| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
207
|
1100
|
90/1/6 (21:17)
|
|
||
|
|
26
|
319
|
89/4/21 (10:20)
|
|
||
|
|
53
|
233
|
91/3/4 (20:25)
|
|
||
|
|
32
|
165
|
91/2/30 (09:51)
|
|
||
|
|
4
|
24
|
91/2/26 (11:09)
|
|
||
|
|
9
|
48
|
91/2/24 (22:09)
|
|
||
|
|
4
|
13
|
91/2/20 (09:12)
|
|
||
|
|
1
|
15
|
91/2/20 (08:53)
|
|
||
|
|
2
|
9
|
91/1/14 (23:25)
|
|
||
|
|
58
|
274
|
90/12/26 (10:41)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/11/29 (18:36)
|
|
||
|
|
60
|
243
|
89/11/20 (03:45)
|
|
||
|
|
2
|
16
|
89/10/21 (21:29)
|
|
||
|
|
21
|
77
|
89/8/26 (04:42)
|
|
||
|
|
6
|
23
|
89/7/20 (10:31)
|
|
||
|
|
15
|
81
|
88/9/8 (11:31)
|
|
||
|
|
89
|
328
|
88/4/30 (15:21)
|
|
||
|
|
13
|
78
|
88/4/22 (14:38)
|
|
||
|
|
2
|
52
|
88/1/16 (09:48)
|
|
||
|
|
23
|
279
|
87/11/30 (17:27)
|
|
هر روز با یک قسمت از این داستان از آن لذت ببرید.
2
خیال یك نگاه
قسمت دوم
رئیس چیزی نگفت و وارد اتاقش شد فروزان آن روز هم مثل روزهای دیگربه كارش می رسید. سخت می كوشید تا كسی از او ایرادی نگیرد. می خواست نمونه باشد. می خواست فردی مفید باشد اما به نظر خودش دیگر هیچ گاه نمی توانست فردی خوب و مفید برای جامعه اش باشد فكر می كرد كه فردی سرخورده و بدبخت است. كه اجتماع نیازی به وجودش ندارد. احاسی تلخ همیشه در وجودش بود و نا امیدش می كرد اما گرمای عشق ، عشقی كه دیگر وجود نداشت نا امیدی اش را به امید واقعی تبدیل می كرد – در محیط كارش با كسی دوست نشده بود از دوست شدن با اشخاص ، حتی زنان و هم جنسان خود وحشت داشت چرا كه همان دوستی با دختران و زنان – زندگی اش را نابود كرده بود . دوستانی كه حتی باعث شده بودند او پاكدامنی اش را از دست بدهد
به یاد آوردن آن خاطرات تلخ ستون فقراتش را به لرزه در می آورد و او را به وحشت می انداخت در طی ان مدت هم خیلی ها تمایل داشتند با او دوست شوند اما او با سردی تمام همه را رد كرده بود. برخی از رفتارش متعجب می شدند و بعضی دلگیر، اما او دیگر به ناراحتی دیگران توجهی نمی كرد دیگر به هیچ چیز اهمیت نمی داد. بیشتر كاركنان به خصوص مردان جوان در ساعات ناهار خودشان را سریع به رستوران شركت می رساندند تا ستاره درخشانی را كه تازه وارد شركت شده بود ببینند. همه با دیدن چهره زیبای او فقط از او سخن می گفتند و دیگران را نیز تشویق كردند تا این همكار تازه وارد و زیبا را ببینند. هر چند دیگران از دیدن او لذت می بردند اما خودش فقط رنج می برد او نمی توانست این نگاه های مشتاق را تحمل كند نمی توانست لب باز كند و فریاد بزند چه چیزی از جانم می خواهید؟!
