userinfo close

  ,

جامعه مجازی ایرانیان


socletyfigurative

تاسیس: 24 آذر 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: شاهی افشار - معاونان
ما معتقدیم كه نا توانی در دستیابی به مقامی كه هر انسان در كوشش برای رسیدن به آن است درناتوانی جامعه ادامه »
ما معتقدیم كه نا توانی در دستیابی به مقامی كه هر انسان در كوشش برای رسیدن به آن است درناتوانی جامعه ی آن است
ما بر این باوریم كه روند درست و منطقی باید اینگونه باشد كه تمام راههای رسیدن به كمال و خوشبختی برای تمام اقشار جامعه یكسان باشد و همین طور تمام راههای ایجاد نابرابری و تضاد راه ناممكن و مسدود یك جامعه باشد,با این وجود و با علم بر این موضوع كه رسیدن به یك ایده ال تلاش شبانه روز همه ی انسانها و آرزویی دور دست است اما همجنان به بودن در این جامعه اصرار داریم و زندگی را بدون آن هر جند سخت,متصور نیستیم
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
207
1100
90/1/6 (21:17)
26
319
89/4/21 (10:20)
53
233
91/3/4 (20:25)
32
165
91/2/30 (09:51)
4
24
91/2/26 (11:09)
9
48
91/2/24 (22:09)
4
13
91/2/20 (09:12)
1
15
91/2/20 (08:53)
2
9
91/1/14 (23:25)
58
274
90/12/26 (10:41)
0
1
90/11/29 (18:36)
60
243
89/11/20 (03:45)
2
16
89/10/21 (21:29)
21
77
89/8/26 (04:42)
6
23
89/7/20 (10:31)
15
81
88/9/8 (11:31)
89
328
88/4/30 (15:21)
13
78
88/4/22 (14:38)
2
52
88/1/16 (09:48)
23
279
87/11/30 (17:27)

عنوان بحث

شاهی افشار , afsharcc
شاهی افشار - 23:25 1389/06/19

داستان ادامه دار خیال یک نگاه

هر روز با یک قسمت از این داستان از آن لذت ببرید.

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
شاهی افشار , afsharcc
شاهی افشار - 10:03 1389/06/29
6
خیال یك نگاه
قسمت چهارم
فرزانه در حالی كه اشك می ریخت به طرف فروزان رفت و گفت
- به خدا منظوری نداشتم نمی خواستم ناراحتت كنم اصلا چنین قصدی نداشتم اخه خودت مقصری كه بد برداشت می كنی مدام می خوای تا یكی حرف می زنه بزنی تو دهنش و بگی ازارت می ده
فروزان چشمان زیبایش را به او دوخت و گفت
- مهم نیست خوب می دونم كه همیشه و هر لحظه مقصر من بودم اره من مقصرم مقصری كه باعث تباهی همه چیز شده اما دیگه راحتم بذاریم. همه راحتم بذارید همون طوری كه این پنج سال تنها بودم و راحت. البته نه از لحاظ جسمی و روحی. بلكه راحت از این نظر كه كسی كنارم نبود تا مدام در مقابل چشمانش شرمسار بشم تو هم گناهی نكردی خواهرم. همه گناها از منه از من از هر دو شما معذرت می خواهم.
- فرهاد به ارامی گفت:
- - فروزان ناراحت نشو فرزانه واقعا منظوری نداشت همه ما خوب می دونیم كه تو چقدر سختی كشیدی می دونم اما باید چهكار می كردیم یا حالا باید چه كار كنیم؟
فروزان می خواست بگوید شما ها هیچ كدوم نمی دونید كه من در این پنج سال چی كشیدم هیچ كدوم از شما نمی تونین دركم كنید تازه كاری هم از دستتون بر نمی اید هیچ كاری. اما در عوض گفت:
- لازم نیست كسی كاریك نه
بلند شد و دست سوزان را گرفت و گفت:
- به هر حال روزگار رو باید یه جوری گذروند ما هم می گذرونیم با توكل به خدا خدا نگهدار
و از خانه خارج شدند فرزانه با رفتن خواهرش با صدای بلند گریست فرهاد گفت:
- تو نباید خودتو ناراحت كنی. اون هنوز به زمان نیاز داره تا بتونه یه جوری گذشته رو فراموش كنه
فرزانه با گریه گفت:
- من نباید اون حرفو می زدم نباید می گفتم مثل چند سال پیشه من خیلی دیوونه ام فرهاد آه خدایا منو ببخش
فرهاد كنارش نشست و گفت:
- درست می شه نگران نباش
فروزان و سوزان خود را به خانه رساندند سوزی با دیدن چهره غمگین مادر هیچ حرفی نزد در ذهن كودكانه اش هزاران سوال بی جواب مانده بود می خواست بداند كه چرا مادر گریه می كرد و منظور از گذشته ها چیست؟
او یك بچه بود كودك 4 ساله كوچك بود اما ذهنی توانا داشت گویی بیشتر از سنش مسائل را درك می كرد ماجرای مادرش او را گیج كرده بود و نمی دانست برای ارامش مادر چه باید كند فروزان سعی می كرد برخود مسل شود اما نمی توانست. ذهنش آشفته بود از خود می پرسید چرا به خاطر سخنان فرزانه زود عصبانی شده و او را رنجانده بود.؟ چرا خاطرات و ماجراهای گذشته نمی خواست دست از سرش بردارد؟ چرا راحتش نمی گذاشتند؟ گویی روزگار نمی خواست او را لحظه ای ارام بگذارد ارامشی توام با صفا و یكرنگی
صدای سوزی او را به خود بازگرداند:
- مامان!
نگاهش كرد او نگاه معصومانه اش را به چهره مادر دوخته بود می خواست خود را در غم مادر شریك كند می خواست مادر غم دلش را با او تقسیم كند فروزان با مهربانی گفت
- بله عزیزم بیا اینجا بیا دخترم
سوزان در آغوش مادر خزید اشك بر گونه هایش می ریخت خودش را به اغوش مادر فشرد و گفت
- مامانی... دیگه گریه نكنی ها...من خیلی غصه می خورم
فروزان با مهربانی نوازشش كرد و گفت:
- الهی من فدات شم عزیزم تو نباید غصه بخوری حالا زوده تو هنوز بچه ای چی از این دنیا می دونی كه بخوای غصه اشو بخوری؟؟!
سرش را بلند كرد و چشم در چشم سوزان با لبخندی گفت:
- دیگه غصه نخوری ها
فروزان خندید و گفت
- ای شیطون چشم! دیگه غصه نمی خورم حالا بگو چی درست كنم بخوریم؟
سوزان خندید وگفت:
- یه چیز خوب
فروزان هم لبخند زنان برخاست و گفت
- بریم یه چیز خوب درست كنیم
بعد از صرف غذایی مختصر و ساده سوزی پرسید:
- مامانی چرا پیش خاله اینا گریه كردی؟
- نمی دونم شاید دلم برای گریه كردن تنگ شده بود
- اما خاله فرزانه می گه ادم نباید گریه كنه تو چرا گریه كردی؟ دل ادم كه برای گریه تنگ نمی شه
- دل من همیشه برای گریه كردن تنگه اما حیف كه وقت ندارم اشكامو از چشمام بریزم بیرون
- من دوست ندارم گریه كنم
- خب نبایدم گریه كنی تو فقط باید بخندی به خاطر دل من دوست ندارم دختر قشنگم رو گریون ببینم
- منم دوست ندارم مامان قشنگمو گریون ببینم
فروزان او را بوسید و گفت
- الهی من فدات بشم معلوم نیست تو اخرش با این زبونت كیو بدبخت می كنی
هر دو خندیدند فروزان ظاهرا می خندید او در میا نخاطراتش سر می كرد به گذشته فكر می كرد
شب وقتی سوزی خوابید او كنار پنجره نشست به اسمان تیره اما پر ستاره چشم دوخت و با به خاطر اوردن سال های گذشته گریست به یاد مادر به یاد پدر به یاد روزگاری كه تباهش ساخته بود.


**********************************************************************************


خیال یك نگاه
قسمت پنجم
مثل همیشه صبح فرا رسیده بود فروزان همچون روزهای قبل سوزی را اماده كرد دخترك زودتر از مادر از خانه خارج شد و در راه پله ایستاد فروزان نیز به دنبال كارتش می گشت اما ان را پیدا نمی كرد
در راه پله ها بهرام در حال پایین آمدن با دیدن دخترك لبخند زد و گفت
- سلام خانم كوچولو
سوزان نگاهش كرد و گفت
- سلام تو همون آقاهه هستی كه از مامانم ترسیدی یادته!!
بهرام خندید و گفت
- ای شیطون تو هنوز یادته ببینم اسمت چیه؟
- سوزان، اما همه بهم می گن سوزی اسم تو چیه؟
- اسم من بهرامه كجا داری می ری؟
- نمی دونم یا خونه خاله فرزانه یا مهد كودك
بهرام كه از لحن كودكانه او خوشش امده بود پرسید
- چند سالته كه این قدر زبون داری خوشگله؟!
- چهار سالمه تازه زبون من یه ذره ست نگاه كن!
و زبانش را در آورد بهرام حسابی خنده اش گرفته بود بعد از لحظاتی فروزان كه كارتش را از زیر تخت سوزان پیدا كرده بود با عجله بیرون آمد و گفت
- بدو سوزی بدو كه داره دیر می شه
بهرام با دیدن او گفت
- سلام صبح بخیر
- سلام صبح شما هم بخیر سوزی بریم
- مامان اسم این اقاهه رو می دونی ؟ من می دونم
- تو اسم همه رو می دونی عزیزم
در حال پایین رفتن از پله ها بودند و بهرام نیز پشت سرشان بود سوزان او را نگاه كرد و گفت
- بهرام جون می تونم تو رو عمو صدا كنم؟
- چرا نتونی عزیزم؟ حتما می تونی
- اخ جون یك عموی دیگه ام پیدا كردم هورا
فروزان در حالیك ه لبخند می زد به او نگاه كرد و چیزی نگفت بیرون از اپارتمان فروزان و دخترش راهشان را گرفتند و رفتند و بهرام نظاره گر رفتن انها بود. از روزی كه فروزان را دیده بود احساس می كرد كه دیگر جایی در دنیا برایش نیست مدام احساس خفگی می كرد. دوست داشت هر لحظه این دختر را ببیند اما با وجود آن كودك می دانست كه اشتباه می كند می دانست كه نباید احساسی درباره این زن زیبا داشته باشد چرا كه او حتما ازدواج كرده و بهرام نباید راه خطا می رفت
فروزان سوزی را به مهد كودك برد و از انجا به شركت رفت
فرزانه شماره تلفن محل كار فرهاد را گرفت بعد از لحظاتی ارتباط برقرار شد
- سلام فرهاد فرزانه ام
- سلام عزیزم حالت چطوره اتفاقی افتاده؟
- نه مگه باید اتفاقی بیفته تا من به تو زنگ بزنم؟
- خیلی خب عصبانی نشو
فرزانه با ناراحتی پرسید:
- فرهاد ! فردا شبو چه كار كنیم؟ فروزانو...
- نگران نباش حل می شه
- آخه چطوری؟
- من می رم با فزروان حرف می زنم راضیش می كنم نگران نباش
- اما من مطمئنم كه قبول نمی كنه سوزانم نیاورده این جا
- ناراحت نشو ما باید اونو درك كنیم نگران فردام نباش عزیزم به فكر خودت باش
- چطوری به فكر خودم باشم در حالیك ه خواهرم ناراحته؟
فرهاد با مهربانی گفت:
- آخه عزیزم با دل سوزی كه چیزی درست نمی شه من قول می دهم همین امروز برم و با فروزان صحبت كنم خوبه؟
- ممنونم تو خیلی خوبی اما قول بده زود برگردی خونه و بگی چی شد:
- چشم قول می دم فعلا اگر كاری نداری خداحافظی می كنم چون كلیك ار دارم
- باشه مغذرت می خوام كه مزاحمت شدم . فعلا خداحافظ
فرهاد گوشی را گذاشت و به نقطه ای خیره شد بعد از لحظاتی دوباره كارش را دنبال كرد تصمیم داشت هر چه زودتر كارش را تمام كند و به دنبال فروزان برود
فروزان نیز بعد از پایان یافتن ساعت كارش طبقف معمول از شركت خارج شد درحال رفتن در پیاده رو بود كه اسم خودش را از پشت سر شنید برگشت و فرهاد را دید لبخندی زد و گفت
- سلام تو كه منو ترساندی
- سلام عیب نداره یكی طلب تو
خندید و ادامه داد:
- بیا بریم می رسونمت خودم هم كارت دارم
- باید اول بریم مهد سوزی رو...
- خودم می دونم در ضمن باید سوزانو می بردی پیش فرزانه خیلی ناراحتش كردی
- باور كن اصلا حوصله نداشتم فكر می كنم سوزانو مهد بذارم بهتر باشده این طوری راضی ترم
- شاید تو راضی باشی اما فرزانه رو ناراحت می كنی
فروزان سوار ماشین فرهاد شد و گفت:
- می دونی فرهاد من اصلا قصد ناراحت كردن فرزانه رو ندارم اما نمی خوام با حرفهای بیهوده هر دومونو ناراحت كنم
فرهاد با مهربانی گفت
- می فهمم به خدا دركت می كنم اما... تو هم خیلی سخت می گیری
- آره ، با این حال اطرافیانم باید دركم كنند به هر حال تمومش كن خواهش می كنم
فرهاد لبخندی زد و گفت
- چشم دختر عموی عزیزم
- خب حالا بگو ببینم چی شده كه امروز اومدی دنبال من؟
- برای حرف زدن برای خواهش التماس و تمنا
فروزان خندید و گفت:
- دیوونه چرا چرت و پرت می گی ؟ حرفت ور بزن
- چه عجب ما خنده رو تو چهره شما دیدیم
- طفره نرو بگوببینم چی شده؟
- راستم می خواستم بگم كه.... ببین درباره مهمونی فرداست
- مهمونی فردا؟
فرهاد با اضطراب گفت:
- خب اره دیگه همون كه....
- وای فرهاد دوباره شروع نكن ها من كه گفتم نمی یام
- آخه چرا؟ دلیل تو چیه؟ چرا اعصابمونو خورد می كنی؟
- ببین فرهاد من همچین قصدی ندارم ولی نمی تونم چطوری بگم...
- خودت دلیلش رو بگو
فروزان با ناراحتی گفت
- همه دلیل منو می دونند
- حتما می خوای بگی كه دلیلت خجالته ترسه آره؟
- رسیدیم صبر كن الان می رم سوزانو می یارم
و بعد پیاده شد فرهاد مشتی بر فرمان ماشین كوبید و گفت
- آخه لعنتی این دیگه چه بازییه كه در می یاری آه...
لحظاتی بعد فروزان در حالیكه دست سوزان را در دست داشت آمد و سوار ماشین شد
- سلام عمو
فرهاد با مهربانی جواب سوزی را داد و حالش را پرسید سوزی هم با خوشحالی جواب را داد و شروع كرد به خواندن شعر فرهاد حركت كرد و گفت
- خب فروزان
فروزان با تعجب به فرهاد نگاه كرد او گفت
- ببین فروزان تو باید قبول كنی خواهش می كنم
- فرهاد به خدا نمی تونم امادگی روبه رو شدن با عمو اینا رو ندارم از نگاه كردن به چشم های عمو وحشت دارم از همه خجالت می كشم
- آخه دختر خوب این چه حرفیه كه می زنی بابام دیگه فراموش كرده اون هنوزم مثل اون روزها دوستت داره تو رو دختر خودش می دونه مثل فرزانه
- مسئله فرزانه از من جداست تازه عمو هیچ وقت اون وقایع رو فراموش نمی كنه
- بس كن دختر باید بدونی كه خیلی داری سخت می گیری.
- آخه تو می گی چه كار كنم؟
- فرهاد خیلی راحت گفت
- هیچی قبول كن و بیا خب؟
فروزان سكوت كرده بود سوزان هم با تعجب به ان دو نگاه می كرد فروزان مردد پرسید
یعنی تو می گی بیام؟
فرهاد با خوشحالی گفت
- معلومه كه می گم بیای فكر می كنی این همه التماس به خاطر چیه؟ خب به خاطر اینه كه تو بیای دیگه
- آه فرهاد من هنوز شك دارم
- اصلا شك نكن تازه خودم فردا شب می یام دنبالت و می برمت خونه مون چطوره؟
فروزان فقط سرش را تكان داد واقعا نمی دانست كه كار درستی می كند یا نه به خانه رسید فروزان گفت
- ممنون كه امروز ما رو رسوندی و تو زحمت افتادی لطف كردی
- خواهش می كنم
فروزان در حالی كه تبسمی بر لب داشت پیاده شد سوزان هم گفت
- عمو فرهاد چی چی می گفتید؟
فرهاد با خوشحالی لپ دخترك را كشید و گفت
- آخه تو چی كار داری فضول خانم
او نیز خندید و پیاده شدند فرهاد در پایان قرار فردا را یاد آوری كرد و رفت سوزان رو به مادرش كرد و گفت
- مامان فردا می ریم خونه خاله فرزانه مهمونی؟
فروزان لبخند زنان تایید كرد و سوزان نیز با شادمانی خندید
فرزانه خوشحال و ناباورانه به فرهاد كه می خندید نگاه كرد فرهاد نیز به فرزانه اطمینان داد كه فروزان فردا در مهمانی خانوادگی انها شركت خواهد كرد فرزانه با نگاه پر مهرش از فرهاد تشكر كرد و به او فهماند كه چقدر دوستش دارد....

               (ادامه دارد.........)

 
شاهی افشار , afsharcc
شاهی افشار - 10:02 1389/06/29
5
خیال یك نگاه
قسمت سوم
فروزان با تعجب نگاهی به او كرد و گفت:
- كدوم عمو؟!!!!!!!!!!
- خب عمو دیگه یه عموی تازه پیدا كردم نه نه دو تا عموی تازه .
فروزان می دانست كه سوزان با هر كسی دوست شود او را عمو صدا می كند بنابراین تعجبی نكرد
- حالا اسم عموهای تازه ات چیه؟
- عمو اسفندی!!
فروزان با خنده پرسید:
- چی ؟ عمو اسفندی كیه؟
فرزانه لبخند زنان با شیرینی جلو امد و گفت
- عمو اسفندیار رو می گه رفته بودیم اونجا
فروزان با وحشت به او نگاه كرد و پرسید:
- چی ؟ عمو اسفندیار؟
سوزان گفت
- تازه عمو فریدون هم بود
- فریدون؟ شما رفتید اون جا؟ اه فرزانه تو سوزی رو بردی خونه عمو؟
فرزانه با ارامش گفت
- اره مگه چه اشكالی داره؟ نمی دونی با عمو عمو گفتنش چنان دل اونارو برده بود كه نگو. همه رو عاشق خودش كرده با این زبون درازش! و خندید
فروزان ناراحت به نظر می رسید از ملاقات عمو اسفندیار با سوزان به وحشت افتاد چند سالی بود كه عمو را ندیده بود یعنی نه تنها عمو بلكه هیچ یك از فامیل را ندیده بود چرا كه از طرف همه طرد شده بود مخصوصا از طرف خانواده عمو. و فقط به خاطر ان اشتباه – اشتباه سیاهی كه زندگی اش را به تباهی كشید – هیچ كس حتی عمو تمایلی به دیدارش نداشتند.
فرزانه پرسید:
- چیه فری. چرا تو فكری؟
- هیچی عكس العمل عمو در مقابل سوزی چطور بود؟
- باورت نمی شه اونا از دیدن دختر خوشگلی مثل سوزی متعجب شدند و چنان تحویلش گرفتند كه حد نداشت
فروزان با ناراحتی گفت
- بعد كه معرفیش كردی چی شد؟
- می خواستی چی بشه. هیچی حرفی نزدند
فروزان سرش را به زیر انداخت و گفت
- چرا این كار رو كردی؟
- كدوم كار؟
- چرا سوزان رو به اون جا بردی؟
- آه فروزان سخت نگیر اشكالی نداشت تازه برای سوزی اشنایی با اونا تنوعی بود
سوزان با هیجان گفت
- مامان عمو فریدون از همه بهتر بود اون خیلی مهربون بود
- فریدون؟
فریدون یاد آور سال های گذشته بود كسی كه در تمام لحظات زندگی اش تنها فروزان را در مقابل خود می دید اما فروزان با اشتباه خود همه را نا امید و شرمسار كرد.
فرزانه گفت:
- شربتتو بخور زیاد هم فكر نكن
فروزان آهی از ته دل كشید و در همین هنگام بود كه در خان هباز شد و فرهاد داخل شد. سوزان با دیدن او با خوشحالی گفت
- سلام عمو فرهاد ! سلام!
فرهاد با دیدن سوزی خندید و او را در آغوش كشید:
- لام عمو جون حالت چطوره؟
فروزان هم با دیدن او از جا برخاست همیشه از دیدن تمام اهل فامیل شرمسار می شد هر چند كه این اواخر هیچ یك از انها را به غیر از فرهاد پسر عمویش كه همسر خواهرش شده بود ندیده بود اما با این حال از او نیز خجالت می كشید و از این همه شرمساری رنج می برد اما فرهاد همیشه او را به عنوان یك دختر عمو دوست داشت به نظر او هركس ممكن بود مرتكب اشتباه شود پس نباید این چنین از خانواده طرد میشد فرهاد با دیدن فروزان گفت
- سلام حالت چطوره فروزان؟
- سلام فرهاد ممنون خسته نباشی
فرهاد با فرزانه هم سلام و احوالپرسی گرمی كرد و بعد به فروزان گفت
- بفرمایید راحت باشید
- نه دیگه باید بریم
فرهاد با تعجب گفت:
- ای بابا تا ما اومدیم شما باید برین؟ بگیر بشین این همه لوس بازی در نیار
فروزان لبخندی زد و گفت
- ممنونم اما باید بریم سوزی حاضر شو عزیزم
فرهاد رو به فرزانه كرد و پرسید:
- راستی قرار پنج شنبه رو به فروزان گفتی؟
- خوب شد یادم انداختی نه هنوز نگفتم
فروزان با تعجب پرسید:
- موضوع چیه؟
فرهاد گفت:
- بشین خودم برات بگم این فرزانه كه فراموشكاره
هر دو نشستند. سوزی پرسید:
- مامان جون مگه نمی ریم
فرهاد لبخند زنان گفت
- كوچولوی من بیا بغل خودم فعلا همین جا هستین
سوزان در آغوش او نشست و فروزان پرسید:
- من منتظرم كه حرف بزنی
فرهاد گفت:
- چیز خاصی نیست راستش من و فرزانه تصمیم گرفتیم روز پنج شنبه یه مهمونی ترتیب بدیم
- مهمونی؟
فرهاد پاسخ داد
- خب اره یه مهمونی خودمونی
فرزانه با خوشحالی گفت
- خیلی هم خوش می گذره
فروزان پرسید
- كیا دعوت اند؟
- فقط پدرم و مامان اینا با تو و سوزی
فروزان با تعجب پرسید:
- عمو اینا؟
فرزانه گفت
- تو چرا این قدر شكاك حرف می زنی؟ خب اره عمو اینا با تو
فروزان بعد از لحظاتی گفت
- بهتره منو معاف كنید چون نمی یام
فرهاد گفت:
- نمی یای؟ مگه دیوونه ای؟ تو باید بیای
- اجباریه؟ من پنج شنبه كار دارم و نمی یام
فرزانه گفت
- اگه نیای به خدا هیچ وقت نمی بخشمت
- بابا خوبه كه خودتون می گین یه مهمونی ساده است و خودمونی پس چه من بیام و چه نیام فرقی نداره پس لطفا خودتونو ناراحت نكنین
- مامان جون من می خوام بیام عموهام می یان
فروزان به او نگاه كرد و گفت
- نه ما نمی یاییم عزیزم حالا پاشو باید بریم
فرهاد بلند شد و گفت
- تو مصلا داری با كی لج می كنی هان؟
فرزانه نگاهش كرد و گفت
- فرهاد چرا دعوا می كنی؟ من كه حرف بدی نزدم
- من دعوا نمی كنم ولی اگه لازم باشه مطمئن باش كه حتما دعوا هم می كنم
فروزان سوزان را اماده كرد و گفت
- خب دیگه ما می ریم
- مامان چرا با عمو و خاله دعوا می كنی
- عزیزم ما كه دعوا نمی كنیم فقط داریم صحبت می كنیم
فرزانه با ناراحتی گفت
- فری خیلی دیوونه ای دقیقا مثل چند سال پیش اصلا فرقی نكردی تنها فرقت اینه كه لجبازتر شدی خل شدی
فروزان پوزخندی زد و گفت:
- نه فرزانه اشتباه نكن. چند سال پیش هم لجباز و خل بودم فرقم اینه كه حالا یه ادم نابود شده ام ، یه ادم طرد شده از طرف همه شما ها یك ادم فاسد یه ادمی كه به درد هیچی نمی خوره یه دختری كه باعث نابودی خانواده اش شده بس كنید چرا می خواید هر لحظه منو به یاد اون سال ها بیندازید اخه چرا؟ من می خوام فراموش كنم اما نمی شه چون فراموش كردنی نیست. شما هم كه مدام نمك رو زخمم می پاشین فرزانه توی این چند سالی كه من تو تنهایی خودم رنج می كشیدم تو كجا بودی؟ خونه عمو بودی همون عمویی كه در اون روزها من و تو را از هم جدا كرد چرا؟ برای این كه می گفت اگه تو در كنار من باشی تو رو هم مثل خودم فاسد می كنم اما فرزانه جرم من عشق بود عشقی كه تبدیل به یه شكست شد اخه چرا می خواید با به خاطر اوردن اون روزها ازارم بدین چرا ؟ چی از جونم می خواین چی؟
روی زمین زانو زده بود و می گریست سخت ناله می كرد سوزان در حالی كه چشمان ابی و زیبایش بارانی بود كنار مادر زانو زد و گفت
- مامان مامانی تو رو خدا گریه نكن مامانی منم گریه می كنم ها ببین. ببین اشكامو مامانی تو رو خدا گریه نكن عموی بد خاله بد چرا مامانمو اذیت كردین چرا؟
و شروع كرد به گریه كردن فروزان او را در آغوش فشرد
- آه كوچولوی من گریه نكن عروسكم.....

(ادامه دارد.....)

 
شاهی افشار , afsharcc
شاهی افشار - 10:02 1389/06/29
4

2

خیال یك نگاه
قسمت دوم
رئیس چیزی نگفت و وارد اتاقش شد فروزان آن روز هم مثل روزهای دیگربه كارش می رسید. سخت می كوشید تا كسی از او ایرادی نگیرد. می خواست نمونه باشد. می خواست فردی مفید باشد اما به نظر خودش دیگر هیچ گاه نمی توانست فردی خوب و مفید برای جامعه اش باشد فكر می كرد كه فردی سرخورده و بدبخت است. كه اجتماع نیازی به وجودش ندارد. احاسی تلخ همیشه در وجودش بود و نا امیدش می كرد اما گرمای عشق ، عشقی كه دیگر وجود نداشت نا امیدی اش را به امید واقعی تبدیل می كرد – در محیط كارش با كسی دوست نشده بود از دوست شدن با اشخاص ، حتی زنان و هم جنسان خود وحشت داشت چرا كه همان دوستی با دختران و زنان – زندگی اش را نابود كرده بود . دوستانی كه حتی باعث شده بودند او پاكدامنی اش را از دست بدهد
به یاد آوردن آن خاطرات تلخ ستون فقراتش را به لرزه در می آورد و او را به وحشت می انداخت در طی ان مدت هم خیلی ها تمایل داشتند با او دوست شوند اما او با سردی تمام همه را رد كرده بود. برخی از رفتارش متعجب می شدند و بعضی دلگیر، اما او دیگر به ناراحتی دیگران توجهی نمی كرد دیگر به هیچ چیز اهمیت نمی داد. بیشتر كاركنان به خصوص مردان جوان در ساعات ناهار خودشان را سریع به رستوران شركت می رساندند تا ستاره درخشانی را كه تازه وارد شركت شده بود ببینند. همه با دیدن چهره زیبای او فقط از او سخن می گفتند و دیگران را نیز تشویق كردند تا این همكار تازه وارد و زیبا را ببینند. هر چند دیگران از دیدن او لذت می بردند اما خودش فقط رنج می برد او نمی توانست این نگاه های مشتاق را تحمل كند نمی توانست لب باز كند و فریاد بزند چه چیزی از جانم می خواهید؟!
وقتی ساعت كاری تمام می شد گویی از زندان رها شده باشد چنان سریع از شركت خارج می شد كه كسی به گرد پایش هم نمی رسید بعد از آن به مهد كودك می رفت و سوزان را با خود به خانه می برد تنها سرگرمی و دلبستگی اش همین دختر كوچك بود، جز او كسی یا چیزی را نداشت تا به ان دل خوش كند. تنها دلخوشی اش او را ترك كرده و برای همیشه رفته بود و او فقط به عشق این كه او زنده است زندگی می كرد فقط به عشق او...بعد از گذشت این همه سال هنوز ذره ای از عشق و علاقه اش نسبت به او كاسته نشده بود. با این كه او را ترك كرده و باعث نابودی زندگی اش شده بود اما با این حال باز هم عاشقانه دوستش داشت ولی نمی خواست آن سال ها و لحظه لحظه ها دوباره تكرار شوند فقط به اینده ای مبهم و بی انتها چشم دوخته بود كه درباره آن چیزی نمی دانست
فروزان در آشپزخانه مشغول اماده كردن غذا برای شام بود و سوزان نیز به مادر كمك می كرد سوزان كودك بسیار شیرینی بود و همه دوستش داشتند با زیبایی چشم گیری كه داشت همچون مادرش دل همه را می برد گر چه شباهتی به مادر نداشت جز رنگ موهایش كه خرمایی بود. چشمان ابی رنگش بر خلاف چشمان چون زمرد فروزان بود و تركیب صورتش نیز هیچ تناسبی با چهره فروزان نداشت همین چشم ها و چهره زیبا بود كه آتش عشق خفته در درون زن جوان را اتشین تر می كرد
به مادر چشم دوخت و گفت
- مامان
- جونم
- چرا ما خونه مون رو عوض كردیم؟ من اون خونه را خیلی دوست داشتم
فروزان با مهربانی به او نگاه كرد
- خب می خواستم خونه مون رو نو كنیم تازه این جا هم قشنگه و هم بزرگ حالا این جا خونه ماس... عزیزم بهتر نیست میوه ات رو بخوری؟
در این هنگام صدای زنگ تلفن ان دو را متوجه خود كرد سوزان دوان دوان خود را به تلفن رساند
- الو سلام
- سلام عزیزم خوبی خاله؟
- خاله جون تویی؟ خوبم هم من خوبم هم مامان
- مهد كودك خوش می گذره عروسكم؟
- آره خاله جون اما من دلم برای خونه خودمون تنگ شده
- ا چرا عزیزم خونه جدیدتون كه بهتره ببینم مامانت هست؟
- آره خاله جان
گوشی را به طرف فروزان گرفت او نیز در حالی كه لبخند می زد شروع به صحبت كرد
- سلام فرزانه جان
- سلام فری جون حالا دیگه یك زنگ هم به خواهرت نمی زنی؟
- باور كن اصلا وقت ندارم
- خب تقصیر خودته رفتی یه كاری پیدا كردی كه تمام وقتت رو پر كرده
- باید كار كنم تا بتونم از پس خرج خونه بر بیام یا نه؟
- اما نباید كه خودتو از پا در بیاری تو اون كار خونه هم كه بودی نزدیك بود خودتو به كشتن بدی خوب شد كه از اونجا اومدی بیرون
- خودت خوب می دونی كه اون كار اصلا سخت نبود تنها مشكلم اون صاب كار لعنتی بود
- مرتیكه احمق دیگه فكرشم نكن
- بگذریم فرها چطوره خونه ست؟
- نه رفته بیرون مثلا عروس دوماد جوونیم به جای این كه با هم بریم تنها می ره
فروزان خندید و گفت
- زیاد سخت نگیر دامادهای این دوره اند دیگه تازه پسر عموت هم كه هست
- مگه پسر عموی تو نیست؟
- چرا اما همه اونها به تو نزدیك ترند
- اه فروزان دست بردار چرا این قدر سخت می گیری گذشته ها گذشته باید فراموششون كرد
- اگه تو جای من بودی فراموش می كردی؟
- نمی دونم باور كن نمی دونم
