| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
20
|
90/2/12 (13:44)
|
|
||
|
|
8
|
326
|
88/7/20 (10:44)
|
|
||
|
|
3
|
106
|
88/7/20 (10:22)
|
|
||
|
|
0
|
13
|
86/8/5 (01:23)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
86/7/21 (01:59)
|
|
||
|
|
3
|
41
|
86/4/26 (22:44)
|
|
||
|
|
0
|
24
|
86/4/7 (09:57)
|
|
||
|
|
1
|
68
|
86/4/5 (23:47)
|
|
||
|
|
1
|
31
|
86/1/31 (13:09)
|
|
||
|
|
0
|
37
|
86/1/16 (08:27)
|
|
||
|
|
0
|
40
|
86/1/16 (08:21)
|
|
||
|
|
2
|
13
|
86/1/16 (08:20)
|
|
||
|
|
1
|
11
|
85/12/19 (21:02)
|
|
||
|
|
1
|
11
|
85/10/15 (23:39)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
85/10/5 (23:52)
|
|
||
|
|
5
|
29
|
85/9/10 (09:49)
|
|
||
|
|
0
|
60
|
85/9/10 (09:01)
|
|
||
|
|
0
|
13
|
85/9/2 (10:21)
|
|
||
|
|
0
|
17
|
85/8/30 (01:06)
|
|
||
|
|
1
|
10
|
85/7/30 (04:40)
|
|
یه غزل زیبا از سیمین بهبهانی
دوباره میسازمت وطن، اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم، اگر چه با استخوان خویش
دوباره می بویم از تو گل، به میل نسل جوان تو
دوباره میشویم از تو خون، به سیل اشک روان خویش
دوباره یك روز روشنا، سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ میزنم، ز آبی آسمان خویش
اگر چه صد ساله مرده ام، به گور خود خواهم ایستاد
که بردرم قلب اهرمن، زنعره آنچنان خویش
کسی که "عزم رمیم" را، دوباره انشا کند به لطف
چو کوه می بخشدم شکوه، به عرصه امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز، مجال تعلیم اگر بود
جوانی آغاز میكنم، کنار نوباوگان خویش
حدیث "حب الوطن" زشوق، بدان روش سازمیكنم
که جان شود هر کلام دل، چو بربرگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی به جاست، کز تاب شعله اش
گمان ندارم به کاهشی، ز گرمی دودمان خویش
دوباره میبخشم توان، اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره میسازمت به جان، اگر چه بیش از توان خویش
«هوای گریه»
دلم گرفته، ای دوست! هوایِ گریه با من؛
گر از قفس گریزم، کجا رَوَم، کجا، من؟
کجا رَوَم؟ که راهی به گلشنی ندانم،
که دیده بَرگشودم به کنجِ تنگنا، من.
نه بَسته ام به کس دل، نه بسته کس به من نیز:
چو تخته پاره بَر موج، رَها، رَها، رَها، من.
زِِ من هَر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک؛
به من هَر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا، من!
نه چشمِ دل به سوئی، نه باده در سبوئی
که تر کنم گلوئی به یادِ آشنا، من.
زِ بودنم چه اَفزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمانِ اَبری ...
دلم گرفته، ای دوست! هوای گریه با من ...


!تیک... تاک
:تیک... تاک!
