| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
0
|
90/10/30 (00:30)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/5/26 (22:08)
|
|
||
|
|
10
|
34
|
90/5/26 (15:56)
|
|
||
|
|
5
|
18
|
89/12/9 (10:41)
|
|
||
|
|
1
|
10
|
89/2/8 (12:56)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
88/12/16 (12:08)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
88/2/12 (07:46)
|
|
||
|
|
1
|
4
|
87/12/22 (00:40)
|
|
||
|
|
2
|
14
|
87/12/22 (00:37)
|
|
||
|
|
1
|
15
|
87/12/21 (08:38)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
87/5/28 (17:54)
|
|
||
|
|
1
|
8
|
86/11/1 (22:57)
|
|
||
|
|
0
|
22
|
86/10/26 (01:00)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
86/9/9 (10:27)
|
|
||
|
|
1
|
4
|
86/7/22 (19:55)
|
|
||
|
|
1
|
17
|
86/5/18 (16:12)
|
|
||
|
|
1
|
6
|
86/5/17 (00:38)
|
|
||
|
|
0
|
19
|
86/4/18 (18:46)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
85/11/8 (03:26)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
85/7/14 (00:30)
|
|
سلام دوستای عزیز
گفتم حالا که این کلوب، کلوب شهداست بیایم یه خورده از شهدای شهرامون بنویسیم
اگه دوست داری بنویسی، بسم ا... بنویس شاید یه خورده ..............
شهید حبیب روزیطلب قدس سره
شهید حبیب روزیطلب در23 مرداد ماه 1339 در شهر شیراز در خانواده مذهبی که پدر کارگر مغازه نانوایی بود به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی، راهنمایی ودبیرستان را در شیراز تمام وبا اخذ دیپلم ریاضی وشرکت در کنکور سراسری در رشته علوم انسانی، جامعه شناسی تهران قبول شد وبیش از یک ترم در دانشگاه نبود که منجر به اتقلاب فرهنگی وتعطیلی دانشگاهها شد وحدود شش ماه همراه با شهید سعید ابوالاحرار در حوزه علمیه قم مشغول تحصیل شد که با شروع جنگ تحمیلی راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل گردید ونهایتا در عملیات محرم سال 1361 در 22 محرم همان سال در تپه 175 به درجه رفیع شهادت نائل آمد .
حبیب جبهه را با دیدی خاص می نگریست. جبهه را به معنای واقعی دانشگاه خداشناسی می دانست. در یادداشت هایش درباره جبهه می نویسد:
(( به دریای رحمتی وارد شده ایم و در آن دریا پاک شدن خویش را وزدوده شدن غبارهای قلبمان را با تمام وجود حس می کنیم)).
شب شهادت حبیب در پوست خود نمی گنجید. یکپارچه شوروشعف وعشق شده بود. همه از شمع وجود او نور
می گرفتند وهمه از حرارتش گرم می شدند.
بارها خودش برایمان می خواند که:
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
که آنکه شد کشته او نیک سرانجام افتاد
خودش در خاطراتش می نویسد:
(( صبح پنج شنبه بر سر تربت شهیدان رفتیم. اول بار است که با مادرم به زیارت شهدا می روم. برسر قبر تازه به خاک سپرده شده می رویم. جسمشان را می گویم. بعضی ها جسمشان هم به آسمان می رود. یعنی که جسمشان هم از جنس روحشان می شود. این را بارها به بچه ها گفته ام: هیچ دلم نمی خواهد از جسمم هم ذره ای به بر خاک بماند. به بچه ها می گفتم اگر از جسمم اثری ماند بعد از دفن بر آن سنگی نیندازید واگر سنگی گذاشتید بر روی آن اسمم را ننویسید.
((مَن طَلَبَنی وَجَدَنی...))
وآنچنانکه خواسته بود از جسمش نیز اثری بر جای نماند. زیرا که جمله جان شده بود.
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو