userinfo close

  ,

شعر سپید


sheresepid

تاسیس: 5 خرداد 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: مهدی نقطه چین - معاونان
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
0
0
90/5/3 (01:08)
0
2
89/3/26 (00:01)
0
5
89/3/7 (14:53)
0
9
89/2/26 (17:58)
0
8
89/2/26 (17:49)
0
18
89/2/26 (17:41)
8
48
88/11/12 (18:41)
0
5
88/5/20 (12:19)
39
279
88/5/8 (22:34)
0
12
87/11/22 (11:35)
0
14
87/3/4 (03:15)
0
14
86/12/9 (11:35)
0
17
86/10/27 (21:24)
4
69
86/8/24 (23:06)
6
59
86/7/25 (11:42)
7
69
85/7/14 (23:07)
4
33
85/6/10 (14:06)
5
66
85/5/12 (23:03)
2
20
85/4/6 (08:07)
2
12
85/3/10 (08:00)

عنوان بحث

مهدی نقطه چین , mirror11
مهدی نقطه چین - 16:37 1385/03/11

اگر سروده ای داری برای ما بنویس

دوستان اگر شعری از خودشون دارن لطفا برای ما بنویسن ...
ممنونم





پیام در تاریخ 85/3/11  ساعت: 9:06 توسط مهدی م... ویرایش شد.
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
حسین اخلاقی , shabpiano
حسین اخلاقی - 22:34 1388/05/8
39
یادش بخیر ،التهاب پای تخته را دارم بیاد
اشتیاق یافتن دو ضرب دو در خاطرم مانده زیاد     / من /
حسین اخلاقی , shabpiano
حسین اخلاقی - 02:09 1388/04/21
38

من در عجبم کین چنین باد کجا می آید  

 دل بیچاره در این باد نفس نتواند  

                                                                   /من/

م ف , haminfarda
م ف - 15:42 1388/01/1
37

نمیدانم غلط دیدیم نگاهت را

یا غلط دیدی نگاهم را

كه ندادی جوابم را

وحید نجف آبادی پور , vnejafi
36

قسمتی از آخرین شعر های من

روی تنها ترین درخت سپیدار نوشت

دو ساعت مانده بود به یك قرار نوشت

می آیی و نه جواب آخر توست

این را تو نه ولی انتظار نوشت.......

 دیشب ستاره ام را به كهكشان سپرد

ماه گریست و آسمان جان سپرد

من فقط یك آرزو سه نقطه مگر چه بود

آه او را به فصل زمستان سپرد......

مرزی برای عبور/از بوسه های باران/وقتی چشمهای تو دانه دانه فرشته می شوند/نیست/تنهای محجوب/عطر سرسبز ترین نگاهت را كه/به نگاه آبی آسمان پیوند می زنی / عاشق می شوم/........

دلم را كه به زبان می آورم زبانم میگیرد/از تو كه حرف می زنم دلم می گیرد/ نگاهت درون قابهای عكس كودكی مرا به دیوار گریه هایم مصلوب می كند/.....

آن كسی  كه تنهائیم را مرور كرده است

رفته رفته از نگاهم عبور كرده است

به هیچ كسی نگفت چرا بدون دلیل

رفته و نیامده یا دور كرده است...

تو رویایی ترین رویای من باش

تمام هستی و دنیای من باش

من ان موجم كه بی تو هیچ هیچم

بیا عمرم كمی دریای من باش....

 هر كی دوست داره بگه  تا سایت شعرامو بهش بدم

افضل رضائیان , afzal_rezaee
افضل رضائیان - 12:18 1387/11/22
35

شعر بلوغ که در روز 21/11/87 گفتم رو براتون میفرستم

پرید،

پرنده خاطرات فرو خفته کودکیم.

لغزید،

خواب نسیم گونه صبحگاهیم.

 

ایستادم،

مبهوت محبوب گیسویت.

افتادم،

در حبس حجب نگاهت.

 

آویختی،

آویز همیشه نگاهم را.

