آغاز شیداییِ مولانا
دیدار شمس تبریز به پیوندی عمیق بین او و مولوی راه برد كه تا پایان عمر, مولانا را رهانكرد.
«شمس به وی آموخت كه خود را از قیدِ علمِ فقیهان برهاند, قیل و قالِ خاطرپریشِ طالب علمان را در درون خود خاموش كند, دستاری را كه سر در زیر آن دچار سودا میگردد, و استری كه سواری آن, چهارپایان زبانبسته را به دنبال وی میكشاند, از خود دور كند, اَطوار زاهدمآبانهیی را كه او را در نزد فریفتگان, نایب خدا, ولیِ خدا و وسیلة اجرای مشیّت و حكم خدا نشان میدهد, كنار بگذارد و مثل همة انسانهای دیگر, خود را مخلوق خدا و تسلیم حكم او فرانماید؛
شمس به او آموخت كه تا او به پندارِ ناشی از قیل و قال مدرسه, خویشتن را گزیدة خدا, وسیلة اجرای قهر و لطف خدا و واصل به مرتبة نیابتِ والای او میپندارد, این دعوی فضولانه او را از ورود به راه خدا بازمی دارد؛ به او آموخت كه علم و حتّی زهد و حالِ آمیخته به تظاهر و ریای اهل خانقاه, حجاب اوست. و تا این حجابِ تعلّقات را ندرد, ملاقات خدا ـ لِقای ربّ ـ برایش ممكن نخواهد بود... بادیدار شمس, برای مولانا زندگی تازهیی آغاز شد؛ زندگی تازهیی كه یك واعظ منبر و یك زاهد كشور را به یك درویش شاعر و یك عاشق شیدا تبدیل كرد.
خلوت با شمس, با این غریبة از راه رسیده, نقطة آغاز این زندگی بود؛ این خلوت, نه خلوت زاهدانه بود, نه خلوت اهل علم و اندیشه؛ خلوتی روحانی بود كه مولانا را در صحبت این درویش غریبه, از دوستیها و دلنوازیهایی كه مانع ازخودرهاشدن, مانع عُروج و مانع سلوك در راه خدا بود, رهایی بخشید» (پله پله تا ملاقات خدا, دكتر زرین كوب, ص114).
خلوت مولانا و شمس در خانة صلاحالدّین زركوب پیر, كه حسامالدّین چَلپیِ جوان هم با آنها بود, سه ماه یا اندكی بیشتر, به طول انجامید.صلاح الدین, زركوب پیر بیسواد بازار قونیه, شیدای پرشور و حالی بود كه در مجالس وعظ مولانا, نعرههای شورانگیز میكشید و شیفته و بی قرار میشد. او چون خود مولانا, مرید سیدبرهان بود و مولانا او را «فرزند جان و دل سیدبرهان» میخواند. صلاحالدّین نیز مانند مولانا, از همان آغاز دیدار شمس, شیفتة او شده بود. حسام الدین چَلپی, سركردة جوانِ جمعی از «اَخیان» وجوانمردان قونیه بود و به او ارادت بسیار داشتند. او با یاران خویش به مجلس وعظ مولانا میرفت و شیفتة سخن مولانا بود.
مولانا با دیدار شمس به دنیای تازهیی گام نهاد كه با دنیای پیشین او و از دنیای مریدان و خاندان او, به كلّی, متفاوت بود. تنها پسر بزرگش سلطان ولد, كه اكنون بیست سالی از عمرش میگذشت, شیفتة غریبة شده بود. شیفتگی پدر برای او كافی بود كه محبت این میهمان پیر در دل او نیز جای گیرد, امّا, دورادور او را با نظر اِعجاب مینگریست و یارای این را در خود نمی دید كه با او باب آشنایی بگشاید. همسرش, كراخاتون, از این «غریبة بی سروپا» كه شوهر عزیزش را از كنارش ربوده بود, ناخرسند بود. امّا, این ناخرسندی را بر زبان نمیآورد. مریدان و طالبان علم از این كه میدیدند این استاد و مفتی و فقیه و واعظ پرآوازه, این چنین در برابر یك غریبة بینام و نشان, درس و وعظ و كتاب و دفتر را ازیاد برده و چون شاگرد مكتبی نوآموزی دربرابرش زانو زده, ناخرسند بودند و طولانی شدن زمان خلوت مولانا و شمس نیز اینان را كه «مشتاق ودلباخته و سرسپردة مولانای خویش بودند, بی طاقت و ناشكیبا كرده بود».
