userinfo close

  ,

سهراب سپهری


sohrab_sepehriclub

تاسیس: 15 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: فاطیما ؟ - معاونان
اینجا سهرابی باقی خواهد ماند !!! خیلی راحت میشه بخاطر اعضاء بالای کلوب و روشهای مختلف مقدار زیادی ادامه »
اینجا سهرابی باقی خواهد ماند !!!
خیلی راحت میشه بخاطر اعضاء بالای کلوب و روشهای مختلف مقدار زیادی کروب ذخیره کنیم و بعد با قول ِ جایزه و هزار وعده و وعید دیگه (که متاسفانه بسیار شدید در کلوبها رواج پیدا کرده) عضو گیری کرده ودرعرض چندماه تصاعدی تعداد اعضارا چند برابر و بحثها را بدون توجه به محتوا چنددقیقه یکبار به روز کنیم..ولی آیا این بانام"سهراب"همخوانی داره؟؟این شما و این هم کلبه ی سهراب : شرکت در بحث - امتیاز و...همه از روی عشق ! و در نهایت : چه اهمیت دارد،گاه اگر می رویند،قارچهای غربت !!!
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
257
2229
91/2/17 (10:52)
51
186
91/3/12 (01:13)
900
3899
91/3/10 (14:30)
63
779
90/11/12 (03:35)
1180
2075
91/3/7 (21:03)
208
3518
91/3/12 (01:46)
11
39
91/3/10 (18:40)
158
1642
91/3/10 (15:32)
239
2611
91/3/6 (12:14)
224
843
91/2/28 (13:55)
1507
12192
91/2/28 (12:47)
321
7452
91/2/28 (12:31)
198
1239
91/2/28 (12:27)
77
245
91/2/23 (12:30)
114
450
91/2/13 (09:52)
825
2329
91/2/12 (11:37)
24
191
91/2/10 (16:09)
687
2211
91/2/10 (16:03)
1865
7150
91/2/10 (14:16)
287
2704
91/2/9 (13:26)

عنوان بحث :: این بحث را 11 نفر دنبال می کنند.

احمد جانجان , bermuda_final_release
احمد جانجان - 20:03 1386/04/29

شعر من ، شعر تو ؛اما ؛ از آن سهراب!

سلام

دل نگاره های من وتو ،دل گفت های من و تو و دل نوشت هایمان .

همه و همه در پستوهای دل هامان

زندانی اند،

آزادشان كن.

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
احمد جانجان , bermuda_final_release
احمد جانجان - 13:26 1391/02/9
287
نقل قول از : نوا کیان

be khatere in hes haye ziba behet tabrik migam...

ممنونم دوست عزیز
نوا کیان , n1a2v3a4
نوا کیان - 12:27 1391/02/9
286

be khatere in hes haye ziba behet tabrik migam...

حمید  همسفر باد , kahre
حمید همسفر باد - 22:22 1391/02/3
285

من سوسو می زنم
ستاره چشمک
فانوس دستم رنگ می بازد

ماه شک می کند

اَبر را صدا می زند

ستاره محو می شود

و شب ها می نشستم پشت پنجره
ولی دیگر گم شده بود ستاره

(¯`•.¸¸.-»همسفر باد«-.¸¸.•´¯)

احمد جانجان , bermuda_final_release
احمد جانجان - 20:15 1390/12/18
284
در نفیر سرد این بانگ غریب
غم نهفته ، چون دل صد چاک من...
آنک آنک ، می خرامد اشک شور
می رسد بر ساحل چشمم به سوز...
طعنه بر دنیای بی یار و فرید
از چه روزی از من فانی برید؟!
می زند این سیل شور و بی حیا
آبرویم را به بانگ و صد صدا
چون دگر باران دیگر هم دگر،
گوشه ای می یابم از جنس جگر
برده اشک یتیمم می شوم
غرق در سودای بی انصاف اشک...

"قاصدک:احمد جانجان"  17/12/1390 

2642 
احمد جانجان , bermuda_final_release
احمد جانجان - 17:22 1390/11/27
283
کویر غصه ای در انحنای صورتت،
خشکانده لبخند ملیحت را...
و باد غم ، به زیر پلکت افتاده!
ترک خورده ست انگار سد شادی ها...
و سیلی می دهد ویراژ روی صورت ماهت!

و من حیران از این ویرانگی های ملال آلود...
به دنبال نخ چون و چراهایت
اسیر این معمایم:
تو را باید ز خان چند،
کنم آزاد؟!!!

شاعر:"قاصدک:احمد جانجان"
2605
سپیده شهریاری , joodi_abot2011
سپیده شهریاری - 21:07 1390/10/16
282
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است....
تا به کجا؟ وبلاگنویس , ta_koja
281

آب را گِل نکُنید!