آشفتی،

افکار همیشه پگاهم را

 

پیچیدم،

در آشوب شعر گونگیت

رقصیدم،

در رقص بهار گونگیت

 

آوردی،

آشوب خوش بودن را

آوردی،

آشوب   خوش   بودن را

منیر  تینا , tina_tina217
منیر تینا - 15:40 1387/11/5
34

 عنکبوت به تنیدن عادت داشت

من به شعر

ترا نمی دانم!؟

محمدرضا   , minabsky
محمدرضا - 21:50 1387/10/14
33
آری زندگی یعنی من
من ِ تنها
درمیان دستهای ظلمت پوش شب
شب
آری چه سرد و بی رنگ است
......
كاش او كمی مرا درك میكرد
ًٌٌٍٍٍ
حسین اخلاقی , shabpiano
حسین اخلاقی - 14:17 1387/08/7
32
سلام
من برای دوست سالها بنویسم کم است
گر شما منت نهی این جهان و آن جهان بازم کم است  
چت کنی یا نکنی(دیدن) جای تو در دل ماست
در میان روزگاران چون شما را دیدنم بازم کم است   *hosein*

sareh amini , sareh607
sareh amini - 16:54 1387/05/21
31

سلام

اضطراب

صبح و تابش امید از میان حریر خیال و التیام زخم های شبانه ...

تشنگی خواب در كنار جریان نگرانی های شاید كودكانه..

اسماعیل قنواتی , mahshahriha
اسماعیل قنواتی - 05:00 1386/10/17
30

چقدر غریبه پشت پرده غریبی می کنی

غریب نواز شده ام  ، یک عمر

یک عقربه

بی تاب

با باک

این نور

که از کنار این همه پروانه سبز

در کنار این همه دوپا

سیاه

آرامشش را دراز می کشد

 

چه طعم عجیبی می دهد این دود

این خاکستر نشسته در منم

چه جان می دهد این چایی رنگ خون

این خون رنگ  رژ

که تو روی لب هایت کشیده بودی ام

خیس  ، نقش لب هایت

که روی صفحه ی اول سالنامه ام کشیده ای

مثل ماهی عید هی می پرد ، مژگانم

 

این عقربه که هی قرمز می دود

و زمان همیشه ایستاده می گذرد

مثل تو

مثل من

که ایستاده روی نوک انگشتان پاهایم

به ذهن ورپریده ی

کوچه کوچ می کنم

به جسم گلوله خورده ی آن

به چاله های گلوله بازیمان

به تو که توی کوچه نبودی آن روز

توی باغ هم

 

این سایه

انعکاس آرامش

گلوله بازی جسم کیست

کاش نمی رسیدم

که رسیده ترینمان

یک روز می گندد

می گندد چیزی درونمان

باید برای تخلیه ی خود

به مخفی گاه بروم

باید برای ادامه ی هر خوب و بدمان

روی حفره ها  زیر و رو

به بالای خودکارهایمان

این یک خودکاری اجباریست

 

چقدر ستاره توی آسمان می درخشد

چقدر ماه سرخ

من سیاه

چه مست شب این صندلی شده ام

چه چمنی توی دهن بزی خوش است

 

هی هیچ کس چرا مرا نمی بینی

من عاشقانه احمق تو ام

و با یک دسته گل بزرگ

که همیشه به آب می دهم

به سمت تو می وزم

هی هیچ کس چرا هی همه کسم می شوی

 

مثل مار می خواهم  به دور تو بپیچم

که این حس لامسه ی  خودم را لمس کنم

این حس لامصب زنده بودنم را

بروی تو بکشم

 

                                             اسماعیل قنواتی

http://www.panjere-abi.blogfa.com

 

محسن کامجو , aftabi_sard
محسن کامجو - 23:31 1386/09/11
29

دیر آمدی موسی !

دوره ی اعجاز ها گذشته است

عصایت را به چارلی چاپین هدی کن

که کمی بخندیم.

 

شمس لنگرودی .

محسن کامجو , aftabi_sard
محسن کامجو - 23:28 1386/09/11
28

سلام خوشحالم که به اینجا اومدم . . .

من از شمسه لنگرودی کار می زارم :

 

باران که در لطافت طبعش حرفی نیست

ویران کرده لانه ی مورچگان را

افضل رضائیان , afzal_rezaee
افضل رضائیان - 09:10 1386/08/13
27

سرخ بود و آتشین / چترش را گم كرده بود دختر زباله های خیابانی

با خنده ای نمكین / در جوار موشهای جوی آب / دریوزه گر محبت و خواهش بود

با سوخته صدای زهرا گین / از هر كسی می پرسید : چه كسی سایه درختهای خیابان را دزدیده؟

فریناز آ , hivabaran
فریناز آ - 10:40 1386/08/9
26

من گاهی اوقات یه چیزایی مینویسم كه فكر نكنم اسمش بشه شعر گذاشت، خودم بهشوون میگم خط خطی، این رو هم تازه نوشتم... ببخشید اگه خیلی ساده و كودكانس.