- من دارم با گذشته زندگی می كنم سوزی بخشی از گذشته منه اگه هم بخوام فراموش كنم با وجود اون هرگز نمی تونم اون یاد آور تمام خاطرات منه
- این خاطرات باعث نابودی تو می شن خواهش می كنم بیشتر به فكر خودت باش
- خب عزیزم از این حرف ها بگذریم دیگه چطوری؟
- بد نیستم راستی دوست ندارم سوزی رو ببری مهد مثل همیشه بیارش پیش خودم
- می ترسم مزاحمت باشه ممكنه فرهاد رو هم ناراحت كنه
- فرهاد از خداش كه سوزی پیش ما باشه پس دیگه حرفی نیست اونو بیار
- باشه ممنون كه زنگ زدی به فرهاد هم سلام برسون خداحافظ
بعد از این كه فروزان تماس را قطع كرد سوزی گفت
- مامان من از فردا می رم پیش خاله فرزانه؟
- اره دوست داری بری اون جا؟
- خیلی دوست دارم
- پس خوشحال باش عزیزم خیلی خب حالا بهتره بریم غذامونو بخوریم
از فردای ان روز هر روز صبح اول سوزان را به خانه فرزانه می برد و بعد خود به شركت می رفت و كارهایش را انجام می داد بی ان كه به محیط اطراف توجهی كند
در یكی از همین روزها پشت میز كارش نشسته بود و در حال كامل كردن ورقه ها بود كه پسری جوان وارد اتاق شد و گفت
- سلام عرض كردم
- سلام بفرمایید
پسر مدتی حریضانه چشم بر چهره او دوخت و در حالی كه لبخند می زد گفت:
- منشی جدید هستید؟
فروزان با تعجب پرسید:
- شما امری داشتید؟
- اه بله بنده با جناب مدیر عامل قرار دارم
- همین ساعت؟ الان؟
پسر تصدیق كرد فروزان پرسید:
- شما آقای؟
- - جناب مدیر خودشون منو می شناسن فقط اگه شما اجازه بدین می روم تو
- فعلا نمی شه آقای مدیر نمی تونند كسی رو ببینند لطفا منتظر باشید بفرمایید
و به صندلی اشاره كرد جوان با گستاخی گفت
- اومدی و نسازی من می گم با مدیر كار دارم شما می گین برم بشینم؟!
فروزان از برخورد او عصبانی شد و خیلی جدی گفت
- آقا عرض كردم بفرمایین بشینید وقتش كه بشه خودم صداتون می كنم
او متعجب از برخورد منشی روی صندلی نشست و با خود گفت
چه بد اخلاق منشی قبلی مهربون تر بود!!
فروزان توجهی نكرد و كارش را ادامه داد اما از نگاه های مستقیم او رنج می برد جوان هم كه از دیدن او به هیجان امده بود نمی خواست دست از نگاه كردن به او بردارد بعد ازلحظاتی فروزان پرونده در دست بلند شد و به اتاق مدیر رفت
- قربان شما باید این پرونده رو مطالعه كنین اگر تایید می كنین بفرستیم بالا
رئیس گفت:
- خیلی خب بذارش رو میز
- در ضمن آقایی اومدند كه با شما كار دارن خیلی هم عجله دارن!
- كیه؟
- خودشون رو معرفی نكردن می گن شما می شناسیدشون
- خیلی خب بفرستش تو
فروزان بیرون امد مرد با دیدن او لبخندی زد و از جا برخاست
فروزان بدون این كه به او توجهی كند پشت میزش نشست و گفت
- می تونین برین
- كجا
فروزان می خواست با عصبانیت بگوید سرخاك من اما برخود مسلط شد و گفت
- اتاق اقای رئیس بفرمایید اقا
- چشم خانم چرا عصبانی می شین؟
و وارد اتاق شد فروزان با خود گفت ، عجب كنه ای بود در حال انجام ادامه كارش بود كه یكی از همكارانش امد و گفت
- خانم مشفق لطف كنید این پرونده رو به مدیر بدین
فروزان پرونده را گرفت و وارد اتاق مدیر شد:
- ببخشید اقای بصیر پرونده مربوط به خرید دستگاه ها رو اوردن تكمیل شده بفرمایید
آقای بصیر پرونده را گرفت و با لبخند گفت
- خانم مشفق شما چرا پسر منو معطل كردین؟!
- فروزان با تعجب به او چشم دوخت و گفت
- پسر شما اما من ایشونو ندیدم
پسر جوان در حالی كه لبخند می زد بلند شد و گفت:
- چطور منو ندیدین سركار خانم؟
فروزان رو به او كرد و پرسید:
- شما پسر اقای رئیس هستین؟
پسر جوان تصدیف كرد فروزان سكوت كرد و بصیر گفت
- خانم مهم نیست تقصیر پسر منه كه خودشو معرفی نكرده
فروزان سرش را پایین انداخت و عذرخواهی كرد پسر جوان گفت
- اصلا ایرادی نداره خودتونو ناراحت نكنین
فروزان جوابی نداد و از اتاق خارج شد سعی كرد فقط به كارش فكر كند
لحظاتی بعد جوان از اتاق خارج شد و گفت
- خانم منشی بنده خداحافظی می كنم
- خدانگهدار
او باز هم خندید و گفت
- خدانگهدار
و بعد رفت
فروزان تعجب كرد و با خود فكر كرد شاید پسرك دیوانه باشد پس از پایان كار از شركت خارج شد و خود را به خانه فرزانه رساند و زنگ در را فشار داد لحظاتی بعد فرزانه پرسید:
- كیه؟
فروزان تبسم كنان جواب داد:
- سلام فرزانه جان فروزان هستم اومدم سوزی رو ببرم
- سلام بیا بالا
- نه ممنون باید برم
- مگه من غریبه ام كه این طوری رفتار می كنی؟
فروزان لبخندی زد و ناچار داخل شد فرزانه و سوزان مقابل در اپارتمان منتظرش بودند
سوزی با دیدن مادرش به طرف او دوید و خود را در آغوش مادر انداخت
- سلام مامان جون خسته نباشی
- سلام عزیزم ممنون خاله رو كه اذیت نكردی؟
فرزانه لبخند زنان گفت
- معلومه كه نكرده دختر خیلی خوبی هم بود
وارد ساختمان شدند فروزان پرسید
- فرهاد خونه نیست؟
- نه هنوز نیومده
فروزان روی صندلی نشست و نفسی كشید سوزان گفت
- مامان جونم
- جونم
سوزان با هیجان دوباره گفت
- امروز با خاله فرزانه رفتیم خوش گذروندیم
- آفرین كجاها رفتین؟
سوزان جواب داد:
- اول رفتین خوه عمو جون
فروزان با تعجب نگاهی به او كرد و گفت:
- كدوم عمو؟!!!!!!!!!!

