userinfo close

  ,

دکتر داریوش شایگان


shayganclub

تاسیس: 14 مهر 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: دل گرفته م - معاونان
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
2
278
90/6/15 (12:17)
5
125
90/2/10 (09:38)
0
59
88/12/24 (02:17)
6
141
88/1/7 (10:07)
0
26
87/10/12 (21:39)
1
107
87/7/2 (08:30)
4
46
87/6/1 (02:36)
0
81
86/4/21 (23:09)
1
96
86/4/20 (01:29)
2
110
86/1/25 (03:00)
0
60
86/1/3 (07:42)
2
85
86/1/3 (07:40)
1
85
86/1/3 (07:34)

عنوان بحث

دل گرفته م , delgerefteh
دل گرفته م - 07:38 1386/01/3

مدرنیته‌ پاسخگوی‌ به‌ «مسائل‌ اساسی‌ حیات‌»


متن کامل مصاحبه استاد با آقای علی اصغر سید آبادی را تقدیم شما میکنم 
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
دل گرفته م , delgerefteh
دل گرفته م - 07:40 1386/01/3
2

اگر بخواهیم‌ از جنبه‌ای‌ آسیب‌شناسانه‌ به‌ مطالعات‌ تطبیقی‌ بپردازیم‌، به‌ نظر می‌رسد كه‌ این‌ تطبیقها بین‌ دو متن‌ صورت‌ می‌گیرد، یعنی‌ به‌ نوعی‌ تاریخ‌زدایی‌ صورت‌ می‌گیرد. مثلاً وقتی‌ ما می‌گوییم‌ عرفان‌ اسلامی‌، عرفان‌ اسلامی‌ در عالم‌ واقع‌ تاریخی‌ دارد. ولی‌ وقتی‌ این‌ طور تطبیق‌ می‌كنیم‌، درواقع‌ یك‌ سری‌ متون‌ را با یك‌ سری‌ متون‌ دیگر مقایسه‌ می‌كنیم‌، در حالی‌ كه‌ در شكل‌ عملی‌ آن‌ اتفاقات‌ دیگری‌ افتاده‌ است‌. مثلاً شكل‌ آن‌ چیزی‌ كه‌ می‌گوییم‌ عرفان‌ الان‌ چیز دیگری‌ است‌. فكر نمی‌كنید اینیك‌ آسیب‌ باشد؟ 
همین‌ جور كه‌ در مورد دین‌ اسلام‌ هم‌ این‌ اتفاق‌ می‌افتد. مثلاً دین‌ هندو امروز بالاخره‌ در اثر مواجهه‌ با مسائل‌ جدید، شكل‌ دیگری‌ پیدا كرده‌، حرفهای‌ دیگری‌ در آن‌ زده‌ شده‌، ولی‌ ما در مطالعات‌ تطبیقی‌ نوعی‌ تاریخ‌زدایی‌ می‌كنیم‌ و در واقع‌ با دین‌ هندو طرف‌ نیستیم‌. این‌ ایراد نیست‌ به‌ نظر شما؟
 

ناگزیریم‌؛ شما در واقع‌ از یك‌ نوع‌ ساخت‌شناسی‌ یا شالوده‌شناسی‌ مدد می‌جویید. شما سعی‌ می‌كنید ساختهای‌ بزرگ‌ یك‌ فرهنگ‌ را بگیرید، با آن‌ مقایسه‌ كنید، تنها كاری‌ كه‌ می‌توانید بكنید، این‌ است‌ كه‌ قالبها را بگیرید، ببینید تا چه‌ اندازه‌ بین‌ قالبهای‌ مقایسه‌ شده‌، هم‌شكلی‌، تطابق‌ و هم‌خوانی‌ هست‌. مسلماً خود این‌ تفكر به‌ قول‌ خودتان‌ نتیجه‌ یك‌ تحول‌ فكری‌ است‌، عرفان‌ اسلامی‌ دوران‌ مختلفی‌ دارد، مثلاً عرفان‌ نظری‌ با عرفان‌ بایزید بسطامی‌ فرق‌ دارد، ولی‌ آن‌ چیزی‌ كه‌ ما امروز عرفان‌ اسلامی‌ می‌گوییم‌ شامل‌ تمام‌ این‌ لایه‌ها می‌شود كه‌ روی‌ هم‌ انباشته‌ شده‌ است‌. درواقع‌، ما عرفانهای‌ گوناگون‌ داریم‌، عرفان‌ سرد داریم‌، عرفان‌ داغ‌ داریم‌. عرفان‌ آتشین‌ داریم‌ مثل‌ مولوی‌. مسلماً وجوه‌ مختلفی‌ است‌، اما اصول‌ اصلی‌ را به‌ لحاظ‌ انتولوژی‌ می‌توان‌ با هم‌ مقایسه‌ كرد. شما ناگزیر هستید وقتی‌ كه‌ این‌ نوع‌ مقایسه‌ را می‌كنید، وارد بحث‌ وجود بشوید.
یك‌ جور دیگر هم‌ شاید بشود مطالعه‌ تطبیقی‌ انجام‌ داد. البته‌ شاید این‌ مطالعات‌ در حوزه‌ مردم‌شناسی‌ قرار بگیرد؛ اینكه‌ وضعیت‌ فعلی‌ آیینها با هم‌ مقایسه‌ شود. 

بله‌؛ شما می‌توانید آیینها را با هم‌ مقایسه‌ كنید. آن‌ موقع‌ وجه‌ افتراق‌ خیلی‌ زیاد می‌شود. همین‌ كه‌ وارد آداب‌ و خلقیات‌ و آیینها شوید، اختلافات‌ افزایش‌ می‌یابند. هرچه‌ از بالا به‌ پایین‌ می‌آیید اختلافات‌ شدت‌ می‌یابد. هرچه‌ به‌ بالا می‌رویم‌ و به‌ بحث‌ وجود می‌رسیم‌، این‌ اختلافات‌ كمتر می‌شود. این‌ است‌ كه‌ هرچه‌ به‌ ورای‌ تاریخ‌ می‌رسیم‌، اختلافات‌ ناچیز می‌شوند. 

چرا؟ 

برای‌ اینكه‌ بحثهای‌ اساسی‌ هستی‌ و نیستی‌ و معاد مطرح‌ می‌شود كه‌ در خیلی‌ از ادیان‌، چه‌ ادیان‌ سامی‌ (ابراهیمی‌) چه‌ ادیان‌ غیرابراهیمی‌ علی‌رغم‌ اختلافاتشان‌ شبیه‌ هم‌ هستند. مثلاً در اسلام‌ ما چند خدایی‌ نداریم‌، اما ابن‌ عربی‌ اسما و صفات‌ خدا را مطرح‌ می‌كند كه‌ این‌ خود طراح‌ یك‌ نوع‌ «میتولوژی‌» اسما است‌. برای‌ اینكه‌ اسم‌ در واقع‌ ذات‌ به‌ علاوه‌ صفت‌ است‌. ذات‌ مع‌ قدرت‌، می‌شود قادر و غیره‌. صفات‌ و اسما همان‌ نقشی‌ را در عرفان‌ اسلامی‌ ایفا می‌كند كه‌ احیاناً چندخدایی‌ هندو در دین‌ هندو. مقایسه‌ آن‌ نیست‌ كه‌ بگوییم‌ این‌ عین‌ این‌ است‌، باید بگوییم‌ كه‌ مثلاً عارف‌ باللّه‌ در اسلام‌ نسبت‌ به‌ ذات‌ وجود همان‌ رابطه‌ای‌ را دارد كه‌ زنده‌ آزاد هندی‌ نسبت‌ به‌ برهمن‌. من‌ به‌ این‌ می‌گویم‌ «تناسبات‌ مشابه‌». یعنی‌ A نسبت‌ به‌ B همان‌ رابطه‌ای‌ را دارد كه‌ Y نسبت‌ به‌ X كه‌ در ریاضیات‌ به‌ این‌ می‌گویند تناسبات‌.
عده‌ای‌ آمده‌اند بین‌ دینها همسان‌سازی‌ كرده‌اند؛ یعنی‌ گفته‌اند مثلاً در اسلام‌ و دین‌ هندو همه‌ چیز عین‌ هم‌ هستند. اما نمی‌شود این‌طور گفت‌. می‌توان‌ گفت‌ نسبت‌ این‌ به‌ آن‌ در اسلام‌ همان‌ نسبتی‌ است‌ كه‌ این‌ با آن‌ در آیین‌ هندو دارد. اما اگر اینها را تك‌تك‌ بگیریم‌، هیچ‌ شباهتی‌ با هم‌ ندارند. رابطه‌ها و تناسبات‌ قابل‌ مقایسه‌ است‌. 

پشت‌ كتاب‌ جمله‌ای‌ را (به‌ نقل‌ از داراشكوه‌) نقل‌ كردید كه‌ در مقدمه‌ هم‌ آن‌ را نقل‌ كرده‌اید این‌ جمله‌ كه‌ «فرزانگان‌ تفاوتی‌ میان‌ شیوه‌های‌ فهم‌ و شناخت‌ خدا نمی‌بینند». شما با این‌ جمله‌ خیلی‌ همدلی‌ كرده‌اید من‌ این‌ جمله‌ را در متن‌ كتاب‌ یك‌ جمله‌ كلیدی‌ می‌دانم‌، اما من‌ فكر می‌كنم‌ به‌ این‌ جمله‌ یك‌ ایرادی‌ وارد است‌ و همان‌ باعث‌ می‌شود داراشكوه‌ به‌ چنین‌ همسان‌سازی‌ برسد. برای‌ اینكه‌ می‌گوید در شیوه‌ها هم‌ تفاوتی‌ نیست‌، در حالی‌ كه‌ می‌توانست‌ بگوید در خدا یا حقیقت‌ تفاوتی‌ نیست‌، اما شیوه‌ها متفاوت‌ است‌. یعنی‌ او تفاوت‌ شیوه‌ها را هم‌ نمی‌پذیرد. 

بله‌ این‌ جمله‌ای‌ است‌ كه‌ می‌تواند سوءتفاهمی‌ ایجاد كند. بگذارید این‌ را به‌ شما بگویم‌ كه‌ تمام‌ عرفای‌ بزرگ‌؛ چه‌ مسیحی‌ چه‌ اسلامی‌ چه‌ هندو چه‌ چینی‌، همه‌ فرق‌ گذاشته‌اند بین‌ الوهیت‌ و رب‌ و خدای‌ تومی‌. ببینید خود مفهوم‌ «رئوس‌» (deus) مفهوم‌ شخصی‌ شده‌ قبیله‌ای‌ است‌، مربوط‌ به‌ فرهنگ‌ خاصی‌ است‌ مربوط‌ به‌ یك‌ قوم‌ و تمدن‌ است‌. مفهوم‌ الوهیت‌ «دیوین‌ تاس‌» (divinitas) اعم‌ از این‌ است‌. خوب‌ مثلاً در تاوئیسم‌ می‌گویند «تائو» نه‌ اسم‌ دارد نه‌ صورت‌، یعنی‌ در اصل‌ بلاتعین‌ است‌. یعنی‌ الوهیت‌ است‌. عرفا از هر مكتبی‌ كه‌ باشند به‌ این‌ الوهیت‌ اعتقاد دارند، كه‌ ورای‌ همه‌ تعینهاست‌. موقعی‌ كه‌ می‌آییم‌ در سطح‌ دینی‌ خاص‌ این‌ مفهوم‌ را بررسی‌ می‌كنیم‌ و متوجه‌ می‌شویم‌ كه‌ چه‌ شكلهایی‌ به‌ خود می‌گیرد و چگونه‌ ظاهر می‌شود، چگونه‌ متعین‌ می‌شود و چگونه‌ در تاریخ‌ صورت‌ می‌پذیرد، اختلافات‌ شروع‌ می‌شوند و جنگ‌ بین‌ ادیان‌ هم‌، جنگ‌ خدایان‌ هم‌، جنگ‌ خدایان‌ است‌. خدای‌ من‌ با خدای‌ تو فرق‌ می‌كند و بهتر است‌. 

