userinfo close

  ,

اس ام اس و ایمیل


sms_email

تاسیس: 9 تیر 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: احمد طوقی - معاونان
لطف کنید در مباحث کلوب شرکت کنید ، قربون همتون
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
812
10930
91/3/3 (14:25)
896
21132
90/12/24 (18:55)
594
5809
89/11/1 (11:03)
859
20574
89/11/1 (11:01)
370
1325
87/9/30 (00:34)
72
2469
91/1/1 (00:11)
76
2713
90/10/30 (00:55)
68
9443
90/6/18 (13:02)
134
5802
90/2/6 (17:17)
84
738
89/11/21 (21:49)
86
4425
89/11/1 (11:04)
71
798
88/2/15 (19:58)
116
4188
88/2/15 (19:56)
156
6224
88/2/15 (19:53)
229
4940
91/1/26 (18:35)
60
1027
91/1/20 (10:48)
53
338
91/2/29 (23:07)
129
1934
91/2/20 (23:59)
8
135
91/2/11 (09:10)
14
370
91/1/18 (14:47)

عنوان بحث

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 03:44 1385/08/15

مطالب جالب, مفید و آموزنده

مطلب و سخن جالبی اگه سراغ دارین می تونین اینجا قرار بدین تا دیگران هم از اون بهره ببرند 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
آریا نیاز , arianiaz
آریا نیاز - 11:03 1389/11/1
594
انسان شکست نمی خورد بلکه دست از تلاش بر میدارد
==================

ثبت آگهی و تبلیغات رایگان در بزرگترین مرکز نیازمندی ایران

نیازمندیهای آریا نیاز

www.arianiaz.net

امکانات ویژه برای اعضا کلوب

با امکانات ویژه:

ثبت آگهی به تعداد نا محدود

اختصاص  یک وب تبلیغاتی با نام دلخواه شما برای هر کاربر بصورت رایگان

امکان کسب درآمد

برای اطلاعات بیشتر به سایت آریا نیاز مراجعه فرمایید

www.arianiaz.net

با امکانات ویژه برای کاربران و بازدید کنندگان منتظر شما هستیم

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 14:55 1387/10/28
593

 

 

 

چه زود٬دیر می شود...



با تلاش هر کاری شدنی است...



متفاوت باش اما بی تفاوت نه....



انسان همان است که خود باور می کند...



مهم نیست اگر زمین بخورید٬ مهم دوباره برخاستن است...



معاشرت بر دانایی می افزاید ولی تنهایی مکتب نبوغ است....



تنها کسانی می توانند از ته دل بخندند که از ته دل گریسته باشند...



اگه اونقدر بزرگ بشی که بفهمی از هیچ کسی بزرگتر نیستی ، بردی...



به مشکلهایتان بخندید تا همیشه موضوعی برای خندیدن داشته باشید...

 

 

 

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 14:49 1387/10/28
592

 

 

 

تفاوت عشق و دوست داشتن ...



عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال .

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد وهرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند وتا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد .

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.



عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرودو فهمیدن و اندیشیدن را از زمین میکند
و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.



عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ، دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.



عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد.

عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.



عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند.

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
که حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد .



دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ; که از جنس این عالم نیست.

 

 

 

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 14:36 1387/10/28
591

 

 

 

من آریایی ام . خدای من ایران است. پیامبر من کورش بزرگ است.

 

امامان من داریوش بزرگ،خشایارشا ،مازیار ،انوشیروان عادل ، یزدگرد. امام زمان من کاوه اهنگر است.

 

روحانیون من فردوسی ، خیام ،مولوی ،حافظ،سعدی و ابن سینا. کتاب مقدس من شاهنامه است .

 

اصول و فروع دین من لوح حقوق بشر کورش بزرگ است. عاشورای من قادسیه است.

 

شهدای من رستم فرخزاد و بابک خرمدین است. پرچم من درفش کاویانی است.

 

بهشت من آزادی است. عید من مهرگان و نوروز است.

 

محراب من دل است. دین من عشق و دانش است. ایمان من خرد است.

 

 

 

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 17:41 1387/10/3
590

 

 

 

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند


آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند


متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت.


او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.


همه پنهان شدند الا نیوتون ....


نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد.


دقیقا در مقابل انشتین.


انشتین شمرد ۹۷,۹۸,۹۹,۱۰۰


او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده.


انشتین فریاد زد نیوتون بیرون( ساک ساک) نیوتون بیرون( ساک ساک).


نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.


او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم.


تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن


تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست…


نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام…


که منو نیتون بر متر مربع میکنه


از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد


بنابراین من پاسکالم پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال ساک ساک)

 

 

 

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 17:39 1387/10/3
589

 

 

 

بوقلمونی،گاوی بدید و بگفت: در آرزوی پروازم اما چگونه ، ندانم


گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوری قدرت بر بالهایت فتد و پرواز كنی


بوقلمون خورد و بر شاخی نشست


تیراندازی ماهر، بوقلمون بر درخت بدید


تیری بر آن نگون بخت بینداخت و هلاكش نمود


نتیجه اخلاقی :


با خوردن هر گندی شاید به بالا رسی، لیك در بالا نمانی

 

 

 

 

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 17:36 1387/10/3
588

 

 

 

گنجشكی از سرمای بسیار قدرت پرواز از كف بداد و در برف افتاد.


گاوی گذر همی كرد و تپاله بر وی انداخت


گنجشك ز گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد


گربه ای آواز بشنید، جست و گنجشك بدندان بگرفت و بخورد


نتیجه اخلاقی :


هر كه گندی بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد


هر كه از گندی بدر آوردت، حتماً دوست نباشد

 

 

 

 

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 17:35 1387/10/3
587

 

 

 

خرگوش از كلاغی بر سر شاخه پرسید


كه آیا من نیز میتوانم چون تو نشسته ، كار نكنم؟


كلاغ پاسخ داد: چرا كه نه


خرگوش بنشست بی حركت


.روباهی از ره رسید و خرگوش بخورد


نتیجه اخلاقی :


لازمه ی نشستن و كار نكردن بالا نشستن است

 

 

 

 

 

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 17:19 1387/10/3
586

 

 

 

 

 

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا كریمخان را ملاقات كند...



سربازان مانع ورودش می شوند !



خان زند در حال كشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟



پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد كه مرد را به حضورش ببرند...



مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد : چه شده است چنین ناله و فریاد می كنی؟



مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم !



خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو كجا بودی؟!



مرد می گوید من خوابیده بودم!!!



خان می گوید خب چرا خوابیدی كه مالت را ببرند؟



مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد كه استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود ...



مرد می گوید : من خوابیده بودم ، چون فكر می كردم تو بیداری...!



خان بزرگ زند لحظه ای سكوت می كند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران كنند

 

 

و در آخر می گوید : این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم...

 

 

 

 

 

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 17:17 1387/10/3
585

 

 

 

 

 

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد.

 

این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.



برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.



بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید  !!!

 

 

 

 

 

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 17:09 1387/10/3
584

 

 

 

 

 

یاد گرفته ام که :

 

 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

 

2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .

 

 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .

 

 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم

 

 

 

 

 

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 17:06 1387/10/3
583

 

 

 

 

 

مرد میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد. ب ‌ام ‌و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.



مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.



ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. خصوصا اینكه به هشدار من توجهی نكردی و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو بیشتر و بیشتر كرده و از دست پلیس فرار كردی. تنها اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."



مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "می‌دونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. وقتی شما رو آژیر كشان پشت سرم دیدم تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی!"



افسر خندید و گفت، "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت.

 

 

 

 

 

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 16:44 1387/10/3
582

 

 

 

 

 

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.




یک روز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.




یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت...





دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.




فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت.»




زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.



داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت.»


نوبت به داماد آخرى رسید.





زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.





امّا داماد از جایش تکان نخورد.




او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم...





همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد!!!



فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»!!!

 

 

 

 

 

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 17:06 1387/08/18
581

 

 

 

 

 

پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟

 

درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.

 

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و گفت :

 

اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام

 

پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی!

 

صفت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

 

صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود (و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

 

صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

 

صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

 

و سر انجام پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی وبدانی چه می کنی .

 

 

 

 

 

افسانه ج , afsaneh_j
افسانه ج - 00:30 1387/04/1
580
 اگر امروز حتی یک کلمه از دیروز بیشتر بدانید مسلماً شخص دیگری هستید

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.