گاهی اوقات از كسی قابی می‌سازیم...
و او انگار، خودِ تصویرِ آن قاب است...
سالهای سال با عكس او در قاب،
حرف می‌زنی، با چشمهایش...
با سكوتش لبخند می‌زنی
با تنهاییش دلت می‌گیرد
با شادیش، دلشاد می‌شوی...
ولی نمی‌دانی چرا چشمهای دخترك نگران است...
منتظر است....


هر روز این سوال ذهنت را مشغول می‌كند،
چرا دخترك قاب
با من حرف نمی‌زند؟!

یكروز كه مثل همیشه با او حرف می‌‍زنی،
در لابلای حرفها...
بالاخره حرف دلت را می‌زنی:

" دخترك از قاب بیرون بیا!
با من باش
من تنها
تو تنها
و این تنهاها...
با هم....
وای...
ما می‌شویم..."

دخترك هنوز ساكت است
ولی انگار چشمهایش از خوشحالی ستاره می‌زند،
برق رضایت...
انگار تمام این سالها كه با او حرف می‌زدی،
در انتظار بود!
تنها به انتظار شنیدن حرفهای امروزِ تو!

...
و حالا دخترك در قاب زیبای خودش
پیراهن سپیدی از یاس به تن دارد...
با شكوفه‌های هفت رنگ
گلهای سرخابی...
و تاجی از مروارید بر سرِ آرزوهایش
و یك شبِ سیندرلایی!!!
و چند شبِ سفید برفی!
و چه روزهای زیبایی
چه شبهای خیال انگیزی!!!
و تو در این اندیشه كه زندگی چه زیباست
خواسته‌های من خواسته‌های اوست
و خواسته‌هایش،‌همه زندگی من...
و من به خاطر او...
به امید او...

...
زمان می‌گذرد...
دختركِ قابِ خیالت،
مدتیست كه همراه روز و شب توست...
حالا وقتی با او حرف می‌زنی،
او هم حرف می‌زند...
اما این روزها دیگر حرف دل تو را نمی‌زند...
حرف دل خودش را می‌زند،
حالا دیگر حرفهای دل تو با او یكی نیست...
او حرف خودش را می‌زند
و تو حرف خودت را ...
تو سعی می‌كنی،‌حرف دلت را با او یكی كنی...
...
حالا دیگر مدتیست، دخترك قاب
عروسك سیندرلا،
خودش را یك كُزِت بیشتر نمی‌داند...
و تو..
سعی خودت را كردی كه...

اما در یك شب بارانی،
یك شب معمولی پاییزی...
درست مثل روزی كه دخترك قاب خیالت،
جان گرفت و بیدار شد...

عروس سفید برفی...
بار سفر بسته...

نگاهش می‌كنی...
چشمهایت ستاره می‌زند...
برق اشك!
انگار چشمهایت التماس می‌كند: نرو!!!
اما زبانت حرفی برای گفتن ندارد...

دخترك در پیچ جاده گم می‌شود؛
و تو در این اندیشه كه:
كاش دخترك همیشه در قاب می‌ماند،
كاش هیچوقت، شب سیندرلایی نداشتیم!!!!
كاش...
كاش...
و گونه‌های مردانه‌ات
سرد و گرم می‌شود،
از شورِ اشك، داغِ عشق...
و گاهی زندگی اینچنین است...

و یادِ شعر حافظ می‌افتی:


"درد عشقی کشیده‌ام که مپرس        زهر هجری چشیـده‌ام که مپرس  
گشــته ام در جهــــــان و آخر کار        
دلبــــــــری برگزیده ام که مپرس "

افضل رضائیان , afzal_rezaee
افضل رضائیان - 13:59 1386/07/25
25

ای كاش به جای آدم

می ربودم میوه ممنوعه بهشتی را

بی هیچ وسوسه ای

                    بی هیچ تردیدی

و تولد را

هدیه می دادم به فرزندانم

آنگاه

     برسم آزادگان

دریغ میكردم از ریختن حتی

یك قطره خون برسم قربانی

تا جشن بگیرم تقدس جاودانه زندگی را

و با فریاد میگفتم

من زاده محبتم

نه فرزند توحش و پرستشی كور
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.