userinfo close

  ,

اس ام اس و ایمیل


sms_email

تاسیس: 9 تیر 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: احمد طوقی - معاونان
لطف کنید در مباحث کلوب شرکت کنید ، قربون همتون
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
812
10930
91/3/3 (14:25)
896
21132
90/12/24 (18:55)
594
5809
89/11/1 (11:03)
859
20574
89/11/1 (11:01)
370
1325
87/9/30 (00:34)
72
2469
91/1/1 (00:11)
76
2713
90/10/30 (00:55)
68
9443
90/6/18 (13:02)
134
5802
90/2/6 (17:17)
84
738
89/11/21 (21:49)
86
4425
89/11/1 (11:04)
71
798
88/2/15 (19:58)
116
4188
88/2/15 (19:56)
156
6224
88/2/15 (19:53)
229
4940
91/1/26 (18:35)
60
1027
91/1/20 (10:48)
53
338
91/2/29 (23:07)
129
1934
91/2/20 (23:59)
8
135
91/2/11 (09:10)
14
370
91/1/18 (14:47)

عنوان بحث

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 17:51 1385/08/14

داستان کوتاه

دوستان عزیز می تونن داستان های کوتاه و جذاب خودشونو تو این قسمت قرار بدن

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
نگین س , rahashodam
نگین س - 10:48 1391/01/20
60
  • غصه از انجاشروع شد که...
  • خیلی عصبانی بود گفت اگه دوستم داری ثابت کن
  • گفتم چه جوری
  • تیغ روبرداشت و گفت رگتو بزن
  • گفتم مرگ وزندگی دست خداست
  • گفت پس دوستم نداری
  • تیغوبرداشتم ورگمو زدم
  • وقتی داشتم تو اغوش گرمش جون میدادم اروم زیر لب گفت
  • اگه دوستم داشتی تنهام نمیذاشتی...........
ماریا * , asrar
ماریا * - 11:12 1387/03/15
59

خیلی داستاناتون قشنگه

باز هم از این داستانا بذارید

کوایتیزم   م , eisa_lizard
کوایتیزم م - 10:43 1386/11/18
58

گدای نابینا

   

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

 

 

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 02:39 1386/02/2
57

منتظر

بیست سال قبل بود.استکان چای رو گذاشتم جلوش.نمی دونستم چطوری بهش بگم.سه سال بود ازدواج کرده بودیم.اما هر وقت از بچه دار شدن حرف میزدم ترش میکرد.دل تو دلم نبود.وقتی چای سرد سرد شد مثل یخ ،بدون قند سر کشید.همه کارهاش سرد بود ،حتی چای خوردنش.می خواستم بعد از شام بهش بگم اما بیرون رفت.فکر کردم زود برمی گرده.ولی ازش خبری نشد.به هیچ کس چیزی نگفتم.می گفتم برمی گرده ،اما امشب عروسی پسرمونه و اون هنوز برنگشته..

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 02:38 1386/02/2
56

جای خالی

خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 02:38 1386/02/2
55

دست تقدیر

این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.

- «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»

نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»

بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد...

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 02:38 1386/02/2
54

صف

باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟

مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.

با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره!

مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!

پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.

باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 02:37 1386/02/2
53

فرصتی برای جبران

لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»

قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»

لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.

-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»

پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 02:36 1386/02/2
52

قرض

همهمهء زندانیان و صدای دمپایی های زوار در رفته شان بر سنگفرش زندان در هم پیچیده بود.چشمان فرهاد از شادی پر از اشک بود.

- رضا با توام!چت شده؟نکنه ناراحتی بهت عفو خورده!؟هی مرد با توام!

دو قطره اشک از لای ته ریش جوگندمی مرد عبور کرد و روی نامه چکید.آرام گفت:«زندگیم داغون شد.»و بعد نامه را جلوی رفیقش گرفت:

«رضا سلام!بی مقدمه بگم، من دیگه نمی تونم به این وضع ادامه بدم.ما تا ابد از زیر قرضهای تو در نمیایم.ما از هم جدا شدیم،طلاق غیابی.این واسه هردومون بهتره و واسه بچه مون.

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 02:36 1386/02/2
51

طلا

با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...

گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود...

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 22:05 1385/11/26
50
 

ماندن

گفت :    سلام !
گفتم :    سلام !
معصومانه گفت : می مانی ؟
گفتم :    تو چطور ؟
محکم گفت :  همیشه می مانم !
گفتم :    می مانم  . 

روزها گذشت . روزی عزم  رفتن کرد .      گفتم :  تو که گفته بودی می مانی ؟!
گفت  :   نمی توانم !  قول ماندن به دیگری داده ام .... باید بروم !

 

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 22:03 1385/11/26
49
 

قول

 هیچ یک قول نداده بودند .
 تمام عمر منتظر ماند .
ایمان تنها ناجی اش بود . می دانست که خواهد شنید ؛ بالاخره روزی گفت ‌ : 
                                                                                                  دوستت می دارم
                                     می دانست که دیگر به هیچ قولی نیاز نیست !

 

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 22:02 1385/11/26
48
 

عصای سفید

 

ترمز مرد پایش را روی ترمز گذاشت .  اتومبیل با صدای ناهنجاری ایستاد .
سرش را از پنجره بیرون آورد  و  دهانش را باز کرد ............
صدای عصای سفید روی آسفالت سرد خیابان صدایش را برید .

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 22:00 1385/11/26
47
 

گرسنگی

 

-- طفلک بیچاره ! معلوم نبیست از گرسنگی مرده یا از سرما !

-- حتماً یکی از این بچه های خیابونه که از دست مامورهای جمع آوری دررفته .

×× دومی جمله اش رابا چنان لحنی ادا کرد که گویا در مورد موجودی غیر انسان حرف میزند ، گویا کسی داستان دخترک کبریت فروش را برایش تعریف نکرده بود . ××

احمد طوقی , __ahmad__toughi__
احمد طوقی - 21:44 1385/11/26
46

مرد سالار


    پدر راهنمایی می کرد و پسر در حالی که نگاهش با چپ و راست شدن دست پدرش همراه شده بود به سخنانش گوش می کرد .

     -- زن مثل گردو می مونه باید خردش کرد و بعد مغزش را درآورد و جوید .

     -- زن مثل زعفرونه باید حسابی بکوبیش تا خوب عطر و رنگ بده

     -- زن مثل نمد میمونه باید یک نقشی بهش داد و تا میخوره کوبید تو سرش تا شکل بگیره

     -- زن مثل ……………

  پسر فریاد کشید : مواظب باش داره می سوزه …

  پدر دستش را گزید و برسرش کوبید و گفت : خدا به دادم برسه این عزیزترین لباس مادرته !!



کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.