وقتی ساعت كاری تمام می شد گویی از زندان رها شده باشد چنان سریع از شركت خارج می شد كه كسی به گرد پایش هم نمی رسید بعد از آن به مهد كودك می رفت و سوزان را با خود به خانه می برد تنها سرگرمی و دلبستگی اش همین دختر كوچك بود، جز او كسی یا چیزی را نداشت تا به ان دل خوش كند. تنها دلخوشی اش او را ترك كرده و برای همیشه رفته بود و او فقط به عشق این كه او زنده است زندگی می كرد فقط به عشق او...بعد از گذشت این همه سال هنوز ذره ای از عشق و علاقه اش نسبت به او كاسته نشده بود. با این كه او را ترك كرده و باعث نابودی زندگی اش شده بود اما با این حال باز هم عاشقانه دوستش داشت ولی نمی خواست آن سال ها و لحظه لحظه ها دوباره تكرار شوند فقط به اینده ای مبهم و بی انتها چشم دوخته بود كه درباره آن چیزی نمی دانست
فروزان در آشپزخانه مشغول اماده كردن غذا برای شام بود و سوزان نیز به مادر كمك می كرد سوزان كودك بسیار شیرینی بود و همه دوستش داشتند با زیبایی چشم گیری كه داشت همچون مادرش دل همه را می برد گر چه شباهتی به مادر نداشت جز رنگ موهایش كه خرمایی بود. چشمان ابی رنگش بر خلاف چشمان چون زمرد فروزان بود و تركیب صورتش نیز هیچ تناسبی با چهره فروزان نداشت همین چشم ها و چهره زیبا بود كه آتش عشق خفته در درون زن جوان را اتشین تر می كرد
به مادر چشم دوخت و گفت
- مامان
- جونم
- چرا ما خونه مون رو عوض كردیم؟ من اون خونه را خیلی دوست داشتم
فروزان با مهربانی به او نگاه كرد
- خب می خواستم خونه مون رو نو كنیم تازه این جا هم قشنگه و هم بزرگ حالا این جا خونه ماس... عزیزم بهتر نیست میوه ات رو بخوری؟
در این هنگام صدای زنگ تلفن ان دو را متوجه خود كرد سوزان دوان دوان خود را به تلفن رساند
- الو سلام
- سلام عزیزم خوبی خاله؟
- خاله جون تویی؟ خوبم هم من خوبم هم مامان
- مهد كودك خوش می گذره عروسكم؟
- آره خاله جون اما من دلم برای خونه خودمون تنگ شده
- ا چرا عزیزم خونه جدیدتون كه بهتره ببینم مامانت هست؟
- آره خاله جان
گوشی را به طرف فروزان گرفت او نیز در حالی كه لبخند می زد شروع به صحبت كرد
- سلام فرزانه جان
- سلام فری جون حالا دیگه یك زنگ هم به خواهرت نمی زنی؟
- باور كن اصلا وقت ندارم
- خب تقصیر خودته رفتی یه كاری پیدا كردی كه تمام وقتت رو پر كرده
- باید كار كنم تا بتونم از پس خرج خونه بر بیام یا نه؟
- اما نباید كه خودتو از پا در بیاری تو اون كار خونه هم كه بودی نزدیك بود خودتو به كشتن بدی خوب شد كه از اونجا اومدی بیرون
- خودت خوب می دونی كه اون كار اصلا سخت نبود تنها مشكلم اون صاب كار لعنتی بود
- مرتیكه احمق دیگه فكرشم نكن
- بگذریم فرها چطوره خونه ست؟
- نه رفته بیرون مثلا عروس دوماد جوونیم به جای این كه با هم بریم تنها می ره
فروزان خندید و گفت
- زیاد سخت نگیر دامادهای این دوره اند دیگه تازه پسر عموت هم كه هست
- مگه پسر عموی تو نیست؟
- چرا اما همه اونها به تو نزدیك ترند
- اه فروزان دست بردار چرا این قدر سخت می گیری گذشته ها گذشته باید فراموششون كرد
- اگه تو جای من بودی فراموش می كردی؟
- نمی دونم باور كن نمی دونم
- من دارم با گذشته زندگی می كنم سوزی بخشی از گذشته منه اگه هم بخوام فراموش كنم با وجود اون هرگز نمی تونم اون یاد آور تمام خاطرات منه
- این خاطرات باعث نابودی تو می شن خواهش می كنم بیشتر به فكر خودت باش
- خب عزیزم از این حرف ها بگذریم دیگه چطوری؟
- بد نیستم راستی دوست ندارم سوزی رو ببری مهد مثل همیشه بیارش پیش خودم
- می ترسم مزاحمت باشه ممكنه فرهاد رو هم ناراحت كنه
- فرهاد از خداش كه سوزی پیش ما باشه پس دیگه حرفی نیست اونو بیار
- باشه ممنون كه زنگ زدی به فرهاد هم سلام برسون خداحافظ
بعد از این كه فروزان تماس را قطع كرد سوزی گفت
- مامان من از فردا می رم پیش خاله فرزانه؟
- اره دوست داری بری اون جا؟
- خیلی دوست دارم
- پس خوشحال باش عزیزم خیلی خب حالا بهتره بریم غذامونو بخوریم
از فردای ان روز هر روز صبح اول سوزان را به خانه فرزانه می برد و بعد خود به شركت می رفت و كارهایش را انجام می داد بی ان كه به محیط اطراف توجهی كند
در یكی از همین روزها پشت میز كارش نشسته بود و در حال كامل كردن ورقه ها بود كه پسری جوان وارد اتاق شد و گفت
- سلام عرض كردم
- سلام بفرمایید
پسر مدتی حریضانه چشم بر چهره او دوخت و در حالی كه لبخند می زد گفت:
- منشی جدید هستید؟
فروزان با تعجب پرسید:
- شما امری داشتید؟
- اه بله بنده با جناب مدیر عامل قرار دارم
- همین ساعت؟ الان؟
پسر تصدیق كرد فروزان پرسید:
- شما آقای؟
- - جناب مدیر خودشون منو می شناسن فقط اگه شما اجازه بدین می روم تو
- فعلا نمی شه آقای مدیر نمی تونند كسی رو ببینند لطفا منتظر باشید بفرمایید
و به صندلی اشاره كرد جوان با گستاخی گفت
- اومدی و نسازی من می گم با مدیر كار دارم شما می گین برم بشینم؟!
