به نام جان جانان...
سلام بر دوستان...
ببخشید که دیر جواب می دهم راستش می خواستم آراء و نظرات موضع گیرانه دوستداران مولای روم را در مورد این موضوع مغلطه انگیز بدانم...و باید بگویم که مطرح کردن این بحث در این پست صرفا یک نقل قول بوده و به معنای تایید آن نیست کمااینکه آنرا با دلیل تکذیب می کنیم...ممنونم...اما حقیقت امر:
در مورد "مرد" بودن این بزرگ استاد یا شمس الدین همین بس که مولانا در مورد او گفت:
"در فنای محض افشانند مردان آستی / دامن خود برفشانند از دروغ و راستی
مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جان / آخر ای جان قلندر از چه پهلو خواستی؟
پاکی چشمت نباشد جز شه تبریزیان / شمس دین گر او بخواهد لیک نی زانهاستی"
یا به قول دوستمان جناب طه مولانا دختر خود به عقد شمس الدین درآورد و این یک استدلال مدلل و منطقی است و جای هیچ شک و شبهه ای را باقی نمی گذارد...
مولانا دو همسر داشت یکی گوهر خاتون دختر خواجه شرف الدین لالای سمرقندی و دیگری کرا خاتون قونیوی بیوه جوانی که مولانا پس از وفات همسر اولش وی را برگزید.همزمان با دو همسر نزیست و غلام و کنیز هم نداشت."کرا خاتون از همسر اول خود دختری داشت به نام کیمیا که پس از بازگشت شمس از دمشق وی را به عقد شمس درآورد."
در مورد لفظ شمس الدین هم جالب است بدانید رده بندی ای نزد اهل طریقت و صوفیه وجود دارد که ترتیب آن مولوی، مولانا ،شمس الواعظین و در آخر شمس الدین است...
اما در مورد شمس الحق تبریزی:
شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی معروف به شمس، که به جرات معروف ترین شمس الدین است ظاهرا متولد سال 582 یا 592 ه.ق میباشد. به گفته خود شمس(مقالات شمس تبریزی به تصحیح و تعلیق محمد علی موحد انتشارات خوارزمی 1369،صفحه127) ورای این مشایخ ظاهر که میان خلق مشهورند و بر منبرها و محفلها ذکر ایشان میرود ، بندگانند پنهانی از مشهوران تمامتر و مطلوبی هست ،بعضی از اینها او را دریابند و الی آخر.منظور اینکه سوای این عرفا که میشناسیم و تاریخ شرح آنها را ثبت کرده است،عرفای بوده اند (و هستند) که شناخته شده نیستند و هیچ گاه کرامات خود را نشان نمیدهند.این افراد بسیار افضل تر هستند که حتی نمیتوان آنها را با عرفای معمولی ( ظاهر) مقایسه کرد.میگویند شمس مدتی را به یک کاسه آب سیرابی قناعت میکرده و این تنها وعده غذایی او در روز بوده .تا اینکه صاحب کله پزی ( پس از یکسال ) پی میبرد که این فرد از فقر این کار را نمیکند بلکه ریاضتی انتخابی است، به همین دلیل روزی کاسه ای پر از گوشت برای وی میبرد.شمس که به فاش شدن رازش پی میبرد به بهانه دست شستن از آنجا خارج میشود و حتی آن شهر را ترک میکند. (زندگینامه مولانا از فریدون بن احمد سپهسالار چاپ اقبال صفحه 123-124. مجدالدین فریدون بن احمد سپهسالار متوفی در 712 که چهل سال در خدمت مولانا بوده ).و یا اینکه هرگاه قوای انسانی ، تحمل مجاهدت معنوی ایشان را نداشت برای رفع آن حالت به ناشناسی نزد مردم میرفته و مشغول به کاری میشده و تا شب کار میکرده هنگامی که اجرت میدادند میفرمود که قرض دارم میخواهم جمع شود تا یک باره ادا کنم و بدان بهانه موقوف میگذاشت و بعد از مدتی غیبت میفرمود.(همان مرجع صفحه 125).این مرد شگرف از کودکی مرموز با اطوار قریب بود . اوکه کودکی ناز پرورده پدر و مادر بود می گفت :خداخود مرا تنها آفرید یا مرا تنها برون بردند بر سر کوهی و پدر مادر من مردند و مرا ددگان پروردند ( مقالات شمس صفحه 740 ) در شرح شمس سخن بسیار است که در این مجمل نمی گنجد و آنها را به شما عزیزان واگذار میکنم.شمس نیز قرار بود از دسته پنهانان باشد، که مولانا این را از وی دریغ کرد.که هرچه امروز از شمس داریم از مولانا است.یا خود گفته یا مریدانش از زبان او گفته اند.کتمان کرامات که طریقه شمس بوده از او شخصیتی غریب ساخته بود.او در یک کلام جمیع اضداد بوده.تا جایی که در بعضی از تذکره ها او را عامی بحت بسیط ،عاری از خط و سواد میدانستند ولی به شهادت سلطان ولد ( فرزند مولانا ) در ولد نامه و خود مولانا در فیه مافیه او اهل فضل و علم و تحریر و عبارت بوده و از علوم رسمی زمانه مانند حکمت و علم کلام و تفسیر بهره وافی و کافی داشته است و فقط تظاهر به این علوم نمیکرد و چندان استغراق در باطن داشت که به ظاهر هیچ همت نمی گماشت ( ولد نامه نشر هما 1376 ،صفحه 27 و فیه مافیه) شمس نمی نوشت و خود میگفت :من عادت به نبشتن نداشته ام هرگز، سخن را چون نمینویسم در من میماند و هر لحظه مرا روی دگر میدهد.(مقالات صفحه 225).حال ظاهر شمس : او در گفتار بسیار گستاخ بود و سخنان نیشدار و گزنده و دشمن ساز میگفت و از دشنام دادن و رنجاندن نیز پروا نداشت و حتی از درگیریهای فیزیکی با خلق نیز اجتناب نمیکرد.بسیار کهنه پوش و بی اهمیت به ظاهر بود.هر از گاهی شلواری میبافت و امرار معاش میکرد.
