userinfo close

  ,

شرح مثنوی معنوی


sharhe_masnavi

تاسیس: 1 اردیبهشت 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: محمد ملکی - معاونان
گر شدی عطشان بحر معنوی...فرجه ای کن در جزیره مثنوی
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
2
87
91/2/27 (22:09)
8
162
90/9/12 (21:04)
0
29
90/4/26 (14:39)
3
121
90/1/31 (04:11)
. .
12
254
89/8/24 (21:41)
6
151
89/5/8 (11:34)
1
265
89/4/31 (20:56)
1
120
89/3/18 (08:23)
65
378
88/11/25 (09:43)
12
303
88/6/3 (11:55)
0
63
88/5/1 (01:21)
5
102
88/1/18 (08:46)
0
38
88/1/15 (13:17)
3
117
87/11/22 (22:17)
3
53
87/9/7 (15:47)
0
51
87/5/9 (10:18)
0
53
86/11/27 (01:34)
0
25
86/9/15 (19:24)
1
58
86/8/10 (05:42)
0
18
86/8/5 (14:14)

عنوان بحث

محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 23:08 1385/02/11

داستان شخصی که مادرش را کشت...

ملامت كردن مردم شخصى را كه مادرش را كشت به تهمت‏

آن یكى از خشم مادر را بكشت / هم به زخم خنجر و هم زخم مشت‏

آن یكى گفتش كه از بد گوهرى / یاد نآوردى تو حق مادرى؟‏

هى تو مادر را چرا كشتى؟ بگو / او چه كرد آخر؟ بگو اى زشت‌خو

گفت كارى كرد كآن عار وى است/ كشتمش كان خاك ستار وى است‏

گفت آن كس را بكش اى محتشم/ گفت پس هر روز مردى را كشم؟!‏

كشتم او را رستم از خونهاى خلق/ ناى او برم به است از ناى خلق‏

"نفس توست آن مادر بد خاصیت/ كه فساد اوست در هر ناحیت‏"

هین بكش او را كه بهر آن دنى/ هر دمى قصد عزیزى مى‏كنى‏

از وى این دنیاى خوش بر توست تنگ/ از پى او با حق و با خلق جنگ‏

نفس كشتى باز رستى ز اعتذار/ كس تو را دشمن نماند در دیار


پیام در تاریخ 85/2/11  ساعت: 15:05 توسط سپاس شریفی ویرایش شد.
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 07:19 1385/03/26
5

( 823) اهل صفِّ آخرین از ضعف خویش / چشمشان طاقت ندارد نور پیش‏
( 824) و آن صف پیش از ضعیفى بصر / تاب نارد روشنایى پیشتر
( 825) روشنیى كو حیات اوّل است / رنج جان و فتنه این احول است‏
( 826) احولیها اندك اندك كم شود / چون ز هفصد بگذرد او یَم شود

ب 823- 820 بَصَر: گاه به چشم گفته شود و گاه به بینایى.
اول: مقصود فرد كامل یا قطب یا ولى اعظم است.
اَحول: دو بین.
این بیتها بیان مراتب قرب سالك است به خدا و افاضتى كه از حق تعالى به وى مى‏شود. و مرتبتى را كه براى هر یك مسلّم است. كشف حقایق براى سالك نیز به نسبت این رتبتهاست. آن نور كه بر دل ولى كامل افاضت مى‏شود در خور استعداد اوست و آن را كه رتبت وى پست‏تر است توان تحمل آن تجلّى نیست. چنان كه جبرئیل در شب معراج به رسول (ص) گفت تو برتر رو كه اگر من یك انگشت فراتر شوم پرتو جلال حق مرا بگدازد.

( 827) آتشى كه اصلاح آهن یا زر است/ كى صلاح آبى و سیب‏تر است‏
( 828) سیب و آبى خامیى دارد خفیف / نه چو آهن تابشى خواهد لطیف‏
( 829) لیك آهن را لَطیف آن شعله‏هاست/ كو جَذوبِ تابش آن اژدهاست‏
( 830) هست آن آهن فَقیر سخت كَش / زیر پُتك و آتش است او سرخ و خوش‏
( 831) حاجبِ آتش بود بى‏واسطه / در دل آتش رود بى‏رابطه‏
( 832) بى‏حجابِ آب و فرزندان آب / پختگى ز آتش نیابند و خطاب‏
( 833) واسطه دیگى بود یا تابه‏اى / همچو پا را در روش پا تابه‏اى‏
( 834) یا مكانى در میان تا آن هوا / مى‏شود سوزان و مى‏آرد به ما
( 835) پس فقیر آن است كو بى‏واسطه است/ شعله‏ها را با وجودش رابطه است‏
( 836) پس دل عالم وى است ایرا كه تن / مى‏رسد از واسطه این دل به فن‏
( 837) دل نباشد تن چه داند گفت و گو / دل نجوید تن چه داند جست و جو
( 838) پس نظرگاه شعاع آن آهن است / پس نظرگاه خدا دل نه تن است«»
( 840) بس مثال و شرح خواهد این كلام / لیك ترسم تا نلغزد وهم عام‏
( 841) تا نگردد نیكوى ما بدى / اینكه گفتم هم نبُد جز بى‏خودى‏
( 842) پاى كژ را كفش كژ بهتر بود / مر گدا را دستگه بر در بود

ب 838- 824 اِصلاح: (مصدر مبنى از براى فاعل) اصلاح كننده، به ساز آورنده.

صَلاح: مناسب، در خور.
آبى: به، بهى.
خَفیف: كم، اندك.
جَذوب: كشنده.
فقیر: فقیر یا درویش در نزد صوفیه تعریفهاى گونه‏گون دارد كه مى‏توان همه را به یك معنى بر گرداند: آن كه همه چیز را در خدا فانى كرده است. نیازمند حضرت حق و بى‏نیاز از اسباب.

كارِ درویشى وراى فهمِ توست / سوى درویشى بمَنگر سُست سُست‏
ز آن كه درویشان وراى ملك و مال/ روزیى دارند ژرف از ذو الجلال‏

2353- 2352 1 سخت كَش: سختى كشنده، كه تحمل ریاضت فراوان كند، كه تاب مقاومت بسیار دارد.

و آن كه به دریا در سختى كش است / نعل در آتش كه بیابان خوش است‏

(مخزن الاسرار، ص 84) حاجب: مانع، باز دارنده. در این بیت به معنى باز دارنده آتش از دیگر چیز به وسیله خود.
فرزندان آب: این تركیب در بیت 3696 دفتر اوّل آمد. مؤلف آنندراج به نقل از غیاث اللغات فرزند آب را «حباب»، نیز «حیوانات آبى» معنى كرده است. بعضى معنى آن را «میوه تازه» نوشته‏اند. پیداست كه این معنیها از همین دو استعمال و مانندهاى آن استخراج شده. در بیت مورد بحث مقصود از فرزندان آب، «میوه» است. و در بیتى كه در دفتر نخست آمده، حباب و بخار مناسب‏تر مى‏نماید.
تابه: تاوه: آن چه براى پختن یا گرم كردن چیزى روى آتش نهند.
پا تابه: پاى تابه. پارچه‏اى ستبر كه مسافران براى دفع سرما چند لایه به پا مى‏پیچیدند. «پس رداء او بستند و نیمه كرد پیش مأمون، و گفت دو پاى تابه كنم.» (چهار مقاله، ص 91) ما: بعضى شارحان ضمیر جمع گرفته‏اند و مقصود ساكنان زمینى را دانسته‏اند هر چند نادرست نیست لیكن مخفف «ماء» (آب) بهتر مى‏نماید. چنان كه مى‏دانیم طبیعى‏دانهاى قدیم كره هوا را فاصل میان كره آتش و آب مى‏دانستند. كره هوا سبب مى‏شود كه گرمی كره آتش كمتر گردد و آن گاه به كره آب رسد.
بى‏خودى: بدون اختیار، از خود بى‏خود شدن، كنایت از حالت جذبه و شوق.
پاى كژ را كفش كژ: كنایت از آن كه با هر كس به اندازه درك او باید سخن گفت، نظیر:

چون كه با كودك سَر و كارم فتاد/ هم زبان كودكان باید گشاد

2577 4 مر گدا را دستگه بر در بود: جاى گدا بر درگاه است. رخصت آمدن به درون را ندارد. هر كس را مرتبتى است كه باید در آن فرودش آورد. و مقصود این است كه با هر كس به اندازه فهم وى باید گفت و گو داشت.
در بیتهاى پیش سخن از مراتب اولیا بود كه هر یك را رتبتى است مخصوص كه دیگرى را نیست. در این بیتها بیان رمز این رتبه‏هاست و علت اختلاف افاضه نور حق بر دلهاى آنان و اینكه چرا هر یك را ظرفیتى خاص است.
در رخى بنهد شعاع اخترى / كه شود شاهى غلامِ دخترى‏
بنهد اندر روىِ دیگر نورِ خود / كه ببیند نیم شب هر نیك و بد
یوسف و موسى ز حق بردند نور / در رخ و رخسار و در ذات الصُّدور

