| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
6
|
83
|
88/1/24 (10:11)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
89/7/24 (22:43)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
89/7/17 (00:25)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
89/7/8 (17:07)
|
|
||
|
|
0
|
32
|
88/8/7 (09:49)
|
|
||
|
|
1
|
14
|
88/2/28 (10:17)
|
|
||
|
|
2
|
31
|
88/1/15 (00:33)
|
|
||
|
|
3
|
16
|
87/12/30 (23:21)
|
|
||
|
|
6
|
60
|
87/12/20 (02:27)
|
|
||
|
|
0
|
24
|
87/8/22 (10:02)
|
|
||
|
|
0
|
39
|
87/8/15 (12:19)
|
|
||
|
|
3
|
32
|
87/7/21 (22:06)
|
|
||
|
|
0
|
15
|
87/6/18 (16:42)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
87/6/14 (21:18)
|
|
||
|
|
2
|
11
|
87/6/6 (19:42)
|
|
||
|
|
1
|
32
|
87/5/31 (12:33)
|
|
||
|
|
2
|
9
|
87/4/25 (15:32)
|
|
||
|
|
1
|
2
|
87/3/25 (12:49)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
87/3/19 (21:19)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
87/2/9 (03:41)
|
|
با نام و یادش و با درود بر هموندان نیكم در سیوند و پاسارگاد:
پرسشی مطرح می كنم و دوست دارم خارج از چارچوب شعار و بازی با واژه تنها به من بگید كه:
اگر آرامگاه كوروش و دیگر آثار تاریخی دشت پاسارگاد از رطوبت بپوسد و نابود شود چه می كنید؟
امیدوارم هیچ وقت این اتفاق تلخ رخ نده، چرا كوروش بزرگ و دیگر بزرگان تاریخ ایران در خاطره همه ما جای دارن و از بین بردن آثار اونها یعنی نابود كردن حافظه یك ملت و این ضربه خیلی بزرگی بر پیكره ما خواهد بود.
این شعری است به زبان پهلوی که در اورامان کردستان پیدا شده ، که بر روی پوست آهو نوشته شده و در موزه ی سلیمانیه ی عراق (به زبان آریایی : اراک) نگهداری می شود .
این شعر که به خط پهلوی نوشته شده ، مربوط به ویران کردن آتشکده ی بزرگ پاوه و همه ی ایران به دست اَرب ها (عرب ها) است .
آتشکده ی بزرگ پاوه در زمان ساسانیان ، پس از هجوم اَرب ها (عرب ها) به ایران به دست سربازان یکی از سرداران اَرب (عرب) به نام عبدالله بن عمر ویران شد ، اما هنوز بقایای این آتشکده و یک برج دفاعی واقع در کنار آن ، باقی است و از گذشته و شکوه اورامانات حکایت ها دارد .
این شعر به سبک مثنوی و هر بیت آن قافیه ی ویژه ی خود را دارد .
این شعر به زبان پهلوی به همراه برگردان پارسی آن اینچنین است :
هورمزگان رمان آتران کژان
معبدها ویران شد ، آتش ها خاموش
هوشان شاردوه گوره گورگان
بزرگ بزرگان خود را پنهان کرد
زور کار ارب کردند خاپور
عرب های ظالم خراب کردند
گنانی پاله هتا شاره زور
دهات پهله را تا شهر زور
ژن و کینکان بدیل فشینا
زنان و دختران اسیر شدند
میرد آزاتلی ره روی هونیا
مردان آزاد در خون غلتیدند
روشت زردشتره ماند بیکس
آئین زردشت بی کس ماند
بزیکانیکا هورمزد هیوجکس
اهورمزدا بر هیچکس رحم نمی کند .
پاسارگاد
از: نعمت آزرم
پیشکش به استاد پرویز ورجاوند
یعنی که ما را آب خواهد بُرد؟
یعنی که بعد از آن همه گنجینه ها بر بادرفتن
باد بردنها،
این بار، ما را آنچه پنهان مانده زیر تپهها، سیلاب خواهد برد؟
یعنی که چندین فصل دیگر از کتاب هستیتاریخی ِ ما
این چُنین نابود خواهد شد؟
یعنی درین غوغای بیداری که تنها مردگان درخواب می مانند،
با تـُندر ِ فریادهای فاجعه در بیخ گوشما،
و اژدهای هول ِ شکلش پیش چشم ما و هوشما،
یک بار دیگر باز ما را خواب خواهد برد؟
یعنی که باری نوبت این بخش باقی مانده ازایران دیرین است؟
یعنی مجالی ـ گر چه اندک ـ
از برای جلوههای سربلندی های دیرین نیاکان نیست؟
یعنی فروغ ایزدی را کرمَک شبتاب خواهدبرد؟
*
این تکّه ای تاریخ
این دشت پاسارگاد است!