مولانا, امّا, جز به شمس نمیاندیشید. از همگان دلبریده و به او دل بسته بود و او را از همه چیز و همه كس بیشتر دوست داشت. «...بی هیچ تردید, بی هیچ تعجّب, و بی هیچ ملاحظهیی, خودر را ناگهان پیرو او, دنبالهرو او و سایة او یافت. آماده بود, بیهیچ تردید و تزلزل, همه چیز را رهاكند, از همه كس بگسلد و شهر به شهر و كوبهكو, همهجا, به دنبال او روانه شود... صحبت شمس... هر صحبت دیگر را برای او بیلطف, بیذوق و بیجاذبه كرده بود. به نظرش شمس وجودی برتر, ماورای انسان و ماورای همه عالم بود... در شمس مینگریست و دنیای غیب را در امواج نگاه او منعكس میدید. لبخندی را كه بر لب او میشكفت, تصویری از جلوة نور الهی میپنداشت؛ عتابی را كه در كلام او میغرّید, خشم الهی میانگاشت... مولانا تا این زمان, هیچ انسان دیگر را مثل او, در زیر خرقة مُندرسِ عامیانه و بازاریگونه, با این مایه جَبروت و كبریای سلطانی ندیده بود... در وجود او, رفتهرفته, انسان كامل, ولیِ واصل و ظهور نورِ الهی را كشف كرد. پیش او بهتعظیم درآمد. به نگاه او عشق خالصانه ورزید و در چشم او شعلهیی را كه موسی در طورِ سینا دیده بود, مشاهده كرد و گاهگاه مثل آن كه در انوارِ تجلّی سوخته باشد, بیخود یا با خود, فریاد میكرد: شمس من و خدای من!... حالِ او در مقابل شمس ورای عشق بود؛ عبادت بود, فنا بود, انحلال در وجود لایزالی بود» (پله پله تا ملاقات خدا, ص117).
بی همگان به سر شود, بی تو به سر نمی شود / داغ تو دارد این دلم, جای دگر نمی شود
خَمر من و خُمار من, باغ من و بهار من / خواب من و قرار من, بی تو به سر نمی شود
جاه و جلال من تویی, مُلكت و مال من تویی/ آب زلال من تویی, بی تو به سر نمی شود
خواب مرا ببسته ای, نقش مرا بشُسته ای / وز همه ام گسسته ای, بی تو به سر نمی شود
در طی این خلوت سه ماهه «شمس دنیای مولانا را زیر و رو كرده... او را به دنیای خود كشانیده بود... دنیای شور و بیقراری...
از گذشتة این غریبة رهگذر كسی چیزی نمی دانست و با این حال گذشتة او گذشتة یك روح بی قرار و آرام بود. شصت سال عمری را كه پشت سر گذاشته بود, تا یادداشت, در همین حال سرگشتگی, گمنامی و بیآرامی گذرانده بود؛ با هیچ شیخ و مرشدی كه در خانقاهها و رِباطها دیده بود, نشانهیی از آن چه میخواست نیافته بود...
