| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
207
|
1100
|
90/1/6 (21:17)
|
|
||
|
|
26
|
319
|
89/4/21 (10:20)
|
|
||
|
|
53
|
233
|
91/3/4 (20:25)
|
|
||
|
|
32
|
165
|
91/2/30 (09:51)
|
|
||
|
|
4
|
24
|
91/2/26 (11:09)
|
|
||
|
|
9
|
48
|
91/2/24 (22:09)
|
|
||
|
|
4
|
13
|
91/2/20 (09:12)
|
|
||
|
|
1
|
15
|
91/2/20 (08:53)
|
|
||
|
|
2
|
9
|
91/1/14 (23:25)
|
|
||
|
|
58
|
274
|
90/12/26 (10:41)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/11/29 (18:36)
|
|
||
|
|
60
|
243
|
89/11/20 (03:45)
|
|
||
|
|
2
|
16
|
89/10/21 (21:29)
|
|
||
|
|
21
|
77
|
89/8/26 (04:42)
|
|
||
|
|
6
|
23
|
89/7/20 (10:31)
|
|
||
|
|
15
|
81
|
88/9/8 (11:31)
|
|
||
|
|
89
|
328
|
88/4/30 (15:21)
|
|
||
|
|
13
|
78
|
88/4/22 (14:38)
|
|
||
|
|
2
|
52
|
88/1/16 (09:48)
|
|
||
|
|
23
|
279
|
87/11/30 (17:27)
|
|
کبیره

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
- بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
- بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
- آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
- می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
- من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
- به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
- چرا؟
بهلول گفت:
- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!
خداوندا دستانم خالی اند و دلم غرق آرزوها
یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان. یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن
رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی
مگر جز مهربانی از تو و چشمت چه می خواهم
تو خود از هرکسی بهتر از احساس من اگاهی
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی
غزل هایم زمانی روی لب های تو جاری بود
ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی
چه زیبا بود چه زیبا بود
لحظه ها را در كنار تو بودن زیبا بود
با تو ماندن در ورای بی كسی
عشق را به تصویر كشیدن درخیال زیبا بود.
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یكی با چشمای نازش دل كوچیكمو لرزوند
یكی با دست ناپاكش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو كه بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . كه بارونی نمی تونی
من کزین فاصله غارت زده چشم توام
گر به دیدار تو افتد سر و کارم چه کارم چه کنم؟
یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است،
میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!
خواندم درس مکتب هجران
مذهبم گشته مذهب هجران
طاقت از مغز استخوانم رفت
هستی ام سوخت از تب هجران
می نهم چون به نی لبک ، لب را
می زنم بوسه بر لب هجران
در دل شب چه سوزناک آید
بانگ یارب یارب هجران
جرعه جرعه امید می نوشم
ز سبوی لبالب هجران
روشنی بخش کلبه ام گشته ست
قطره ای اشک در شب هجران
شبی در شب ترین شبها، تو ما هم می شوی آیا تو تسلیم تماشا ی نگاهم می شوی آیا شبیه یك پرنده، خیس از باران كه می آیم تو با د ستان پر مهرت، پناهم می شوی آیا