فروزان از برخورد او عصبانی شد و خیلی جدی گفت
- آقا عرض كردم بفرمایین بشینید وقتش كه بشه خودم صداتون می كنم
او متعجب از برخورد منشی روی صندلی نشست و با خود گفت
چه بد اخلاق منشی قبلی مهربون تر بود!!
فروزان توجهی نكرد و كارش را ادامه داد اما از نگاه های مستقیم او رنج می برد جوان هم كه از دیدن او به هیجان امده بود نمی خواست دست از نگاه كردن به او بردارد بعد ازلحظاتی فروزان پرونده در دست بلند شد و به اتاق مدیر رفت
- قربان شما باید این پرونده رو مطالعه كنین اگر تایید می كنین بفرستیم بالا
رئیس گفت:
- خیلی خب بذارش رو میز
- در ضمن آقایی اومدند كه با شما كار دارن خیلی هم عجله دارن!
- كیه؟
- خودشون رو معرفی نكردن می گن شما می شناسیدشون
- خیلی خب بفرستش تو
فروزان بیرون امد مرد با دیدن او لبخندی زد و از جا برخاست
فروزان بدون این كه به او توجهی كند پشت میزش نشست و گفت
- می تونین برین
- كجا
فروزان می خواست با عصبانیت بگوید سرخاك من اما برخود مسلط شد و گفت
- اتاق اقای رئیس بفرمایید اقا
- چشم خانم چرا عصبانی می شین؟
و وارد اتاق شد فروزان با خود گفت ، عجب كنه ای بود در حال انجام ادامه كارش بود كه یكی از همكارانش امد و گفت
- خانم مشفق لطف كنید این پرونده رو به مدیر بدین
فروزان پرونده را گرفت و وارد اتاق مدیر شد:
- ببخشید اقای بصیر پرونده مربوط به خرید دستگاه ها رو اوردن تكمیل شده بفرمایید
آقای بصیر پرونده را گرفت و با لبخند گفت
- خانم مشفق شما چرا پسر منو معطل كردین؟!
- فروزان با تعجب به او چشم دوخت و گفت
- پسر شما اما من ایشونو ندیدم
پسر جوان در حالی كه لبخند می زد بلند شد و گفت:
- چطور منو ندیدین سركار خانم؟
فروزان رو به او كرد و پرسید:
- شما پسر اقای رئیس هستین؟
پسر جوان تصدیف كرد فروزان سكوت كرد و بصیر گفت
- خانم مهم نیست تقصیر پسر منه كه خودشو معرفی نكرده
فروزان سرش را پایین انداخت و عذرخواهی كرد پسر جوان گفت
- اصلا ایرادی نداره خودتونو ناراحت نكنین
فروزان جوابی نداد و از اتاق خارج شد سعی كرد فقط به كارش فكر كند
لحظاتی بعد جوان از اتاق خارج شد و گفت
- خانم منشی بنده خداحافظی می كنم
- خدانگهدار
او باز هم خندید و گفت
- خدانگهدار
و بعد رفت
فروزان تعجب كرد و با خود فكر كرد شاید پسرك دیوانه باشد پس از پایان كار از شركت خارج شد و خود را به خانه فرزانه رساند و زنگ در را فشار داد لحظاتی بعد فرزانه پرسید:
- كیه؟
فروزان تبسم كنان جواب داد:
- سلام فرزانه جان فروزان هستم اومدم سوزی رو ببرم
- سلام بیا بالا
- نه ممنون باید برم
- مگه من غریبه ام كه این طوری رفتار می كنی؟
فروزان لبخندی زد و ناچار داخل شد فرزانه و سوزان مقابل در اپارتمان منتظرش بودند
سوزی با دیدن مادرش به طرف او دوید و خود را در آغوش مادر انداخت
- سلام مامان جون خسته نباشی
- سلام عزیزم ممنون خاله رو كه اذیت نكردی؟
فرزانه لبخند زنان گفت
- معلومه كه نكرده دختر خیلی خوبی هم بود
وارد ساختمان شدند فروزان پرسید
- فرهاد خونه نیست؟
- نه هنوز نیومده
فروزان روی صندلی نشست و نفسی كشید سوزان گفت
- مامان جونم
- جونم
سوزان با هیجان دوباره گفت
- امروز با خاله فرزانه رفتیم خوش گذروندیم
- آفرین كجاها رفتین؟
سوزان جواب داد:
- اول رفتین خوه عمو جون
فروزان با تعجب نگاهی به او كرد و گفت:
- كدوم عمو؟!!!!!!!!!!