شاهی افشار , afsharcc
شاهی افشار - 23:26 1389/06/19
3
خیال یك نگاه
قسمت اول
خانه در سكوت فرو رفته بود. اسمان چادر سیاه اش را به سركشیده بود و درخشندگی مرواریدها روی آن چشم آدمی را به تماشا وا می داشت. با نگاه كردن به اسمان و دقیق شدن به آن در شب به تیرگی و مغموم بودن ان می شد پی برد. در سكوت به اسمان نگاه می كرد،چه شب هایی كه در نظرش این اسمان به جای رنگ سیاهی و تیرگی برای او رنگ روشنی و ارامش داشت...رنگ عشق
اشكهای چون مرواریدش را كه بر گونه هایش غلتیده بود با سر انگشتان زدود. برگشت و به دختر كوچكش چشم دوخت به دختر معصومی كه برای او رنگ و بوی عشق داشت. كنارش لبه تخت نشست و ارام زمزمه كرد
- كوچولوی قشنگم اگه تو نبودی منم تا حالا مرده بودم
كنار او دراز كشید و لحظاتی بعد به خواب فرو رفت او مدتی بود كه دیگر در خواب كابوس نمی دید و می توانست كم و بیش با آرامش چشم به هم نهد از این كه خانه اش را عوض كرده و دراین محله ساكت اقامت كرده خوشحال بود. با روزگار و پستی و بلندی های آن می ساخت و دیگر لب به شكایت نمی گشود. امیدوار بود بتواند بعد از این با خوبی و خوشی زندگی كند. فقط به خاطر فرزند كوچكش...
با صدای زنگ ساعت رومیزی از خواب پرید و صدای آن را قطع كرد ساعت شش بود خمیازه ای كشید و به كودكش كه به خواب بود نگاه كرد.
به آرامی موهای دخترك را نوازش كرد و گفت
- عزیزم. دختركم بیدار شو
كودك آرام آرام چشم گشود و چشم های آسمانی و زیبایش را به مادر دوخت:
- «امان
- عزیزم بیدار شو باید بریم
- من خوابم می یاد
- اما ما باید بریم تو كه نمی خوای تنها یی خونه بمونی می خوای؟
دخترك با شنیدن جمله مادر سریع نشست و در حالیكه مادر را در آغوش كشید گفت:
- نه، نه با تو می یام
با هم برخاستند و فروزان پس از حاضر شدن رو به دخترش كرده و گفت:
- خب دیگر برویم.
- مامان من گشنمه
فروزان نگاهی به ساعت كرد سریع به طرف اشپزخانه رفت. لقمه نانی درست كرد و به دست دخترك داد و از خانه خارج شدند. كمی دیر شده بود دست دخترك را گرفت و با سرعت از پله ها پایین رفت چنان با سرعت از پله ها پیچید كه در یك آن ، با شخصی كه در حال بالا آمدن از پله ها بود برخورد كرد
نزدیك بود دختر كوچك نیز از پله ها پرتاب شود كه شخص مقابل چیزی را كه در دستش بود رها كرد و چنان با سرعت دخترك را گرفت كه نزدیك بود خودش نیز همراه او از پله ها پایین بیفتد فروزان دستانش را روی صورتش نهاده بود. لحظاتی بعد آرام آرام دستانش را از روی چشمانش به روی گونه هایش كشید شخص مقابل دختربچه را در بغل گرفته بود در یك لحظه او كودك را به سوی فروزان گرفت و با كمی عصبانیت گفت
- خانم این چه وضع پایین آمدن از پله هاست؟
ولی با دیدن نگاه و چهره فروزان از ادامه سخنانش بازماند فروزان نیز با دیدن چشمان مرد به ارامی گفت
- سهراب!
مرد دخترك را روی زمین گذاشت و نگاه دیگری به او كرد. زنی كه به زیبایی فرشتگانآسمانی بود و صدایش چون اوای موسیقی دلنشین او را سهراب خطاب كرده بود. فروزان نیز بعد از دقیق شدن به چهره مرد دریافت كه اشتباه كرده است. سهرابی وجود نداشت او سهراب نبود مردی بود كه نگاه و چشمان آسمانی رنگش او را به یاد سهرابش انداخته بود اما كدام سهراب؟ سهراب چه كسی بود؟ لب گشود و گفت:
- معذرت می خوام آقا متوجه نبودم ببخشید.
به سوی دختركش حركت كرد و او را رنگ پریده یافت. نشست و با مهربانی گفت:
- نترس دخترم حالت خوبه؟
- مامان خیلی ترسیدم
فروزان لبخندی زد و گفت
- نه عزیزم نترس چیزی نشد تقصیر من بود
وقتی نگاهش دوباره به مرد افتاد متعجب شد. زیرا او مستقیم به چهره فروزان نگاه می كرد و او از نگاه مردان وحشت داشت از دقیق شدن نگاه مردان بر چهره اش برخود می لرزید گر چه بر اثر گذشت زمان دریافته بود كه دیگر جایز نیست در مقابل انها كوتاه بیاید در حالی كه اخم كرده بود برخاست و گفت
