نام کلوب :سکوت تنهایی من
نام انگلیسی : silence
تاسیس : 14 بهمن 1383
819 عضو ، 72 بحث ، 9 آلبوم

سکوت تنهایی من

تبلیغات

__
لیست بحث ها
عنوان بحث
pande tanhaii
25 خرداد 85 - 09:12
همیشه در بچگی دخترها عاشق عروسک ها هستند وپسرها عاشق مردان غول پیکر ولی نمیدانم چه حکمتی است که وقتی بزرگ میشوند دخترها عاشق مردان غول پیکر میشوند وپسرها عاشق عروسک


پیام در تاریخ 85/3/25  ساعت: 1:06 توسط جواد .... ویرایش شد.
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
173
24 اردیبهشت 1387 ساعت 01:01

من پذیرفتم شکست خویش را .............. پند های عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است .............. این دل درد اشنا دیوانه است

میروم از رفتن من شاد باش ................ از عذاب دیدنم ازاد باش

گرچه تو تنها تر از من میروی ................ ارزو دارم تو هم عاشق شوی

ارزو دارم بفهمی درد را ................. سختی برخورد های سرد را !!!!!!!

172
27 دی 1386 ساعت 02:20
چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر آمدن نیست
171
27 دی 1386 ساعت 02:19
از سوز محبت چه خبر اهل هوس را این آتش عشق است نسوزد همه کس را
170
27 دی 1386 ساعت 02:18
اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می آید!
یغما گلرویی
169
27 دی 1386 ساعت 02:18
پناه غربت غمناک دستهائی باش

که دردناک ترین ساقه های تنهائی ست
168
20 آبان 1386 ساعت 01:35

faghat dar hade yek labkhand labet ro ghesmate man kon

agar khorshide man nisti bia sham roshan kon

tamanaye sharabam nist

ye jore ab sharikam kon

kenare cheshme roya ye lahze khab sharikam kon

ghazal khunam nabash ama be harfi sade shadam kon

age didi mano beshnas namigam inke yadam kon

167
14 آبان 1386 ساعت 04:02
یک روزعشقت را دزدیدم و برای اینکه جای مطمئنی داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم غافل از اینکه روزی برای پس گرفتن آن... قلبم را خواهی شکست
166
18 مهر 1386 ساعت 06:14
كاشكی در كوچه های كودكی گم می شدم
هم صدای قاصدكهای تكلم می شدم

می نشستم زیر آواز سپید چلچله
بار دیگر خیس باران ترنم می شدم

زندگی را می دویدم تا فراسوی امید
تا كه در چشم تماشا یك توهم می شدم

آرزو می چیدم از رنگین كمان شاپرك
ناگهان در جنگل پروانه ها گم می شدم

می تكاندم غم غبار اشك را از چشم دل
مهربان هم بازی عشق و تبسم می شدم

كوچ می كردم از این تنهایی خاكستری
بی ریا همسایه لبخند مردم می شدم

كودكی آن سوی حسرت چشم در راه من است
كاشكی در كوچه های كودكی گم می شدم
165
18 مهر 1386 ساعت 06:14
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
164
18 مهر 1386 ساعت 06:13
سنگین گذشت لحظه از هم جدا شدن، این بود انتهای آشنا شدن
ما را به باد سپردند مثل ابر ، دردآور است در دل توفان رها شدن
وقتی دلی برای تو آینه می شود، انصاف نیست دشمن آینه ها شدن
وقتی سكوت حنجره را فتح می كند، دیوانگی است فرضیه همصدا شدن
افسوس می خورم كه چرا این دریچه ها، هر روز دلخوشند به رؤیای وا شدن
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، ایمان بیاوریم به از هم جدا شدن
163
30 شهریور 1386 ساعت 05:26
.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.

می كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها.

فكر تاریكی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهانی.

نیست رنگی كه بگوید با من
اندكی صبر ، سحر نزدیك است:
هردم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریك است!

