوم گفته شده را دوباره در حالتهای مختلفی که بازبان معیار زمان حاضر می توان بیان نمود طوری که در نگارش و چینش کلمات هیچ وجه اشتراکی وجود نداشته باشد. به عنوان مثال این بیت از جلاالدین مولانا : مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک، و این بیت از حافظ : طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق،که در هر دو بیت مفهوم یکی است. اما هر کدام زیبایی و حال و هوای خود را دارند. در این میان از همه بیشتر تفکرات سهراب بیشتر به بیدل دهلوی نزدیکتر هست.
در مقاله ی بعدی به بحث زیر خواهم پرداخت
آیا جایگاه انسان در سپید های سهراب گم شده؟
شهریار شفق - کرج - 29 / 7 / 1390
نقد فرمالیستی بر شعر تا انتها حضور
نویسنده: ابوالفضل حری
چاپ شده در مجله شعر سال 1378 شماره 25 صفحه 96-101.
مقدمه1:
«در نقد فرمالیستی مبنا«شکل»است.درواقع شکل، ترجمان محتواست.در نزد رمانتیکها که فرمالیستها در بعضینظریاتشان وامدار آنها هستند،اثر ادبی کلیتی است که اجزایتشکیلدهندهاش از پیوند انداموار برخوردار است.هر جزء اثر با اجزای دیگر هماهنگی دارد و تأثیر کلی که در ذهن خوانندهباقی گذاشته میشود،هم ناشی از تکتک اجزاء و هم ناشی از ارتباط این اجزاست که در شکل تبلور مییابد.بنابراین نتیجه آنمیشود که اگر شکل از درون شعر نشأت میگیرد،پس لاجرمبرای نقد آن نیز باید فقط خود شعر را محک قرار داد و به منطقدرونیاش توسل جست.پس نخستین کار منتقد فرمالیست ایناست که تبیین کند شاعر حرف خود را چگونه زده است.نهاینکه شاعر چه گفته است.و برای اینکه منتقد بیابد شاعر حرفخود را چگونه زده،باید به جوهر اثر به دید عینی (Objective) نگاه کند.بدینسان نقطه شروع نقد فرمالیستی شکل شعر است و چون بین اجزا و شکل و محتوا پیوندی انداموار (organic) برقرار است،نهایتا محتوای شعر از دل شکل بیرون خواهد آمد.برای نیل به این هدف،منتقد سعی خود را روی بررسیواژه مبذول میدارد که ملموسترین تبلور شکل است.سپسمنتقد باید پیوند واژهها در متن را بررسی کند تا به ساختار اثر برسد.علاوه بر اینها منتقد فرمالیست باید به بررسی صنایعلفظی و معنوی و همچنین مناسب بودن(یا مناسب نبودن)جایگاه تکتک این صنایع در پیوند با دیگر ویژگیهای شکلبپردازد.در چنین تحلیلی تمهیدات آوایی به کار رفته در متن از تلاطم (Euphony) و تناخر (Cacophony) در پیوند با موضوع اثر بررسی میشوند تا نشان داده شود که با ترکیباصوات و تکرار آنها(مثلا با استفاده از تمهیداتی چون هم صامتی (Alliteration) و هم مصوتی (Assonance) چگونهموسیقی خاص کلام بوجود میآید،موسیقیای که شکل آواییاثر را تشکیل میدهد».
شعر«تا انتها حضور»سپهری در مجموعهء«ما هیچ،ما نگاه»است.
ما میتوانیم این شعر را پاسخی به آن دسته از اشعارشبه حساب آوریم که از آنها به«وسعت بیواژه»،«دورها آواییاست که مرا میخواند»و یا«هیچستان»سخن رانده است2
اگر او در بعضی اشعارش از قصد سفر به سرزمین موعود صحبتمیکند:
پشت دریاها شهری است...که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است...قایقی باید ساخت...و یا
باید امشب برومباید امشب چمدانی که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارمو به سمتی بروم که درختان حماسی پیداسترو به آن وسعت بیواژه که همواره مرا میخواند و یا
به سراغ من اگر میآیید پشت هیچستانم...شعر تا انتها حضور همان سرزمین موعود،شهر و یا هیچستانی است که بعد از زمانی بس دراز بدان میرسد:
امشبدر یک خواب عجیب رو به سمت کلماتباز خواهد شد.باد چیزی خواهد گفت.سیب خواهد افتاد، روی اوصاف زمین خواهد غلتید، تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.چشمهوش محزون نباتی را خواهد دید.پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.راز،سر خواهد رفت.ریشه زهد زمان خواهد پوسید.سر راه ظلماتلبه صحبت آببرق خواهد زد، باطن آینه خواهد فهمید.
امشبساقه معنی را وزش دوست تکان خواهد داد، بهت پرپر خواهد شد.
ته شب،یک حشرهقسمت خرّم تنهایی را تجربه خواهد کرد.
داخل واژه صبحصبح خواهد شد.
امشبدر یک خواب عجیبرو به سمت کلماتباز خواهد شد
این شعر از چهار بند غیر مساوی تشکیل یافته که سه بند اولآن با واژه«امشب»شروع شده و تنها بند آخر است که با واژه ضدّ شب یعنی«صبح»آغاز گردیده است. بنابراین شعر از شبشروع میشود و تا صبح ادامه مییابد.اندیشهمحوری شعر، وجود زندگی دیگر«صبح»در دل و پس این زندگی دنیوی-شب-است. اگر ما مسیر شب را به چهار بند غیر مساوی تقسیمکنیم،هیجده مصراع بند اول شعر به جای سر شب قرار میگیرد.بند چهار مصرعی دوم بجای نیمههای شب،بند سهمصرعی سوم به جای بعد از نیمهشب تا دمیدن صبح و بند دو مصرعی نهایی به جای اوایل صبح قرار میگیرد.
بند ابتدایی شعر به دو بخش مساوی 9 مصرعی تقسیم شدهاست.بخش اول بند اول با کلمهء«امشب»شروع میشود.«امشب در یک خواب عجیب رو به سمت کلمات باز خواهد شد.»
اولین نکته مهم که با خواندن این مصراع به ذهن خطور میکند،مسأله زمان است.شاعر وقتی میگوید«امشب»، اینطور استنباط میشود که زمان باز شدن در هنوز فرا نرسیدهاست،و شاعر در زمانی قبل از«امشب»که ظاهرا هم با«امشب»قرابت دارد،شعرش را روایت میکند.به عبارتمهمتر او وقایع امشب را از طریق ترکیبات ساده و مرکبفعلهای زمان آینده پیشگویی میکند.او در این چند مصراعمقدماتی،زمان و مکان و فضای شعر-«عجیب»-را معرفیمیکند وبا ذکر عبارت«رو به سمت کلمات»روایت شعرش را شروع میکند.از طرف دیگر این خواب عجیب یک در دارد، یعنی خواب به ساختمانی تشبیه شده که در آنرو به سمتکلمات باز میشود.حال این کلمات چیستند؟سؤالی است کهجوابش بعدا مشخص خواهد شد.به ظاهر باز شدن در،نتیجهوزش باد است که به صورت«چیزی گفتن»متجلی شده است.و نتیجه«چیز گفتن»(صدای وزش)باد آن میشود که سیببیفتد و بعد آن سیب روی اوصاف زمین بغلتد و تا حضور وطنغایب شب رفته و در نهایت سبب ریزش سقف وهم بشود.پسریزش سقف وهم نتیجه یک سلسله فراشد علّی و معلولی استو این همان اساس طرح روایتی شعر است.در مصراع هشتم از بخش اول سیب تا حضور وطن غایب شب میرود.شاعر برایحضور و غیاب از باطلنما(خلاف آمد عادت (Paradox استفاده کرده است.در اینجا شب وطنی است که به دلیل سیاهیغایب است و دیده نمیشود.از سوی دیگر یکی از دلالتهایثانوی وطن،مهر و علاقه و دلبستگی است و به همین منظور همهست که شاعر سیب را تا حضور آن مهر و علاقه پیش میبرد،و وقتی سیب به حضور آن مهر و علاقه غایب شب رسید،سقفیک وهم را که نتیجهء عدم حضور سیب در آن وطن بوده،فرو میریزد.یکی از ویژگیهای افعال مورد استفاده در بخش اولسیالیّت و حرکت موجود در آنهاست:3 در باز میشود،باد سخن میگوید،سیب میافتد،میغلتد،میرود و سقف را فرو میریزد.درست مثل سیالیّت ساختار خواب که در آن همهچیز حرکت دارد،هیچچیز ثابت نیست و همهچیز در حالشدن است.از وجود یک پدیده،پدیده دیگری سر برمیآورد و آیا این پدیدهها همان کلام نیستند که تصویر سیال (Kineasthetic Image) غالب بخش اول را میسازند؟بهعبارت دقیقتر در یک طرح دیالکتیکی از ترکیب دو پدیده،پدیده سومی سر برمیآورد،بنابراین در این بخش باز شدن در(به سببوزش باد)نماد،افتادن سیب،برابر نماد و ریزش سقف وهم، هم نماد است.
چشمهوش محزون نباتی را خواهد دید با شروع بخش دوم بند اول شعر به اولین نقطه عطف خود (Turning Point) میرسد.یعنی مسیر شعر به جهت دیگریمتوجه میشود که اینجا همان چشم است.پس تصویر جنبشی(سیالی)بخش اول به تصویر دیداری (Visual Image) تغییر مسیر میدهد و شاعر برای آنکه این تغییر نظر گیرتر شود و رویجنبه دیداری تأکید بیشتری بکند،واژه«چشم»را به تنهایی و در یک مصراع میآورد تا علاوه بر شکستن وزن و ریتم مصراعهایبالایی که چشم خوانندگان به آن عادت کرده بود،مکث لازم را هم برای توجه عمیقتر به وجود آورد.یعنی بلافاصله بعد از آنکهمصراع«سقف یک وهم فرو خواهد ریخت»،خوانده شد، واژه چشم،و بعد فضای خالی پیش روی خواننده قرار میگیرد که خود گواه دیگری بر جنبه دیداری واژه چشم هم هست.از اینجا تا پایان بند اول فضای شعر سوررئالیستی میشود.گوییهمه تن چشم میشود و هوش محزون نباتی،پیچش پیچک، سر رفتن راز،پوسیدن ریشه زهد زمان و برقزدن لبه صحبتآب را میبیند و نتیجه این دیدنهای مکرر چشم سبب میشود کهباطن آینه بفهمد.
در مصراع«پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید»،همصامتی(نغمه)حروف پیچ در«پیچک»و«پیچید»،تصویر دیداری و همزمان با آن حرکت نرم و پیچکوار گیاه را در ذهنتداعی میکند.خدا تماشاشوندهای شده که پیچکی دور آنپیچیده و در نتیجه تولید گرما و انرژی میکند.بنابراین وقتیپیچک به تماشای خدا نایل آمد و حجابها برداشته شد،گرما فزونی گرفته و راز سر میرود.اینجا شاعر از فعل مرکب«سررفتن»آشناییزدایی (Defamiliarization) کرده است.در استفادههای روزانه،سررفتن به معنای بیش از حد پوشیدن و در نهایت سرریز شدن مایعات است و معمولا آنرا در استفادهبهنجار از زبان کلمه«راز»که واژهای تجریدی است،به کار نمیبریم.«راز»معمولا سرپوشیده است و افشا میشود؛اما شاعر اینجا با نسبت دادن فعل«سررفتن»که ترکیبی عینی و فیزیکی است،درصدد برجسته و افشا کردن راز برآمده است.بنابراین شاعر با آوردن تصویر دعایی (Thermal Image) سررفتن از یک سو که حاصل تماشای خداست،واژه تجریدی«راز»را برجسته کرده (Foregrounding) و از سوی دگر از آنفعل آشناییزدایی کرده است.بنابراین وقتی راز جوشید و سررفت،حاصل این جوشیده و تولید گرما،«ریشه زهد زمانرا خواهد پوساند».به عبارت بهتر،مفهوم زمان خطی،منطقخود را از دست میدهد و مفهوم دیگری از آن به وجود میآید و فراموش نکنیم که این مفهوم در خواب و رویا و در کل جاهاییکه از منطق جهان واقعی پیروی نمیکند،به وقوع میپیوندد.شاعر باهم صامت کردن حرف«ز»در زهد و زمان،آواییکشیده و ممتد ایجاد کرده و مفهوم طولانی بون زمان و گستردگی ریشهء آن را بهتر تصویر میکند که در اثر تماشای خدا میپوسد و دلیل ذکر فعل پوسیدن هم به این منظور است کهزمان چون درختی که ریشه گسترده دارد در برابر تابش گرمایتماشای خدا میپوسد(این گستردگی از طریق همصامتی حرف«ز»بیان شده است).در چهار مصرع پایانی نیمهء دوم بند اولمجددا تماشای خدا باعث میشود که سر راه ظلمات لبهء صحبتآب برق بزند و سبب گردد باطن آینه بفهمد.سؤال اینجاست کهباطن آینه چگونه میفهمد و یا لبه آب چگونه برق خواهد زد؟ همانطور که گفته آمد تماشای خدا ایجاد گرما و روشنیمیکند.این روشنی سبب میشود تا لبه جلویی آب که در ظلمات رو به پیش دارد،بدرخشد.یعنی از ترکیب برنهاد(لبهآب)با برابر نهاد(ظلمات)هم نهاد(برق)ایجاد میشود و نتیجهاین برقزدگی این میشود که باطن آینه بفهمد.علاوه بر این، مصراع آخر نیز نوعی هنجارگریزی معنایی است.به عبارتروشنتر،انتصاب فعل فهمیدن به آینه که بیجان است، نمیتواند مصداق داشته باشد مگر آنکه آینه به جای شاعر آمدهباشد.
با کمی دقت در این بخش متوجه ظرایفی میشویم.نکتهظریف اول در استفاده شاعر از افعال حرکتی و جنبشی است:دیدن،پیچیدن،رفتن و...و در نهایت فهمیدن(فراشد ادراکی).نکته دوم در این است که علت سیالیت تمام افعالبه خاطر تماشای خداست که نتیجه پیچش پیچک است، همانطور که در بخش اول باد باعث وقوع افعال شده بود.
بنابراین آیا نمیتوان اذعان کرد که کلمه «در»در بخش اول با کلمه «چشم»در بخش دوم قابل مقایسه است؟به دیگر سخن،«چشم»نیز مانند«در»رو به سمت کلمات باز میشود.پسشعر تا اینجا از یک کلیت«در»شروع شد و ناگهان با یک پرشناگهانی (Jump Cut) به چشم معدود آمد.یعنی ما در قسمتاول با عوامل طبیعی(باد،...)مواجه هستیم و در قسمت دوم با عوامل انسانی که چشم مشخصه بارز آن است و نکته آخر این بند در این است که دو قسمت مساوی 9 مصرعی بند اول با یکدیگر ایجاد تقارن (Symmetry) کرده که واژه چشم در مرکز آن استو شکل این بند را به حرکت نرم یک پیچک و یا دو بال یک حشرهشبیه کرده است.(در بند چهارم به کلمه حشره اشاره شدهاست).
بند سوم نیز با کلمه امشب آغاز میگردد:
امشبساقه معنی را/وزش دوست تکان خواهد داد/بهتپرپر خواهد شد.
