__
عنوان بحث
افسانه های نجومی
3 مرداد 87 - 19:08

           489942vyc475f1a4.gifافسانه ها همیشه جذاب بودن همیشه ادم رو میبرند به گذشته ها489942vyc475f1a4.gif

اون وقتا که دانش انسان ها از اسمون یک اپسیلون الان هم نبود و اون ها برای خودشون قصه های اسمونی میساختن

485409uy60t3uo3t.gifقصه هایی که هنوز هم جذاب و خوندنی اند485409uy60t3uo3t.gif

 

555201cjlwfkyiyk.gif

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
27
13 شهریور 1387 ساعت 00:59

این افسانه رو بچه ها گفتن ولی این نوشته خودمه خیلی دوسش دارم چون خاطره دارم ازش


افسانه ی صورت فلکی اکلیل شمالی

 

 

فرستادهی "مینتور"دوباره امده بود.

همه ی اهالی شهر جمع شده بودند.

می خواستند ببینند این بار نوبت کیست:

_فردا"ته زئوس"باید به قربانگاه برود.

دل"اریادنه"لرزید.او همسر"ته زئوس"بود.مدت زیادی از پیوندشان نمی گذشت .

رمق از دست و پایش رفت.

_نه "ته زئوس" نه...

مینتور نیمه انسان ونیمه گاو خونخوار در تو در توی دهلیزهای محل زندگی اش نشسته بود و چشم به راه فردا.

اریادنه به خانه رسیده بود .خبر های بد چه زود پخش می شدند.

ته زئوس سعی کرد او را ارام کند:حالا ...تا فردا.. صبر داشته باش.

هرچند خودش هم حال خوشی نداشت.باید برای همیشه از محبوبش اریادنه زیبا جدا می شد.

اریادنه گفت:صبر؟...چه صبری؟تو هم مثل سایر قربانیان فردا به کام مرگ بروی...اخر چرا؟..تا کی؟...من نمی خواهم به این راحتی این ظلم را قبول کنم.باید کاری کرد.

_کاری کرد؟..چه کاری؟

_نمی دانم..یعنی همیشه باید همینطور باقی بماند؟

.

.

.

صبح بود وته زئوس راهی مرگ یاد اخرین حرف های اریادنه افتاد:

تو باید مینتور را بکشی.تا هم خودت را رها کنی وهم شر او را از سر همه ی ما کم کنی

_شاید نتوانم..

_به هر حال بهتر از انست که بیهوده از پیش من رفته باشی.به خاطر من هم که شده تمام تلاشت را بکن.زندگی بدون تو برای من...

و او رفت

.

.

.

مردم همه گرد میدان اصلی جمع شده بودند منتظر فرستاده ی مینتور.اما اوته زئوس بود خسته اما مغرور

ته زئوس توانسته بود در موقعیتی مناسب مینتور را بکشد واین همه را از اریادنه داشت اما...

انسان چه زود همه چیز را فراموش می کند

ته زئوس داشت اریادنه را ترک میکرد حالا او قهرمانی قدرتمند و جوان بود او دیگر اریادنه را مناسب خود نمی دید

رب انوع باکوس برای دلداری اریادنه تاجی به او هدیه داد.تاجی که زیباترش می کرد

سالیان سال بعد وقتی اریادنه از دنیا رفت تاجش را در اسمان ها نهدند تا یاد اور او باشد...

26
13 شهریور 1387 ساعت 00:42

افسانة اُریون

اُریون یکی از شناخته شده ترین صورت های فلکی هست. حتی کسانی که ستاره شناس نیستند به راحتی میتوانند آن را پیدا کنند. طبق افسانه ihd یونانی  اریون پسر Poseidon خدای دریا و Euryale دختر شاه Crete بود. خدای دریا به او قدرت داد تا بتواند بر روی آب راه برود. در ادیسه ی هومر او را یک شکارچی بزرگ که به یک چماق برنزی مسلح است توصیف کرده است. در آسمان دو صورت فلکی سگ بزرگ و سگ کوجک(Canis Major and Canis Minor) او را تعقیب میکنند.

در جزیره Chios اریون سعی در عشقبازی با Merope دختر شاه Oenopion را داشت ولی موفق نشد. یک شب وقتی که Merope شراب نوشیده بود سعی کرد که او را بدزدد. برای تنبیه او شاه دستور داد که چشمهای او را در بیاورند و او را از جزیره بیرون کرد. او به سمت شمال به طرف جزیره ی Lemnos به راه افتاد و در آن جزیره Hephaestus یکی از دستیارهای خود را ( Cedalion) به او داد تا نقش چشم او را بازی کند. او به طرف شرق جایی که خورشید طلوع میکند حرکت کرد به امید اینکه طبق گفته یکی از خدایان چشمهای او شفا پیدا کند، و البته با طلوع خورشید چشمهای او به طرز معجزه آسایی خوب شد. اریون با ستاره های Pleiades (خوشه پروین) که در صورت فلکی گاو نر قرار دارند مرتبط است. Pleiades هفت خواهر و یكی از دختران Atlas وPleione بودند. طبق یک داستان اریون عاشق Pleiades شد و آنها را تعقیب کرد زیوس آنها را دزدید و در آسمان قرار داد جایی که هر شب اریون به دنبال آنها هست.

داستان مرگ اریون بسیار متضاد هست. Aratus و  Eratosthenes و Hyginus عقیده داشتند که عقرب در این داستان نقشی داشته است. روزی اریون لاف زد که بزرگترین شکارچی هست و این خبر به گوش خدای شکار Artemis و Leto مادر الهه شکار رسید. او می گفت که می تواند هر غولی را بر روی زمین بکشد. از این حرف زمین شروع به لرزیدن کرد و شکافی در زمین به وجود آمد و از شکاف این عقرب(صورت فلکی Scorpius و یا کژدم) بیرون آمد و اریون را نیش زد .

 ولی طبق گفته Aratus اریون سعی داشت الهه ماه و شکار را بدزدد و این الهه باعث لرزش زمین و بیرون آمدن عقرب شد. طبق گفته ی Ovid اریون هنگام نجات Leto از دست این عقرب کشته شد. در این داستانها اریون و عقرب در دو جهت مخالف در آسمان قرار دارند و زمانی که عقرب در شرق طلوع می کند اریون به غرب فرار می کند. اریون بیچاره هنوز از گزیده شدن توسط عقرب می ترسد.

25
11 شهریور 1387 ساعت 08:01

افرین روحیه انتقاد پذیری خیلی خوبه

زنده باد مخالف من

امیدوارم سوتفاهم ابتین هم برطرف شده باشه


 

 

آندرومدا

 

معروفترین افسانه های یونانی ،داستان برساووش و آندرومدا است که در آسمان پاییزی پدیدار می شوند .این منشأ اصلی افسانه جرج و اژدها است . داستان چنین لست که اندرومدای زیبا را پدرش قیقووس ، به سنگی زنجیر کرد تا قربتنی هیولای  دریایی وحشتناکی شود که باعث انهدام سواحل کشورش شده بود . خوشبختانه برساووش قهرمان ، به موقع سر رسید و هیولا را کشت و با اندرومدا ازدواج کرد .

برساووش 

 

برساووش ، پسر زئوس ، قهرمان ماندگارترین افسانه ی یونانی ، یعنی برساووش و آندرومدا است . ماجرای او از آنجا آغاز می شود که عزم کشتن مدوسا را می کند .مدوسا یکی از سه هیولای عفریته ی بالدار  بود که هرکس به موهای مار مانند او نگاه می کرد نگاه می کرد سنگ می شد . برساووش هنگامی که مدوسا  را از تن جدا و در کیسه ای گذاشت . زمانی که به طرف خانه پرواز می کرد ، دوشیزه آندرومدای زیبا را دید که پای در زنجیر به صخره ای بسته شده تا قربانی هیولای دریا شود . برساووش هیولا را کشت و آندرومدا را به عنوان عروس خود انتخاب کرد .
24
4 شهریور 1387 ساعت 10:57

هر کسی حق داره نظرشو بگه اتفاقا خیلی خوبه!!!

 

من این فیلمی که آبتین می گه رو ندیدم و همچنین اصلا دوست ندارم این موضوع های زیبای نجوم (به خصوص افسانه های

 

نجومی) رو با زبان کتابی و رسمی بیان کنم اما در مورد شناختن افسانه ها که آبتین اشاره کرد باید بگم که اگه تسلط کافی

 

نداشتم هرگز بیانش نمی کردم.

 

به جز اسم ملکه که به نظرم اشتباه نوشتم( آریانده به جای آریادنه), اگه دوستان اشتباه دیگه ای دیدن به منم بگن تا منم از

 

اشتباه در بیام

 

23
3 شهریور 1387 ساعت 00:39
نقل قول از : ...................

آبتین جان به نظر می رسه شما با افسانه های اساطیر یونان آشنایی خوبی دارید....بنابراین خوب بود تو پست 19 و 21 خودتون  درست و کاملشو می ذاشتین تا همه یاد بگیرند نه اینکه با این لحن امپراطور و جواد رو خطاب کنید.....
کدوم لحن؟
مگه من به کسی بی احترامی کردم؟ در مورد اول که یه سوال پرسیدم!(شاید واقعآ چنین افسانه ای باشه و من چیزی در موردش نمی دونم).  مورد بعدی هم که همونطور که گفتم چند سال پیش از صدا و سیما یه فیلم سینمایی پخش شد که روایتگر این افسانه بود ولی به علت سانسورها ،دوبله و ممیزی های جمهوری اسلامی داستان به کلی عوض شده بود(شبیه داستانی که این دوست عزیز روایت کردن).من فقط خواستم این فیلم سینمایی منبع رجوع دوستان قرار نگیره.
22
3 شهریور 1387 ساعت 00:30
آبتین جان به نظر می رسه شما با افسانه های اساطیر یونان آشنایی خوبی دارید....بنابراین خوب بود تو پست 19 و 21 خودتون  درست و کاملشو می ذاشتین تا همه یاد بگیرند نه اینکه با این لحن امپراطور و جواد رو خطاب کنید.....
21
3 شهریور 1387 ساعت 00:17
نقل قول از : جواد عسکری

آریانده ملکه ی زیبا عاشق ته زئوس میشه اما بد شانسی اینجاست که ته زئوس باید واسه مینتور( موجودی خونخوار[نصف آدم

 

نصف گاو]!!! ) قربانی بشه .

 

اما آریانده به کمک عشقش میاد و یه شمشیر و یه قرقره ی نخ بهش می ده! ته زئوس هم میره تو غاری که مینتور اونجا بوده و

 

اونو می کشه و به وسیله ی قرقره ی نخ راهشو به بیرون پیدا می کنه.

 

به همین راحتی آریانده به ته زئوس می رسه و ازدواج می کنن امـــــــــــــــا! ته زئوس همسرشو ترک می کنه و آریانده هم  

 

می ره تو فاز افسردگی. اینجاست که باکئوس (رب النوع) وارد میشه و واسه اینکه آریانده رو آروم کنه یه تاج خوشگل بهش هدیه

 

میده تا ملکه ی ما سرش به تاج گرم بشه و ته زئوس رو فراموش کنه!!!

 

وقتی آریانده می میره تاجش می ره تو آسمون و حالا ما بهش می گیم اکلیل شمالی یا کاسه ی درویشان!

با عرض پوزش باید خدمتتون عرض کنم شیوه روایت شما از این افسانه بیشتر شبیه فیلم سینمایی بود که از صدا و سیما پخش شد.سعی کنید افسانه ها و اسطوره ها رو دقیق و کامل بشناسید!!!
باکئوس؟؟؟؟!!!
20
3 شهریور 1387 ساعت 00:17

نمیدونم حمید کجاست امیدوارم بیاد و بگه

من هم نمیدونم اصلا این کدوم صورت فلکیه تاحالا اسمشو نشنیدم

19
3 شهریور 1387 ساعت 00:13
نقل قول از : امپراطور تاریخ



Hera
Hera نگهبان زندگی
هرا (Hera)
هرا همسر و خواهر زئوس بود. او نگهبان ازدواج ها بود و به خصوص حامی زنان شوهردار بود. از آنجایی که زئوس با حیله و توصل به زور او را به ازدواج راضی کرد، این ازدواج با کشمکش و ناسازگاری آغاز و با کشمکش ادامه یافته بود. یک بار که غرور زئوس به حد غیرقابل تحملی رسیده بود، هرا با خدایان بر علیه او توطئه چینی کرد و به او داروی مخدر خوراند، سپس با خدایان دیگر او را بر روی تختی با هزاران گره بستند و در باره اینکه باید با او چه کنند به مشاجره پرداختند. بریاروس Briareus که غولی 50 سر و صد دست بود به توطئه پی برد و به خاطر علاقه فراوان به زئوس، به کمک 100 دست خود گره ها را گشود و او را آزاد کرد. خشم فراوان زئوس خدایان را به زانو درآورد و هرا پس از مجازات زجرآور- که به دار آویخته شدن با زنجیری طلایی از آسمان بود- قسم خورد که دیگر بر ضد شوهرش شورش نکند. با این وجود هرا همواره به خاطر بیوفایی زئوس دسیسه چینی هایی میکرد و کاهی هم موفق میشد تا درس خوبی به شوهر خیانتکار خود بدهد. طاووس و گاو حیوانات مقدس معبد هرا هستند.
میتونید منبع این افسانه رو برای من مشخص کنید؟ چون تا حالا توی اساطیر یونان به چنین داستانی بر نخوردم!!!