در ادیان‌ سامی‌ یا ابراهیمی‌ چون‌ یكتاپرست‌ هستند، طبیعتاً مفهوم‌ خدا خیلی‌ مجرد است‌ و همیشه‌ پیغمبری‌ وجود دارد كه‌ این‌ حقیقت‌ به‌ او وحی‌ می‌شود و او ابلاغ‌ می‌كند، اما در ادیان‌ هندو وحی‌ به‌ نوعی‌ دیگر مطرح‌ است‌ یعنی‌ به‌ صورت‌ «آواتارا» یا تجسد خدایان‌ در دورانهای‌ كیهانی‌ و حقیقت‌ از ابتدا به‌ صورتهای‌ مختلف‌ می‌تواند جلوه‌ كند، چون‌ دین‌ هندو در طول‌ تاریخ‌ دامنه‌ای‌ گسترده‌ داشته‌ كه‌ همه‌ ادیان‌ دیگر را پذیرفته‌ است‌.
فكر نمی‌كنید ریشه‌ تكثری‌ كه‌ امروز در هند هست‌، در همین‌ جا نهفته‌ باشد؟ 

بله‌، مثلاً ببینید یك‌ آدمی‌ مثل‌ شیخ‌ محمود شبستری‌ می‌گوید كه‌: «مسلمان‌گر بدانستی‌ كه‌ بت‌ چیست‌؟ بدانستی‌ كه‌ دین‌ در بت‌پرستی‌ است‌». 
این‌ را عارف‌ می‌تواند بگوید، ولی‌ اگر یك‌ مسلمان‌ عامی‌ این‌ حرف‌ را بزند می‌گویند شما مشرك‌ هستید. 

شما در كتاب‌ گاهی‌ كلمه‌ عرفان‌ به‌ كار برده‌اید گاهی‌ تصوف‌، در حالی‌ كه‌ بین‌ این‌ دو تفاوت‌ هست‌. 

بله‌، تصوف‌ در واقع‌ بیشتر مربوط‌ به‌ یك‌ مكتب‌ عرفانی‌ است‌ كه‌ در ایران‌ سابقه‌ دارد، مثلاً مولانا، عطار. ولی‌ عرفان‌ یك‌ چیز وسیع‌تری‌ است‌ كه‌ هم‌ فلسفه‌ را در بر می‌گیرد، هم‌ عرفان‌ نظری‌ را و یك‌ معنی‌ كلی‌تری‌ دارد. بین‌ دوستان‌ حاحب‌نظر خیلی‌ بحث‌ شد كه‌ ما تصوف‌ اسلامی‌ بگذاریم‌ یا عرفان‌. پس‌ از مشورت‌ عرفان‌ را انتخاب‌ كردیم‌. 

در این‌ كتاب‌ گاهی‌ خواننده‌ احساس‌ می‌كند شما بین‌ تخیل‌ و عرفان‌ یا رؤیا تفاوتی‌ قائل‌ نیستید. 

نه‌، تخیل‌ نقش‌ بسیار خلاقی‌ در ادیانی‌ كه‌ من‌ مطالعه‌ كردم‌ دارد، چه‌ در بودیسم‌ چه‌ در مكتبهای‌ ایده‌ئالیسم‌ بودایی‌. شما اگر به‌ كتاب‌ «ادیان‌ و مكتبهای‌ فلسفی‌ هند» ارجاع‌ كنید، آنجا یك‌ فصل‌ به‌ مكتبهای‌ بودایی‌ اختصاص‌ داده‌ شده‌ است‌. در ضمن‌ در عرفان‌ اسلامی‌ و رمانتیسم‌ آلمان‌ هم‌ تخیل‌ خیلی‌ نقش‌ مهمی‌ دارد. تخیل‌ چیست‌؟ تخیل‌ درواقع‌ نیرویی‌ است‌ كه‌ جهان‌ را می‌سازد. 

ولی‌ شما اشاره‌ می‌كنید به‌ ژانر علمی‌ تخیلی‌ در بحث‌ عرفان‌. درواقع‌ ادبیاتی‌ كه‌ عرفان‌ در آن‌ حضور پیدا كرده‌ یا مثلاً ادبیات‌ آمریكای‌ لاتین‌ و رئالیسم‌ جادویی‌ آمریكایی‌ لاتین‌... 

چرا به‌ آن‌ می‌گویند رئالیسم‌ جادویی‌، برای‌ اینكه‌ خود زندگی‌ آمریكایی‌ لاتین‌ این‌طور هست‌. آنجا چندین‌ سطح‌ فرهنگ‌ با هم‌ تداخل‌ پیدا می‌كند. یك‌ فرهنگ‌ اسپانیایی‌ كه‌ حاكم‌ است‌ و فرهنگهای‌ بومی‌ هم‌ كه‌ قبل‌ از اسپانیاییها بودند و فرهنگ‌ سیاهها هم‌ هستند كه‌ آمده‌اند در آنجا. درواقع‌ سه‌ تا فرهنگ‌ هستند كه‌ با هم‌ دنیای‌ عجیبی‌ ایجاد می‌كنند كه‌ این‌ در ادبیات‌ آمریكایی‌ لاتین‌ منعكس‌ می‌شود. ادبیات‌ آمریكای‌ لاتین‌ سعی‌ نمی‌كند جادویی‌ بشود. دنیایی‌ كه‌ در آن‌ زندگی‌ می‌كند جادویی‌ است‌. 

خب‌ ارتباطش‌ با عرفان‌ چیست‌؟ 

فكر نمی‌كنم‌ ارتباطی‌ داشته‌ باشد. 

چون‌ وقتی‌ از عرفان‌ بحث‌ كرده‌اید، در این‌ مورد مثال‌ آورده‌اید، هم‌ ادبیات‌ علمی‌ تخیلی‌ را و... 

چندی‌ پیش‌ مصاحبه‌ای‌ با لوكاس‌ كارگردان‌ فیلمهای‌ «جنگ‌ ستارگان‌» می‌خواندم‌ و او تأكید می‌كرد كه‌ برای‌ ساختن‌ این‌ فیلمها كتابهای‌ زیادی‌ از اسطوره‌شناس‌ معروف‌ «جوزف‌ كمبل‌» خوانده‌ است‌. پس‌ این‌ نشان‌ می‌دهد برای‌ اینكه‌ به‌ این‌ بعد تفكر آگاه‌ بشود، مجبور شده‌ به‌ تفكر اسطوره‌ای‌ نیز پی‌ ببرد و آن‌ را مطالعه‌ كند. اسطوره‌ها هیچ‌گاه‌ از بین‌ نمی‌روند. آنها یك‌ بعدی‌ از شناسایی‌ انسان‌ هستند.
به‌ قول‌ یونگ‌ ناخودآگاهی‌ جمعی‌ به‌ صورت‌ اسطوره‌ خودش‌ را نشان‌ می‌دهد. پس‌ یك‌ ساحتی‌ از وجود انسان‌ خواه‌، ناخواه‌ اسطوره‌ساز است‌. و این‌ منعكس‌ می‌شود حتی‌ در پیشرفته‌ترین‌ وجوه‌ فرهنگی‌ كه‌ سینماست‌. این‌ را به‌ عنوان‌ مثال‌ گفتم‌. این‌ دلیل‌ نمی‌شود كه‌ تمام‌ اینها عارف‌ باشند. منظورم‌ این‌ است‌ كه‌ عرفان‌ به‌ معنی‌ اعم‌ به‌ صورت‌ اسطوره‌، ساختهای‌ اصلی‌اش‌ را در بعضی‌ ار فضاها نشان‌ می‌دهد، چه‌ در نقاشی‌ چه‌ در تأتر چه‌ در سینما. 

شما در بحثهای‌ مختلفی‌ كه‌ می‌كنید بیشتر هم‌ در كتاب‌ افسون‌زدگی‌ جدید به‌ هویت‌ چندگانه‌ اشاره‌ می‌كنید و قائل‌ به‌ هویت‌ واحدی‌ نیستید...
البته‌ بین‌ افسون‌زدگی‌ و همین‌ كتابی‌ كه‌ درآمده‌ 37-38 سال‌ فاصله‌ است‌.
می‌خواستم‌ بپرسم‌ آیا با توجه‌ به‌ این‌ درهم‌ تنیدگی‌ فرهنگها و هویتهای‌ چندگانه‌ ما چیزی‌ یكپارچه‌ به‌ عنوان‌ عرفان‌ اسلامی‌ می‌توانیم‌ تعریف‌ كنیم‌ و بگوییم‌ كه‌ عرفان‌ اسلامی‌ این‌ است‌؟ 

تا از عرفان‌ چه‌ دریافتی‌ داشته‌ باشیم‌. 

آنچه‌ شما مطرح‌ می‌كنید درواقع‌ یك‌ عرفان‌ غیرتاریخی‌ است‌ كه‌ در همان‌ متون‌ باقی‌ مانده‌؟ 

آنچه‌ كه‌ به‌ آن‌ معنویت‌ می‌گویند، الزاماً دینی‌ خاص‌ نیست‌. معنویت‌ حضوری‌ در دنیاست‌ كه‌ از عمق‌ وجود انسان‌ نشئت‌ می‌گیرد و تا دنیا دنیاست‌، این‌ ساحت‌ انسان‌ وجود خواهد داشت‌. حتی‌ در فیلمهای‌ خیلی‌ مدرن‌ امروز مثل‌ «ماتریكس‌» باز اسطوره‌های‌ مذهبی‌ و دینی‌ و عرفانی‌ ظاهر می‌شوند.
برای‌ اینكه‌ انسان‌ برای‌ این‌ نوع‌ مسائل‌ پاسخی‌ ندارد. نه‌ فلسفه‌ به‌ آن‌ پاسخ‌ می‌دهد، نه‌ علم‌ به‌ آن‌ جواب‌ می‌دهد. این‌ مسائل‌ اگزیستانسیال‌ است‌ كه‌ در وجود انسان‌ است‌ و باید برایش‌ پاسخ‌ پیدا كند. 

منتهی‌ خیلی‌ شخصی‌ است‌. یعنی‌ به‌ تعداد انسانها امكان‌ تفاوت‌ در آن‌ وجود دارد. 

بله‌، مثلاً امروز در دنیا نفوذ بودیسم‌ خیلی‌ زیاد شده‌. بودیسم‌ آیینی‌ است‌ كه‌ در آن‌ مفهوم‌ خدا مطرح‌ نیست‌، ولی‌ در ضمن‌ یك‌ راه‌ رستگاری‌ و راه‌ رهایی‌ است‌. خب‌ مكتبهای‌ قدیمی‌ در فلسفه‌ بوده‌اند، مانند رواقیان‌ كه‌ آیینشان‌ این‌ بود كه‌ انسان‌ قطع‌ علاقه‌ از دنیا بكند، به‌ دنیا با فاصله‌ نگاه‌ كند و تا دنیا دنیا بوده‌ انسانها سعی‌ كرده‌اند به‌ یك‌ فرزانگی‌ برسند. اگر امروز بخواهیم‌ انواع‌ انسانها را طبقه‌بندی‌ كنیم‌، می‌گوییم‌ یك‌ تیپ‌ انسان‌ است‌ كه‌ فرزانه‌ مرد است‌ و ایده‌آلش‌ در تمام‌ ادیان‌ و آیینهای‌ كهن‌ بوده‌ و در دنیای‌ امروز مدرن‌ ما جایگاهی‌ دیگر ندارد، ولی‌ هست‌. علت‌ اینكه‌ این‌ قدر مرشدهای‌ هندو می‌روند آمریكا و اروپا و این‌ همه‌ با اقبال‌ روبه‌ رو می‌شوند و مردم‌ از آنها استقبال‌ می‌كنند چیست‌؟ برای‌ اینكه‌ به‌ آنها نیاز هست‌، انسان‌ امروزی‌ نیاز به‌ یك‌ راه‌ رهایی‌ دارد. 

یعنی‌ چیزی‌ كه‌ مدرنیته‌ نتوانسته‌ جوابی‌ به‌ آن‌ بدهد. 

مدرنیته‌ مسائل‌ قانونی‌ را حل‌ كرد، مسائل‌ اقتصادی‌، مسائل‌ اجتماعی‌ را حل‌ كرد. و تفكیك‌ سه‌ قوا، جامعه‌ مدنی‌ و احكامش‌ را روشن‌ كرد، اما به‌ مسائل‌ اساسی‌ حیات‌ پاسخ‌ نداد. مرگ‌ چیست‌؟ زندگی‌ بعد از مرگ‌ چیست‌؟ ما از كجا می‌آییم‌ و به‌ كجا می‌رویم‌؟ این‌ سؤالها وجود دارد. و تا دنیا دنیا است‌ این‌ مسائل‌ هست‌. حالا این‌ به‌ انواع‌ و اقسام‌ صورتها درمی‌آید امروز انسانها چون‌ در دنیای‌ گسترده‌ زندگی‌ می‌كنند، تمام‌ فرهنگها با هم‌ تداخل‌ پیدا می‌كنند و ما در دنیا و فضای‌ دو رگه‌سازی‌ زندگی‌ می‌كنیم‌ و از یك‌ فرهنگ‌ به‌ فرهنگ‌ دیگر با تفكر سیار سفر می‌كنیم‌. این‌ است‌ كه‌ انسانها هر كدام‌ راه‌ خودشان‌ را پیدا می‌كنند. برای‌ این‌ است‌ كه‌ می‌گویم‌ همه‌ به‌ نوعی‌ «مرقع‌ساز» شده‌اند. هر كسی‌ می‌آید فضای‌ خودش‌ را می‌سازد. فضای‌ شخصی‌ خودش‌ را می‌آراید، در فضای‌ كلی‌ تنها راهی‌ كه‌ برای‌ جامعه‌ امروز باقی‌ مانده‌ راه‌ دموكراسی‌ است‌، ولی‌ در مورد آنچه‌ به‌ زندگی‌ خصوصی‌ شما مربوط‌ می‌شود، باید خودتان‌ راه‌ خودتان‌ را انتخاب‌ كنید. 

خب‌ این‌ دو تا فضای‌ خصوصی‌ و فضای‌ عمومی‌ تداخلی‌ با هم‌ ندارند. یعنی‌ این‌ قدر می‌شود بین‌ اینها فاصله‌ گذاشت‌؟ 

شما در دنیای‌ امروزی‌ ناگزیر به‌ این‌ كار هستید. ناگزیر هستید كه‌ جدایی‌ اینها را بپذیرید. برای‌ اینكه‌ شما در جوامع‌ قدیم‌ دیگر زندگی‌ نمی‌كنید كه‌ شهر و روابط‌ اجتماعی‌ و تكنولوژیهای‌ آن‌ زمان‌ هم‌ با هم‌ بخوانند و هم‌شكل‌ بشوند. تهران‌ امروز یك‌ شهری‌ است‌ مثل‌ تمام‌ شهرهای‌ بزرگ‌ دنیا، همان‌ ترافیك‌ و همان‌ مسائل‌ را داریم‌. پس‌ خواه‌ ناخواه‌ ما در دنیای‌ امروز داریم‌ زندگی‌ می‌كنیم‌ و دنیای‌ امروز هم‌ دنیایی‌ است‌ كه‌ به‌ علت‌ شبكه‌ ارتباطات‌ همه‌ جا هست‌. امروز شما كه‌ سفر می‌كنید از تهران‌ به‌ بانكوك‌ از بانكوك‌ به‌ كامبوج‌ از كامبوج‌ به‌ توكیو همه‌ هتلها شبیه‌ هم‌ هستند، تمام‌ رفتارها شبیه‌ هم‌ هستند. این‌ دنیا خیلی‌ فرق‌ دارد با دنیایی‌ كه‌ ماركوپولو در قرن‌ 13 میلادی‌ دید. موقعی‌ كه‌ او از ونیز آمد و از راه‌ ابریشم‌ رفت‌ به‌ چین‌، آن‌ دنیا با دنیای‌ امروز فرق‌ می‌كرد. ما دیگر در آن‌ دنیا زندگی‌ نمی‌كنیم‌. تمدنهایی‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ زندگی‌ می‌كردند، هر كدام‌ منظومه‌ تاریخی‌ خودشان‌ را داشتند. ما یك‌ تاریخ‌ چینی‌ داشتیم‌، یك‌ تاریخ‌ هندی‌ داشتیم‌، یك‌ تاریخ‌ اسلامی‌ داشتیم‌، تمام‌ این‌ فرهنگها هم‌ خودشان‌ را مركز دنیا می‌دانستند، یعنی‌ مستقل‌ از دیگری‌ و نافی‌ دیگری‌ بودند. امپراتور قدیم‌ چین‌، غیرچینی‌ را آدم‌ نمی‌دانست‌. آن‌ آدمی‌ كه‌ خارج‌ از امپراتوری‌ چین‌ بود، آدم‌ نبود. یا یونانیها غیریونانیها را بربری‌ می‌دانستند. یا دارالاسلام‌ داشتیم‌ و دارالكفر، ولی‌ امروز دنیا یك‌ تاریخ‌ دارد، تاریخ‌ جهانی‌ شده‌ و چون‌ تاریخ‌ جهانی‌ شده‌ ما همه‌ در این‌ تاریخ‌ مشاركت‌ داریم‌. یعنی‌ در تاریخ‌ دنیا زمان‌ و مكان‌ محلی‌ دیگر معنا ندارد.
تكنولوژی‌ جدید خاصیتهایی‌ مهم‌ دارند. بی‌واسطه‌ و آنی‌ هستند و در همه‌ جا حضور دارند. شما از طریق‌ اینترنت‌ یا از طریق‌ تله‌ كنفرانس‌ در آن‌ واحد با همه‌ در ارتباط‌ هستید. شما امروز با یكی‌ در توكیو، یكی‌ در نیویورك‌ و خودتان‌ در تهران‌ می‌توانید در آن‌ واحد در زمان‌ واقعی‌ با هم‌ مرتبط‌ باشید. پس‌ در این‌ شبكه‌ای‌ كه‌ همه‌ دنیا را در برمی‌گیرد، دیگر زمان‌ قومی‌ و تاریخ‌ محلی‌ معنا ندارد. 

ولی‌ یك‌ چیزهایی‌ هست‌ كه‌ ما را همچنان‌ ایرانی‌ نگاه‌ می‌دارد. آمریكایی‌ را آمریكایی‌ یا اروپایی‌ را اروپایی‌. 

بدون‌ شك‌، در یك‌ كشور هم‌ این‌ وضعیت‌ ممكن‌ است‌ اتفاق‌ بیفتد. ممكن‌ است‌ بلوچ‌، بلوچ‌ باشد، آذربایجانی‌، آذربایجانی‌. عین‌ موزاییكهای‌ كنار هم‌ چیده‌ شده‌. همین‌ فرم‌ ایران‌ را نگاه‌ كنید. در دوره‌ قاجاریه‌ می‌گفتند ممالك‌ محروسه‌ چون‌ همیشه‌ ایران‌ یك‌ امپراتوری‌ بود چون‌ اقوام‌ مختلف‌ بودند كه‌ به‌ شكل‌ موزاییك‌ در كنار هم‌ زندگی‌ می‌كردند. حالا این‌ را شما تعمیم‌ بدهید به‌ سطح‌ جهان‌، همه‌ دنیا شده‌ موزاییكهای‌ كنار هم‌ چیده‌ شده‌. 

خب‌ بین‌ این‌ موزاییكی‌ بودن‌ و آن‌ یكپارچگی‌ تناقضی‌ وجود ندارد؟ 

هم‌ یكسانی‌ هست‌.هم‌ افتراق‌ است‌. ما دو حركت‌ داریم‌، شما و من‌ دائم‌ در وحدت‌ و كثرت‌ هستیم‌. هم‌ از یكسویی‌ همه‌ با هم‌ در یك‌ شبكه‌ زندگی‌ می‌كنیم‌ و از سوی‌ دیگر همه‌ با هم‌ فرق‌ داریم‌، ولی‌ فرق‌ داشتن‌ این‌ نیست‌ كه‌ نافی‌ هم‌ باشیم‌. معنی‌اش‌ این‌ است‌ كه‌ جایی‌ برای‌ دیگری‌ است‌ و دیگری‌ جزئی‌ از شما است‌. شما نمی‌توانید نافی‌ غیر بشوید.
یعنی‌ با مشاركت‌ هم‌ داریم‌ تاریخ‌ را می‌سازیم‌ و هر یك‌ در آن‌ سهمی‌ داریم‌.
تاریخ‌ را با هم‌ می‌سازیم‌. ایرانی‌، ایرانی‌ است‌. هندی‌، هندی‌ است‌ ولی‌ هر ایرانی‌، ایرانی‌ است‌ در ضمن‌ آنكه‌ مدرن‌ هم‌ هست‌، یا نیست‌. یعنی‌ شما دیگر آن‌ ایرانی‌ قدیم‌ نیستید كه‌ فقط‌ ایرانیت‌ داشته‌ باشید. شما امروز ایرانی‌ هستید، در ضمن‌ یك‌ هویت‌ امروزی‌ دارید كه‌ هویت‌ جدید شماست‌ و مجبور هستید اقلاً یك‌ زبان‌ خارجی‌ بلد باشید كه‌ با دنیا بتوانید ارتباط‌ برقرار كنید. شما چند هویتی‌ هستید، بدون‌ اینكه‌ خودتان‌ بدانید. 

شما بحث‌ دوپارگی‌ شخصیت‌ یا اسكیزوفرنی‌ را در آثار مختلف‌ مطرح‌ كرده‌اید و... 

من‌ در كتابی‌ به‌ نام‌ «نگاه‌ شكسته‌» كه‌ نمی‌دانم‌ عنوانش‌ خوب‌ است‌ یا نه‌، آمدم‌ دو بحث‌ را پیش‌ كشیدم‌. یكی‌ گفتم‌ كه‌ از لحاظ‌ سیاسی‌ موقعی‌ كه‌ ما وارد ایدئولوژی‌شدن‌ سنت‌ می‌شویم‌ در سطح‌ انفرادی‌ دچار اسكیزوفرنی‌ فرهنگی‌ می‌شویم‌، اسكیزوفرنی‌، فرهنگی‌ تیغ‌ دو لب‌ است‌. اگر به‌ آن‌ آگاه‌ باشیم‌، یك‌ مزیت‌ انكارناپذیر است‌، مثل‌ دوزیستان‌ كه‌ هم‌ در آب‌ زندگی‌ می‌كنند و هم‌ در خشكی‌. اگر آگاه‌ نباشیم‌ فلج‌ می‌شویم‌، یك‌ نوع‌ بیماری‌ است‌. بیشتر میان‌ متفكران‌ مشرق‌ زمین‌ با ایدئولوگها سرو كار دارند كه‌ بهترین‌ نمونه‌اش‌ علی‌ شریعتی‌ است‌. علی‌ شریعتی‌ برای‌ من‌ تیپ‌ ایدئولوگ‌ است‌. خیلی‌ هم‌ در ایدئولوژیك‌ كردن‌ سنت‌ نفوذ داشته‌ است‌. در كتاب‌ انقلاب‌ مذهبی‌ چیست‌؟ یك‌ فصلی‌ دارم‌ كه‌ به‌ فارسی‌ ترجمه‌ شده‌ عنوان‌ آن‌ ایدئولوژیك‌شدن‌ سنت‌ است‌. در فصل‌ دیگر این‌ كتاب‌ به‌ طور مفصل‌ به‌ علی‌ شریعتی‌ پرداخته‌ام‌. 

درواقع‌ چنین‌ نگاهی‌ به‌ شریعتی‌ بعد از شما از طریق‌ جریانی‌ كه‌ معروف‌ است‌ به‌ روشنفكری‌ دینی‌ نیز گفته‌ شده‌ آقای‌ اكبر گنجی‌ كه‌ الان‌ زندان‌ است‌ به‌ این‌ موضوع‌ پرداخته‌ است‌. حالا نظر شما را درباره‌ روشنفكری‌ دینی‌ می‌خواستم‌ بدانم‌.

 این‌ موضوع‌ خیلی‌ برای‌ من‌ بغرنج‌ است‌. من‌ نمی‌دانم‌ روشنفكری‌ دینی‌ چیست‌؟ آدم‌ یا روشنفكر هست‌ یا نیست‌. من‌ می‌فهمم‌ كه‌ روشنفكر مؤمن‌ باشد، خیلی‌ از روشنفكرها مؤمن‌ هستند، روشنفكر، روشنفكر است‌، اما می‌تواند اعتقادات‌ دینی‌ هم‌ داشته‌ باشد، می‌تواند هم‌ نداشته‌ باشد. می‌تواند لاادری‌ هم‌ باشد. 

به‌ این‌ معنی‌ نمی‌شود گرفت‌ كه‌ انی‌ در واقع‌ دارد حوزه‌ كارش‌ را مشخص‌ می‌كند. یعنی‌ مشخص‌ می‌كند كه‌ من‌ پرسشهایم‌ و نقدهایم‌ در این‌ حوزه‌ است‌. 

خب‌. الیاده‌ كه‌ رومانیایی‌ است‌، یك‌ عمر روی‌ ادیان‌ كار كرده‌، من‌ حتی‌ مطمئن‌ نیستم‌ كه‌ آدم‌ مؤمنی‌ بوده‌ باشد، اما كار روشنفكری‌ كرده‌، تحقیقات‌ كرده‌، محقق‌ بوده‌، حتی‌ یك‌ همشهری‌ دیگر دارد و به‌ اسم‌ «چیوران‌» كه‌ نویسنده‌ بزرگی‌ است‌، او معتقد است‌ كه‌ الیاده‌ اصلاً به‌ دین‌ اعتقاد ندارد. 

ولی‌ خب‌ آدم‌ می‌تواند مثلاً مانند «ژیلسون‌» فرانسوی‌ كه‌ متخصص‌ فلسفه‌ قرون‌ وسطی‌ در فرانسه‌ بود و یكی‌ از بنیان‌گذاران‌ نئوتوئیزم‌ است‌، آدم‌ صددرصد مؤمن‌ باشد او كاتولیك‌ مؤمن‌ بود. ولی‌ ایمانش‌ در كارش‌ مدخلیت‌ نداشت‌، «الیویه‌ لاكومب‌» استاد راهنمای‌ من‌، هندشناس‌ معروف‌ كه‌ رساله‌ دكترایم‌ كه‌ همین‌ الان‌ چاپ‌ شده‌، زیر نظر او بوده‌، آدم‌ مؤمن‌ كاتولیك‌ بود، ولی‌ شما كه‌ با او حرف‌ می‌زدید اصلاً عقایدش‌ را به‌ شما تلقین‌ نمی‌كرد. دین‌ برای‌ او یك‌ امر خصوصی‌ بود، برای‌ خودش‌. یعنی‌ روشنفكر می‌تواند در درون‌ مؤمن‌ باشد، كاتولیك‌ باشد، مسیحی‌ باشد، هرچه‌ خواست‌ باشد، اما در كار روشنفكری‌اش‌ كار خودش‌ را انجام‌ می‌دهد. این‌ است‌ كه‌ روشنفكر را من‌ نمی‌فهمم‌ كه‌ چیست‌؟ 

یعنی‌ فكر می‌كنید به‌ آن‌ ایراد وارد است‌؟ 

بله‌. فكر می‌كنم‌ یك‌ نوع‌ تناقض‌ در این‌ دو تا هست‌ كه‌ من‌ نمی‌فهمم‌. مگر اینكه‌ روشنفكر دینی‌ كسی‌ باشد كه‌ نسخه‌ بپیچد. یعنی‌ ایدئولوگ‌ باشد كه‌ ما كسانی‌ مثل‌ شریعتی‌ را داریم‌ كه‌ نسخه‌ می‌پیچند.
حالا فارغ‌ از اینكه‌ این‌ مفهوم‌، مفهوم‌ درستی‌ هست‌ یا نه‌ و یا چقدر متناقض‌ هست‌ یا نه‌، بالاخره‌ این‌ جریان‌ با آدمهایی‌ كه‌ در آن‌ هستند، جریانی‌ است‌ كه‌ نمی‌شود آن‌ را انكار كرد مثلاً كاری‌ كه‌ سروش‌ كرده‌، كاری‌ كه‌ مجتهد شبستری‌ كرده‌، به‌ هر حال‌ از كنار این‌ نمی‌شود گذشت‌. 

فكر نمی‌كنم‌ كه‌ مثلاً علامه‌ طباطبایی‌ روشنفكر بود، ایشان‌ علامه‌ بود. یعنی‌ فرزانه‌ بود. 

روشنفكر یك‌ برنامه‌ دیگر است‌. من‌ به‌ روشنفكر می‌گویم‌ فضول‌ محله‌. روشنفكر كسی‌ است‌ كه‌ كارش‌ نقد است‌ و اصلاً هیچ‌ كار دیگری‌ هم‌ نباید انجام‌ بدهد. ببینید در قرن‌ 18 اولین‌ بار نقش‌ روشنفكر شكل‌ گرفت‌ به‌ آنها می‌گفتند، «فیروزوف‌». اینها جزو اصحاب‌ دائره‌المعارف‌ بودند. مانند «ولتر» و روسو و خیلیهای‌ دیگر. اینها چیكار می‌كردند اینها می‌آمدند مسائل‌ را تحقیق‌ می‌كردند، می‌شكافتند، نقد می‌كردند، با مذهب‌ درگیر می‌شدند. مثلاً اولین‌ بار در تاریخ‌ روشنفكری‌ «ولتر» از یك‌ آدم‌ بی‌گناه‌ معروف‌ به‌ «كالاس‌» دفاع‌ كرد. یعنی‌ قبل‌ از داستان‌ دریفوس‌، 200 سال‌ قبل‌ از «امیل‌ زولا» «ولتر» آمد قلمش‌ را گرفت‌ و چون‌ نفوذ بسیار داشت‌ از «كالاس‌» دفاع‌ كرد. خب‌ این‌ یك‌ كار روشنفكری‌ است‌. روشنفكر تناقضات‌ را در جامعه‌ نشان‌ می‌دهد. 

خب‌ اگر شما روشنفكری‌ را برگردانید به‌ ولتر، می‌شود اینها را به‌ همین‌ تعبیر كه‌ ولتر روشنفكر بود، روشنفكر دانست‌. ولتر هم‌ دین‌ را كه‌ یكسره‌ كنار نمی‌گذاشت‌، درواقع‌ یك‌ شكل‌ از دین‌ را نقد می‌كرد و شكل‌ دیگر را سامان‌ می‌داد. روشنفكری‌ دینی‌ هم‌ همین‌ كار را می‌كند. مثلاً آقای‌ مجتهد شبستری‌ می‌آید قرائت‌ رسمی‌ از دین‌ را نقد می‌كند. یعنی‌ یك‌ قرائت‌ رسمی‌ از دین‌ تعریف‌ می‌كند و این‌ را نقد می‌كند. 

من‌ هم‌ بعضی‌ از كارهای‌ آقای‌ مجتهد شبستری‌ را خوانده‌ام‌ و شخصاً به‌ ایشان‌ خیلی‌ ارادت‌ دارم‌. درواقع‌ كار روشنفكری‌ می‌كنند. آقای‌ سروش‌ هم‌ همین‌ طور. كتاب‌ «فربه‌تر از ایدئولوژی‌» ایشان‌ درواقع‌ یك‌ نوع‌ نقد است‌. حالا چرا به‌ اینها روشنفكر دینی‌ می‌گویند من‌ نمی‌دانم‌. 

شما درواقع‌ با این‌ اصطلاح‌ مشكل‌ دارید؟ 

بله‌. من‌ ازدواج‌ این‌ دو مفهوم‌ را شخصاً نمی‌فهمم‌. 

اگر عرفان‌ را درنظر بگیریم‌، در مورد عرفان‌ بین‌ روشنفكران‌ ایران‌ رویكردهای‌ مختلفی‌ وجود دارد. مثلاً آقای‌ طباطبایی‌، آقای‌ آرامش‌ دوستدار و آقای‌ نیك‌فر كه‌ اخیراً مقالاتی‌ را در نقد روشنفكری‌ دینی‌ نوشته‌ نگاه‌ منفی‌ به‌ عرفان‌ و دین‌ دارند. 

آقای‌ آرامش‌ دوستدار را من‌ می‌شناسم‌، از دوستان‌ قدیم‌ من‌ است‌ و رساله‌ دكترای‌ ایشان‌ هم‌ در مورد نیچه‌ است‌ و فوق‌العاده‌ كتاب‌ خوبی‌ است‌. ایشان‌ اصولاً یك‌ مشكلی‌ با خود دین‌ دارد كه‌ آن‌ مشكل‌ خودش‌ هست‌ و باید خودش‌ حل‌ كند. من‌ با دین‌ مشكلی‌ ندارم‌ و فكر می‌كنم‌ كه‌ معنویت‌ واقعیت‌ ملموسی‌ است‌ كه‌ نمی‌شود نادیده‌اش‌ گرفت‌، یك‌ تجربه‌ عمیق‌ انسانی‌ است‌، ولی‌ فاصله‌ هم‌ از آن‌ گرفته‌ام‌ و آدم‌ سنتی‌ به‌ آن‌ معنی‌ دیگر نیستم‌. 

خب‌ اگر مثلاً برگردیم‌ به‌ آقای‌ سروش‌ و همین‌ عرفان‌ را در ن‌ نظر بگیریم‌ علی‌رغم‌ اینكه‌ یك‌ اشكالاتی‌ به‌ آن‌ وارد می‌داند و می‌گوید اندیشه‌ تصوف‌ باعث‌ شده‌ كه‌ ما به‌ شكل‌ صحیح‌ وارد مدرنیته‌ نشویم‌، ولی‌ در عین‌ حال‌ رویكرد منفی‌ به‌ عرفان‌ ندارد. من‌ فكر می‌كنم‌ از این‌ زاویه‌ به‌ شما نزدیك‌ هستند. 

من‌ این‌ جوری‌ فكر نمی‌كنم‌. به‌ نظر من‌ تمدنهای‌ دینی‌ به‌ جز اسلام‌ با مدرنیته‌ مشكلی‌ ندارند. تنها حوزه‌ای‌ كه‌ با مدرنیته‌ خیلی‌ مشكل‌ دارد اسلام‌ است‌. هندیها، ژاپنیها، چینیها و تمدنهایی‌ كه‌ سنت‌ بودایی‌ و كنفسیوسی‌ دارند خیلی‌ راحت‌ با مدرنیته‌ كنار می‌آیند. اسلام‌ مشكل‌ تاریخی‌ با مسیحیت‌ دارد. اینها همیشه‌ با هم‌ رقیب‌ بوده‌اند. هر دو از یك‌ فرهنگ‌ آمده‌اند بیرون‌، هر دو ابراهیمی‌ هستند. مسلمانان‌، اسلام‌ را آخرین‌ دین‌ می‌دانند و معتقد به‌ یك‌ برتری‌ متافیزیك‌ هستند، مسئله‌ جنگهای‌ صلیبی‌ هم‌ در این‌ سوءتفاهم‌ بی‌تأثیر نبوده‌ است‌ و چون‌ مدرنیته‌ خواه‌ناخواه‌ از دل‌ مسیحیت‌ آمده‌ بیرون‌، با آن‌ مشكل‌ پیدا كرده‌ایم‌.
باید یك‌ موقعی‌ مشكلمان‌ را با غرب‌ حل‌ كنیم‌، حالا كی‌ من‌ نمی‌دانم‌. این‌ مشكل‌ را نه‌ هندوها دارند نه‌ چینیها نه‌ ژاپنیها. 

یكی‌ از نقدهایی‌ كه‌ به‌ شما وارد می‌كنند این‌ است‌ كه‌ شما در آثارتان‌ بحثهای‌ مختلفی‌ را مطرح‌ كرده‌اید كه‌ گاهی‌ به‌ نظر می‌رسد، از این‌ شاخه‌ به‌ آن‌ شاخه‌ پریدن‌ است‌ و تداخل‌ دستگاههای‌ مختلف‌ فكری‌ در هم‌ و یك‌ خط‌ سیر مشخص‌ در آن‌ دیده‌ نمی‌شود، نظر خودتان‌ چیست‌؟ 

ببینید اگر بخواهم‌ مراحل‌ گوناگون‌ تحول‌ فكری‌ خودم‌ را به‌ شما بگویم‌ ابتدا هند است‌ بعد اسلام‌ هست‌ بعد مقایسه‌ ادیان‌ است‌، بعد شناختن‌ ساحت‌ دین‌ است‌، بعد توجه‌ داشتن‌ به‌ وضع‌ فعلی‌ این‌ تمدنهای‌ سنتی‌ است‌ كه‌ در بینابین‌ زندگی‌ می‌كند و نه‌ این‌ هستند و نه‌ آن‌، سپس‌ ایدئولوژیك‌شدن‌ دین‌ یا سنت‌ است‌. بعد مفهوم‌ اسكیزوفرنی‌ فرهنگی‌ است‌ كه‌ همه‌ داریم‌ كه‌ جنبه‌های‌ منفی‌اش‌ فلج‌ كننده‌ است‌، اما جنبه‌های‌ مثبتش‌ می‌تواند خلاق‌ باشد. بهترین‌ نمونه‌اش‌ این‌ است‌ كه‌ یكی‌ از پربارترین‌ ادبیات‌ امروز دنیا ادبیات‌ بینابینی‌ است‌. ادبیات‌ آدمهایی‌ كه‌ از پیرامون‌ آمده‌اند به‌ مركز، مثل‌ ادبیات‌ هندی‌ - انگلیسی‌ این‌ آدمها در این‌ فضاهای‌ بینابین‌ زندگی‌ می‌كنند و این‌ آنها را خلاق‌ كرده‌ است‌ و تجربه‌های‌ متفاوتی‌ را در اختیار خواننده‌ها قرار می‌دهند كه‌ غربیها دیگر ندارند. بعضی‌ از نویسندگان‌ سیاه‌ آمریكایی‌ هم‌ از این‌ وضع‌ بهره‌مند هستند. آنها هم‌ در بینابین‌ زندگی‌ می‌كنند، همین‌ طور هم‌ آمریكای‌ لاتین‌ كه‌ مبحث‌ رئالیسم‌ جادویی‌ را در پیش‌ گرفتند. خب‌ همه‌ اینها نشان‌ می‌دهد كه‌ ما در دنیای‌ تداخل‌ داریم‌ زندگی‌ می‌كنیم‌، دنیای‌ فوق‌العاده‌ جذاب‌ و خطرناك‌. چون‌ سنگ‌ روی‌ سنگ‌ بند نمی‌شود و از همه‌ مشكل‌تر این‌ است‌ كه‌ آدم‌ بتواند یك‌ قطب‌نمایی‌ پیدا كند تا در این‌ دنیای‌ پرآشوب‌ لنگرگاهی‌ بیابد. 

خب‌ یك‌ جایی‌ گفته‌اید این‌ قطب‌نما می‌تواند فلسفه‌ كانت‌ باشد. 

من‌ گفتم‌ كانت‌ از این‌ جهت‌ برای‌ ما مهم‌ است‌ كه‌ جلوی‌ بعضی‌ از زیاده‌رویها را می‌گیرد. ببینید بزرگ‌ترین‌ خطری‌ كه‌ فرهنگهای‌ سنتی‌ را تهدید می‌كند خطر تقلیل‌گری‌ است‌. یعنی‌ همه‌ چیز را ما تقلیل‌ به‌ یك‌ مفهوم‌ ولو متعالی‌ بدهیم‌ و ساده‌اندیش‌ بشویم‌ و تكثر و تنوع‌ دنیا را نپذیریم‌. یكی‌ از عللی‌ كه‌ «دیدرو» نظر مرا جلب‌ كرد، این‌ بود كه‌ او در قرن‌ 18 میلادی‌ نسبت‌ به‌ زمانش‌ دو قرن‌ جلوتر است‌. جمله‌ معروفی‌ دارد كه‌ می‌گوید: «باید با بیست‌ دهان‌ در آن‌ واحد صحبت‌ كرد. این‌ یعنی‌ «پلی‌ فونی‌» PolyPhonie یعنی‌ «چند صدایی‌» برای‌ اینكه‌ دنیای‌ ما واقعاً چنین‌ دنیایی‌ است‌، چون‌ دوران‌ پایان‌ ایدئولوژیهاست‌.
تمام‌ فرهنگها عرض‌ اندام‌ كرده‌اند و وارد صحنه‌ شده‌اند و همه‌ در خوان‌ گسترده‌ دارند شركت‌ می‌كنند. این‌ است‌ كه‌ چیزی‌ هم‌ كه‌ ما ایرانیان‌ می‌توانیم‌ به‌ ارمغان‌ بیاوریم‌، تفكر سمبلیك‌ خودمان‌ است‌. تمام‌ سرمایه‌ تمثیلی‌ كه‌ داریم‌ از لحاظ‌ شعر، از لحاظ‌ عرفان‌، در واقع‌ میراثی‌ است‌ كه‌ ما در طی‌ قرون‌ اندوخته‌ایم‌. 

شما همیشه‌ از جای‌ خالی‌ معنویت‌ در غرب‌ صحبت‌ كرده‌اید. چه‌ جوری‌ می‌شود در دنیای‌ امروز، آدم‌ معنویت‌گرا باقی‌ ماند؟ البته‌ می‌توان‌ این‌ پرسش‌ را هم‌ مطرح‌ كرد كه‌ چه‌ جوری‌ می‌توان‌ دیندار باقی‌ ماند و یا حتی‌ چه‌ جوری‌ می‌شود مسلمان‌ باقی‌ ماند. 

یك‌ چیزی‌ به‌ شما بگویم‌. هزاران‌ آدم‌ در غرب‌ تمرین‌ یوگا می‌كنند. هزارها آدم‌ به‌ ذن‌ می‌پردازند، هزارها آدم‌ مراقبه‌ و ضبط‌ حواس‌ می‌كنند. خیلیها می‌روند سراغ‌ راهبهای‌ تبتی‌. خیلی‌ می‌روند سراغ‌ معنویت‌ هندو، معنویت‌ بودایی‌. چرا این‌ كار را انجام‌ می‌دهند، برای‌ اینكه‌ در تمدن‌ غرب‌، مسیحیت‌ اسطوره‌هایش‌ را از دست‌ داده‌ است‌. دیگر جوانها را جذب‌ نمی‌كنند. چون‌ این‌ بعد معنوی‌ انسان‌ همیشه‌ هست‌ و همیشه‌ هم‌ خودش‌ را نشان‌ می‌دهد، پس‌ همیشه‌ یك‌ جایی‌ مردم‌ احساس‌ خلاً می‌كنند. هزارها فرقه‌ و مسلك‌ در دنیا مثل‌ قارچ‌ سبز می‌شوند، خیلیهایشان‌ هم‌ شیاد هستند، چرا مردم‌ وارد فرقه‌ (secte) می‌شوند؟ 

چرا مردم‌ این‌ قدر دنبال‌ این‌ مسائل‌ می‌روند. حتماً یك‌ نیازی‌ هست‌. حالا غربیها موقعی‌ كه‌ دنبال‌ چیزی‌ می‌روند به‌ چه‌ چیز آن‌ توجه‌ می‌كنند؟ به‌ تمدنهایی‌ كه‌ اینها را داشته‌اند، مثلاً به‌ شمنیزم‌ جدیداً خیلی‌ علاقه‌مند شده‌اند، شمنیزم‌ قدیمی‌ترین‌ نوع‌ دین‌ است‌. كارهای‌ كارلوس‌ كاستاندا یا الان‌ كوئیلو كه‌ خیلی‌ هم‌ رقیق‌ است‌، همین‌ مایه‌ها را دارد. كیمیاگر 50-40 هزار نسخه‌ در تهران‌ فروش‌ رفت‌. در دنیا 9 میلیون‌ نسخه‌ فروش‌ رفته‌. چیزی‌ در آن‌ نیست‌، ولی‌ صرف‌ اینكه‌ به‌ زبان‌ تمثیل‌ حقایق‌ را می‌گوید مردم‌ علاقه‌ نشان‌ می‌دهند. این‌ نشان‌ می‌دهد كه‌ انسانها به‌ این‌ موضوع‌ حساس‌ هستند. 

پس‌ خیلی‌ این‌ نقدها را قبول‌ ندارید. 

از كارهای‌ من‌ تعبیرهای‌ گوناگون‌ شده‌ است‌. بعضی‌، معتقدند كه‌ من‌ خشكه‌ مقدس‌ هستم‌، ولی‌ خودم‌ نمی‌دانم‌ چه‌ هستم‌. فقط‌ می‌دانم‌ كه‌ در سفرم‌ و هنوز هم‌ به‌ جایی‌ نرسیده‌ام‌. از كتاب‌ «آسیا در برابر غرب‌»، انواع‌ و اقسام‌ قرائتهای‌ مختلف‌ شد، هركس‌ هر وقت‌ گرفتاری‌ فكری‌ پیدا می‌كند می‌رود سراغ‌ این‌ كتاب‌، شاید هم‌ سرگرمی‌ خوبی‌ برای‌ نقادان‌ فاضل‌ باشد، لااقل‌ این‌ حسن‌ را دارد، اما وقتی‌ خودم‌ این‌ كتاب‌ را پس‌ از سالها می‌خوانم‌، می‌بینم‌ كه‌ با خیلی‌ از حرفهایش‌ هنوز موافق‌ هستم‌. شاید بنده‌ به‌ حد كافی‌ متحول‌ نشده‌ام‌. 

آقای‌ شایگان‌ به‌ عنوان‌ آخرین‌ سؤال‌ شما از هگل‌ یك‌ جمله‌ای‌ نقل‌ كرده‌اید گفته‌اید خوراك‌ فیلسوف‌ روزنامه‌ است‌ پس‌ می‌توانیم‌ درباره‌ مسائل‌ روز و وضعیت‌ فعلی‌ كشور هم‌ حرف‌ بزنیم‌. 
شما وضعیت‌ را چطور می‌بینید. ارزیابی‌تان‌ درباره‌ جریان‌ اصلاح‌طلبی‌ چیست‌ و آیا راه‌ خروجی‌ از وضعیت‌ فعلی‌ می‌شناسید یا اصلاً بن‌بستی‌ به‌ نظرتان‌ هست‌ یا نه‌؟ 

بدون‌ ضبط‌ صحبت‌ می‌كنم‌. 

من‌ ضبط‌ را خاموش‌ می‌كنم‌ و گوش‌ می‌سپارم‌ به‌ حرفهای‌ شایگان‌ و او از تجربه‌ ش

  • نقل قول
  • ارسال پاسخ
دل گرفته م , delgerefteh
دل گرفته م - 07:39 1386/01/3
1

داریوش‌ شایگان‌ روشنفكری‌ است‌ با تجربه‌هایی‌ عجیب‌ و غریب‌. به‌ هزار توی‌ تمدنهای‌ كهنه‌ و نو سرك‌ كشیده‌ و از هر گوشه‌ای‌ خوشه‌ای‌ چیده‌ است‌. از كشور هزار رنگ‌ هند تا دنیای‌ پر رمز و راز عرفان‌ اسلامی‌ و درك‌ محضر فرزانگانی‌ چون‌ علامه‌ طباطبایی‌، سیدجلال‌الدین‌ آشتیانی‌ و رفیعی‌ قزوینی‌ تا جهان‌ اندیشه‌های‌ رنگارنگ‌ امروز را بی‌وقفه‌ پیموده‌ است‌ و درهر كتابش‌، آینه‌ای‌ گرفته‌ است‌ رو به‌ روی‌ دنیایی‌ كه‌ در آن‌ به‌ سر برده‌ است‌.
او سالهاست‌ كه‌ بیشتر وقتش‌ را در فرانسه‌ می‌گذراند و به‌ زبان‌ فرانسوی‌ می‌نویسد. آخرین‌ كتاب‌ او «آیین‌ هندو و عرفان‌ اسلامی‌» پس‌ از 35 سال‌ از تألیفش‌ این‌ روزها در ایران‌ ترجمه‌ و چاپ‌ شده‌ است‌. او در این‌ 35 سال‌ به‌ دغدغه‌های‌ دیگرش‌ پاسخ‌ گفته‌ است‌، «آسیا در برابر غرب‌»، «انقلاب‌ مذهبی‌ چیست‌؟»، «نگاه‌ شكسته‌» و «افسون‌زدگی‌ جدید» كه‌ اولی‌ و آخری‌ یكی‌ پیش‌ از انقلاب‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ نوشته‌ شده‌ و یكی‌ دو سال‌ پیش‌ در ایران‌ ترجمه‌ و منتشر شده‌ است‌، اما آن‌ دو دیگر كه‌ به‌ موضوعی‌ سیاسی‌ پرداخته‌اند، همچنان‌ به‌ زبان‌ فرانسوی‌ و دور از دسترس‌ خوانندگان‌ ایرانی‌اند. هرچند در این‌ مدت‌ مقاله‌ای‌ از «انقلاب‌ مذهبی‌ چیست‌؟» با عنوان‌ «ایدئولوژیك‌ كردن‌ سنت‌» به‌ زبان‌ فارسی‌ در مجله‌ كیان‌ نیز چاپ‌ شده‌ است‌. 

وقتی‌ برای‌ انجام‌ گفتگو تلفن‌ زدم‌، شرط‌ كرد كه‌ پرسشها فقط‌ درباره‌ كتاب‌ جدیدش‌ یعنی‌ «آیین‌ هندو و عرفان‌ اسلامی‌» باشد، اما مگر می‌شود در گفتگو با شایگان‌، وسوسه‌ پرسشهای‌ دیگری‌ به‌ جانت‌ نیفتد...
 

-----------------------------------------------------------------

كتاب‌ «آیین‌ هندو و عرفان‌ اسلامی‌» كه‌ اخیراً ترجمه‌ آن‌ به‌ فارسی‌ در ایران‌ منتشر شده‌، مقدمه‌ای‌ دارد كه‌ در سال‌ 81 نوشته‌اید. در این‌ مقدمه‌ خواننده‌ احساس‌ كه‌ به‌ این‌ كتاب‌، تعلق‌ خاطر ویژه‌ای‌ نسبت‌ به‌ كتابهای‌ دیگرتان‌ دارید. آیا این‌ ترجمه‌ را باید یك‌ ترجمه‌ معمولی‌ در كنار كتابهای‌ دیگر شما ارزیابی‌ كرد یا یك‌ جور بازگشت‌ به‌ دوره‌ای‌ از فعالیتهای‌ خودتان‌ است‌. دوره‌ای‌ كه‌ به‌ نظر من‌ در آثار دیگر شما هم‌ تأثیر داشته‌ است‌ و همیشه‌ گوشه‌ چشمی‌ به‌ مباحث‌ این‌ كتاب‌ (یعنی‌ دوره‌ای‌ از فعالیتهایتان‌ كه‌ این‌ كتاب‌ را می‌شود گفت‌ چكیده‌ آن‌ دوره‌ است‌) داشته‌اید؟ 

خوب‌ بله‌؛ این‌ كتاب‌ پایان‌ دوره‌ای‌ است‌ كه‌ با كتاب‌ «ادیان‌ و مكتبهای‌ فلسفی‌ هند» شروع‌ می‌شود و با این‌ كتاب‌ كه‌ در واقع‌ یك‌ بحث‌ تطبیقی‌ بین‌ عرفان‌ هندو و اسلامی‌ است‌ خاتمه‌ می‌یابد. در این‌ دوره‌ زندگی‌ من‌ كه‌ 10 سال‌ طول‌ می‌كشد، به‌ مطالعه‌ زبان‌ سانسكریت‌، خواندن‌ متون‌ هندی‌ و بررسی‌ تمام‌ آثار كهن‌ هندو می‌پردازم‌ كه‌ بالاخره‌ منجر می‌شود به‌ تألیف‌ كتاب‌ «ادیان‌ و مكتبهای‌ فلسفی‌ هند» و در همین‌ دوره‌ است‌ كه‌ به‌ رابطه‌ هند و اسلام‌ در دوران‌ سلطنت‌ گوركانیهای‌ هند كه‌ نقش‌ مهمی‌ در برخورد این‌ دو تمدن‌ داشته‌اند علاقه‌مند می‌شوم‌. ترجمه‌ آثار سانسكریت‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ یك‌ پدیده‌ فرهنگی‌ خیلی‌ تأثیرگذار است‌ كه‌ در این‌ دوران‌ كه‌ مطابق‌ با قرون‌ 16 و 17 میلادی‌ است‌، شروع‌ می‌شود...
به‌ هر حال‌، در ارتباط‌ با سؤالتان‌ باید بگویم‌ من‌ با كتاب‌ آیین‌ هندو و عرفان‌ اسلامی‌، نخواسته‌ام‌ به‌ دوره‌ای‌ در گذشته‌ بازگردم‌. این‌ دوره‌ خواه‌ ناخواه‌ در وجود من‌ زنده‌ است‌. ولی‌ چون‌ در ایران‌ می‌دیدم‌ كه‌ علاقه‌ به‌ عرفان‌ تطبیقی‌ زیاد است‌ و كتابهای‌ مختلفی‌ در این‌ زمینه‌ درمی‌آید مثل‌ عرفان‌ مسیحی‌ و اسلام‌ و غیره‌ فكر كردم‌ كه‌ این‌ كتاب‌ هم‌ می‌تواند مؤثر باشد و جای‌ خود را باز كند. 

شما در مقدمه‌ كتاب‌، دوره‌ای‌ را كه‌ ترجمه‌ از زبان‌ سانسكریت‌ در ایران‌ رواج‌ پیدا می‌كند، دوره‌ عصر زرین‌ روابط‌ هند و اسلام‌ نام‌گذاری‌ كرده‌اید و بعد مقایسه‌ای‌ كرده‌اید با نهضت‌ ترجمه‌ای‌ كه‌ در دوره‌ عباسیان‌ راه‌ افتاده‌ بود. حالا پرسش‌ اینجاست‌ چرا آن‌ نهضت‌ در اوایل‌ ورود اسلام‌ به‌ ایران‌ تأثیر عمیق‌ گذاشت‌ و مثلاً فلسفه‌ از آن‌ سر برآورد ولی‌ ترجمه‌ از سانسكریت‌ نتوانست‌ و ادامه‌ پیدا نكرد؟ 

ببینید، در تاریخ‌ چند دوره‌ داریم‌ كه‌ فرهنگها از طریق‌ ترجمه‌ روی‌ هم‌ تأثیرگذاشته‌اند، معروف‌ترین‌ آن‌ هم‌ ترجمه‌ متون‌ یونانی‌ به‌ سوریانی‌ و بعد عربی‌ است‌ كه‌ در زمان‌ مأمون‌ خلیفه‌ عباسی‌ شروع‌ شد. خیلی‌ هم‌ تأثیرگذار بود. بعد ترجمه‌ لاتینی‌ از متون‌ عربی‌ است‌. ترجمه‌ متون‌ عربی‌ به‌ لاتینی‌، در قرن‌ 12 میلادی‌ آغاز می‌شود كه‌ به‌ مكتب‌ ابن‌ رشد غربی‌ می‌انجامد، و تأثیر عجیبی‌ در غرب‌ می‌گذارد. اصلاً دنیای‌ غرب‌ از طریق‌ ترجمه‌های‌ لاتینی‌ عربی‌ تفكر یونانی‌ را از نو كشف‌ می‌كند. از ترجمه‌های‌ مهم‌ دیگر در تاریخ‌ برخورد تمدنها، ترجمه‌ متون‌ بودایی‌ به‌ تبتی‌ است‌ كه‌ خیلی‌ در تاریخ‌ مهم‌ است‌ و بعد هم‌ ترجمه‌ متون‌ سانسكریت‌ به‌ چینی‌ و ژاپنی‌ است‌ كه‌ اینها همه‌ عامل‌ گسترش‌ و اشاعه‌ دین‌ بودایی‌ در آسیا بوده‌اند. یكی‌ هم‌ ترجمه‌های‌ متون‌ سانسكریت‌ است‌ به‌ زبان‌ فارسی‌. خوب‌ این‌ اتفاق‌ فرهنگی‌ اخیر خوش‌ اقبال‌ نبود. دلیلش‌ این‌ است‌ كه‌ بعد از فوت‌ داراشكوه‌ پادشاه‌ هندی‌ و با روی‌ كارآمدن‌ برادرش‌، یك‌ اسلام‌ قشری‌ در هند حاكم‌ شد كه‌ آخرش‌ همچنان‌ كه‌ می‌دانید منجر به‌ جدایی‌ هند از پاكستان‌ شد. اگر آن‌ سیاست‌ مصاحبه‌آمیزی‌ كه‌ اكبرشاه‌ جد داراشكوه‌ پیش‌ گرفته‌ بود و داراشكوه‌ هم‌ دنباله‌ آن‌ را گرفت‌، ادامه‌ می‌یافت‌، این‌ اتفاق‌ نمی‌افتاد. 

حالا شما به‌ شانس‌ و اقبال‌ اشاره‌ كردید، اما شاید بتوان‌ دلیل‌ دیگری‌ هم‌ برای‌ آن‌ عنوان‌ كرد، آن‌ چیزی‌ كه‌ از یونان‌ ترجمه‌ شد در واقع‌ متون‌ فلسفی‌ بود كه‌ عقل‌ در آن‌ حاكم‌ بود. بحث‌ استدلالی‌ می‌شد كرد، یعنی‌ یك‌ جوری‌ خودش‌ را می‌توانست‌ رواج‌ بدهد، ولی‌ آن‌ چیزی‌ كه‌ از هند ترجمه‌ می‌شد، نوعی‌ دستگاه‌ عرفانی‌ و شخصی‌ بود كه‌ امكان‌ بحث‌ درباره‌ آن‌ وجود نداشت‌. 

نفوذ تفكر یونانی‌ علی‌رغم‌ اهمیت‌ تاریخی‌اش‌ در حاشیه‌ ماند. بالاخره‌ تفكری‌ كه‌ در دنیای‌ ایران‌ اسلامی‌ اوج‌ گرفت‌ اشراق‌ بود و مكتب‌ ملاصدرا است‌ كه‌ بزرگ‌ترین‌ سنتز است‌ بین‌ اشراق‌، مشاد، عرفان‌ نظری‌ و تشیع‌. اتفاقاً تنها كسی‌ كه‌ مشائی‌ بود به‌ معنای‌ دقیق‌ كلمه‌ ابن‌ رشد بود كه‌ در دنیای‌ اسلام‌ نفوذ نكرد. نفوذش‌ در غرب‌ بود، در قرن‌ 13 میلادی‌ در پاریس‌. 

ابن‌ سینا هم‌ كه‌ مشائی‌ بود؟ 

ولی‌ ابن‌ سینا ضمن‌ اینكه‌ مشائی‌ بود، یك‌ رگه‌های‌ عرفانی‌ هم‌ داشت‌. منظورم‌ فلسفه‌ شرقیه‌ اوست‌. حتی‌ سهروردی‌ می‌گوید كه‌ من‌ آنجایی‌ شروع‌ می‌كنم‌ كه‌ ابن‌ سینا تمام‌ می‌كند. سهروردی‌ خودش‌ را وام‌گیر ابن‌ سینا می‌داند و می‌گوید من‌ دنباله‌رو او هستم‌. آنجایی‌ كه‌ او تمام‌ می‌كند من‌ آغاز می‌كنم‌. در جهان‌ اسلام‌ به‌ قول‌ «كربن‌» ما با دو تقدیر تاریخی‌ مواجهیم‌: سرنوشت‌ ابن‌ سینایی‌ در شرق‌ و ابن‌ رشدی‌ در غرب‌. نفوذ ابن‌ رشد بیشتر در غرب‌، یعنی‌ در اروپاست‌ و نه‌ در دنیای‌ اسلام‌. در پاریس‌ قرن‌ سیزدهم‌ میلادی‌ ما متفكرانی‌ داریم‌ كه‌ پیروان‌ ابن‌ رشد هستند. اینها به‌ حقیقت‌ دوگانه‌ اعتقاد دارند؛ تعبیری‌ است‌ كه‌ غربیها از ابن‌ رشد كرده‌اند. یك‌ چیزی‌ ممكن‌ است‌ از لحاظ‌ فلسفه‌ درست‌ باشد و از لحاظ‌ دین‌ نادرست‌ و به‌ عكس‌. پس‌ قلمرو اینها جداست‌. به‌ این‌ آیین‌ می‌گفتند حقیقت‌ دوگانه‌. این‌ سرآغاز جدایی‌ دین‌ از فلسفه‌ است‌ كه‌ در فرانسه‌ در قرن‌ 13 میلادی‌ بر اثر نفوذ ابن‌رشد پایه‌ گذاشته‌ شد. شما هنگامی‌ كه‌ آثار اینها را می‌خوانید فكر می‌كنید در واقع‌ لحن‌ «ولتری‌» (Voltair) دارند. آدمهای‌ شكاكی‌ هستند، آدمهایی‌ هستند كه‌ حوزه‌ها را از هم‌ تفكیك‌ می‌كنند. یعنی‌ شما می‌دانید این‌ راه‌ عاقبت‌ به‌ تفكر «دكارت‌» خواهد انجامید؛ ولی‌ در این‌ قسمت‌ دنیا این‌ اتفاق‌ نیفتاد و اشراق‌ همیشه‌ حاكم‌ باقی‌ ماند. 

چه‌ شد كه‌ شما به‌ هندشناسی‌ علاقه‌ پیدا كردید؟ 

در دانشگاه‌ ژنو كه‌ دانشجو بودم‌ هم‌ رشته‌ ادبیات‌ و فلسفه‌ می‌خواندم‌ و هم‌ علوم‌ سیاسی‌. استادی‌ بود به‌ اسم‌ «ژان‌ هربر»، یك‌ فرانسوی‌ كه‌ تاریخ‌ اساطیر هند درس‌ می‌داد. رفتم‌ سر كلاس‌ او، البته‌ من‌ از همان‌ زمان‌ به‌ عرفان‌ علاقه‌مند بودم‌. در سر كلاس‌ او با اساطیر هند و با حماسه‌های‌ «ماهابهاراتا و دامایانا» آشنا شدم‌ و سپس‌ شروع‌ كردم‌ به‌ موازات‌ كارهای‌ دیگر زبان‌ سانسكریت‌ خواندن‌ و به‌ تدریج‌ شدم‌ هندشناس‌. بعد آمدم‌ ایران‌ با پروفسور «ایندوشكر» كه‌ استاد زبان‌ سانسكریت‌ بود. در تهران‌ سالها درس‌ خواندم‌. وقتی‌ او از ایران‌ رفت‌، من‌ در دانشگاه‌ تهران‌ جانشینش‌ شدم‌ و زبان‌ سانسكریت‌ درس‌ دادم‌ و چون‌ به‌ فلسفه‌ هند هم‌ علاقه‌مند بودم‌، در این‌ رشته‌ تحقیقاتم‌ را ادامه‌ دادم‌ كه‌ نتیجه‌اش‌ كتاب‌ «ادیان‌ و مكتبهای‌ فلسفی‌ هند» بود. بعد با هانری‌ كربن‌ آشنا شدم‌ و او مرا به‌ مطالعات‌ تطبیقی‌ تشویق‌ كرد و گفت‌ كه‌ در دوران‌ مغولهای‌ گوركانی‌ در هند رساله‌های‌ مهمی‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ ترجمه‌ شده‌ است‌، از جمله‌ آثار داراشكوه‌. طبیعتاً من‌ به‌ این‌ موضوع‌ علاقه‌مند شدم‌ و در این‌ زمان‌ كه‌ حدود سالهای‌ 1340 بود با علمای‌ اسلام‌ هم‌ خیلی‌ معاشرت‌ داشتم‌، از جمله‌ با مرحوم‌ علامه‌ طباطبایی‌ و آقای‌ سید جلال‌ الدین‌ آشتیانی‌. 

كتابی‌ هم‌ درباره‌ هنری‌ كربن‌ نوشته‌اید؟ 

این‌ دینی‌ است‌ كه‌ نسبت‌ به‌ او ادا كردم‌. به‌ خود می‌گفتم‌ كه‌ كربن‌ آن‌ قدر به‌ شناساندن‌ فرهنگ‌ ایرانی‌ خدمت‌ كرده‌ است‌ كه‌ وظیفه‌ ماست‌ كه‌ قبل‌ از یك‌ فرانسوی‌ كتابی‌ درباره‌ آثار او بنویسیم‌. 

این‌ دوره‌ به‌ نظر می‌رسد كه‌ تأثیر عمیقی‌ روی‌ شما گذاشته‌ است‌ و حتی‌ گاهی‌ بخشی‌ از نقدهایی‌ هم‌ كه‌ درباره‌ آثار شما نوشته‌ می‌شود، ریشه‌اش‌ در همین‌ دوره‌ از فعالیت‌ شما است‌. 

بله‌. هیچ‌ پشیمان‌ نیستم‌ كه‌ این‌ دوره‌ را گذراندم‌، برای‌ اینكه‌ آدم‌ به‌ عمق‌ تمدنهای‌ آسیایی‌ پی‌ ببرد، ناگزیر است‌ كه‌ فرهنگشان‌ را بشناسد و آن‌ هم‌ در عمق‌ یعنی‌ با سرسپردگی‌ این‌ فرهنگها، همه‌ فرهنگهای‌ دینی‌ هستند، چه‌ هند، چه‌ ایران‌، چه‌ چین‌، چه‌ ژاپن‌. البته‌ من‌ به‌ خاور دور هم‌ از طریق‌ آیین‌ «بودیسم‌» خیلی‌ علاقه‌مند شده‌ بودم‌، مطالعاتی‌ هم‌ درباره‌ چین‌ كردم‌، البته‌ زبان‌ چینی‌ بلد نیستم‌. بعد با پروفسور «ایزوتسو» آشنا شدم‌ و در تهران‌ سر كلاسهای‌ او رفتم‌. به‌ بودیسم‌ و ذن‌ هم‌ توجه‌ زیاد داشتم‌. این‌ است‌ كه‌ یك‌ سیر كاملی‌ در تفكر آسیایی‌ كردم‌. به‌ موازات‌ این‌ به‌ تفكر غرب‌ هم‌ علاقه‌مند بودم‌. روی‌ هم‌ رفته‌ كارم‌ همیشه‌ مقایسه‌ بود و همیشه‌ هم‌ علاقه‌مند بودم‌ بدانم‌ كه‌ چرا تمدنهای‌ بزرگ‌ آسیایی‌ از یك‌ دوره‌ خاص‌ تاریخی‌ از گردونه‌ خارج‌ می‌شوند. این‌ برای‌ من‌ مهم‌ بود. این‌ تمدنها تا قرن‌ 17 و 18 بارور بودند و بعد یك‌ دفعه‌ متوقف‌ شدند. 

خوب‌ بعضی‌ از اندیشمندان‌ ایرانی‌ مثل‌ آقای‌ جواد طباطبایی‌ در این‌ زمینه‌ نظریه‌ای‌ دارد كه‌ به‌ نظریه‌ انحطاط‌ یا امتناع‌ اندیشه‌ معروف‌ است‌ یا آقای‌ آرامش‌ دوستدار هم‌ در این‌ زمینه‌ بحثهایی‌ كرده‌ و اتفاقاً هر دوی‌ اینها به‌ شما هم‌ نقد دارند. 

می‌دانم‌. آنها نقدهایی‌ هم‌ نوشته‌اند. این‌ آقایان‌ معتقدند كه‌ فقط‌ این‌ مسائل‌ مربوط‌ به‌ ایران‌ است‌، ولی‌ من‌ معتقدم‌ كه‌ انحطاط‌ شامل‌ تمام‌ تمدنهای‌ بزرگ‌ آسیایی‌ است‌. این‌ انحطاط‌ نسبت‌ به‌ چیست‌؟ یا امتناع‌ تفكر از چیست‌؟ این‌ تمدنها در درون‌ خودشان‌ تفكر كرده‌اند، اما دوره‌ای‌ از تاریخ‌ اتفاقی‌ مهم‌ در گوشه‌ای‌ از دنیا به‌ وقوع‌ می‌پیوندد و تمدن‌ جدیدی‌ سربرمی‌آورد، به‌ طوری‌ كه‌ این‌ تمدنهای‌ سنتی‌ قدیم‌ نسبت‌ به‌ آن‌ یك‌ نوع‌ بیگانگی‌ پیدا می‌كنند. اگر امتناع‌ تفكر وجود دارد، امتناع‌ تفكر نسبت‌ به‌ غرب‌ است‌، نه‌ نسبت‌ به‌ خودشان‌. اگر هم‌ امتناع‌ تفكر در ایران‌ است‌، شامل‌ هند هم‌ می‌شود، شامل‌ چین‌ هم‌ می‌شود، شامل‌ ژاپن‌ هم‌ می‌شود و شامل‌ تمام‌ تفكرات‌ غیرغربی‌ می‌شود. پس‌ این‌ ویژگی‌ خاص‌ ایران‌ نیست‌، بلكه‌ ویژگی‌ تمام‌ تمدنهایی‌ است‌ كه‌ یك‌ زمان‌ در حوزه‌ و اقلیمی‌ از وجود بودند و دست‌ بر قضا از دوره‌ رنسانس‌ به‌ بعد كه‌ دنیا تغییر كرد و در یك‌ قسمت‌ خاص‌ از حوزه‌ فرهنگی‌ غرب‌ تحولاتی‌ به‌ وجود آمد، این‌ تمدنها از گردونه‌ تحولات‌ خارج‌ شدند و گسست‌ ایجاد شد. پس‌ این‌ گسست‌ اگر امتناع‌ تفكر است‌، این‌ امتناع‌ تفكر در چین‌ هم‌ هست‌، در هند هم‌ هست‌ و به‌ هیچ‌ وجه‌ مخصوص‌ ایران‌ نیست‌. این‌ آقایان‌ فكر می‌كنند فقط‌ ما دچار این‌ وضعیت‌ هستیم‌، اما من‌ فكر می‌كنم‌ كه‌ این‌ شامل‌ همه‌ تمدنهای‌ دینی‌ است‌، آقای‌ دوستدار مشكلات‌ ما را به‌ خاطر دین‌ خویی‌ می‌داند، در حالی‌ به‌ عقیده‌ بنده‌ هندوان‌ دین‌ خوتر از ما هستند. تمام‌ تمدنهای‌ جنوب‌ شرقی‌ آسیا و تمدنهای‌ خاور دور همه‌ براساس‌ دین‌ بوده‌اند. تمام‌ تمدنهای‌ بزرگ‌ دینی‌ هستند. 

ولی‌ شما همیشه‌ به‌ نوعی‌ بر حفظ‌ این‌ معنویت‌ و دین‌ تأكید كرده‌اید.
ببینید، این‌ تمدنهای‌ بزرگ‌ بالاخره‌ میراث‌ عظیمی‌ دارند و شما برای‌ اینكه‌ بتوانید یك‌ چیزی‌ را حتی‌ رد كنید، باید ابتدا آن‌ را بشناسید. خوب‌ باید بدانید كه‌ درواقع‌ سنت‌ اسلامی‌ چیست‌؟ تفكر اسلامی‌ چیست‌؟ درست‌ است‌ كه‌ تحت‌ تأثیر یونان‌ بوده‌، ولی‌ بالاخره‌ همیشه‌ یك‌ رگه‌ اشراقی‌ در ایران‌ هم‌ داشته‌. شناختن‌ چیزی‌ دلیل‌ نمی‌شود كه‌ شما صد در صد سرسپرده‌ آن‌ باشید. پشت‌ كردن‌ به‌ تجارب‌ عمیق‌ تمدنهای‌ معنوی‌ همان‌ قدر مضر است‌ كه‌ بی‌توجهی‌ به‌ تجربه‌ عصر جدید و مدرنیته‌ و پیامدهای‌ اجتناب‌ناپذیر سكولاریسم‌. 

بحث‌ سرسپردگی‌ نیست‌، اما شما بارها به‌ خلأ معنویت‌ در غرب‌ اشاره‌ كرده‌اید.
خوب‌ خود غربیها این‌ مسئله‌ را تبیین‌ كرده‌اند. اصلاً لازم‌ نیست‌ كه‌ من‌ بگویم‌. خود غربیها معتقد هستند كه‌ انسان‌ امروزی‌ علی‌رغم‌ پیشرفتهایی‌ كه‌ كرده‌، حفره‌هایی‌ بزرگ‌ در تمدنش‌ وجود دارد. این‌ همه‌ مكتبهای‌ جدید كه‌ در شكلهای‌ مختلف‌ در اروپا به‌ وجود می‌آید، اینكه‌ این‌ همه‌ اقبال‌ به‌ ادیان‌ غیرغربی‌ هست‌، اینكه‌ این‌ همه‌ توجه‌ به‌ ادیان‌ شرقی‌ مثل‌ بودیسم‌ وجود دارد، همه‌ اینها نشان‌ می‌دهد كه‌ یك‌ جای‌ این‌ مسئله‌ لنگ‌ می‌زند. در كتاب‌ «افسون‌زدگی‌ جدید» سعی‌ كردم‌ كه‌ این‌ موضوع‌ را روشن‌ كنم‌. ببینید، فكر من‌ یك‌ بعدی‌ نیست‌، من‌ در زندگی‌ متحول‌ بودم‌. از كتاب‌ «ادیان‌ و مكتبهای‌ فلسفی‌ هند» تا كتاب‌ «آیین‌ هندو و عرفان‌ اسلامی‌» تا كتاب‌ «آسیا در برابر غرب‌»، تا «نگاه‌ شكسته‌»، تا «انقلاب‌ مذهبی‌ چیست‌؟» تا «افسون‌زدگی‌ جدید» و «هویت‌ چهل‌ تكه‌» مراحلی‌ را طی‌ كرده‌ام‌. فكر می‌كنم‌ اگر پشتوانه‌ اطلاعات‌ من‌ از هند و اسلام‌ نبود، مسائل‌ را خوب‌ نمی‌فهمیدم‌. یعنی‌ این‌ تجاربی‌ را كه‌ در ادیان‌ و در اسطوره‌ها و در تفكر هندی‌ به‌ دست‌ آوردم‌ به‌ من‌ كمك‌ كرده‌ كه‌ خیلی‌ از مسائل‌ را بفهمم‌. 

آقای‌ شایگان‌ اگر برگردیم‌ به‌ كتاب‌ آیین‌ هندو و عرفان‌ اسلامی‌، در هند قدیم‌ ضرورت‌ تطبیق‌ دو آیین‌ اسلام‌ و هندو ناشی‌ از یك‌ زمینه‌ اجتماعی‌ است‌. اما مطالعه‌ تطبیقی‌ برای‌ شایگان‌ چه‌ ضرورتی‌ دارد؟ البته‌ این‌ سؤال‌ را می‌شود كمی‌ گسترش‌ داد و پرسید ضرورت‌ مطالعات‌ تطبیقی‌ در دنیای‌ جدید چیست‌؟ 

دیدم‌ آیین‌ هندو و عرفان‌ اسلامی‌ علی‌رغم‌ اختلافات‌ عظیمی‌ كه‌ میانشان‌ هست‌، در كل‌ قابل‌ مقایسه‌ هستند. چرا؟ برای‌ اینكه‌ این‌ دو جهان‌بینی‌ از انسان‌ و عاقبت‌ و معاد و مرگ‌ برداشت‌ مشابه‌ دارند. یعنی‌ شما بین‌ این‌ دو ساختهای‌ مشابهی‌ پیدا می‌كنید كه‌ قابل‌ مقایسه‌ هستند، ولی‌ اگر شما یكی‌ از این‌ دو را یعنی‌ دین‌ اسلام‌ یا آیین‌ هندو را بخواهید با تفكر هگل‌ مقایسه‌ كنید، می‌بینید كه‌ قابل‌ مقایسه‌ نیست‌. یك‌ گسستی‌ وجود دارد، از یك‌ جایی‌ دیگر شما نمی‌توانید این‌ كار را انجام‌ بدهید... 

آقای‌ شایگان‌ من‌ پاسخ‌ این‌ پرسش‌ را نگرفتم‌ كه‌ ضرورت‌ مطالعات‌ تطبیقی‌ در دنیای‌ امروز چیست‌؟ 

ببینید، فوكو یك‌ كلمه‌ كلیدی‌ را به‌ كار می‌برد به‌ نام‌ «ایزومورف‌» (Isomorphe) كه‌ آن‌ را از واژه‌ یونانی‌ گرفته‌، ایزو یعنی‌ هم‌، مورف‌ یعنی‌ شكل‌. فوكو معتقد است‌ كه‌ در بینش‌ قدیمی‌ انسان‌ در تفكر پیش‌ از مدرن‌ بین‌ اشكال‌ و تفكر دنیا یك‌ نوع‌ هم‌شكلی‌ وجود دارد. این‌ هم‌شكلی‌ برای‌ من‌ خیلی‌ مهم‌ بود، چون‌ موقعی‌ كه‌ سعی‌ می‌كردم‌ ادیان‌ بزرگ‌ را، با هم‌ (چه‌ هندو چه‌ اسلام‌ چه‌ ادیان‌ خاور دور) مقایسه‌ كنم‌، می‌دیدم‌ به‌ این‌ دلیل‌ می‌شود این‌ كار را انجام‌ داد كه‌ بین‌ آنها «ایزومورفیسم‌» هست‌، هم‌شكلی‌ هست‌. ولی‌ یك‌ زمانی‌ است‌ كه‌ در فرهنگ‌ غربی‌ این‌ هم‌شكلیها به‌ صورت‌ دیگری‌ مطرح‌ می‌شوند. فی‌المثل‌ موقعی‌ كه‌ شما تفكر هندو را در مقابل‌ تفكر آلمانی‌ قرن‌ 19 می‌گذارید، یا در مقابل‌ دكارت‌ قرار می‌دهید، می‌بینید كه‌ این‌ قالبها دیگر هم‌شكل‌ نیستند، یك‌ جایی‌ زمین‌ لرزه‌ شده‌ و مسائل‌ جابه‌ جا شده‌اند، این‌ برای‌ من‌ جالب‌ بود. برای‌ همین‌ است‌ كه‌ بعد از این‌ علاقه‌مند شدم‌ به‌ اینكه‌ تمدنهایی‌ كه‌ یك‌ موقعی‌ هم‌شكل‌ بودند و جهان‌بینی‌ خاصی‌ داشتند، امروز در چه‌ وضعیتی‌ هستند. در دنیای‌ متحول‌ امروزی‌ كه‌ تجدد همه‌ جا را فراگرفته‌، وضع‌ این‌ تمدنها چگونه‌ است‌؟ اولین‌ بار این‌ را در كتاب‌ «آسیا در برابر غرب‌» مطرح‌ كردم‌


  • نقل قول
  • ارسال پاسخ
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.