3058- 3056 6 و چنان كه عادت اوست مراتب اختلاف را با تمثیل بیان مى‏دارد كه نرم ساختن آهن را آتشى تند و قوى باید، و نرم شدن میوه‏ها را گرمى لطیف. اگر آتشى كه آهن را نرم كند به سیب یا بهى برسد آن را خاكستر خواهد كرد. این تعبیر ظاهراً گرفته از سخن شمس است: «این انگور چون نرسیده باشد او را میان ابر و میان آفتاب نگه دارند تا سوخته نشود. باز آفتاب روى نماید تا پژمرده نشود. چندان كه كامل شود. بعد از آن آفتاب هیچ زیان ندارد...» (مقالات شمس، ج 1، ص 147) چنین است مراتب كشف حقیقت براى اولیا. آن كه خود را در حق فانى كرده و حق شده است فیض حق تعالى بى‏واسطه بدو خواهد رسید. و آن كه در جهتِ فروتر است باید از او بهره گیرد، و همچنین تا به فرودین رتبت برسد. و باز براى روشن ساختن این مطلب مثلى دیگر مى‏آورد كه اگر آب را خواهند گرم كنند آتش را بى‏واسطه نمى‏توان بر آب متوجه ساخت چه، آن را خاموش خواهد كرد.

سید جعفر شهیدى، جلد 5....ختم داستان
محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 06:46 1385/03/25
4

( 810) من ندیدم در جهان جُست و جو / هیچ اهلیَّت به از خوى نكو
( 811) انبیا را واسطه ز آن كرد حق/ تا پدید آید حسدها در قَلَق‏
( 812) ز آن كه كس را از خدا عارى نبود / حاسد حق هیچ دَیّارى نبود
( 813) آن كسى كِش مثل خود پنداشتى / ز آن سبب با او حسد برداشتى‏
( 814) چون مقرّر شد بزرگى رسول / پس حسد ناید كسى را از قبول‏

ب 811- 807 جهان جست و جو: به مناسبت بیت بعد بهتر است آن را «آزمایش» معنى كرد و نیز مى‏توان جست و جو را به معنى كوشش و به دست آوردن یا جهان كسب و تلاش گرفت.
اهلِیَّت: در خورى، شایستگى.

خوى (خلق): ملكه‏اى است نفسانى كه منشأ صدور افعال است از نفس، و «خلق» نزد بعض صوفیه اصل تصوف است. قشیرى از ابو عبد الرحمن سلّمى، و او به سند خود از كتّانى حدیث كند كه «تصوف خلق است و آن كه در خلق از تو زیادت بود از تو در تصوف پیش است.» (رساله قشیریه، ص 120) و از ابو على دقاق آرد: خداى تعالى پیمبر خود را به خصلتها مخصوص داشت و هیچ یك از خصلتهاى او را چون خلق او نستود كه فرمود: «وَ إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِیمٍ.» 68: 4 (قلم، 4) و ابن عطا گفت: «بلندى نیافت آن كه یافت الاّ به خوى خوش. نبینى كه مصطفى را- علیه الصّلاة و السّلام- به این ستودند كه «إنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِیمٍ.» (تذكرة الأولیاء، ص 496) و در حدیث آمده است «خَیرُ ما اُعطِىَ النّاسَ خُلقٌ حَسَنٌ.» (احادیث مثنوى، ص 49) قَلَق: در لغت «اضطراب» است لكن در این بیت به معنى شكافتن، زیر و زبر شدن، و آزمایش گردیدن است چنان كه فرموده‏ى امیر مؤمنان (ع) است «وَ لَتُساطُنَّ سَوطَ القِدرِ حَتَّى یَعُودَ أسفَلُكُم أَعلاكُم: چون دیگ افزار كه در دیگ ریزند زیر و زبر مى‏شوید تا فرودین شما بالا آید.» (نهج البلاغه، خطبه 16) دَیّار: خداوند خانه، ساكن خانه، باشنده. و در این بیت به معنى كس، فرد، و یكى است.
خداوند پیمبران را میان خود و مردم واسطه گرداند تا مردم آزموده شوند و حسودان آشكار گردند.

