| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
0
|
90/5/3 (01:08)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
89/3/26 (00:01)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
89/3/7 (14:53)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
89/2/26 (17:58)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
89/2/26 (17:49)
|
|
||
|
|
0
|
18
|
89/2/26 (17:41)
|
|
||
|
|
8
|
48
|
88/11/12 (18:41)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
88/5/20 (12:19)
|
|
||
|
|
39
|
279
|
88/5/8 (22:34)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
87/11/22 (11:35)
|
|
||
|
|
0
|
14
|
87/3/4 (03:15)
|
|
||
|
|
0
|
14
|
86/12/9 (11:35)
|
|
||
|
|
0
|
17
|
86/10/27 (21:24)
|
|
||
|
|
4
|
69
|
86/8/24 (23:06)
|
|
||
|
|
6
|
59
|
86/7/25 (11:42)
|
|
||
|
|
7
|
69
|
85/7/14 (23:07)
|
|
||
|
|
4
|
33
|
85/6/10 (14:06)
|
|
||
|
|
5
|
66
|
85/5/12 (23:03)
|
|
||
|
|
2
|
20
|
85/4/6 (08:07)
|
|
||
|
|
2
|
12
|
85/3/10 (08:00)
|
|
|
یك نفر دنبال خدا میگشت....... | |
|
یك نفر دنبال خدا میگشت، شنیده بود كه خدا آن بالاست و عمری دیده بود كه دستها رو به آسمان قد میكشد. پس هر شب از پلههای آسمان بالا میرفت، ابرها را كنار میزد، چادرشب آسمان را میتكاند، ماه را بو میكرد و ستارهها را زیر و رو . او میگفت: ( خدا حتماً یك جایی همین جاهاست) و دنبال تخت بزرگی میگشت به نام عرش، كه كسی بر آن تكیه زده باشد. او همه آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه كسب. نه ردپایی روی ماه بود و نه شانهای لای ستارهها از آسمان دست كشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم. آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد. زمین پهناور بود و عمیق. پس جا داشت كه خدا را در خود پنهان كند. زمین را كند، ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر. خاك سرد بود و تاریك و نهایت آن جز یك سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود. نه پایین و نه بالا نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نكرد. اما هنوز كوهها مانده بود. دریاها و دشتها هم. پس گشت و گشت و گشت. پشت كوهها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. زیر تك تك همه ریگها را . لای همه قلوه سنگها و قطره قطره آبها را .اما خبری نبود، از خدا خبری نبود. نا امید شد از هرچه گشتن بود و هرچه جست و جو. آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود كه میگفت خسته نباش كه خستگی مرگ است.هنوز مانده است ، وسیعترین و زیباترین و عجیبترین سرزمین هنوز مانده است. سرزمین گمشدهای كه نشانیاش روی هیچ نقشهای نیست. نسیم دور او گشت و گفت: این جا مانده است این جا كه نامش تویی. و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه كوچكی را گشود. راه ورود تنها همین بود و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش تكیه زده بود و او تازه دانست عرشی كه در پیاش بوده همین جاست. سالها بعد وقتی كه او به چشمهای خود برگشت، خدا همهجا بود، هم در آسمان و هم در زمین. هم زیر ریگهای دشت و هم پشت قلوهسنگهای كوه، هم لای ستارهها و هم روی ماه | |