حال این بند را با قسمت ابتدای بند اول مقایسه کنید.امشب/در یک خواب عجیب/رو به سمت کلماتباز خواهد شد.
با کمی دقت درمییابیم کم شاعر در بند سوم،مانند قستاول بند اول از عوامل طبیعی(ساقه وزش و پرپر)استفاده کردهو علاوه بر این هر دو بخش با کلمهء شب شروع شدهاند.بنابراینساختار مشابه است.هرچند در اینجا توجه از«در»به«ساقه»جلب شده است.پس آیا نمیتوان به جای ساقه طبق قاعدهجانشینی از«در»و به جای«دوست»از«باد»و به جای«تکاندادن»از«باز شدن»استفاده کرد؟جواب مثبت است.
امشبدر(ساقه)معنی را وزش باد(دوست)باز خواهد کرد(تکان خواهد داد)سقف(بهت)پرپر خواهد شد.بنابراین میبینید که میتوان از فرم و ساختار به محتوا رسید.طبق الگوی ارائه شده،یعنی ارتباط یکدرمیانی ساختار شعر، قاعدتا بند سوّم هم باید به قسمت دوم بند اوّل برگردد،جدای از اینکه ارائه منطقی بند دوم نیز میتواند باشد:
ته شب یک حشرهقسمت خرم تنهایی را تجربه خواهد کرد.بنابراین وقتی در قسمت دوم بند اوّل باطن آینه بر اثر تماشای خدا فهمید و در بند دوم بهت از ساقهء معنی فروریخت، آیا این حشره در اثر عریانی معنی تنها نخواهد شد و قسمت خرمتنهاییاش را تجربه نخواهد کرد و صبح دیگری را شروعنخواهد کرد؟در اینجا شاعر با نسبت دادن فعل تجربه کردن و عبارت«قسمت خرم تنهایی»که از مختصات انسان است به یکحشره،از صنعت جانبخشی و التفات استفاده کرده است.اینصنعت ذهن خواننده را از تصور یک حشره صرف فراتر برده و متوجه انسان میکند.علاوه بر این تنهایی حشره از بند دوممیآید.آنجا که بهت پرپر شد و معنی«ساقه»لخت و تنها گردید.بنابراین حشره که موجود ریزی است و معمولا در شبپرواز میکند از آنجا که سرنوشتش تنهایی بوده آنرا قبول کرده و به خرّمی تجربه میکند،یعنی وارد دنیایی میشود که صبح آغاز آن است:
داخل واژه صبحصبح خواهد شد. شاعر بعد از آنکه چند بار از واژهء«شب»در بندهای پیشیناستفاده کرد،در اینجا و در بند پایانی دوبار از واژه صبح استفادهمیکند و این نکته را میرساند که در خود واژه صبح روشنایی و صبح پدیدار میشود،و خواننده،پدیدار شدن صبح را با دوبارهشنیدن آن (تکرار همخوان پایانی)حس میکند.
بنابراین زمان شعر از شب شروع شده و تا اوایل صبح ادامهپیدا میکند.افعال همگی از نوع حرکتی و جنبشی هستند.همچنین شاعر در دو بند ابتدایی از ترکیبات گیاهی(گیاهپنداری)و یا بهطور کل،طبیعتگرایی استفاده کرده است.در مورد ضرباهنگ و ریتم شعر با کاهش تعداد مصراعها از بالا به پایینحرکت شعر تندتر و زمان سریعتر میگذرد و در پایان شعر با پدیدار شدن صبح زمان شب پایان یافته است؛و در نهایت آیا به نظر شما شکل کلی شعر شبیه یک پیچک نیست که بند اول، ریشههای گسترده آن در تاریکی زمین و بند دوم ساقه آن(ساقهمعنی)و بند سوم نوک پیچک است که تنهاست و بعد از آن نوک و بلندا،تماشای خدا قرار گرفته که به صورت صبح متجلی شدهاست؟علاوهبراین از خاطر دور ندارید که بند اول همچنین شبیهیک حشره است.
اگر در نظر بگیریم که خود تصویر هم جزو معنا محسوبمیشود آنگاه تصویر غالب در کل شعر،شنیداری خواهد بود.«بنابراین محور همه چیز کلام میشود و هر چیزی خود یک کلمه میشود.در این شعر معنی در شکل تبلور یافته است:شاعر از کلمه درختی میسازد،ریشهء آنرا زهد زمان مینامد،و ساقه آنرا معنی،کلمه دوست را به این ساقه میوزاند تا بهت را پرپر کند.»4 نسبت دادن چنین قدرتی به کلام تنها در«وسعتبیواژه»امکانپذیر است،جایی که«انسان از طریق سخن گفتنبه ادراک حاق اشیا میرسد و جهان را مطابق شناخت خود نامگذاری میکند؛چنانکه قرآن کریم میفرماید:
و علّم آدمالاسمآءکلّما
و در سفر پیدایش آمده است که در آغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود،یعنی دانش که چون به انسان در زمینمیرسد،انسان قادر به اسمگذاری میشود.»5خود سهرابهم جایی میگوید:
به تماشا سوگند و به آغاز کلامو به پرواز کبوتر در ذهنواژهای در قفس است.و سخن آخر اینکه شعر تا انتها حضور از شب شروع میشود و در صبح به فرجام میرسد.به نظر ابتدا و انتهای شعر باطلنماست هرچند بیهدف نیست.اما به راستی وظیفهء اینباطلنما چیست؟میتوان اذعان کرد که در شعر سپهری مرگ و زندگی که در ظاهر خلاف آمد(باطلنما)یکدیگرند،درهمآمیخته است،«یک مفهوم است که یک سرش را زندگی و سر دیگرش را مرگ میبینیم:»6
و نترسیم از مرگمرگ پایان کبوتر نیستمرگ وارونه یک زنجره استمرگ در ذهن اقاقی جاریستمرگ در آبوهوای خوش اندیشه نشیمن دارد مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید و همه میدانیمریههای لذت،پر اکسیژن مرگ است.
(1)-بیشتر مقدمه مقاله متعلق است به آقای حسین پاینده که در زمانتحصیل دانشگاهی افتخار شاگردی ایشان در کلاش شعر مدرنانگلیسی و برخی کلاسهای دیگر نصیب اینجانب شد.نگاه کنید بهمقالهء ایشان در کیهان فرهنگی سال هفتم شماره 3 تحت عنوان«مبانیفرمالیسم در نقد ادبی(با نگاهی به شعر دنگ از سپهری)».در مجموعشکلگیری این مقاله را مرهون راهنماییهای بزرگوارانهء این استاد هستم.
(2)-جناب آقای دکتر صالح حسینی این مقاله را مورد سنجشعالمانه خودشان قرار داند و با گوشزد کردن مواردی نگارنده را مورد لطف و عنایت خودشان قرار دادند.از ایشان سپاسگزارم.
(3)-واژه سیالیّت را وامدار مقاله دوستم آقای فرزان سجودیهستم.
(4)-دکتر صالح حسینی،نیلوفر خاموش،انتشارات نیلوفر،بهار73،ص 80.
(5)-دکتر شمیسا،سیروس،نگاهی به سهراب سپهری،انتشاراتمروارید،1372،ص 181.
(6)-همان مأخذ،ص 87.
*محمد مستقیمی(راهی)
۱۳۶۸
سالها پیش گمان میكردم متون ادبی، یک تأویل بیش ندارد و آنچه من میفهمم همان است كه شاعر یا نویسنده میاندیشیده است. نمیدانستم كه یک شعر خوب به تعداد خوانندگانش تأویل میپذیرد. تأویلی كه بر شعر نشانی سهراب سپهری نوشتهام مربوط به همان سالهاست و یكی از برداشتها از این شعر. از كسانی كه در این متن بر ایشان تعریضی دارم پیشاپیش پوزش میطلبم.