شمس شاگرد ابوبکر سله باف تبریزی بوده است.از شیخ ابوبکر اطلاعات چندانی در دست نیست ولی به احتمال زیاد مردی شریف و با مروت بوده که با جنبشهای بابائیان و فتوت داران مرتبط بوده.آنچه پیداست میانه ابوبکر و شمس شکر آب شده و شمس استاد را ترک کرده.احتمالا حکایت شیخی که بدون دست زنبیل میبافت اشاره به همین شیخ سبد باف داشته باشد که گروهی میگویند افسانه است.مولانا نتیجه میگیرد که شیخ چون دارای بعضی از عادات به خصوص بود دستش بریده شد(از همان گروه پنهان) ولی چون صاحب کرامات فراوان بوده بدون دست زنبیل میبافت .که داستان او را مولانا در غزلی به صورتی بس دلکش سروده است:
یک حکایت گویمت گر بشنوی/ در حقیقت بر حقیقت بگروی
بود درویشی به کهساری مقیم / خلوت او را بود هم خواب و ندیم
به هر رو شمس استاد را ترک گفت و به سیر آفاق و انفس پرداخت تا آنجا که به شمس پرنده معروف شد.گروهی به این اعتقادند صفت پرنده به دلیل طی طریق وی است(که در یک لحظه میتوانست به هرجا که میخواهد برود(پرواز روح))هر چند که این کرامت از شمس دور از انتظار نیست ولی صفت پرنده بدلیل کثرت سفر های زمینی وی بوده است. در این سفرها با رجال سیاسی هم ملاقات داشته وآنها رادر پیوستن به فتوت داران تشویق میکرده.تا جایی که به حضور شیخ اوحد الدین در بغداد نیز رسید.
این شمس اصالت تبریزی داشت وپیش از این او را شمس تبریزی یا کامل تبریزی میگفتند.مراحل سلوک را طی کرده بود ودر ورای حجاب های نور وظلمت حقایق دیده واسراری دانسته بوده اند.
رفتم بطبیب جان گفتم که: ببین دستم
هم بی دل وبیمارم هم عاشق سرمستم
صد گونه خلل دارم ای کاش یکی بودی
با این همه علتها در شنقصه پیوستم
گفتا که

نه تو مردی ؟)گفتم که: بلی اما
چون بوی توم آمد از گور برون جستم
البته مولانا برای شمس مقام و منزلتی فراخنای جنسیت و ماده و مرد و زن بودن قائل بود و او را مرد حق ،شمس حق، مخلص حق و رادمردی چالاک می دید...به این غزل زیبا توجه کنید!
ای نوش کرده نیش را بی خویش کن باخویش را / با خویش کن بی خویش را چیزیبده درویش را
تشریف ده عشاق را پر نور کن آفاق را / بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را
باروح همچون ماه خود با لطف مسکین خواه خود / مارا تو کن همراه خود چیزی بده درویش را
چون جلوه مه میکنی وز عشق آگه می کنی / با ما چه همره میکنی چیزی بده درویش را
"هم آدم و آن دم تویی هم عیسی و مریم تویی / هم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را"
غزل های مولانا آکنده از شور و حیرت و وجد وحال است .ناله های یک روح در زیر تازیانه های سهمگین سلوک از غزل مولانا به گوش جان میرسد .مولانا این غزلها را از روی شاعری و قافیه سنجی نگفته است بلکه این نجواهای درونی یک روح طوفان زده است روحی گرفتار آمده در گرداب حیرت /بهت زده از عظمت یک روح دیگر در کالبد یکی از مردان خدا :شمس تبریزی . مولانا در امواج طوفان شمس غوطه میخورد واین غزل ها حاصل آن غرق شدن هاست...
"آن خطاط سه گونه خط نوشت
یکی را خود خواند و لا غیر
یکی را هم خود خواند و هم غیر
یکی را نه خود خواندی و نه غیر
آن[خط سوم]منم".....................شمس تبریز