خنده ای كو كه به دل انگیزم؟
قطره ای كو كه به دریا ریزم؟
صخره ای كو كه بدان آویزم؟


مثل این است كه شب نمناك است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیك، غمی غمناك است
162
24 شهریور 1386 ساعت 06:05
هر چی

هر چی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنن > هر چی صادق تر باشی بیشتر بهت دروغ میگن > هر چی دلسوزتر باشی بیشتر سرت کلاه میذارن > هر چی قلبتو آسونتر در اختیار بذاری راحت تر لهش میکنن > هر چی آرومتر باشی فکر میکنن آدم ضعیفی هستی > هر چی بیشتر به فکر دیگران باشی بیشتر حقتو میخورن > هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلن

ama man haminam ke hastam va hichvaght nemikham khodamo be khatere efkare poche digaran avaz konam chon khosham miad ke intor basham va ehsase khobi behem dast mide

age joz in basham mimiram

161
18 شهریور 1386 ساعت 00:26

پروردگارابه من بیاموز دوست بدارم کسانی راکه دوستم ندارند ..عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند...به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند... محبت کنم به کسانی که محبتی درحقم نکردند...........
160
17 شهریور 1386 ساعت 22:50
بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی؛ نه سروری
نه هماوازی نه شوری
زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است.
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است.
این چه آیینی؟ چه قانونی؟ چه تدبیری است؟
من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر
من از این آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر

من سرودی تازه می خواهم
جنبشی؛ شوری؛ نشاطی، نغمه ای، فریادهایی تازه می جویم
من به هر آیین و مسلک کو، کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر
من تو را در سینه امید دیرینسال خواهم کشت
من امید تازه می خواهم
افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه می خواهم

کرم خاکی نیستم اینک تا بمانم در مخاک خویشتن خاموش!
نیستم شبکور که از خورشید روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که یکجا، یکزمان ساکت نمی مانم.
با پر زرین خورشید افق پیمای روح خویش
من تن بکر همه گلهای وحشی را نوازش می کنم هر روز
جویبارم من که تصویر هزاران پرده در پیشانیم پیداست
موج بی تابم که بر ساحل صدفهای پری می آورم همراه
کرم خاکی نیستم. من آفتابم.
جویبارم، موج بی تابم،

تا به چند اینگونه در یک دخمه بی پرواز ماندن؟
تا به چند اینگونه با صد نغمه بی آواز ماندن؟
شهپر ما آسمانی را به زیر چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابی را به خواری در حریم ریشخندش داشت
گوش سنگین خدا از نغمه شیرین ما پر بود
زانوی نصف النهار از پایکوب پر غرور ما
چو بید از باد می لرزید
اینک آن آواز و پرواز بلند و این خموشی و زمینگیری؟
اینک آن همبستری با دختر خورشید
و این همخوابگی با مادر ظلمت
من هر گز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم داد،
گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد

زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو
زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه نو
زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد
زندگی بایست در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذیرد
زندگی بایست یک دم "یک نفس حتی"
ز جنبش وا نماند.
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد.
***
زندگی همچنان آب است
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوی گند می گیرد.
در ملال آبگیرش غنچه لبخند می میرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند.
مرغکان شوق در آئینه تارش نمی جوشند.
من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طور یک آغاز.
بیم من از مرگ یک افسانه دلگیر بی آغاز و پایان است.
من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم.
من سرودی تازه خواهم خواند، کش گوش کسی نشنیده باشد.
من نمی خواهم به عشقی سالیان پایبند بودن
من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از یک چشم نوشیدن
من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه می خواهم.
قلب من با هر تپش یک آرمان تازه می خواهد.
سینه ام با هر نفس یک شوق، یا یک درد بی اندازه می خواهد
من زبانم لال- حتی یک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستیدن، نمی خواهم.
من خدای تازه می خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را
گرچه او رونق دهد آیین مطرود بت پرستی را
من به ناموس قرون بردگیها یاغیم
یاغیم من، یاغیم من. گو بگیرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهایم بیاویزند
گو بسنگ ناحق تکفیر
استخوان شعر عصیان قرونم را فرو کوبند
من از این پس یاغیم دیگر
159
28 مرداد 1386 ساعت 03:28
 كاش میشد قلب ما از یاس بود تك تك گلبرگ آن احساس بود پاك و سبز و ساده و بی ادعا كاش میشد بهتر از الماس بود كاش میشد عشق را تفسیر كرد عاشقی را با محبت سیر كرد . ): گریه كردن از سختی دل است. سختی دل از گناه زیاد است. گناه زیاداز آروزهای زیاد است. آرزوهای زیاد از فراموشی مرگ است. فراموشی مرگ از محبت به مال دنیاست. محبت به دنیا سرآغاز تمام خطاهاست
__