__
عنوان بحث
شما در مورد دلتون چی فکر می کنین؟
14 دی 86 - 02:17

 


روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد.
جمعیت زیادی جمع شدند.
قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.
پس همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت.
ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت:اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست؟
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه كردند.
قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود.
قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تكه هایی جایگزین آنها شده بود؛
اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نكرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد.
در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجودداشت كه هیچ تكه ای آنها را پر نكرده بود.
مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فكر می كردند كه این پیرمرد چطور ادعا می كند كه قلب زیباتری دارد.
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره كرد و خندید و گفت:
?تو حتماً شوخی می كنی....
قلبت را با قلب من مقایسه كن.
قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.
؟ پیرمرد گفت:
?درست است، قلب تو سالم به نظر می رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی كنم.
می دانی، هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده ام؛
من بخشی از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشیده ام.
گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكه بخشیده شده قرار داده ام.
اما چون این دو عین هم نبوده اند، گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم كه برایم عزیزند،
چرا كه یادآور عشق میان دو انسان هستند.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به كسانی بخشیده ام.
اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند.
اینها همین شیارهای عمیق هستند.
گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند كه داشته ام.
امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارها عمیق را با قطعه ای كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند.
پس حالا می بینی كه زیبایی واقعی چیست؟؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد.
در حالی كه اشك از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت.
از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم كرد.
پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛
دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود.
زیرا كه عشق، از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ كرده بود

 

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
3
21 آبان 1387 ساعت 23:19


دلم میخواد با داشتنت

خزون من بهار شه

با دیدن نگاه تو

دلم پر از قرار بشه

دلم میخواد که با صدات

تنم بازم جون بگیره

کلبه ویرون دلم

دوباره سامون بگیره

دلم میخواد عشقت عزیز

همیشه همراهم باشه

نور چشای عاشقت

تو آسمون ماهم باشه

خیلی دلم تنگه برات

ازت میخوام یارم باشی

تو این شهر غریب

تنها تو غمخوارم باشی

خیلی صداتو دوست دارم

کاشکی کنار من بودی

کاشکی بجای رفتنت

عشق منو میفهمیدی


2
8 بهمن 1386 ساعت 23:45
زندگی مثل یك صحنه است . همه مردها و زنها فقط بازیگرن .
یه روز میان و یه روز میرن . همه نقش مشخص دارن . حتی تو تشیع جنازه
من به دنبال نقش خودم تو زندگی بودم . ما یك صحه داریم و یك نما و نمیشه بر گردیم
چیزی رو نمی تونیم تغییر بدیم . عجیبه كه مردم برای دیدن مرده میان .
همه از شهرهای كوچك برای این نمایش میان . من مدتها توی این بساط زندگی كردم
قیافه های جور وا جور دیدم اما همه یك نقش رو بازی میكردند
یك عده همیشه افسوس می خورن . افسوس چیزیایی رو كه تو این دنیا گیرشون نیومده


مهر افزون 
1
7 بهمن 1386 ساعت 16:15
آموخته ایم که قلب هرکس به اندازه مشت بسته اوست اما ... حقیقت این است که قلب هرکس به اندازه دست باز اوست هنگامیکه مهربانی را بیدریغ تقسیم می کند. پس قلب هایی است که نه به اندازه مشت بسته که به اندازه انگشتا نه ای نیز گنجایش ندارد و قلب هایی نیز هست که یک دشت وسعت دارد. اگر می خواهی بدانی که اندازه قلبت چقدر است به دستت نگاه کن! آنگاه که مهربانی و سخاوت در دستانت جاریست
__