تأویلی بر شعر نشانی سهراب سپهری
به نام معشوق عاشقان
هست وادی طلب آغاز كار وادی عشق است از آن پس بی كنار
بر سیم وادی است آن از معرفت هست چارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی «فقر» است و «فنا» بعد از آن راه و روش نبود تو را
زبان عرفان ما زبانی است كهن كه كم و بیش زبانمندان آن با ریزهكاریها و تعریضها و كنایاتش آشنایند. قاموسش بارها نگاشته شده و مفاهیم مجازی تمام واژههایش امروزه فریاد میكند تا آن جا كه هر طفل دبستانی آن در اوّلین مرحله و روزهای ابتدای تحصیل میآموزد. حال اگر همین مفاهیم با زبانی متحوّل و دیگرگون-زبانی كه گذشت زمان و ضرورت زمانه در آن تطوّر ایجاد كردهاست- به تعبیر درآید، ناچار زبانمندانی تازه و قاموسی تازه میطلبد.
این مقدّمه را از آن جهت ضروری میدانم كه بر این باورم كه آنچه سهراب سپهری در اشعارش كه به جرأت میتوانم بگویم اكثر اشعارش بیان میكند، همان مفاهیم و یافتههایی است كه سالیان سال، شیفتگان و عاشقان این قوم با بیانی آشنا، ادب ما را سرشار ساختهاند. تنها تفاوت در زبان است كه با اندكی تأمّل میتوان آموخت.
كلام سهراب در جای جای آثارش آنچنان عرفانی است كه انتخاب نام یكی یكی از هشت كتاب او نمیتواند تصادفی و ناآگاهانه باشد. مدّتهاست در این اندیشهام كه چقدر منطبق است این اسامی به مراحل سیر و سلوك عرفانی كه از دیرباز فصلبندیهایی را به خود اختصاص داده و نامهایی بر خود گزیدهاست. متن آغازین هفت مرحلهی آن را به نظم كشیدهاست. حال از شما تقاضا دارم نه اكنون بل بعدها، در فرصتهایی كه خواهید داشت، تأمّلی در اسامی هشت كتاب سهراب سپهری داشته باشید: مرگ رنگ، زندگی خوابها، آوار آفتاب، شرق اندوه، صدای پای آب، مسافر، حجم سبز و بالاخره ما هیچ ما نگاه. در حال حاضر قصد تفسیر این اسامی را ندارم. باشد در فرصتی دیگر. خواستم سؤالی در ذهن شما عزیزان برانگیخته باشم، سؤالی كه مدّتی است در ذهنم به وجود آمده است.
و امّا برگردیم به اصل مطلب، یعنی شعر نشانی:
بسیار ساده اندیشی است اگر این شعر راكه دارای مفاهیمی والاست در حدّ یك جستوجوی ساده در پی آدرس خانهی دوستی كه لابد آدرسش را گم كردهایم، پایین آوریم و آن را از كسی سؤال كنیم كه صبح ناشتا سیگار میكشد و برای پاسخ دادن به سؤال ما، ته سیگارش را نثار خاك میكند و آنگاه حرفهای گندهتر از دهانش میزند و آدرسی مشخّص میكند كه حتّی پستچیان خبرهی اداره پست هم نخواهند یافت مگر كدش را بخوبی بدانند و اصل مطلب همان كد پستی است كه ساده اندیشان نیافتهاند.
و امّا شعر:
شعر كه با یك سؤال آغاز میشود: «خانهی دوست كجاست؟»،
سؤال همیشهی تاریخ، سؤال همیشهی انسان كه در فطرت او ریشه دارد، حقیقتجویی كه از صبح ازل در ذهن انسان پدید آمدهاست، از ابتدای فلق: «در فلق بود كه پرسید
سوار» و این سؤال اوّلین مرحلهی سیر و سلوك عرفانی یعنی «طلب» است: «هست وادی طلب آغاز كار».
سوار سالك است و كسی است كه پا در ركاب طلب نهاده و جستوجو را آغازیدهاست. سؤال آنچنان عظیم و خطیر است كه به شگفتی وامیدارد هر چیز، حتّی آسمان را، آسمانی كه بار امانت خداوندی را نیارستهاست و اینك در مقابل سؤال این دیوانه كه قرعهی فال به نامش خوردهاست شگفتزده میشود: «آسمان مكثی كرد». از نظر تصویر ظاهری شعر، مكثآسمان سیاهی پس از صبح كاذب است كه فلق را از بین میبرد و پس آنگه صبح صادق میدمد. سؤال از كیست؟ از رهگذری آگاه، از یك سالك، از یك پیر، یك مرشد، پیری آگاه كه سخنانش شاخههای نورند، پیری كه سیگار بر لب ندارد بلكه آگاهی و شناخت و معرفت بر لب دارد و این معرفت و شناخت را به تاریكی راه میبخشد و راه را روشن میكند. در این جا نكتهای دیگر در عرفان ظاهر میشود و آن «بیپیر به خرابات نرفتن» است. پیر راه را روشن میكند:
«و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:»، مشخّصهی این راه آن سپیداری است كه از دور پیداست. پس سپیدار تابلو اصلی راه است. سپیدار كیست یا چیست؟:
«آب را گل نكنیم/ شاید این آب روان/ میرود پای سپیداری/ تا فروشوید اندوه دلی»، سپیدار انسان است، انسانی آزاده، وارسته، عاشق، اندوهگین. پس سپدار عاشق است و راهی كه سنگ نشانش، انسانی عاشق است، راه عشق است،
«وادی عشق است از آن پس بیكنار». پس راه راه عشق است، همان كه عاشقی در ابتدایش سرگردان ایستادهاست.
«نرسیده به درخت/ كوچهباغی است كه از خواب خدا سبزتر است» راه، راهی دلانگیز، سرسبز و دوستداشتنی است، آنچنان سبز و باطراوت، آنچنان سرزنده و هشیار و پویاو آگاه كه از خواب خدا هشیارتر و آگاهتر. یك تصویر پارادوكسی، «خواب خدا»، خوابی كه محض بیداری، هشیاری و آگاهی است و در این جا میرسیم به وادی معرفت: «بر سیم وادی است آن از معرفت» و معرفت است كه عشق را كامل میكند، عشق راستین به وجود میآید و آسمان پرواز روشن و آبی میشود: «و در آن عشق به اندازهی پرهای صداقت آبی است».
«میروی تا ته آن كوچه/ كه از پشت بلوغ سر به درمیآرد». كوچهباغ معرفت را میپیمایی و عشق را با اخلاص میآرایی تا به بلوغ میرسی، آن سوی بلوغ. بلوغ تكامل است و بینیازی و استغنا: «هست چارم وادی استغنا صفت».
«پس به سمت گل تنهایی میپیچی»، تنهایی، یكتایی كه گل است. گل، مظهر زیبایی كه «اِنّ الله جمیل و یُحبُّ الجمال»، مرحلهی تجرّد است و این جاست كه متمایل به سمت گل تنهایی میشوی، یعنی: توحید، «هست پنجم وادی توحید پاك»، توحید پاك، گل تنهایی، وادی پنجم و دو وادی مانده:
«دو قدم مانده به گل»، پیش میروی تا نزدیكی، تا دو قدمی گل، تا دو كمان مانده به او، شاید هم كمتر: «ثُمَّ دَنی فَتَدَلّی فَكانَ قابَ قوسَینَ او اَدنی»:
«بار یابی به محفلی كانجا جبرئیل امین ندارد بار»
«دو قدم مانده به گل/ پای فوّارهی جاوید اساطیر زمین میمانی»، آنجا میایستی، توقّف میكنی، همان جا كه اسطوره فوران می كند، اسطورههای زمین، تبلور آرزوهای بشر، در قالب اسطورهها آنجا ایستادهاند و آنقدر زیاد كه فوران میكنند. آرزوهای بشر در طول تاریخ به شكل انسانهایی خارقالعاده، عرفای بزرگ، اسطورهها، همه و همه آن جا ایستادهاند، در حال فوران هستند.
