| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
207
|
1071
|
90/1/6 (21:17)
|
|
||
|
|
26
|
314
|
89/4/21 (10:20)
|
|
||
|
|
52
|
223
|
90/5/25 (01:56)
|
|
||
|
|
57
|
260
|
90/1/21 (12:08)
|
|
||
|
|
60
|
242
|
89/11/20 (03:45)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
89/10/24 (21:27)
|
|
||
|
|
2
|
11
|
89/10/21 (21:29)
|
|
||
|
|
3
|
11
|
89/9/7 (23:26)
|
|
||
|
|
3
|
20
|
89/9/7 (23:01)
|
|
||
|
|
21
|
76
|
89/8/26 (04:42)
|
|
||
|
|
1
|
7
|
89/8/18 (22:05)
|
|
||
|
|
6
|
22
|
89/7/20 (10:31)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
89/5/1 (01:17)
|
|
||
|
|
15
|
77
|
88/9/8 (11:31)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
88/5/25 (12:52)
|
|
||
|
|
89
|
325
|
88/4/30 (15:21)
|
|
||
|
|
13
|
76
|
88/4/22 (14:38)
|
|
||
|
|
2
|
50
|
88/1/16 (09:48)
|
|
||
|
|
23
|
275
|
87/11/30 (17:27)
|
|
||
|
|
30
|
156
|
87/11/30 (17:14)
|
|
عشق یعنی : سكوت یعنی خودكشی یعنی حماقت وشهرزاد چقدر خوب و رك جواب داده یعنی هوس !!!...
عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست 
تاکسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
تانشد رسوای عالم کس نشداستاد عشق 
نیم رسوا عاشق اندرفن خود استاد نیست

شرح عاشقی با لیان دوخته
عشق مانند هواست
همه جا موجود است
تو نفس هایت را قدری جانانه بكش



مردی از دوردست میآید
سراغ خانه گل را از رهگذر میگیرد
او نشانهای میدهد
مرد گم میشود
زنی كودكانه در پنهانش میتپد
دست ساده او را میگیرد
و با خود میبرد
و در آغوش گل شناور میكند
نشانی اینجاست
ازدواج باید در مرتبه دوم باشد، پدیده ی اولیه باید عشق باشد؛ آنوقت می توانید باهم باشید. این باهم بودن، باید یك دوستی و یك مسئولیت باشد. وقتی كه دو نفر عاشق یكدیگر باشند، مسئول هستند، از یكدیگر مراقبت می كنند. برای ایجاد چنین مسئولیت و مراقبتی به هیچ قانونی نیاز نیست؛ هیچ قانونی قادر به ایجاد آن نیست. در بالاترین حدّ، قانون می تواند ساختاری تشریفاتی بر شما تحمیل كند كه عشق و دوستی شما را نابود خواهد كرد.
درعین حال، چون باید در یك جامعه زندگی كنید، می توانید ازدواج كنید، ولی ازدواج باید در مرتبه دوم بماند. ازدواج باید فقط به این دلیل باشد كه شما یكدیگر را دوست دارید؛ ازدواج باید حاصل عشق شما باشد، نه برعكس. در گذشته چنین بوده كه اول ازدواج می كردند و سپس می توانستند همدیگر را دوست داشته باشند.
این غیرممكن است: كسی نمی تواند عشق را اداره كند، هیچكس قدرت ندارد كه عشق را خلق كند. عشق وقتی روی می دهد كه اتفاق افتاده باشد.
می توانی دو نفر را كنار همدیگر قرار دهی. و این كاری است كه در طول قرون انجام شده است. این دو نفر را به ازدواج هم می آورید. و وقتیكه دو نفر باهم باشند، شروع می كنند به دوست داشتن همدیگر. درست مانند خواهران كه برادرانشان را دوست دارند و برادرانی كه خواهرشان را دوست دارند. این یك ترتیبات تحمیلی است. و وقتیكه دو نفر باهم هستند،
نوعی از خوش آمدن و دوست داشتن پدید می آید و این دو نفر به هم متكّی می شوند و از همدیگر استفاده می كنند.
ولی عشق؟! این رابطه ای كاملاً متفاوت است.
اگر ازدواج اول بیاید، تقریباً غیرممكن است كه عشق هرگز بتواند رخ دهد. درواقع، ازدواج را برای ممانعت از عشق ابداع كرده اند، زیرا عشق خطرناك است. عشق تو را به چنان اوج هایی از خوشی و سرور و شعف و شعر می برد كه برای جامعه خطرناك است تا به مردم اجازه دهد تا چنان بلندایی بالا بروند و چیزها را از آن ژرفاها و از آن بلندی ها ببینند. زیرا اگر فردی عشق را بشناسد، دیگر چیزهای دیگر هرگز او را ارضاء نخواهند كرد. آنوقت دیگر نمی توانی او را با یك حساب بانكی درشت راضی نگه داری، نه. حساب بانكی درشت كمكی نخواهد كرد، اینك او چیزی در مورد ثروت واقعی می داند.
اگر انسانی عشق را شناخته و آن بلندی های شعف انگیز را تجربه كرده باشد، قادر نخواهی بود كه او را جذب بازی های سیاسی كنی. چه اهمیتی دارد؟! قادر نیستی او را به كارهای زشت غیرانسانی وادار كنی. او ترجیح می دهد كه انسانی فقیر باقی بماند، ولی عشقش جاری باشد. زمانی كه عشق را بكشی ــ و ازدواج تلاشی است برای كشتن عشق ــ وقتی كه عشق را بكشی، آنگاه آن انرژی فرد كه دیگر در عشق مصرف نمی شود، در دسترس جامعه است تا از آن بهره كشی شود.
می توانی از او یك سرباز بسازی، او سربازی خطرناك خواهد بود. او آماده است تا بكشد ــ هربهانه ای كافی است كه او برای كشتن یا كشته شدن آماده شود. او لبریز از ناكامی ها و خشم هاست: می توانی او را به هرجهتِ جاه طلبانه ای سوق بدهی. او یك سیاست كار خواهد شد....
كسانی هستند كه عشق را نشناخته اند. عشقی كه ناكام مانده باشد، به طمعی عظیم تبدیل می شود: عشقِ ناكام مانده به خشونتی عظیم تبدیل می شود و تو را وارد دنیای جاه طلبی ها می كند. عشقِ ناكام مانده، بسیار ویرانگر است.
ولی جامعه به افراد ویرانگر نیاز دارد. به ارتش های بزرگ نیاز دارد؛ به ارتش هایی از سیاست بازها نیاز دارد، به لشگرهایی از منشی ها، كارمندان دفتری و غیره نیاز دارد. جامعه به افرادی نیاز دارد كه بتوانند هركاری را انجام دهند. زیرا آنان در زندگی، هیچ چیز والا را نشناخته اند. آنان هرگز لحظاتی شاعرانه را در زندگی لمس نكرده اند؛ آنان می توانند تمام عمر به شمارش پول ادامه بدهند و فكر كنند كه همه ی زندگی همین است.
عشق خطرناك است.
من مایلم كه عشق در دسترس همه قرار داشته باشد. و اگر ازدواجی صورت می گیرد، باید محصولی جانبی از عشق باشد و باید در مرتبه دوم قرار بگیرد.
اگر روزی عشق از بین رفت، برای ازبین بردن ازدواج هیچ مانعی نباید وجود داشته باشد. اگر دو نفر بخواهند ازدواج كنند، هردو باید باهم توافق داشته باشند. ولی برای طلاق گرفتن، حتی اگر یك نفر بخواهد طلاق بگیرد، همین باید كافی باشد. برای طلاق نباید به توافق دو نفر نیاز باشد. هم اكنون، برای ازدواج هیچ مانعی وجود ندارد. هر دو احمقی می توانند به اداره ثبت بروند و ازدواج كنند! ولی برای طلاق هزار و یك مانع وجود دارد.
این رویكردی بسیار جنون آمیز است.
به نظر من، وقتی دو نفر بخواهند ازدواج كنند، انواع موانع باید ایجاد شود: باید به آنان گفته شود: ”دوسال صبر كنید. دوسال باهم زندگی كنید و پس از دو سال، اگر بازهم مایل به ازدواج باهم بودید، برگردید.“
مردم باید مجاز باشند باهم زندگی كنند تا بتوانند خودشان را بشناسند و ببینند كه آیا باهم جور هستند یا نه؟ آیا می توانند در زندگی باهم یك هماهنگی ایجاد كنند یا نه؟
ولی هركسی می تواند به دفتر ثبت ازدواج برود و ازدواج كند و هیچكس برایشان مانعی ایجاد نمی كند. این مسخره است. و وقتی بخواهی كه جدا شوی، آنوقت تمام دادگاه ها و قانون و پلیس و همه هستند تا مانع تو شوند! جامعه با ازدواج موافق است و با طلاق مخالف.
من نه با ازدواج موافق هستم و نه با طلاق. به نظر من، بین مردم فقط باید یك رابطه دوستانه، یك مسئولیت و یك حمایت وجود داشته باشد. و اگر آن روز دور است، تا آن زمان نباید اجازه داد كه ازدواج امری آسان باشد. مردم باید فرصت بیابند تا یكدیگر را آزمایش كنند، در انواع موقعیت ها با هم زندگی كنند. ازدواج، فقط به دلایل احساسات شاعرانه و عشق در نگاه اول، نباید مجاز باشد.
بگذار اوضاع خنك شود، بگذار اوضاع معمولی شود، بگذار تا ببینند چگونه با زندگی معمولی و مشكلات روزمرّه كنار می آیند و تنها در آن صورت باید مجاز باشند كه با هم ازدواج كنند.
آن ازدواج نیز باید موقتی باشد. شاید باید هر دو سال یك بار بازگردند و آن را تمدید كنند؛ اگر برنگشتند، ازدواج پایان یافته است. مجوز ازدواج باید هردوسال تمدید شود و اگر بخواهند از هم جدا شوند، هیچ مانعی نباید ایجاد شود.
اوشو زرتشت
غزل بانو
عشق یعنی : قدغن ترسِ مرد ، ترسِ زن
وحشتِ رفتن بی صدا شدن
یعنی اعترافِ نابِ من یعنی گفتگوی دو تن
عشق یعنی : گفتگو
غزل ،غزلبانو
عشق یعنی : جان پناه
یعنی دو چشم ، یعنی نگاه
یعنی دو دست به سمتِ ماه
عشق یعنی : جستجو
غزل ،غزلبانو
جنون سرشكن ، داغ شبنم بر چمن
سیل بی رحم عسل ، وقت بازی جر زدن !
خودِ بی خودی، آدمك برفی
پر از بی كسی ، حرف ِ بی حرفی
عشق یعنی : جان پناه
در تو خزیدن ، نفس كشیدن
سقوطِ آزاد ، از خواب پریدن
عشق یعنی موی تو ، دستِ خوشبوی تو
گردن پر غرور ، یعنی جادوی تو
عشق یعنی : جان پناه
عشق یعنی : گفتگو
غزل ،غزلبانو....
شهیار قنبری