- شما امری دارید آقا؟!
مرد با شرم سرش را به زیر انداخت و چنان هول شد كه نتوانست حرفی بزند فقط با گفتن كلمه ببخشید سریع از پله ها بالا رفت فروزان تعجب كرد با خود اندیشید چقدر چهره اش وحشتناك شده كه ان مرد این گونه از كنارش گذشت!
سوزان به مادرش نگاه كرد و گفت:
- مامان این مال اون اقاهه است كه افتاده زمین؟
فروزان به او نگاه كرد و پرسید:
- این چیه؟
یك بسته بود كه مهر پست روی ان زده شده بود نام گیرنده را خواند
آقای بهرام یوسفی نمی دانست چه كار كند. خیلی دیر شده بود باید هر چه زودتر سوزان را به مهدكودك می رساند و خود نیز به شركت میرفت. به تازگی در شركت استخدام شده بود . از دست دادن شغلش خیلی سخت بود .نمی توانست بسته ا هم در پله ها رها كند باید به طبقه سوم می رفت اما نمی خواست بار دیگر با ان مرد جوان روبرو شود. هر چند كه نباید به ان مرد سخت می گرفت چرا كه هر كس چه زن و چه مرد با دیدن او و چهره دلنشینش محو تماشایش می شد سوزان پرسید:
- مامان مگه نمی ریم؟
سوال او باعث شد فروزان به خود آید:
- اوه چرا عزیزم خدایا با این بسته چه كار كنم؟
بهران نیز در راه پله ها ایستاده منتظر بود تا با رفتن انها برگردد و بسته اش را بردارد مادرش ان را از شهرستان برایش فرستاده بود و نمی خواست هدیه مادر را از دست بدهد اما از برگشتن به طبقه پایین وحشت داشت از نگاه كردن دوباره به ان زن می ترسید!!! در یك آن با دیدن او تصور كرده بد كه روح دیده با نگاه غضب الود ان زن قلبش چنان فرو ریخته بود كه احساس می كرد كه دیگر قلبی در سینه ندارد.
سرانجام تصمیم گرفت به پایین رفته بسته را بردارد. فروزان هم تصمیم گرفت به طبقه بالا برگشته و بسته را به صاحبش بازگرداند رو به دخترك كرده و گفت
- سوزی عزیزم چند لحظه بریم بالا این بسته رو به صاحبش برگردونیم و بعد بریم باشه؟
و بعد سریع از پله ها بالا رفت بهرام نیز در حال پایین آمدن از پله ها بود
در پا گرد باز با هم برخورد كردند بهرام واقعا تصور كرد كه روح دید است و با فریادی به پشت روی زمین افتاد ! روزان نیز در حالی كه ترسیده بود به دیوار چسبید و بسته از دستش افتاد در این میان سوزان با دیدن آن ها و حركاتشان ب خنده افتاد
- مامان كه ترس نداره مامان جون تو هم كه از این اقاهه ترسیدی. و دوباره خندید فروزان بر خود مسلط شد و صاف ایستاد در حالیك ه خودش نیز خنده اش گرفته بود رو به سوزی كرده گفت:
كوچولوی من خوب نیست آدم به دیگران بخنده
سوزان در حالی كه می خندید گفت:
- آخه مامان این آقاهه رو ببین هنوزم بلند نشده
دستش را روی دهانش گذاشت و در حالی كه از شدت خنده بالا و پایین می رفت به مرد اشاره كرد بهرام با خجالت از روی پله ها بلند شد و گفت
- واقعا معذرت می خوام نمی دونستم كه شما دارین به طبقه بالا می یاین
فروزان در جواب گفت
- نمی خواستم بیام ولی بسته شما رو كه جا گذاشته بودید اوردم
سوزان بسته را از روی زمین برداشت و به طرف بهرام گرفت
- بیا مال توئه
بهرام با لبخندی به چهره زیبا و ملوس دخترك نگاه كرد و بسته را گرفت
- ممنونم كوچولو
فروزان گفت
- خب سوزی زود باش خیلی دیر شده
و با این جمله دستش را گرفت و بدون این كه توجهی به مرد بكند از پله ها پایین رفت یك ربع دیرتر و با خجالت و شرمساری وارد شركت شد. او منشی مدیر عامل بود و این كار را از روزنامه پیدا كرده بود رئیسش مردی میانسال اما بسیار جذی و منضبط بود وقتی پشت میز كارش نشست نفسی كشید و گفت
- خدایا خودت به خیر كن
در همان لحظه رئیس شركت آمد وگفت:
- خانم منشی ! مثل این كه دیر تشریف اوردید
فروزان برخاست و با صدایی لرزان گفت:
- واقعا متاسفم قربان قول می دم دیگه تكرار نشه

 
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.