« و تو را ترسی شفّاف فرامیگیرد»، ترس، آه، ترس شفّاف، ترس حاصل از آگاهی، حاصل از آنچه میبینی با چشم دل، آنچه حس میكنی، ترس شفّاف، ترس نه، كه حیرت!حیرتی صعبناك! «پس ششم وادی حیرت صعبناك».
«در صمیمیّت سیّال فضا/ خشخشی می شنوی»، در آن فضای پر از صمیمیّت، دوستی، یكرنگی، در آن عالم ملكوتی، همهمهای به گوش میرسد، همهمهی فرشتگان، آری فرشته، «كودكی میبینی»، فرشته است، پاك، معصوم، فرشته كودك است، آگاهی ندارد، ذاتاً معصوم است، فطرتاً پاك است، همان است كه هست، كودكی میكند با معصومیّت فرشتگی خود، او «جبرئیل» است، او فرشتهی وحی است كه آنجا مانده، او بار ندارد به حریم یار وارد شود، او كه «حبیبالله» را تا دو قدمی گل، همراهی كردهاست، او همان جا است، پای همان فوّاره، در همان صمیمیّت».
«و از او میپرسی/ خانهی دوست كجاست؟». او میداند خانهی دوست كجاستف نه دیگری چرا كه پس از آن مرحله، دیگری در كار نیست. آنان كه فوران میكنند، نمیدانند زیرا اگر میدانستند، رفته بودند و آنان كه رفتهاند نیستند چون پس از این مرحله رهروی در كار نیست، طالبی نیست، عاشقی نیست و همه هرچه هست معشوق است و دیگر هیچ:
«هفتمین وادی فقر است و فنا بعد از آن راه و روش نبود تو را».
به سراغ من اگر میآیید/ نرم و آهسته بیایید/ مبادا كه ترك بردارد/چینی نازك تنهایی من»
ده بالادست اندیشههای اجتماعی سهراب سپهری
نویسنده: حسن قاسمی
از زمانی که واقعگرایی اجتماعی به عنوان مهمترین جریان حاکم بر ذهنها،اغلب روشنفکران و اندیشمندان را به واقعبینی و تعهد در برابر مسائل و مصائب جامعه فرامیخواند،درونمایهی شعر سهراب سپهری-بدون توجه به صمیمیت شاعرانهی او-به منزلهی نوعی انزواطلبی،با انکار،انتقاد و اتهام رویگردانی از جامعه و مردم مواجه گردید که البته او بدون توجه به این نکوهشها و جارو جنجالها به کار خود ادامه داد و به مرور منتقدان خود را متوجه این حقیقت ساخت که باید در شیوهی نقد شعر او دقت بیشتری معمول داشته،از داوریهای سطحی پرهیز نمایند و بهعبارتی«نرم و آهسته قدم بردارند»و وارد دنیای او شوند،چشمها را بشویند و جور دیگر ببینند.بهعقیدهی نگارنده،بسیاری از آثار سپهری نهتنها جنبهی فردی و شخصی نداشته،بلکه بهطرز ماهرانهیی به تبیین دیدگاههای اجتماعی و سیاسی شاعر به زبان خاص وی پرداخته است.
یکی از زیباترین نمونهها از این منظر،شعر آب از مجموعهی حجم سبز میباشد که در این مقال بهطور اجمالی به ابعاد اجتماعی و انسانی این شاهکار هنری پرداخته میشود تا شاید گوشهیی از زوایای اندیشههای والای انسانی این هنرمند و عارف معاصر بر اندیشمندان دردها و آلام بشری مکشوف گردد.برایناساس،عنوان آب در این اثر به صورت رمز یا نماد،استعاره از جوامع بشری در معنی عام و خاص آن است که هنرمند،بیشتر جامعه پیرامون خود را مدّ نظر قرار داده است(آب را گل نکنیم)مفهوم کنایی آب را گل نکردن توضیح صریحیست به رعایت جوانب پاکیها در رفتارهای اجتماع؛ «در فرودست انگار کفتری میخورد آب»
یا که در بیشهی دور
سیرهیی پر میشوید
فرودست،جامعهی پیرامون شاعر است،نقطهی مقابل فرادست؛ از مختصات تمام جوامعی که فاصلهها و شکافهای طبقاتی خصیصهی ذاتی آنها شده و روزبهروز فاصلهی درّهها تا قلّهها را بیشتر میکند که لزوما زلزلههایی درپی خواهد داشت.
بیشهی دور،دیگر جوامع بشریست که با جامعهی شاعر فاصله دارند.
در نقد این ابیات،گویا احمد شاملو شاعر مشهور به سهراب اعتراض میکند که«در شرایطی که امریکا در ویتنام ناپالم میریزد و آدم میکشد،تو نگران آب خوردن یک کبوتری؟»سپهری در مجلسی دوستانه به او پاسخ میدهد که«دوست عزیز،ریشهی قضیه در همینجاست.برای مردمی که از شعرها نمیآموزند،نگران آب خوردن یک کبوتر باشند،آدمکشی در ویتنام یا هر جای دیگری امری بدیهیست».
به باور او هر انسانی باید نسبت به پیرامون خود بدون توجه به بعد مکانی،حساس باشد و احساس نگرانی کند تا جامعهی نمونه و مورد نظرش(ده بالادست)تحقق پیدا کند.
«یا که در آبادی،کوزهیی پر میگردد
آب را گل نکنیم
شاید این آب روان میرود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی دست درویشی شاید،نان خشکیده فروبرده در آب
زن زیبایی آمد لب رود
آب را گل نکنیم،روی زیبا دو برابر شده است».
او به خواننده از هر دیدگاهی که داشته باشد،یادآور اهمیت موضوع میشود اگر به مسائل روحی و عاطفی اهمیت میدهی و از اندوه انسانها اندوهگین میشوی یا اگر از وجود تبعیضهای اقتصادی، مادی و طبقاتی در جامعه رنج میبری و اگر به زیبایی اهمیت میدهی و جمالپرست و زیبانگر هستی با هر دیدگاهی که داری باید احساس مسوولیت کنی و به پاکی محیط اجتماعی پیرامون خود بها بدهی». «چه گوارا این آب
مردم بالادست چه صفایی دارند
چشمههاشان جوشان،گاوهاشان شیرافشان باد»
صفای مردم ده بالادست،موجبات شعف،نشاط و شگفتی شاعر را فراهم آورده است؛مردمی که در پندار؛گفتار و کردارشان پاکی و صداقت موج میزند.همه به حقوق و وظایف خویش آشنایند و نتیجهی صفا،صداقت و آگاهی آنها چشمههای جوشان و گاوهای شیرافشان و برکتهای معنوی و مادیست که شاعر تاکید میکند که متاسفانه چنین وضعی را تابهحال در جامعهی خود ندیده است.
«من ندیدم دهشان
بیگمان پای چپرهاشان جا پای خداست»
از جامعه بیصداقت،بیعدالت و بیصفا،خدا نیز بیزار است؛ زیرا راه خدا از میان خلق میگذرد نه از حاشیه و پیرامون آن.خدا نیز به جامعهیی نظر و گذر میکند که عدالت و صفا خصیصهی بارز آن باشد.
«ماهتاب آنجا میکند روشن پهنای کلام
بیگمان در ده بالادست،چینهها کوتاه است».
آزادی بیان و آزادیهای اجتماعی،خصیصهی ذاتی انسان است. به قول عین القضاة همدانی:«آزادی با انسان است،همچنانکه حرارت با آتش».به عقیدهی سپهری نیز در جامعهی مطلوب،آزادی بیان به منزلهی مهتاب پرتوافشانی میکند و از مرزبندیهای قراردادی و کاذب،از چینهها و دیوارها و سایر موانعی که انسانها را از هم جدا کرده و محدودیتهای سلیقهیی ایجاد میکنند،اثری نیست. «مردمش میدانند که شقایق چه گلیست؟»
شقایق گل عشق و مظهر دلسوختگیست.در جامعهی آگاه، انسانها از عشق بههمدیگر بینصیب نمیمانند. «بیگمان آنجا آبی،آبیست».
این مصرع شاهکلید و شاهکار این شعر است.اشارهی بسیار لطیفیست به آنچه در طول تاریخ،جامعهی ما را از درون پوسانیده و توجه اغلب شاعران و هنرمندان ما را در طول تاریخ به عوارض نامطلوب خود معطوف داشته است،تظاهر و دورویی،ریا و تزویر «توبهفرمایانی که خود توبه کمتر میکنند».و هر لحظه به شکلی رنگ عوض میکنند.انسانهای رنگارنگ از لحاظ رفتاری و اخلاقی، دارای رنگی در خلوت و رنگی دیگر در جلوت،در خانه به رنگی و در جامعه به رنگی دیگر.گویی هیچکس آنگونه که مینماید،نیست.اما در ده بالادست،آبی آبیست.علاوه بر آن آگاهی و شعور اجتماعی به مرحلهیی رسیده است که ساکنان ده بالادست از تمام آنچه باید آگاهند.
حتا اگر غنچهیی میشکفد که جریانیست بسیار آرام،بیصدا و جزیی،اهل ده باخبرند.این اگاهی روشنبینی،شرط اصلی سعادت اجتماعیست و تا زمانی که جامعه به این مرحله نرسید،هیچ جریان ابژکتیو،نخواهد توانست سعادت اجتماعی را تضمین نماید و لاجرم هر جنبش و جریانی«دولت مستعجل»خواهد بود.
«چه دهی باید باشد
کوچهباغش پر موسیقی باد
مردمان سر رود،آب را میفهمد
گل نکردنش،ما نیز...آب را گل نکنیم».
تا سخن دراز نشود
* این مقاله در مجله حافظ تیرماه ۱۳۸۵ شماره ۳۰ چاپ شده
است.
سه شنبه 11 اسفندماه 1388 ، برنامه ی «یادبود سهراب سپهری»، همراه با نمایش فیلم مستند «ومن مسافرم...» ساخته ی لقمان خالدی ، توسط «انسان شناسی و فرهنگ» و «کانون شعر، ادب و فرهنگ» دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد.
سه شنبه 11 اسفندماه 1388 ، برنامه ی «یادبود سهراب سپهری»، همراه با نمایش فیلم مستند «ومن مسافرم...» ساخته ی لقمان خالدی ، توسط «انسان شناسی و فرهنگ» و «کانون شعر، ادب و فرهنگ» دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد.
بخش اول برنامه به نمایش فیلم و بخش انتهایی به سخنرانی درباره فیلم پخش
شده و اشعار ، نقاشی ها و اندیشه های سهراب سپهری با حضور دکتر حمیدرضا
شعیری، دکتر ناصرفکوهی، لقمان خالدی و سعید رشتیان(تهیه کننده) سپری شد.
:: ::
یادداشتی درباره ی فیلم «و من مسافرم...»:
"و من مسافرم" از یک نقطه آغاز و در انتها در همان نقطه نیز پایان می
پذیرد. این نقطه ی شروع و پایان تصاویری از شهر تهران را به نمایش می گذارد
و ما را در دقایق ابتدایی فیلم با راوی که قصد سفر به کاشان را دارد همراه
می سازد. راه در پیش رو، گذرگاه ها و کوچه های کاشان، مردمانی مشغول درون
زندگی و معیشت خویش، نور، جوی های آب و "درختان اساطیری" و... تصاویری
هستند که در کنار خواندن اشعار سهراب درون صحنه های فیلم توسط افراد مختلف،
آرام آرام ما را غرق در سادگی و لطافت و دنیای کلمات اشعار و نقاشی های
سهراب می کنند و بیننده را از نقطه ی ابتدایی فیلم جدا و میان زندگی و
احساس مردمان متاثر از سهراب، شاعری که به آن حسی از تعلق دارند، قرار می
دهد. میانه ای که در آن خبری از آسمان تیره و ساختمان های بلند و پر دود و
انسان هایی سردرگم میان روزمرگی های بی پایان مدرنیته نیست. اسطوره ای از
سادگی و سکوتی ناب که در اشعار سهراب که به بی وزنی و رهایی می رسد می توان
آن را یافت. "آب" و "نور" که دو عنصر مقدس و پاک برای ایرانیان به حساب می
آید و با گذر زمان به اسطوره ای از زیبایی و دست یابی به بهشتی زمینی
(مانند باغ های ایرانی) بدل می شود، در اشعار و برخی از نقاشی های سهراب،
منعکس و متجلی است.
می توان تصاویر انتهایی فیلم را که معنای آن را با واسطه ای نمادین که یک
مرد نابینا و علاقمند به اشعار سهراب است، نتیجه ای دانست بر آن. مرد
نابینا بر بالای سنگ قبر سهراب می نشیند و شعر حک شده بر روی آن را( :به
سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک
تنهایی من) با احساس لامسه ی دستانش می خواند و در سکوتی که در صحن
امامزاده ی روستای "مشهد اردهال" حاکم است، آن جا را صحنی می بیند به
زیبایی آنچه که در اشعار سهراب و در فرهنگ اسطوره ای ایران وجود دارد: حوضی
با کاشی هایی آبی رنگ ، با ماهی هایی در آن، خنکای آبی پاک و گل نشده
درونش، درختانی بلند در پیرامون و... . حال آنکه بیننده فیلم هیچ کدام از
آن ها را در تصویر نمی بیند و به جای آن، حوض آبی شکسته و تخریب شده، زمینی
خالی از کاشی و پیرامونی تهی از درختان اشعار سهراب را به تماشا می نشیند.
اما راوی با الهام از سهراب و رسیدن های عرفانی و احساسی اش بی نیاز از
جسمیت، ما را همراه با مرد نابینا به دنیایی می برد که هست و نیست... کاشی
های فیروزه ای، آبی پاک و زلال، سرسبزی ای بهشت گون و... .
«تغییر نگرش» ، پایانی است که در نقطه ی آغازین فیلم شاهد آنیم: «چشم ها را
باید شست/ جور دیگر باید دید.» شهری که این بار در نگاه بیننده و راوی
تغییر کرده است. و هنوز می توان در آن سراغ از «مادرم صبحی می گفت: موسم
دلگیری است، / من به او گفتم: زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست...»
گرفت.
خلاصه سخنرانی دکتر حمیدرضا شعیری:
(این سخنرانی در دوبخش، بخش اول در رابطه با فیلم و بخش دوم درباره نظام نشانه ای اشعار سهراب ارائه شد.)
نظام نشانه ای در گفتمان سپهری؛
I. فیلم «ومن مسافرم..» ، با تصویر قسمتی از شهر تهران آغاز و سپس از
شهر خارج می شود و بار دیگر در پایان فیلم به آن بازمی گردد: بازگشت به
نقطه ی شروع و شروع از نقطه ی پایان؛ اتصال آغاز و پایان یک سیستم نشانه ای
است. درفیلم این آغاز و پایان دقیقا بریکدیگر منطبق اند و به دلیل تجربهی
سفر و تجربهی دیداری کاشان و تلاقی این تجربه دیداری با فضای شعری، نوعی
رابطه ی بینا متنی ( بینامتنی فیلم و شعر) ایجاد می شود. متنی که گاه راوی
می خواند و گاه شخصیت های فیلم، که با هم در تعامل قرار می گیرند. بیننده
این تجربه را با راوی تقسیم می کند. اما این امر موجب می شود تا بر اثر این
تجربه هنگاهی که به تهران باز می گردیم، دیگر به آن مانند نقطهی آغاز
فیلم ننگریم. در ابتدا ما شاهد نوعی کلیت هستیم، یعنی با زاویه دیدی کلی و
جهانشمول نسبت با چیزها مرتبط میشویم. اما در انتها به زاویهی دیدی
ریزنگر و جزیی به سراغ تهران میریم. همان زاویه دیدی که (با نشان دادن
بازی یک گربه) تهران را نه یک شهر و نه یک پایتخت شلوغ، بلکه خلوتی پر
احساس نشان میدهد. ( در انتهای فیلم: شمعدانی، گل، گربه، کلاغ و...). در
انتها تجربه ی "سفر" زاویه ی دید و احساس ما را تغییر داده است و ما پس از
بازگشت چیزهای نو و جدیدی را در تهران می بینیم و نگاهمان تا حدی به دنیای
گذر از مادیت و رسیدن به نوعی سادگی ذهنی و ضد مادیت برده می شود.
در طول فیلم اتفاقی می افتد که ما را با نظام نشانه ای سپهری آشنا می سازد.
فیلم به آرامی از یک نقطه به نقطهی متضادش می رسد. فیلم که در ابتدا با
یک قرارداد و نوعی تجربهی شناختی و مادی آغاز می شود، با نشان دادن "تضاد"
فهمیده می شود. این تضاد همان عبور از قرارداد شناختی و مادی به نوعی
دریافت پدیدارشناختی از چیزهاست. گفتمان سپهری که گفتمانی ضد قراردادی و
غیرمادی است به درک بهتر فیلم از قرارداد موجود در ابتدای فیلم یاری می
رساند: رسیدن از شناخت به ضد شناخت. یعنی جایی که پدیده عمل میکند.
"نشانه" امری مبتنی بر شناخت است. یعنی امری است که در ضدیت با امر دیگری
قرار می گیرد. یعنی نشانه باعث میشود تا ما با اصل یا خود یک چیز رو به رو
نباشیم. به دیگر سخن، نشانه، واسطه ای است بین یک امر و دنیایی دیگر. در
این فیلم نیز می بینیم که با استفاده از نظام نشانه ای واسطهای، از اصل
دور می شویم و به یک نظام نشانه شناختی می رسیم. در سیستم پدیداری زمانی که
شناخت به صفر برسد، ما به نشانه رسیدهایم. در این فیلم نیز ما از شناخت
مطلق در ابتدا، حرکت کرده و به شناخت صفر می رسیم: جایی که عقلانیت دیگر
حضور ندارد، بلکه پدیده حاضر است.
تصویر دالان تاریک و رسیدن به نور در در انتهای این دالان که در فیلم شاهد
آن هستیم، رابطه ای است که سیستم شناختی را صفر می کند و به نور می رسد.
"بهنام" که نقاش قالی است، ابتدا از اضطراب سخن می گوید، زیرا شناخت هر چه
افزون تر باشد اضطراب نیز بیشتر است. به این دلیل که ذهن را با سیستم های
عقلانی درگیر و در نظام برنامه ریزی قرار می دهد. و بر اثر اندیشة
برنامهریزی است که اضطراب ایجاد می شود. اما هر چه از شناخث و
برنامهریزی کاسته شود، به سمت سادگی میرویم و به "طبیعت" نزدیک میشویم.
در نتیجه اضطراب نیز کاهش می یابد.
نشانه هایی از این "سادگی" در فیلم وجود دارند که دور شدن از سیستم شناختی
را نشان می دهند. مانند کتری از شکل افتاده ای که در انتها به آبی که در آن
می جوشد می رسیم. گویا کتری وجود هم ندارد یا آنقدر از شکل افتاده است که
به کتری نبودن و آهنگ جوشیدن آب تبدیل شده است. و نیز مشاهده ی درختی که
با وزش باد و حرکت آن، سیستم سایه-روشن آن دستخوش تغییر می شود.
تصویر "آقای رحیم زاده" هم که نابیناست بر همین سادگی حیات حکایت دارد و به
نوعی فاقد تسلط شناختی است. همین امر موجب می شود تا او به سیستم حسی
نزدیک و در آن قوی تر شود. در این فیلم "نابینا" بودن نشانهای است که به
معنای فاقد شناخت بودن (یعنی از عقلانیت محض تبعیت نکردن)، است. همین امر
موجب میگردد تا حس بر شناخت مسلط باشد و همین دارای حسی قوی بودن است که
ما را به نوعی وارد زندگی و اشعار سهراب می کند. ما با دنبال کردن زندگی
مرد نابینا به زندگی سهراب وارد می شویم. به عنوان مثال حرکت دست او بر روی
سنگ قبر سهراب و بر کلماتی از اشعار نقش بسته بر آن، نشان می دهد که
همانگونه که او با لمس کردن متن را می خواند ، آرامگاه را نیز به متن نزدیک
می سازد و آن را نیز با احساس لامسه خویش می فهمد. در حقیقت، آرامگاه هم
وجهی متنی می یابد و گویا دفتر شعری است که قابل قرائت است. و از تعامل
ژانر آرامگاه با ژانر شعر بیناژانریت شکل میگیرد.
فیلم که در تلاش است ما را به آرامی از هیاهوی پایتخت دور سازد، موفق
میگردد ما را به آنسوی واقعیت، آنچه که از دید و دسترس ما خارج است، سوق
دهد. و به ما نشان می دهد که چگونه می توان پشت چیزها ، که در این فیلم عمق
و سادگی است، را درک کرد و فهمید.
II. بهطور کلی سه نظام نشانه ای در اشعار سهراب سپهری دیده می شود؛
- نظام حسی – ادراکی: آشنایی با حس چیزها. مانند:«من چه سبزم امروز/ و
چه اندازه تنم هوشیار است.» این شعر ما را به احساس سبز بودن نزدیک می
سازد و به عبارتی می توان در رابطه با آن گفت: حس من به دنیا و حس دنیا به
من منتقل می شود.
- نظام پدیداری: تبدیل نشانه به پدیده / صفر شدن شناخت و تبدیل آن به
پدیده. مانند: «واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.» (سیستم
نشانه ای در اینجا کاملا نفی می شود.) بزنگاه نشانه ای: « تا نسیم عطشی در
بن برگی بدود،. زنگ باران به صدا می آید.»:رابطه ی بلافاصلهای.
- رابطه ی هستیشناختی که تعالی نشانهای را بهدنبال دارد: نشانه مانند
خود هستی می شود؛ نشانه دیگر نشانه نیست، بلکه خود یا اصل هستی است که ما
با آن به سماع نشانه می رسیم: رقص یا سماع نشانه ای همان از خود بیخود شدن
نشانه است. مانند: «حرف بدل شد به شور، به اشراق – یک نفر آمد/ یک نفر آمد
تا عضلات بهشت دست ما را امتداد داد.» سماع نشانهای است که باعث میشود
تا دست بتوان تا عضلات بهشت امتداد یابد.
خلاصه سخرانی دکتر ناصر فکوهی:
(این سخنرانی در دوبخش، بخش اول در رابطه با فیلم و سپس در بخش دوم با
نمایش نقاشی های سهراب و مقایسه آن با نقاشی سورئالیستی و سبک های دیگری
چون بدوی گرایی و... ارائه شد.)
I. ویژگی قابل تامل این فیلم برای انسان شناسان، بازسازی حافظه ی تاریخی
است. این فیلم با فیلم "بانوی گل سرخ" شباهت دارد که در آن بدون دیده شدن
بانو(خانم صنعتی زاده) ، فیلیساز تصویری ذهنی از او را معرفی و بازسازی می
کند و این بازسازی چنان قدرتمند است که بیننده خود را در آن فضا احساس می
کند. در این فیلم نیز ما از طریق شخصیت هایی که به تصادف پیدا شده اند، با
چنین بازسازی ای رو به رو هستیم. تغییر پلان از نمای ابتدا تا نمای انتهای
فیلم را می توان به کتاب "امپراتوری نشانه ها" ی رولان بارت شبیه دانست. در
این کتاب میان تصویر ابتدا و تصویر انتهای آن، تغییری کم و نامحسوس در یک
چهره را شاهد هستیم که به مقایسه ی فرهنگ غربی و شرقی می پردازد. در فیلم
نیز، گذار از سپهری، زندگی افراد را تغییر می دهد. این گذار، گذار از یک
شخص نیست، بلکه گذار از یک دیدگاه است. (:فصل جاندار و بی جان رولان بارت).
II. نقاشی غیر شکل گرایانه ی ما چگونه می توانسته است خودش را نشان دهد؟
برای رسیدن به معنا باید از شکل عبور کرد و برای رسیدن به این امر دو راه حل که هر دو نیز متناقض گرا هستند در اینجا وجود دارد. 1- یک شکل دائما تغییر شکل یابد تا به صورتی کاملا گویا به بی نهایت برسد. 2- در نهایت شکل نابود می شود: تبدیل شکل ها به یکدیگر برای نابود کردن یکدیگر. در اشعار مولوی نیز این روند وجود دارد: «شمع نیم، جمع نیم، دود پراکنده شدم...». مولوی دائما از نیستی و نابود شدن سخن می گوید، در واقع او بااین کار در پی نشان دادن از بین رفتن شکل در یک بی شکلی است. یعنی تقدس بی شکلی که در سیستم شناخت شناسی می توانیم آن را بیابیم: خداوند شکلی ندارد. و یا برعکس، خداوند در همه جا حضور دارد و در همه ی شکل ها هست: 1- همه شکلی یا تبدیل شکل ها به یکدیگر بدون تغییر به معنا. 2- تبدیل شکل به آنچه دیده نمی شود، یعنی تبدیل به بی شکلی که نمی توان با آن رابطه ای برقرار نمود.چرا که در بی شکلی اش معنا می یابد. مانند تمثیل بیابان و کویر. که سمبل دائم تغییر شکل است. در کویر پیوسته باد می آید و این باد پیوسته آن را دچار تغییر میکند: کویر بازتاب و آئینه ای است از آسمان بر روی زمین.
آب و آیینه دو سمبل مهم در ایران هستند. بهترین آب، آب شفافی است که
دیده نمی شود: آب زلال. که مساوی است با بی شکلی. آبی که سهراب به آن اشاره
می کند و می گوید : «آب را گل نکنید...»، از نظر من نمادی از بی شکلی و
شکل است. آب زلال نماد بی شکلی است و گل نماد شکل: بهشت جایی است که کسی آن
را نمی بیند. علت به وجود آمدن جهان در رویکرد زرتشت، خروج اهریمن از جهان
زیر زمینی و افتادن چشم او برجهان است و از این راه ورودش به جهان و
آلوده کردن آن. چیزی که در تبدیل آب زلال به آب گل آلود دیده می شود. این
امر در نقاشی سهراب و نبود نسبی شکل در آن کاملا آشکار است. نقاشی سهراب
به شدت نقاشی ای اومانیستی است. اما در عین حال نقاشی او نقاشی ای است خالی
از انسان. تابلوهای محدودی از سهراب نیز که در آنها انسانی به تصویر در
آمده است، انسان ها را با گنگی نشان می دهند: انسان هایی مابین گنگی و
ناگنگی. می توان گفت تقریبا غیرقابل تصور است که یک تصور رئال تری از سهراب
داشته باشیم. در حالی که این نقاشی به شدت رو به سمت نمایش انسان در اشکال
غیر انسانی دارد. نقاشی های "ماهی" در تابلوهای سهراب، در واقع ماهی
نیستند بلکه انسان هایی هستند که تغییر شکل یافته و به شکل ماهی رسیده اند:
تغییر شکل فرم به معنا و نزدیکی انسان ها به طبیعت. بنابراین انسان بودن
هیچ تفاوتی با خاک بودن، گیاه بودن و گل بودن ندارد. به این دلیل همه ی
انسان ها از مرگ می هراسند که از این واقعیت دور شده اند. در حالی که سهراب
می گوید: «زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/ پرشی دارد اندازه ی عشق...».
مرگ تنها یک چرخه و یک سمبل برای رویش دوباره است. رویش دوباره در گیاهان و
حیواناتی جدید. در نقاشی درختان سهراب نیز، طبیعت وجود ندارد، بلکه این
نقاشی بازتابی است از نقش انسان.
در نقاشی های سهراب زمانی که او از این دیدگاه دور می شود و سعی می کند به
نقاشی های غربی نزدیک شود، مانند نقاشی حجم ها، ما با بدترین نقاشی های او
رو به روئیم. به این دلیل که این نقاشی ها از جامعه ی سهراب دوراند و سعی
می کنند که به غرب نزدیک شوند.
نتیجه گیری: سپهری به صورتی ناخودآگاه در شعرها و نقاشی هایش همان سنت و
فرهنگی را ارئه می دهد که ما داریم و در بسیاری از مواقع از آن غافلیم.
دگردیسی نگاه ما به زندگی و به آنچه که به نظر بدیهی می رسد در حالی که
بدیهی نیست، نشان می دهد آن چیزی که می تواند فرهنگ را تخریب کند، شکل و
داشتن نگاهی واحد و یکسان و خروج از تکثر است. فرهنگ ایرانی تا زمانی زنده
باقی می ماند که یک فرهنگ متکثر و بی شکل است. اوج این فرهنگ خودش را در
مولوی نشان می دهد: شمع نیم، جمع نیم، دود پراکنده شدم...
پرسش و پاسخ:
(در انتهای جلسه، چند سئوال پرسیده شد که در اینجا به صورت خلاصه آورده می شود.)
س1: بازنمایی زنان در نقاشی های سهراب چگونه است؟
پ: چون به طور عام در هنر ایرانی و به صورت خاص در نقاشی های سهراب شکل مهم
نیست، چهره انسان و در پاسخ به سئوال، چهره ی زن نیز در آثار سهراب کمتر
مشاهده می شود و آنجایی نیز که وجود دارد در شکلی از ابهام کشیده شده است.
س2: آیا بی شکل انگاری در هنر مینیاتور نیز صدق می کند یا خیر؟
پ: به این دلیل که در مینیاتور حجم و چهره کوچک می شود، ما در اینجا نیز
باز به نوعی بی شکل انگاری می رسیم. این امر با هنر اروپایی که انسان را در
ابعاد بزرگ تصویر می کند در تضاد است.
س3: رابطه ی هنر غیرشکا انگارانه و هنر شکا انگارانه با قدرت چگونه است؟
پ: در هنر شرقی( بی شکل انگاری) موجب تداوم قدرت می شود. یعنی هنر همواره
با قدرت در ارتباط است. در هنر غربی نیز در دوره های پیش، زمانی که کلیسا
دارای قدرت بود( مانند نقشی هایی که بر روی سقف کلیسا کشیده می شد)، هنر با
قدرت در ارتباط بود. در حالی که در حال حاضر به این دلیل که کلیسا قدرت
ندارد، هنر دیگر به کلیساها نمیرود بلکه به موزه ها راه یافته است.
برگرفته از وب سایت anthropology.ir