تیک... تاک! لحظه، آه، می رود
.ناگزیر، سر به زیر، پا به راه می رود
!عمر من، بمان، بمان، مهلتی... خدای را-
.بی وداع، بی کلام، بی نگاه می رود
قطره قطره، چشمه وار، لحظه لحظه می چکد؛
.ماه و سال می شود، سال و ماه می رود
با پگاه زرنشان، آفتاب می دمد؛
.با پسین خونفشان، سوی چاه می رود
،تا حریر خواب را بر خیال می کشم
.یک سپید می رسد، یک سیاه می رود
،پرده وار عمر من، زین سپید و زان سیاه
.راه راه می شود، راه راه می رود
-این که می رود منم، نیست بازگشتنم
.وای من! به او بگو نابگاه می رود
،کوبه های نبض من از شمار خسته شد
...لحظه لحظه، عمر من، آه، آه، می رود
از سیمین بهبهانی
رقاصه
در دل میخانه سخت ولوله افتاد
:دختر رقاص تا به رقص درآمد
گیسوی زرین فشاند و دامن پرچین؛
.از دل مستان، ز شوق، نعره برآمد
،نغم] موسیقی و به هم زدن جام
.قهقهه و نعره در فضا به هم آمیخت
پیچ و خم آن تن لطیفِ پر از موج
:آتش شوقی در آن گروه برانگیخت
رقص به پایان رسید و ، باده پرستان
دست به هم کوفتند و جامه دریدند؛
،گل به سر آن گل شکفته فشاندند
،سرخوش و مستانه پشت دست گزیدند
- دختر رقاص، لیک - چون شب پیشین
شاد نشد، دلبری نکرد، نخندید؛
،چهره به هم درکشید و مشت گره کرد
.شادی عشاق خسته را نپسندید
،دیده او پرخمار و مست و تب آلود
:مستی او رنگ درد و تلخی غم داشت
،باده در او می فزود، گرم و شررخیز
.حسرت عمری نشاط و شور که کم داشت
،اوست که شادی به جمع داده همه عمر
لیک دمی شادمان دلش نتپیده؛
،اوست که عمری چشانده باد
پیام در تاریخ 85/7/4 ویرایش شده است.
صفحه ی خیالم را نقش آن كمان ابروست
این سر بلاكش را كج خیالی از این روست
چشم و روی او با هم سازگار و ، من حیران
كاین سپیدی بخت است آن سیاهی ی جادوست
عقل ، ره نمی جوید در خیال مغشوشم
این كلاف سر در گم یادگار آن گیسوست
چون ستاره در ساغر ، چون شراره در مجمر
برق عشق سوزانش در دو دیده ی دلجوست
همچو گل مرا بینی ، سرخ روی وخندان لب
گرچه هر دمم از غم ، نیش خار در پهلوست
شوخ پر گناهش را ، مست فتنه خواهش را
چشم دل سیاهش را عاشقانه دارم دوست
با خیال آن لبها ، گفته این غزل سیمین
لطف و شور و شیرینی در ترانه اش از اوست
تا زنده هستم ،زنده هستم
تازنده بر انصار بیداد
با اسبی از توفان وتندر
با نیزه ای از شعر و فریاد
هر چند در میدان نبودم
با دیو ودد جنگ آزمودم
بس قصه ها کز میدان سرودم
انجا که باروت است وپولاد
پیرم ولی از دل جوانم
خوش میرود با کودکانم
من مامک پر مهر شانم
گیرم که دیگر مامشان زاد
ای عمر احمدزاده پر بار
ای بخت روشن با جهاندار
و....
از یاد رفتهرفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟ |
خواهم چو راز پنهان از من اثر نباشد
تا از نبود و بودم, كس را خبر نباشد
خواهم كه آتش افتد در شهر آشنایی
وز ننگ آشنایان, بر جا اثر نباشد
گوری بده خدایا! زندان پیكر من
تا از بهانه جویی ,دل دربدر نباشد
پایم چو پایه ی در ,یارب شكسته بهتر
تا از حریم خویشم بیرون گذر نباشد
پیمانه ی تنم را, بشكن كه بر لب من
لبهای باده نوشان, شب تا سحر نباشد
چون موج از آن سزایم این سرشكستگی شد
كز صخره های تهمت دل را حذر نباشد
در شام غم كه گردد همراز و همدم من؟
اشكم اگر نریزد, آهم اگر نباشد
سیمین منال كاینجا چون شاخ گل نروید
چون دانه هر كه چندی خاكش به سر نباشد