حق فرستاد انبیا را با ورق تا گزید این دانه‏ها را بر طبق‏

284 2 طبیعت مردم چنان است كه بر بالاتر از خود حسد نمى‏برند و براى همین است كه هیچ كس را بر خدا حسدى نیست چون برتر از قدرتهاست. اما پیمبران چون به ظاهر همانندِ مردم‏اند بر آنان رشك مى‏برند. لیكن اگر كسى عظمت مقام پیمبر را دانست گفته او را مى‏پذیرد. ابو سفیان و بو جهل رسول را چون خود مى‏دانستند بر او حسد بردند. یاران او بزرگى وى را دانستند و فرموده‏ى او را گردن نهادند.

( 815) پس به هر دورى ولیّى قائم است/ تا قیامت آزمایش دائم است‏
( 816) هر كه را خوى نكو باشد برست / هر كسى كو شیشه دل باشد شكست‏
( 817) پس امامِ حَىِّ قائم آن ولى است / خواه از نسل عمر خواه از على است‏
( 818) مهدى و هادى وى است اى راه جو / هم نهادن و هم نشسته پیش رو
( 819) او چو نور است و خرد جبریل اوست / و آن ولىِّ كم از او قندیل اوست‏
( 820) و آن كه زین قندیل كم مشكلات ماست/ نور را در مرتبه ترتیبهاست‏
( 821) ز آن كه هفصد پرده دارد نور حق / پرده‏هاى نور دان چندین طبق‏
( 822) از پس هر پرده قومى را مقام / صف صف‏اند این پرده‏هاشان تا امام‏

ب 819- 812 ولى: واسطه میان خدا و خلق است. و صوفیان او را قطب اعظم گویند و مردم بدو آزموده مى‏شوند. چنان كه پیمبران وسیلت آزمایش بودند كه «لِئَلاَّ یَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اَللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ اَلرُّسُلِ.» 4: 165 (نساء، 165) خوى نكو: مقصود لازم آن است كه مرتبه رضا و تسلیم است.
شیشه دل: كم تحمّل، سست، ناپایدار.
شكستن: كنایت از رد شدن در آزمایش.

قِندیل: ظرفى مسین یا برنجین، كاسه مانند كه زنجیرها بدان افكنده و انتهاى زنجیرها را به حلقه‏اى مى‏كردند و ریسمانى بدان حلقه افكنده به سقف مى‏آویختند. درون قندیل روغن مى‏ریختند و با فتیله كه در آن مى‏نهادند روشن مى‏كردند و گاه به جاى روغن، در قندیل شمع مى‏نهادند.
مِشكات: چراغدان یا سوراخى در دیوار كه چراغ در آن مى‏نهادند. چنان كه جفرى نوشته است مِشكاة ریشه عربى ندارد واژه‏اى حبشى است. (لغات دخیل قرآن، ص 266) در آیه 37 سوره انفال، و نیز در برخى دیگر از آیه‏هاى قرآن كریم آمده است:
غرض از فرستادن پیمبران آزمایش مردمان است. به عقیده شیعیان این آزمایش پس از رسول (ص) نیز برقرار است. و آن كه مردم با اطاعت یا خلاف او آزموده مى‏شوند، امام و حُجَّتِ الهى است چنان كه در دعا آمده است «اللَّهُمَّ عَرِّفنِى حُجَّتَكَ فَإنَّكَ إن لَم تُعَرِّفنِى حُجَّتَك ضَلَلتُ عَن دِینى: خدایا، حجّت خود را به من بشناسان كه اگر حجّتت را به من نشناسانى در دینم گمراه خواهم شد.» و در حدیث آمده است كه آن كه بمیرد و امام زمان خود را نشناسد در جاهلیت مرده است. (سفینة البحار، ج 1، ص 32) چنان كه مى‏دانیم در غیبت امام، فقها و عالمان دین‏اند كه احكام شرع را به طالبان و مكلفان مى‏آموزانند و این راه شریعت است. صوفیان را راه دیگرى نیز هست كه آن را طریقت گویند. و بود كه در عصرى یك تن هم از شریعت و هم از طریقت برخوردار باشد، چنین كس را قطب یا قطب اعظم نامند. و قطب در هر دور و زمانى مورد عنایت حق تعالى است و مثل او در عالم وجود چون روح است در بدن.

قُطب شیر و صید كردن كارِ او / باقیان این خلق باقى خوارِ او
تا توانى در رضاى قطب كوش / تا قوى گردد كند صید وُحوش‏
چون برنجد بى‏نوا مانند خلق / كز كف عقل است جمله رزقِ حلق‏

2341- 2339 5 ولى یا قطب وسیله آزمایش است هر كه نیكو طینت بود از آزمایش بر آید و از بیم برهد و آن را كه تاب مقاومت نباشد مردود شود.

چنان كه مى‏دانیم شیعیان سند امامت را نَصّ مى‏دانند و این نصّ خاص در فرزندان امیر مؤمنان (ع) است از امام مجتبى تا امام دوازدهم. اما ولى یا قطب یا امام در اصطلاح صوفیان به معنى امام یا حجّت كه در علم كلام شیعه شناسانده شده نیست. ولى یا قطب كسى است كه وظیفه‏اش دستگیرى سالكان است. چنین ولى نزد صوفیه منصوب از جانب ولىِ پیشین است و نَسَب شرط آن نیست. صوفیان ولى كامل را قطب اعظم دانند و او بر دیگر اولیا سمت بزرگى و ریاست دارد و اولیا را مراتبى است چنان كه مولانا مرتبه خود را نسبت به آن كه پس از ولى كامل است به «مشكات» همانند كند.

هر كجا تابم ز مِشكات دَمى / حل شد آن جا مشكلات عالَمى‏
ظلمتى را كآفتابش بر نداشت / از دَم ما گردد آن ظلمت چو چاشت‏


اولیا را از جهت مراتب سیر و سلوك و در جهت كشف حقایق مرتبتهاست تا به قطب اعظم یا ولى كامل رسد كه مولانا او را امام و مقتدا خوانده است. و مرتبت ولىِّ مقدّم حجاب وَلىِّ مؤَخر است. آنان كه در صف پسین‏اند از آن چه براى صف پیشین مكشوف است محجوب‏اند و همچنین. و این مراتب و كشفى را كه براى خداوندان هر رتبه است به حجابها همانند كرده است كه در حدیث آمده است. «لِلَّهِ دُونَ العَرشِ سَبعُونَ حِجاباً لَو دَنَونا مِن أَحَدِهِما لَأَحرَقَتنا سُبُحاتُ وَجهِ رَبِّنا: خدا را فروتر از عرش هفتاد حجاب است كه اگر به یكى از آنها نزدیك شویم سبحات وجه پروردگار ما را خواهد سوخت».

و در بعضى روایات به جاى هفتاد، هفتاد هزار آمده است (احادیث مثنوى، ص 50) مجلسى از خصال و توحید صدوق آرد كه «امیر مؤمنان (ع) را از حجابها پرسیدند فرمود نخستین حجاب هفت حجاب است ستبرى هر حجاب از آن، پانصد سال راه است و میان دو حجاب پانصد سال راه و حجاب دوم هفتاد حجاب است بین هر دو حجاب پانصد سال راه...» (بحار الانوار، ج 55، ص 39) نجم الدین گوید: «پس چون سالك صادق به جذبه ارادت از اسفل سافلین طبیعت روى به اعلى علّیین شریعت آرد و به قدم صدق جاده طریقت بر قانون مجاهده و ریاضت در پناه بدرقه متابعت سپردن گیرد از هر حجاب كه گذر كند از آن هفتاد هزار حجاب، او را دیده‏اى مناسب آن مقام گشاده شود.» (مرصاد العباد، ص 311- 312) و چون سالك در ریاضت و مجاهدت پیش رود و از مرتبه فرودین بالاتر شود، پى در پى رتبت او افزوده گردد تا آن كه حجابهاى هفتصدگانه را بدرد و به درهاى جلال حضرت حق رسد. (براى تفصیل بیشتر نگاه كنید به: مقالات شمس، ج 1، ص 99 و 118 و 344)....

ادامه دارد....
محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 22:47 1385/03/23
3
( 795) كى حجاب چشم آن فردند خلق / چشم خود را كور و كژ كردند خلق‏
( 796) چون غلام هندوى كو كین كشد / از ستیزه خواجه خود را مى‏كُشد
( 797) سر نگون مى‏افتد از بام سَرا / تا زیانى كرده باشد خواجه را
( 798) گر شود بیمار دشمن با طبیب / ور كند كودك عداوت با ادیب‏
( 799) در حقیقت ره زن جان خودند / راه عقل و جان خود را خود زدند
( 800) گازرى گر خشم گیرد ز آفتاب / ماهیى گر خشم مى‏گیرد ز آب‏
( 801) تو یكى بنگر كه را دارد زیان؟ / عاقبت كه بود سیاه اختر از آن؟

ب 798- 792 حجاب: مانع، پرده.
فرد: یگانه، كنایت از پیغمبر و راهنما.
كین كشیدن: كینه كشیدن، انتقام جستن.
ستیزه: دشمنى.
ادیب: معلّم، آموزگار.
ره زن: از راه به در برنده و گمراه كننده.
گازر: جامه شوى.
یكى: بارى، نوبتى.

یكى سوى ایشان نگر تا كه‏اند؟ بر این گونه تازان ز بهر چه‏اند؟

(فردوسى، به نقل از لغت‏نامه) سیاه اختر: كنایت از بد بخت.
این بیتها دنباله مطلب پیش، و در توضیح این نكته است كه مخالفان پیمبران دشمن خویش‏اند نه دشمن آنان. اولیا راهنماى مردم‏اند و با بصیرتى كه دارند درون هر كس را مى‏بینند و بود كه بعضى ناقصان را به نقصى كه دارند متوجه سازند. آن كه نیك بخت است به چاره جویى بر مى‏خیزد و آن كه بد بخت است با آنان مى‏ستیزد. حالى كه با این دشمنى خود را از بركت تربیت محروم مى‏دارد. چون كودكى كه با آموزگار پیكار آرد.

( 802) گر تو را حق آفریند زشت رو / هان مشو هم زشت رو هم زشت خو
( 803) ور بَرَد كفشت مرو در سنگلاخ / ور دو شاخ استت مشو تو چار شاخ‏
( 804) تو حسودى كز فلان من كمترم / مى‏فزاید كمترى در اخترم‏
( 805) خود حسد نقصان و عیبى دیگر است / بلكه از جمله كَمیها بتّر است‏
( 806) آن بلیس از ننگ و عار كمترى / خویش را افكند در صد ابترى‏
( 807) از حسد مى‏خواست تا بالا بود / خود چه بالا بلكه خون پالا بود
( 808) آن ابو جهل از محمّد ننگ داشت / وز حسد خود را به بالا مى‏فراشت‏
( 809) بُو الحَكَم نامش بد و بو جهل شد / اى بسا اهل از حسد نااهل شد

ب 806- 799 بَرَد: چنین است در نسخه اساس. شارحان فاعل آن را دزد گرفته‏اند و پیداست كه تكلفى واضح است. در نسخه نیكلسون به ضم «باء» است كه در این صورت از مصدر «بریدن» (پاره شدن) است و در صورتى كه به فتح «باء» خوانده شود مى‏توان فاعل را سنگلاخ و معنى «بردن» را به مجاز پاره كردن، نابود كردن گرفت.

دو شاخ: را بعضى شارحان رسوایى و افتضاح معنى كرده‏اند كه خالى از دقت است. دو شاخ یكى از اسبابهاى شكنجه در عهد مغولان بوده است كه پا یا گردن متهم را در آن مى‏نهاده‏اند تا اقرار كند: «او را گرفت و دو شاخ نهاد بعد از اقرار و اعتراف او، به اعلام آن ایلچى به حضرت روان كرد.» (جهان گشا، به نقل از لغت‏نامه) «و آن جا نیز جماعتى مغولان را كه با او گرد تیمور اتفاق كرده بودند بگرفتند و دو شاخ نهادند.» (جهان گشا، به نقل از لغت‏نامه) چهار شاخ: در لغت‏نامه، به نقل از فرهنگها، نوعى از تعذیب معنى شده است. به نظر مى‏رسد تركیب «چهار شاخ ماندن» را كه در لغت‏نامه به نقل از دیگر كتابهاى لغت «بى‏حركت ماندن» معنى كرده‏اند: از همین استعمالها گرفته‏اند. معنى «چهار شاخ شدن» در تعبیر مولانا كنایت از «شكنجه سخت‏تر» یا معنى متداول آن «درماندن» و «حركت كردن نتوانستن» است.

