userinfo close

  ,

جامعه مجازی ایرانیان


socletyfigurative

تاسیس: 24 آذر 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: شاهی افشار - معاونان
ما معتقدیم كه نا توانی در دستیابی به مقامی كه هر انسان در كوشش برای رسیدن به آن است درناتوانی جامعه ادامه »
ما معتقدیم كه نا توانی در دستیابی به مقامی كه هر انسان در كوشش برای رسیدن به آن است درناتوانی جامعه ی آن است
ما بر این باوریم كه روند درست و منطقی باید اینگونه باشد كه تمام راههای رسیدن به كمال و خوشبختی برای تمام اقشار جامعه یكسان باشد و همین طور تمام راههای ایجاد نابرابری و تضاد راه ناممكن و مسدود یك جامعه باشد,با این وجود و با علم بر این موضوع كه رسیدن به یك ایده ال تلاش شبانه روز همه ی انسانها و آرزویی دور دست است اما همجنان به بودن در این جامعه اصرار داریم و زندگی را بدون آن هر جند سخت,متصور نیستیم
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
207
1100
90/1/6 (21:17)
26
319
89/4/21 (10:20)
53
233
91/3/4 (20:25)
32
165
91/2/30 (09:51)
4
24
91/2/26 (11:09)
9
48
91/2/24 (22:09)
4
13
91/2/20 (09:12)
1
15
91/2/20 (08:53)
2
9
91/1/14 (23:25)
58
274
90/12/26 (10:41)
0
1
90/11/29 (18:36)
60
243
89/11/20 (03:45)
2
16
89/10/21 (21:29)
21
77
89/8/26 (04:42)
6
23
89/7/20 (10:31)
15
81
88/9/8 (11:31)
89
328
88/4/30 (15:21)
13
78
88/4/22 (14:38)
2
52
88/1/16 (09:48)
23
279
87/11/30 (17:27)

عنوان بحث :: این بحث را 3 نفر دنبال می کنند.

گل ارکیده       , over_the_rainbove
گل ارکیده - 21:26 1387/01/29

غم


غم دلتون رو با شعر خالی كنید  لطفا  !!!!!!!!!!!

5927_5971.gif

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
گل ارکیده , tannaz32
گل ارکیده - 11:27 1391/02/26
53



           هرچی خاک قبر کوروش  کبیره


                       خاک پای شما باشه

                                آقا جون


                                                  کیــــــــــــ می آییِـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  ؟

















شاهی افشار , afsharcc
شاهی افشار - 22:58 1389/06/26
52

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.


آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:


- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.


همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!

بهلول گفت:

- می فروشم.



- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را می خرم.


بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.


بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.


وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.


صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:



- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.


بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:


- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

 

جواد دیزل , dieseel
جواد دیزل - 18:37 1387/10/16
51
غم؟؟؟؟؟
شاهی افشار , afsharcc
شاهی افشار - 22:41 1387/09/20
50

زندگی عمریست که اجل در پی آن می تازد هرکس غم بیهوده خورد می بازد

دکتر شیما ستایش , book4u
دکتر شیما ستایش - 22:20 1387/09/19
49

خداوندا دستانم خالی اند و دلم غرق آرزوها

یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان. یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن

شاهی افشار , afsharcc
شاهی افشار - 23:31 1387/09/10
48
" درست است كه روزی فراموش می كنی و روز دیگر فراموش می شوی ،اما بدان كه فرموش شدگان هرگز فراموش كنندگان را فراموش نخواهند كرد "
پر  , par1387
پر - 12:07 1387/08/24
47

رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی

به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی

مگر جز مهربانی از تو و چشمت چه می خواهم

تو خود از هرکسی بهتر از احساس من اگاهی

نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را

گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی

غزل هایم زمانی روی لب های تو جاری بود

ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی

 

فیروزه رها , maneli20
فیروزه رها - 12:06 1387/08/24
46

چه زیبا بود چه زیبا بود

لحظه ها را در كنار تو بودن زیبا بود

با تو ماندن در ورای بی كسی

عشق را به تصویر كشیدن درخیال زیبا بود.

 

 

پر  , par1387
پر - 14:19 1387/07/16
45

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن


خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یكی با چشمای نازش دل كوچیكمو لرزوند
یكی با دست ناپاكش گلای باغچمو سوزوند


تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو


خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم


نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو كه بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم


خداحافظ گل پونه . كه بارونی نمی تونی

طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ
hamid asa , hamid_jokar_r0p_sarbaz
hamid asa - 09:05 1387/07/6
44

                                                       زندگی همچو مرگ است

                                                   و       مرگ همچو شطرنج

  • نقل قول
  • ارسال پاسخ
حنا گلی , hanagoly
حنا گلی - 12:19 1387/06/27
43

من کزین فاصله غارت زده چشم توام

گر به دیدار تو افتد سر و کارم چه کارم چه کنم؟

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است،

میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!
ساغر بانو , aghar
ساغر بانو - 22:03 1387/06/5
42
جدا شدی ز من ای یار و باز دلشادم...................كه رفتی از نظر اما نرفتی از یادم
پر  , par1387
پر - 14:38 1387/06/4
41

خواندم درس مکتب هجران

مذهبم گشته مذهب هجران

طاقت از مغز استخوانم رفت

هستی ام سوخت از تب هجران

می نهم چون به نی لبک ، لب را

می زنم بوسه بر لب هجران

در دل شب چه سوزناک آید

بانگ یارب یارب هجران

جرعه جرعه امید می نوشم

ز سبوی لبالب هجران

روشنی بخش کلبه ام گشته ست

قطره  ای اشک در شب هجران

شبی در شب ترین شبها، تو ما هم می شوی آیا تو تسلیم تماشا ی نگاهم می شوی آیا شبیه یك پرنده، خیس از باران كه می آیم تو با د ستان پر مهرت، پناهم می شوی آیا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شكسته شیشه قلبم ، كجایی مرحم دردم
  تو را در غربت عشقم غریبانه صدا كردم

    صدا كردم تو را هستی شنیدی و گذر كردی

       مرا آواره و تنها گدای در به در كردی

         تو را در نم نم بارون درون كنج تنهائی

           پرستیدم وجودت را دلیل شور و شیدایی

           درون این قفس هر شب تو بودی و خدای تو

              كویر خشك بیتابی صدای آشنای تو

                دل من با نگاه تو چو گلخانه شكوفا شد

                   نگاه دلربای تو بهار سبز رویا شد

                     تو چون دریایی بی پایان دل من قطره ای بارون

                      نمی بینی اسیرت را در این تاریكی زندون

                          ستاره بودی و هر شب درون قاب چشمانم

                            طلوع میكردی و هر دم شدی آرامش جانم

                             مرا تنها رها كردی ، چرا رفتی ؟عزیز دل
!
                               تو را پیدا نخواهم كرد خیالی ، نازنینی

                                 خیال باغ رویائی پر از افسوس یك باور

شهریار م , badshomal
شهریار م - 20:35 1387/05/3
39
از شادی بگو عزیز
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.