| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
812
|
10930
|
91/3/3 (14:25)
|
|
||
|
|
896
|
21132
|
90/12/24 (18:55)
|
|
||
|
|
594
|
5809
|
89/11/1 (11:03)
|
|
||
|
|
859
|
20574
|
89/11/1 (11:01)
|
|
||
|
|
370
|
1325
|
87/9/30 (00:34)
|
|
||
|
|
72
|
2469
|
91/1/1 (00:11)
|
|
||
|
|
76
|
2713
|
90/10/30 (00:55)
|
|
||
|
|
68
|
9443
|
90/6/18 (13:02)
|
|
||
|
|
134
|
5802
|
90/2/6 (17:17)
|
|
||
|
|
84
|
738
|
89/11/21 (21:49)
|
|
||
|
|
86
|
4425
|
89/11/1 (11:04)
|
|
||
|
|
71
|
798
|
88/2/15 (19:58)
|
|
||
|
|
116
|
4188
|
88/2/15 (19:56)
|
|
||
|
|
156
|
6224
|
88/2/15 (19:53)
|
|
||
|
|
229
|
4940
|
91/1/26 (18:35)
|
|
||
|
|
60
|
1027
|
91/1/20 (10:48)
|
|
||
|
|
53
|
338
|
91/2/29 (23:07)
|
|
||
|
|
129
|
1934
|
91/2/20 (23:59)
|
|
||
|
|
8
|
135
|
91/2/11 (09:10)
|
|
||
|
|
14
|
370
|
91/1/18 (14:47)
|
|
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از این دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
سیب دلم ...
لک زده است
برای عطر دستانت !
گمم نکن !!
قول ..
که گوشه ی حافظه ات ..
آرام بنشینم !
بگذار بمانم !..
آرام گوشه حافظه ات فقط
من از آن ابتدای آشنایی
شدم جادوی موج چشم هایت
تو رفتی و گذشتی مثل باران
و من دستی تكان دادم برایت
تو یادت نیست آنجا اولش بود
همان جایی كه با هم دست دادیم
همان لحظه سپردم هستیم را
به شهر بی قرار دست هایت
تو رفتی باز هم مثل همیشه
من و یاد تو با هم گریه كردیم
تو ناچاری برای رفتن و من
همیشه تشنه شهد صدایت
شب و مهتاب و اشك و یاس و گلدان
همه با هم سلامت می رسانند
هوای آسمان دیده ابری ست
هوای كوچه غرق رد پایت
اگر می ماندی و تنها نبودم
عروس آرزو خوشبخت میشد
و فكرش را بكن چه لذتی داشت
شكفتن روی باغ شانه هایت
كتاب زندگی یك قصه دارد
و تو آن ماجرای بی نظیری
و حالا قصه من غصه تست
وشاید غصه من ماجرایت
سفر كردن به شهر دیدگانت
به جان شمعدانی كار من نیست
فقط لطفی كن و دل را بینداز
به رسم یادگاری زیر پایت
شبی پرسیدم از خود هستیم چیست
به جز اشك و نیاز و یاد و تقدیر
و حالا با صداقت می نویسم
همین هایی كه من دارم فدایت
دعایت می كنم خوشبخت باشی
تو هم تنها برای خود دعا كن
الهی گل كند در آسمانها
خلوص غنچه سرخ دعایت
قول میدم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم
قول میدم روزی هزاربارواسه ی عشقت نمیرم
قول میدم وقتی که نیستی پای عشق تو نسوزم
قول میدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم
حالا دیگه گل خشکت دست تنهام یادگاره
منتظربه رات می مونم تا تو برگردی دوباره
باورم کن باورم کن که بدون تو میمیرم
دیشب دور از تو قلم برداشته و متن زیر را برایت نوشتم تا بدانی دور از تو چه می كشم .
من نمی گویم با من حرف نزنی می میرم ولی اگه حرف بزنی زنده می مونم
حالا احساس امشبم را بخوان :
تو شب را با بالش خیس از اشك بسر كردن و از ترس اینكه
دلدارت دور از تو چه می كند و دستت را بی هوا به سویش كه دردسترست نیست دراز كردن
وخود را در حفره های تنهایی یافتن را تا حالا حس كرده ای ؟؟؟
تو برای گریه كردن منتظر اشك شدن و بی دوست بودن را با تمام وجود
در یافتن و با حسرتهای بی پایان به امید اینكه روزی شاید
فقط یه جمله محبت آمیز از او بخوانی و بیهودگی این انتظاررا تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟
به كسی دل بستن و دور از شهوت شبها را با موزیك حسرت و ترنم اشك به صبح رساندن
و تك تك امیدهای به یاس تبدیل شده دلت را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟
تو زندگی كردن با روح دوست و شبها را به یاد مهتاب رویش و
ستارگان چشمان دلدارت به صبح رساندن را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟
تونبض و تپش عشق را در رگهای دستانت كه هر لحظه شوق در آغوش گرفتن یارش را دارد
و خود را در تنهایی شب میان گریه های سیاهی شب محصور دیدن را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟
تو به درون وتفكرات عاشقانه برگشتن و سراپا درد عشق بودن و درمان نداشتن را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟
تو تا لحظه ای كه اشك چشمانت خشك نشده گریه كردن و با نگاههای عمیق پر ازحسرت عشق به همه جا نگاه كردن
را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟
تو كسی را كه بیش از همه دوست داری و دستت به آن نمیرسد و بدون حضورش لحظه ای آرام
و قرار نداشتن را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟
تو محرم اسرار تنهائیت فقط قلم وكاغذ بودن و چشم به سفیدی كاغذ
و اشك قلم دوختن را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟
نمی دانم .....