شمس میخواست كه مولوی از پردة پندار خویش بهدرآید, از اسارت در بند تعلّقات ناشی از عادات و رسوم بهدرآید؛ میخواست كه تار و پود غروری را كه جاه و حشمت فقیهانه بر گرد وجود او تنیده بود, از هم بدرد... او را از محدودة دنیای مدرسه برهاند و از رُعونت و نَخوت ناشی از محبوبیت و شهرت رهایی بخشد؛ نه فقط او را از درس و وعظ, كه سدّ راه ازخودرهاشدنش بود, مانع آمد, بلكه, از مطالعه و تاٌمّل در كتاب هم, كه او را از توجّه به لوحِ قلب و عالم روح, عایق محسوب میشد, منع كرد. به جای اینها و به جای اشتغال به ریاضتهای زاهدانه, وی را به اِلتزامِ سماع واداشت كه از طریق موسیقی و رقص, انسان را با عالم دل, با عالم روح و با عالمی كه سراسر ذوق و هیجان روحانی است, مرتبط میسازد و به گمان او, مردان خدا, جز با آن, از عالم تعلّقات بیرون نمی آیند..»(پلّه پلّه... ص121).
مولانا در اثر این خلوت سه ماهه و یك سال پس از آن در صحبت شمس تبریزی و «اشتغال به ذوق و سماع», از طالبان علم مدرسه, از مریدانِ مشتاق وعظ و از حشمت فقیهانه رهایی یافت و دیگر درس و مدرسه و وعظ و مطالعه, برایش جاذبهیی نداشت و اینها همه را در راه بیرون خزیدن از «خودی» و ورود به دنیای دل, مانع و حجابی میدید.
مولانا در تمام مدت همدمی با شمس دربرابر خواست او تسلیم كامل بود. سلطان ولد, پسر بزرگ مولانا, روایت كردكه «روزی مولانا شمسالدّین [تبریزی], به طریق امتحان... از حضرت والدم شاهدی التماس كرد. پدرم حَرم (=همسر) خود كراخاتون را... دست بگرفته درمیان آورد. [شمس] فرمود كه او خواهر جان من است, نمیباید. بلكه, نازنین شاهد پسری میخواهم كه به من خدمتی كند! فیالحال فرزند خود, سلطان ولد, را پیش آورد كه امید است كه به خدمت و كفشگردانی شما لایق باشد. فرمود كه او فرزند دلبند من است. حالیا, قدری اگر صَهبا (=شراب) دست دادی, اوقات به جای آب استعمال میكردم كه مرا از آن ناگزیر است! همانا كه حضرت پدرم, بهنفسه(=خودش), بیرون آمده سَبویی از محلّة جهودان پركرده و بیاورد و در نظر او بنهاد. دیدم كه مولانا شمسالدّین فریادی برآورد و جامهها بر خود چاك زده, سر در قدم پدرم نهاد و... فرمود كه من غایتِ حِلم مولانا را امتحان میكردم» (خط سوم, دكتر ناصرالدّین صاحبالزّمانی, مرداد 1351, ص22, به نقل از «مناقب العارفین»).
این شیفتگی و شیدایی را از زبان خود مولوی بشنویم:
مرده بُدم زنده شدم, گریه بُدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیدة سیر است مرا, جان دلیر است مرا
زَهرة شیر است مرا, زُهرة تابنده شدم
گفت كه «دیوانه نئی, لایق این خانه نئی»
رفتم و دیوانه شدم, لایق این خانه شدم
گفت كه سرمست نئی, رو كه ازین دست نئی»
رفتم و سرمست شدم, وز طرب آكنده شدم
گفت كه «تو زیرككی, مست خیالی و شَكی»
گول شدم, هول شدم وز همه بركنده شدم
گفت كه «تو شمع شدی, قبلة این جمع شدی»
جمع نیَم, شمع نیم, دودِ پراكنده شدم
گفت كه «شیخی و سَری, پیشرو و راهبری»
شیخ نیَم, پیش نیم, امر ترا بنده شدم
گفت كه «با بال و پری, من پر و بالت ندهم»
در هوس بال و پرش, بیپر و پركنده شدم
چشمة خورشید تویی, سایهگهِ بید منم
چون كه زدی بر سر من, پست و گُدازنده شدم
تابشِ جان یافت دلم, واشد و بشكافت, دلم
اطلسِ نو بافت دلم, دشمن این ژنده شدم
پیام در تاریخ 85/2/11 ساعت: 18:05 توسط سپاس شریفی ویرایش شد.