18
2 شهریور 1387 ساعت 18:58

ذات الکرسی و قیقاووس

 ذات الکرسی

 

قیقاووس

قیقاووس و ذات الکرسی تنها جفت ازدواج کرده در بین صورفلکی اند . در اساطیر یونانی ، آنها پادشاه  و ملکه حبشه و والدین زن با زنجیر ( آندرومدا ) بودند . براساس افسانه ها ، زمانی ذات الکرسی ، به زیباتر بودن دختر خود نسبت به پریان دریایی معروف به نرئیدها مغرور شد . این موضوع نا رضایتی پسیدن ، خدای دریا را سبب شد و در نتیجه ی او هیولای وحشتناکی را برای تاخت و تاز به سرزمین پادشاه قیقاووس(کیکاووس) روانه کرد قیقاووس برای نجات مملکت خود مجبور شد دخترش، آندرومدا  را به عنوان قربانی را به این هیولا هدیه کند ، با این حال برساووش ، او را از آواره های وحشتناک هیولا ، نجات داد .

17
25 مرداد 1387 ساعت 04:38


Hera
Hera نگهبان زندگی
هرا (Hera)
هرا همسر و خواهر زئوس بود. او نگهبان ازدواج ها بود و به خصوص حامی زنان شوهردار بود. از آنجایی که زئوس با حیله و توصل به زور او را به ازدواج راضی کرد، این ازدواج با کشمکش و ناسازگاری آغاز و با کشمکش ادامه یافته بود. یک بار که غرور زئوس به حد غیرقابل تحملی رسیده بود، هرا با خدایان بر علیه او توطئه چینی کرد و به او داروی مخدر خوراند، سپس با خدایان دیگر او را بر روی تختی با هزاران گره بستند و در باره اینکه باید با او چه کنند به مشاجره پرداختند. بریاروس Briareus که غولی 50 سر و صد دست بود به توطئه پی برد و به خاطر علاقه فراوان به زئوس، به کمک 100 دست خود گره ها را گشود و او را آزاد کرد. خشم فراوان زئوس خدایان را به زانو درآورد و هرا پس از مجازات زجرآور- که به دار آویخته شدن با زنجیری طلایی از آسمان بود- قسم خورد که دیگر بر ضد شوهرش شورش نکند. با این وجود هرا همواره به خاطر بیوفایی زئوس دسیسه چینی هایی میکرد و کاهی هم موفق میشد تا درس خوبی به شوهر خیانتکار خود بدهد. طاووس و گاو حیوانات مقدس معبد هرا هستند.
16
25 مرداد 1387 ساعت 00:03
خیلی باحال بود
15
24 مرداد 1387 ساعت 13:06
Hesit
Hesitia الهه زندگی خانوادگی
هستیا (Hestia)
هستیا بزرگترین خواهر زئوس و الهه حاکم بر زندگی خانوادگی و به عبارتی اجاق خانه بود. او برای فرار از تقاضای عاشقانه برادرانش پوزئیدون و آپولو، قسم خورد که همواره دوشیزه باقی بماند. هستیا الهه ایست که تخت سلطنتی ندارد، اما نگهداری از آتش مقدس المپ بر عهده او است و به همین دلیل تمام آتشکده ها و اجاقهای منازل از آن او است. هستیا ملایم ترین و مهربان ترین الهه المپ است و سمبل اتحاد بین شهر مادر Metropolis و مردم شهرکها و دهکده هایی است که برای بردن آتش به معبد می آمدند و در واقع اجاق خانه همه مردم از یک آتش گرم میشد.


14
20 مرداد 1387 ساعت 18:52

woooooooowww

مرسی آقا جواد.......من خیلی دنبال داستان این افسانه بودم

13
20 مرداد 1387 ساعت 18:47

آریانده ملکه ی زیبا عاشق ته زئوس میشه اما بد شانسی اینجاست که ته زئوس باید واسه مینتور( موجودی خونخوار[نصف آدم

 

نصف گاو]!!! ) قربانی بشه .

 

اما آریانده به کمک عشقش میاد و یه شمشیر و یه قرقره ی نخ بهش می ده! ته زئوس هم میره تو غاری که مینتور اونجا بوده و

 

اونو می کشه و به وسیله ی قرقره ی نخ راهشو به بیرون پیدا می کنه.

 

به همین راحتی آریانده به ته زئوس می رسه و ازدواج می کنن امـــــــــــــــا! ته زئوس همسرشو ترک می کنه و آریانده هم  

 

می ره تو فاز افسردگی. اینجاست که باکئوس (رب النوع) وارد میشه و واسه اینکه آریانده رو آروم کنه یه تاج خوشگل بهش هدیه

 

میده تا ملکه ی ما سرش به تاج گرم بشه و ته زئوس رو فراموش کنه!!!

 

وقتی آریانده می میره تاجش می ره تو آسمون و حالا ما بهش می گیم اکلیل شمالی یا کاسه ی درویشان!

__