كمترى در اختر فزودن: از اقبال كاستن، از مرتبت افتادن. فزودن را مى‏توان متعدى گرفت در این صورت فاعل آن «فلان» است. (او سبب شد كه من از وى عقب مانم.) و مى‏توان لازم و به معنى «فزون شدن» گرفت. (ستاره اقبالم پى در پى كم نورتر مى‏شود).
خون پالا: خونریز، كه خون گریه كند.

بخور مجلسش از ناله‏هاى دود آمیز عقیق زیورش از دیده‏هاى خون پالا

(سعدى) (ابلیس كه بر آدم حسد برد و خواست از او پیش افتد مردود شد و خون مى‏گرید).
ابو جهل: عَمرِو بن هشام بن مغیره، از بنى مخزوم. در جاهلیت كُنیه او «ابو الحكم» بود. از بس دشمنى كه با رسول (ص) و اسلام كرد و مسلمانان را آزرد او را «ابو جهل» گفتند.
وى در جنگ بدر كشته شد.
اهل: در خور، شایسته، پذیرفته.

آن چه موجب دشمنى مردم با راهنمایان و اولیاى خداست حسد است. غزالى نویسد:
«حسد از جمله مهلكات است و رسول (ص) گفت حسد كردار نیكو چنان خورَد كه آتش هیزمِ خشك را.» (كیمیاى سعادت، ج 2، ص 123) عالمان اخلاق مردم را از حسد بیش از دیگر مُهلِكات بیم داده‏اند. آن دشمنى كه مشركانى چون ابو جهل و ابو سفیان با رسول (ص) مى‏كردند از حسد بود. مى‏دیدند محمد (ص) در مال و منال در پایه آنان نیست اما روز به روز حشمت و حرمت او در برترى است. بیشتر ناقصان به جاى آن كه نقص خود بدانند و از كاملان درمان خواهند به دشمنى با آنان بر مى‏خیزند و پندارند كه آنان را زیانى مى‏رسانند.

در خداى موسى و موسى گریز / آبِ ایمان را ز فرعونى مریز
دست را اندر اَحَد و احمد بزن / اى برادر وا رَه از بو جهلِ تن

"سید جعفر شهیدی،جلد 5"

دوستان لطفا همراهی کنید...



پیام در تاریخ 85/3/23  ساعت: 15:06 توسط سپاس شریفی ویرایش شد.
محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 23:19 1385/03/21
2

( 776) آن یكى از خشم مادر را بكُشت / هم به زخم خنجر و هم زخم مُشت‏
( 777) آن یكى گفتش كه از بد گوهرى / یاد ناوردى تو حقِّ مادرى‏
( 778) هى تو مادر را چرا كُشتى بگو؟ / او چه كرد آخر بگو؟ اى زشت خو
( 779) گفت كارى كرد كآن عارِ وِى است / كُشتمش كآن خاك ستَّارِ وِى است‏
( 780) گفت آن كس را بكُش اى محتشم / گفت پس هر روز مردى را كُشَم‏
( 781) كُشتم او را رَستم از خونهاى خلق / ناى او بُرَّم به است از ناى خلق‏


ب 778- 773 بد گوهرى: بد ذاتى، بد نهادى، خباثت.
سَتَّار: پوشنده.
مُحتَشم: در لغت به معنى با شوكت و با دبدبه است، لیكن پیداست كه در این بیت چنین معنى مقصود نیست تنها مطلق مخاطب را قصد دارد. اى مرد.

خونهاى خلق: كشتن مردم را به گردن داشتن.
ناى: گلو.
در پایان داستان گذشته، سخن از نفس به میان آورد كه دشمن درونى آدمى اوست و آدمى بى‏جهت با دیگران كینه‏توزى مى‏كند اگر نفس را بكشد، از در افتادن با دیگران آسوده مى‏شود. به مناسبت این داستان را آورد و دیگر بار به موضوع مورد بحث اشارت مى‏كند كه:

( 782) نفس توست آن مادر بَد خاصیت / كه فساد اوست در هر ناحیت‏
( 783) هین بكُش او را كه بهر آن دَنى / هر دمى قصد عزیزى مى‏كنى‏
( 784) از وى این دنیاى خوش بر توست تنگ / از پى او با حق و با خلق جنگ‏
( 785) نَفس كُشتى باز رَستى ز اعتذار / كس تو را دشمن نماند در دیار


( 786) گر شكال آرد كسى بر گفتِ ما / از براى انبیا و اولیا
( 787) كانبیا رانى كه نفس كشته بود / پس چراشان دشمنان بود و حسود
( 788) گوش نه تو اى طلبكار صواب / بشنو این اِشكال و شُبهت را جواب‏
( 789) دشمن خود بوده‏اند آن مُنكران / زخم بر خود مى‏زدند ایشان چنان‏

ب 786- 779 دَنِى: پست، بى‏ارزش.
اِعتذار: پوزش خواستن (از گناهانى كه هواى نفس موجب ارتكاب آن مى‏شود).
شِكال: اشكال، خرده گیرى.
شُبهَت: پوشیدگى كار.

تا آدمى بنده هواى نفس است و رضایت نفس را مى‏جوید هر روز و هر دم گناهى را مرتكب مى‏شود كه: «إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ.» 12: 53 (یوسف، 53) و اگر كسى بر قدرتى دست یابد كه بتواند نفس را بكشد و از شرّ او برهد، دیگر دشمنى نخواهد داشت. از این توجیه پرسشى به میان مى‏آید كه اگر كشتن نفس موجب از میان رفتن دشمنان است، چرا پیمبران آن همه دشمن داشتند؟ حالى كه پیمبران نفس خود را كشته بودند. مولانا پاسخ مى‏دهد كه آن دشمنان، دشمنان پیمبران نبودند، بلكه دشمن خود بودند چرا كه:
( 790) دشمن آن باشد كه قصد جان كند / دشمن آن نبود كه خود جان مى‏كند
( 791) نیست خُفَّاشك عَدُوِّ آفتاب / او عَدُوِّ خویش آمد در حجاب‏
( 792) تابش خورشید او را مى‏كُشد / رنج او خورشید هرگز كى كشد
( 793) دشمن آن باشد كزو آید عذاب / مانع آید لعل را از آفتاب‏
( 794) مانع خویش‏اند جمله كافران / از شعاع جوهر پیغمبران‏

ب 791- 787 جان كندن: كنایت از خود را كشتن، با خود در جنگ بودن.
عَدُوّ: دشمن.
حجاب: پنهان بودن، در تاریكى به سر بردن.
سپس مى‏فرماید معنى دشمنى آن است كه كسى بكوشد تا به ستم حقى را از دیگرى بستاند یا او را از حقى كه خاص اوست مانع گردد. منكران پیمبران نمى‏خواستند حقى از آنان بستانند بلكه با ایستادن در روى آنان خود را از نعمتى بزرگ- یافتن راه راست- محروم كردند. پس در حقیقت آنان دشمن خود بودند نه دشمن پیمبران، و براى آن كه این مطلب را روشن‏تر كند به شب پره مثال مى‏زند. و باز مثلى دیگر كه تابش آفتاب موجب پرورده شدن لعل در دل كان است، حال اگر ابرى میان آفتاب و كان حائل گردد، آن ابر با آفتاب دشمنى نكرده است بلكه لعل را از نعمتى محروم ساخته.

سید جعفر شهیدى، جلد 5
محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 19:41 1385/02/13
1

اى شهان كشتیم ما خصم برون/ ماند خصمى ز او بتر در اندرون‏

كشتن این كار عقل و هوش نیست / شیر باطن سخره‏ء خرگوش نیست‏

دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست / كاو به دریاها نگردد كم و كاست‏

هفت دریا را در آشامد هنوز / كم نگردد سوزش آن خلق سوز

هم نگردد ساكن از چندین غذا / تا ز حق آید مر او را این ندا

سیر گشتى سیر؟ گوید نى هنوز / اینت آتش اینت تابش اینت سوز

عالمى را لقمه كرد و دركشید / معده‏اش نعره زنان، هَلْ مِنْ مزید

من ز مكر نفس دیدم چیزها/ كاو برد از سحر خود تمییزها

چون كه جزو دوزخ است این نفس ما / طبع كل دارد همیشه جزوها

چون كه واگشتم ز پیكار برون / روى آوردم به پیكار درون‏

قد رجعنا من جهاد الاصغریم / با نبى اندر جهاد اكبریم‏

قوتی خواهم ز حق دریا شکاف / تا به ناخن برکنم این کوه قاف

سهل شیرى دان كه صفها بشكند / شیر آن است آن كه خود را بشكند...

دوستان لطفا همراهی کنید و ابیاتی را که در مورد کشتن "نفس و هوا" و رستن از عالم حیوانی و پیوستن به عالم انسانی است را بنویسید...ممنون
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.