ولی من تمام آنچه كه گفتم با تمام وجودم احساس كرده ام .
تو هم بنویس دردها و حسرت دور از یار بودنت را به دست چه كسی
درمان خواهی كرد .
من میروم و یقین دارم
زمانی که مرا در درون گوری سرد بگذارند
باورتان خواهد شد که من نیز بودم
وآنوقت بلند کردن دستهای ملتمسانه به درگاه او نیز ثمری نخواهد داشت
در این زمانه که صدایم را در درون گلویم میخشکانید
و دلم را زیر چکمه های قهر خویش له میسازید
و مرا به جرم ساده بودن محبوس دل تنهایی خویشم میگردانید
من چاره ای جز رفتن ندارم
و بدانید دیگر نوشته هایم شما را پریشان نخواهند کرد
و چشمهای من هیچ کس را نخواهند خواند
و در شوق سفر تازه ام اشکی نخواهند ریخت
و محال است کسی بتواند این شوق رفتن را از من بگیرد
محال است که دیگر کسی بتواند
قلب پاره پاره ام را پاره تر گرداند
محال است کسی بتواند اشک را در چشمهای من ببیند
چون من تمام اشکهایم را قبل از این سفر برای خویش گریستم
و قلب پاره پاره ام را غذای گرگین صفتانی کردم که هیچ نمیدانستند
ولی افسوس شما همراهان را نیز
به جرم خواندن نوشته هایم ترک خواهم کرد
تنهام .تنهای تنها ..احساس می کنم برای همه غریبه ام .
غریبه .برای او برای تو.برای تو .برای تو ...برای همه ..حتی برای خودم ...
حتی خودم هم خودم رو نمی شناسم .نمی دونم چرا ؟چی شده ..............؟
ولی خوب می دونم که نمی تونم وخسته شدم . از این همه نقش بازی کردن ها .
در پوست این وآن بودن ها .در فکر هیچ بودن وبه پوچ کوشیدن .
از خودم رو به کوچه علی چپ زدن ها .
از همه چیز .از آمدو شد های روزانه . خنده های عام فریبانه وغصه هایی که قصه هاشون سخت طولا نی است ........
از صبری که برای خودم خریدم صبری که نه تموم شده نه میدونم که تهش وعاقبتش کجاست .....؟
نمی دونم ..
اما اگه دل شکسته اینه .من امشب /الان دلم شکسته است ...
اگه تنهایی .غربت .د لواپسی اینه من امشب تنهام .غریبم ود لواپسم ..............
مثل هر شب /هر روز وهر ساعت دیگه ...
بار اولم نیست ..اما خوب چه کنم ؟
عادتم شده ..مونسم دل سیاه شب وهمدمم سفیدی کاغذ وسیاهی قلمم ..
وعینکم که بیشتر از خودم /خودم ودور وبر م رو وهمه چیز رو میبینه ....احساس می کنه در ک میکنه
اره باز امشب تنهام ..
تنهای تنهای تنها .............
وتو اروم خوابیدی خواب .خواب خواب ....
باز در دورترین نقطه خاک تنها نشسته ام.
کسی نیست.. تنهایی ..
تنها دریایی هست . آسمانی... شبی ..منی
دارم ستارگان زمان ها را شمارش میکنم.
اساطیر آسمان .. هرکدام رازی .. دنیایی.
در دوردست خودم تنها نشسته ام..
با خدایی موهوم .
همه جا سکوت. همه چیز خاموش.
گاه تنهایی ما را پگاه هم نمیداند.
هر گاه تنهایی بیاد به سراغ این دل خاک گرفته من.
به جایی خالی در آسمان بالا اشاره میکنم... و میگویم.
میدانم جایی هست.. شاید یک قدم مانده به خدا ..
دیاری هست...
دیار گمشده بودن ما.
آنجا نگاه ما به وسعت بی اندازه یک کوه خواهد رسید.
واژگان صبح آنجا طعم غروب را خوب میفهمند.
آنجا آب بی اشارت جوی کوچ میکند.
و باران سیراب میکند دریا را.
و بادی پی تدبیری درختی شاید میوزد روی نگاه خاک گرفته ما.
دیاری هست..
آن بالا .. پی راه دورترین خاک خدا
من به چشمان پر از سبزه ی تو محتاجم
به همان دست پر از مهر تو و
به همان دل که شده خانه ی من .
می شوم شاد اگر شادی تو
مثل گلهای بهار .
ای بت تاریخی من !
من به محراب تو دستم به دعاست .
می شوم زنده اگر
پای تو کشته شوم .
ای همه هستی من !
سبک آهنگ طراوت بخش ات
می برد این دل غمگین مرا
تا سرا پرده ی شوق .
می شوم شاعر چشمان تو تا
بسرایم غزلی ناب برای دل تو .
تو به یک معجزه می مانی !
تو به یک بارقه ی سبز و لطیف
که نشسته در بر گلدان دلم !
دیدنت خاطره ای ست
مثل باران که ببارد به تن خشک کویر !
ای تو نزدیک ِ دور !
ای تو آن نقطه که من
عشق می خوانم و بس !
من به چشمان پر از سبزه ی تو محتاجم ....
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ، ژرف ترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهاری دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی میگذرد
و تو در خوابی
و پرستو ها خوابند
و تو می اندیشی
به بهاری دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
- حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد
خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد