| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
143
|
854
|
90/8/26 (11:15)
|
|
||
|
|
1048
|
7809
|
89/11/21 (22:13)
|
|
||
|
|
25
|
418
|
88/4/18 (21:16)
|
|
||
|
|
18
|
246
|
87/12/30 (01:42)
|
|
||
|
|
52
|
570
|
87/12/29 (17:17)
|
|
||
|
|
24
|
614
|
87/12/29 (17:16)
|
|
||
|
|
346
|
2467
|
89/4/22 (10:09)
|
|
||
|
|
237
|
1931
|
88/8/19 (17:07)
|
|
||
|
|
38
|
390
|
88/8/2 (01:30)
|
|
||
|
|
79
|
377
|
88/5/12 (22:16)
|
|
||
|
|
245
|
1929
|
88/4/16 (20:46)
|
|
||
|
|
83
|
789
|
87/12/29 (17:16)
|
|
||
|
|
69
|
1055
|
87/12/29 (17:15)
|
|
||
|
|
247
|
1422
|
87/12/29 (17:15)
|
|
||
|
|
65
|
997
|
87/5/27 (22:42)
|
|
||
|
|
68
|
559
|
87/12/29 (21:27)
|
|
||
|
|
184
|
969
|
87/12/29 (12:02)
|
|
||
|
|
30
|
344
|
87/10/20 (18:01)
|
|
||
|
|
12
|
216
|
87/9/25 (21:07)
|
|
||
|
|
112
|
940
|
87/7/6 (09:59)
|
|
آنچه در زیر میخوانید، از زبان «هلن کلر» بانوی نابینا و ناشنوای مشهور جهان میباشد:
صبح روزی را بهخاطر میآورم که برای اولینبار از معلمم معنی کلمهی «دوستداشتن» را پرسیدم. البته تا آن زمان، کتابهای زیادی مطالعه نکرده بودم. آنروز تعدادی گل بنفشه را که در باغ پیدا کرده بودم، پیش معلمم خانم «سالیوان» بردم.
او مرا در آغوش کشید و با انگشت خود کف دستم نوشت: من «هلن» را دوست دارم.
من از او پرسیدم: «دوستداشتن چیست؟» او با انگشت به قلبم که در حال تپیدن بود، اشاره کرد و گفت: «اینجاست.» حرفهای او مرا خیلی گیج کرده بود زیرا تا آن زمان، معنی چیزهایی را میفهمیدم که بتوانم آنها را لمس کنم. من گلهای بنفشه را که در دست او بود، بوییدم و بهآرامی از او پرسیدم: «آیا دوستداشتن، رایحهی دلانگیز گلهاست؟» معلمم گفت: «نه»
دوباره به فکر فرورفتم. خورشید در حال تابیدن بود. با دست به سمت خورشید اشاره کردم و پرسیدم: «آیا این دوستداشتن نیست؟» بهنظرم ممکن نبود چیزی زیباتر از خورشیدی که با گرمای خود باعث رشد و تعالی تمامی موجودات میشود، در دنیا وجود داشته باشد اما خانم «سالیوان» سرش را تکان داد و من بهطور کامل گیج و مبهوت و ناامید بودم. برای من خیلی عجیب بود که معلمم نمیتوانست دوستداشتن را به من نشان دهد.
یک یا دو روز بعد، مشغول بازی با چند مهره بودم و سعیمیکردم ابتدا دو مهرهی بزرگ سپس سه مهرهی کوچک را بهصورت قرینه و متوالی به نخ بکشم. ابتدا اشتباهات زیادی میکردم اما خانم «سالیوان» با صبر و حوصله به من کمک میکرد تا مهرههایی را که به اشتباه وارد کرده بودم، بیرونآورم. در انتها متوجه یک اشتباه بزرگ در توالی مهرهها شدم و برای یک لحظه فکرم را به درس متمرکز کردم و اینکه چگونه باید مهرهها را بهطور صحیح مرتب کنم.
خانم «سالیوان» انگشتش را روی پیشانیام گذاشت و نوشت «فکرکن». در یک آن فهمیدم آن کلمه، نام یک روندی است که در ذهن من میگذرد. این اولین تجربهی من در یادگیری یک فکر انتزاعی بود. با این طرز فکر، مدت زیادی سعیمیکردم معنی دوستداشتن را بفهمم. آفتاب، هر روز زیر ابر بود و تابش مختصری وجود داشت.
ناگهان خورشید از پشت ابر بیرون آمد و بهطورکامل درخشید. دوباره از معلمم سؤال کردم: «آیا این دوستداشتن نیست؟» او جواب داد: «عشق، مانند ابر در آسمان است قبل از اینکه خورشید بیرون بیاید.»
بعد به زبانی سادهتر که من در آن زمان احتمالاً آنرا نفهیدم، توضیح داد: «تو میدونی که نمیتونی ابرها رو لمس کنی اما بارون رو احساس میکنی و میدونی که گلها و زمین تشنه، چهقدر خوشحال میشن اگه پس از یک روز آفتابی، بارون بیاد.
دوستداشتن هم مانند ابر است. تو نمیتونی اونو لمس کنی اما میتونی وجودشو توی هر چیزی احساس کنی. بدون دوستداشتن، تو خوشحال نخواهی بود و دوست نداری بازی کنی.»
حقیقتی زیبا بر من آشکار شد. بین من و انسانهای دیگر، خطوط نامرئی بهنام دوستداشتن وجود دارد.دوست داشتن بی ریا و صادقانه و بدون دروغ همون چیزی هست که به درد میخوره . وگر نه هر دوست داشتنی ، دوست داشتن نیست .
به نظر من عشق یه نیروی جاذبه هست که آدم در مقابل اون نمیتونه مقاومت کنه
و دوست داشتن یه نوع فداکاری و ایثار
عشق یعنی هم نفس با همدلی
عشق یعنی انتظازر بی دریغ
عشق یعنی اشكهای بی دلیل
لحظه های پر بها و روزهای بی فریب
عشق یعنی دوستی شاید مثال سادگی
كودكی را دور كردن شعرهای عاشقی
عشق یعین هم زبانی هم دلی
روزهای خوب بودن لحظه های عاشقی
عشق رسوایی دل رنگ از رخی ببریدن است
همدم اغیار گشتن هم قدم بار گشتن
عشق یعنی.........
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علت ها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بی زبان روشن تر است...
گفتی تو هم برام بنویس اما …
خواستم از عشق برات بنویسم، دیدم تو خود عشقی و واسه عشق که نمیشه از عشق نوشت !
خواستم از عاشقی بنویسم، دیدم که تو منو عاشق کردی و خودت عاشق نشدی تا بتونی منو درک کنی
خواستم از دل بنویسم ، دیدم تو دلبری و ترسیدم این دل رو هم مثل دل من عاشق کنی
خواستم از دلتنگی بنویسم ، گفتم تو که عاشق نیستی تا بدونی دلتنگی چیه
پس گفتم بزار از دوست داشتن بنویسم، چون با دوست داشتنه که همه حرفای منو می فهمی و درک میکنی حالا اگه میخوای بدونی عشق، عاشقی، دل، دلتنگی، چیه؟ فقط کافیه انقدر که من تو رو دوست دارم، تو هم منو دوست داشته باشی .
بزرگترین آرزوی من، کوچکترین آرزوی توست پس
کوچکترین غم تو، بزرگترین غم من است