میراث های سی سده فرهنگِ مانا
رو به رویآذرخش و سیل و توفان است
آرامگاه کورش است اینجا
ـ آمیزگار قدرت و اخلاق
باری همانا دولت و حکمت ـ
این تکه ای پاینده از دیروزهای زندۀ تاریخایران است
تاریخ دیرینی که با تاریخ کوشش از برایبهره مندی
از زمین و زندگانی می شود آغاز
تاریخ دیرین سال مجروحی که در اندام اوزخم فراوان است
این هاست میراث نیاکانی که ما شرمنده شانهستیم
آنان که در پهناوران سرزمین های میان «سِند»تا «اَروَند»
از گسترای ساحل دریای گرم پارس تا «آمو» ـ
فراسوی شمال شرق ایرانشهرـ
وز «تیسفون» تا دور دستان شمال غرب
تا «دربند»
عمر حضور و زیستمان و سرفرازی هایشان
چندینهزاره یادگاران است
با آنهمه توفان بنیان سوز آبادانی واندیشه و فرهنگ،
سرمایه شان در پی گذاری های فرهنگ جهانسهمی درخشان است.
*
تاریخ با ما بی گمان نامهربان بودهست
چون آسمان پاک ایرانشهر!
تقدیر تاریخی تو گویی مان چنان بودهست
تا هر به چندی راه های رفته مان تکرارگردد باز
یعنی برآیند تلاش نسل ها و فصل ها راناگهان ویران کند توفان
و بارها و بارها از نو کنیمآغاز
یعنی که در گستردن فرمان روایی ها
مرد جهانجوئی «گجستک» از دیارغرب
تاریخ را با پرده های کاخ های «پارسه» یکجا زند آتش
وز آن سوی اسطوره تا تاریخ تاامروز
یا شهریاری با خدا پنداشتن خودرا،
کاری کند زان سان که مردم اژدهائی را
بهجای او به جان خود بیندازند
یا از درون چندان ز هم پاشیده ایم از آز و خونریزی،
و جای تدبیر و خرد فرمانروائی کرده بیداد و جنون و جهل،
تا اینکه اقوامی بیابان گرد و بیفرهنگ
در جستن «جَناّتُ تجری تحتهااَلانهار»
از هر کران بر ما هجوم آرند
با نام یزدان از جنوب و از شمال خاکایرانشهر
اهریمنی تر کیش و آئین خلافت را
به ضرب نیزه وشمشیرشان بر ما روا دارند
و هر چه را یابند یا خواهند برگیرند،بربایند.
و بذر این هنجار را مثل گیاه هرزۀ مسمومدر دل ها برویانند.
*
با این همه اندام این فرهنگ بر پالودن سم از درون خویشتن بَُرناست
پالودن از آلودگی را پیشترها آزمون دادهست
با خستگی هائی که او را مانده اما همچنانپویاست
با چشم و جان باز و روشن پنجره ها را،
بر نور و امواج نسیم تازه بگشودهست
هنجارها و کیش های دیگران را نیز
با فرهنگباز ِ خویش سنجیده ست
بی هیچ تسلیمی
که آزاده ست
خود آنچه ها را نیک دیده با روال خویشبگزیده ست.
*
جان نهانِ جمعی ما پیشترها با توانیبیکران اعجازها کرده ست
بسیار بار افتاده ایم از پای و دیگر بارچون ققنوس
در قامت فرزندهامان پرتوان بالیده ایم ازنو
اینک ولی در پیش آن جان نهان: نیرویتاریخی
در پیش آن پیشینیان ماشرمسارانیم
هشیاری ما بیشتر می بود، باید پیشتر ازاین
پرسش کنون اینست:
ما این زمان باری چه می خواهیم کردن باتوان خویش؟
در پاسداری از کیان خویش!
ما شرمسار پرسش آیندگان خواهیم بودنباز؟
یا با توانِ هر دم افزونِ جوانان وطن پیروزخواهد شد،
این جنبش ملی که باری کرده ایمآغاز؟
*
برج بلند دیده بانِ سرزمین مهر
آنک دماوند ایستاده سرگرانخاموش
وز آنچه بیند سخت ناخرسند
از باد و ابر و آفتاب او را گزارشهاست
با خاک ایرانشهر دارد گونه گونپیوند
تا همتِپاک جوانانش چه آردبار،
وانگه گزارش را برای او چه سانآرند،
از سرنوشت آنهمه گنجینۀ پنهان،
از گسترای «پارسه» تا درۀ «سیوند»
بر چهرِۀ پاک دماوند از گزارشها
آیا چه طرحی می تواند بود درپایان؟
اندوه
یا
لبخند؟
پاریس هفتم دسامبر 2005
هفدهم آذر 1384 خورشیدی
اگر تا به حال كاری كردیم بعد هم ادامه می دهیم ولی وقتی فقط نشتیم و مثل ........... گریه می كنیم و نگاه ......
فكر می كنم بازهم فقط افسوس آه و ناله.
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد هر كس كه این ندارد حقا كه آن ندارد
با هیچكس نشانی زان دلستان ندیدم یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است دردا كه این معما شرح و بیان ندارد
سر منزل فراغت نتوان ز دست دادن ای ساروان فروكش كاین ره كران ندارد
چنگ خمیده قامت میخواند بعشترت بشنو كه پند پیران هیچت زیان ندارد
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز مستست و در حق او كس این گمان ندارد
احوال گنج قارون كایام داد بر باد در گوش دل فرو خوان تا زر نهان ندارد
گر خود رقیب شمعست اسرار از بپوشان كان شوخ سر بریده بند زبان ندارد
كس در جهان ندارد یك بنده همچو حافظ زیرا كه چون تو شاهی كس در جهان ندارد