شایدازدورعلمدارِحسین
مشکِ طفلان بردوش
زخم و خون براندام
میرِسَد تا که از این آب روان
پُرکُنَدمشکِ تهی
بِبَرَدجرعه یِ آبی برساندبه حرم
تاعلی اصغرِ  بی شیرِ رباب
نَفَسَش تازه شَوَد
وبخوابدآرام
آب راگِل نکُنید
که عزیزانِ حسین
همگی خیره به راهند که ساقی آید
و به انگشتِ کَرَم
گره کورِ عطش بگشاید
آب را گِل نکُنید
که دراین نزدیکی
عابدی تشنه لب و بیمارست
در تب و گریه اسیر
عمه اش این دو،سه شب
تا سحربیدار ست
آب را گِل نکُنید
که بُوَد مهریه ی مادرشان
نه همین آب
که هر جایِ دگر رودی و نهری جاریست
مهر زهرای بتول ست.
ازاینست که من میگویم:
آب را گل نکنید
احمد جانجان , bermuda_final_release
احمد جانجان - 10:40 1390/09/27
280
روی برهوت خیال
می دوم
شاید
این دیگر، تو باشی
دریغ،
باز هم،سراب خیال انگیزی،
چشمانم را، فریفت...
و باز
تکرار همیشگی
خارها را، می کنم!

شاعر*قاصدک:احمد جانجان*
2553
احمد جانجان , bermuda_final_release
احمد جانجان - 02:33 1390/09/12
279
برای شادی روح پدربزرگم فاتحه ای بفرست...

امروز
فرشته مرگ
چشمانم را
لاله کرد و من
خون گریستم
آخر!
روی شانه های پدر بزرگم نشسته بود!!!

*قاصدک: احمد جانجان*
2513
احمد جانجان , bermuda_final_release
احمد جانجان - 16:54 1390/09/8
278
تقدیم به ساحت مقدس قمر بنی هاشم،حضرت عباس


می رود پای درخت
عابری خسته که از،
 دل خورشید،خبرها دارد
می نشیند لب آب،
او که از تشنگی و ضعف
سفرها دارد...
آب آن جوی روان
می نشیند لب ایوان عطش
خستگی را،می رهاند ز تن عابر مست
اینچنین است که آب،
فخر، به دنیا دارد...
عابر از خستگی و ضعف سفر ها دارد!
وز دل بی غش خورشید خبرها دارد!
لیک اما،
غافل است از همه شرمندگی آب
دو چندی کم و بیش از تاریخ
رو به عباس خجل شد همه عمر
لحظه ریختن از دست تراب!

*قاصدک:احمد جانجان*

2503

احمد جانجان , bermuda_final_release
احمد جانجان - 01:40 1390/09/7
277
"تویی پیدای نا پیدا"
تویی پیدای نا پیدا
تویی رسوای ساحل ها
منم بیچاره فرتوت
تویی اسباب این غم ها !
منم عریان از این بیداد
منم گریان از این رخداد
تویی باران بی حاصل
منم امروز بی فردا

*قاصدک:احمد جانجان*
2499
سهراب دیانتی , jamaeika
سهراب دیانتی - 02:39 1390/09/6
276

شاید این حسرت بیهوده که در دل داری

شعله ی گرم امید تو را خواهد کشت

زندگی ، درک همین اکنون است

زندگی ، شوق رسیدن به همان فردایی ست که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی و نه در فردایی

ظرف امروز پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با امید است

زندگی یاد غریبی ست که در حافظه خاک به جا می ماند .......

احمد جانجان , bermuda_final_release
احمد جانجان - 17:30 1390/08/30
275
حرف
لق لق زبان است و
نگاه
زاییده دل!
من
به نگاهی محتاجم
از سر احساس!
نه حرفی
از سر تنهایی!

*قاصدک:احمد جانجان*
ساعت 18:58 دقیقه مورخ 29/8/1390 سروده شد.
احمد جانجان , bermuda_final_release
احمد جانجان - 17:15 1390/08/28
274
جییییییییییییییییر...
صدای ناخن سرنوشت بود،
روی دیوار زندگی ام!
اما،
من،
خوشبختم!!!
ناگهان....
بینی ام بلند می شود!

*قاصدک: احمد جانجان*
2484
احمد جانجان , bermuda_final_release
احمد جانجان - 19:52 1390/07/25
273
چه احساس قشنگی ست،

شعر ،زاییدن!

چه حسی دارد این زیبای بازیگوش

چه حالی می دهد با واژه ها کل کل و کل کردن!

من و این واژه ها

با هم اجینیم

برای هم چه فخری می فروشیم؟!

گهی بالا سوار ابر

گهی پایین به روی رود

گهی چون بغض،ساکن

میان یکدگر آرام می جوشیم

آرام می لولیم

بدان

بدان هر یک غروب من

برایم یک طلوع شعری زیبای خوش رنگ است

بخوان

بخوان شعر مرا با من بیا تا عرش

با من بیا تا فرش

بیا با من رها شو از غل و زنجیر

بیا با من صفا کن تا توانی،سیر!

برایت شعر می زایم

تمام دردهایم را میانش خوب می ریزم

بخوان من را!
نوشته شده در دوشنبه 1390/07/25ساعت 18:8 توسط شاعر : احمد جانجان
2467
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.