userinfo close
  ,

شرح مثنوی معنوی


sharhe_masnavi

تاسیس: 1 اردیبهشت 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: محمد ملکی - معاونان
گر شدی عطشان بحر معنوی...فرجه ای کن در جزیره مثنوی
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
8
131
90/9/12 (21:04)
1
62
90/5/13 (17:28)
0
23
90/4/26 (14:39)
3
111
90/1/31 (04:11)
. .
12
236
89/8/24 (21:41)
6
137
89/5/8 (11:34)
1
228
89/4/31 (20:56)
1
104
89/3/18 (08:23)
65
367
88/11/25 (09:43)
12
283
88/6/3 (11:55)
0
55
88/5/1 (01:21)
5
98
88/1/18 (08:46)
0
33
88/1/15 (13:17)
3
97
87/11/22 (22:17)
3
52
87/9/7 (15:47)
0
40
87/5/9 (10:18)
0
47
86/11/27 (01:34)
0
18
86/9/15 (19:24)
1
53
86/8/10 (05:42)
0
14
86/8/5 (14:14)

عنوان بحث

. . , lale_vajgoon
. . - 07:52 1385/02/10

شمس و مولانا

صید در پی صیاد

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
محسن صدرا , fater158
محسن صدرا - 21:41 1389/08/24
12
مرید و مراد
خضر و موسی
شمس و مولانا
همه حکایت به بند کشیدن عقل بدست کامل مکملی است که پس از قوس صعودی مقام نفس ناطقه مامور به تعالی نفوس مستعده به ارتفاع کمال انسانی است...
شمس که خورشید است میتابد و می تاباند...
طلوع میکند از مشرق نیستان و گرم میکند...
به نور می خواند...چناننکه شمس مولانا را...
تخم نفس را از ظلمت عقل مشوب به وهم به نور  میکشاند و می رویاند...
سخن کوتاه...
شمس مقام فوق عقل نفس انسانی است که به فراخور سعه ی وجودی هر شخصی طوری ظهور میکند...
تو خواه شمسش بخوان...خواه خضرش ...خواه مراد...
شمس مقام ولایت تکوینی حقیقت عالم است...
در خانه اگرکس است یک حرف بس است...!!!
عرفان عرشیان , erfaane_arshyan
عرفان عرشیان - 20:56 1387/10/12
11

دنبال شمس می گردید ؟!

تا چشمانت ، گوشهایت ، قلبت ، شعورت و ... توانایی درک و شناسایی معلمان الهی را نداشته باشد ، حتی اگر شمسی که خورشیدی بر تارک زندگیتان باشد ، ببینید، نخواهید شناخت . یا او را رد کرده و مخالفش خواهید بود .

 

اما من شمسی می شناسم که زندگی مرا روشنی بخشیده . اگر مایلید به کلوپ زیر سری بزنید . شاید نوری نیز بر قلب و روح شما تابیده شود .

 

http://www.cloob.com/clubname/theosophy

اما و اگر خود را قادر ساخته باشید تا قدر الهی تقدیرتان گردد.

فهیمه موسویان , fattane_14
فهیمه موسویان - 00:52 1387/08/29
10

زاهد منبری بدم          صاحب کشوری بدم

کرد قضا دل مرا            عاشق کف زنان تو

علیرضا برهانی نژاد , borhani1400
9

ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی

زاری از ما ، نی تو زاری می کنی

ما چو نائیم و نوا در ما زتُست

ما چو شطرنجیم اندر ُبرد و مات

بُرد و مات ما زِتوست ای خوش صفات

ما که باشیم ، ای تو ما را جان جان

تا که ما باشیم ، با تو در میان

ما عدم هاییم و هستی های ما

تو وجود مطلق فانی نما

ما همه شیران ولی شیر علم

حمله مان از باد باشد دَم به دَم    

باد ما و بود ما از داد تُست

هستی ما جمله از ایجاد تُست

لذّت هستی نمودی نیست را

عاشق خود کرده بودی نیست را

. . , lale_vajgoon
. . - 04:21 1385/04/24
8
روز به نیمه رسیده بود. سایه ها کوتاه شده بود و جایی نبود برای آرمیدن و دوری از تیزی آفتاب ظهر. در بازار زرکوبان قونیه صدایی نبود مگر صدای کوبیدن بر زر... صلاح الدین پیر بر در حجره اش نشسته بود. گروهی از اهل حق از میان بازار می گذشتند. صلاح الدین زرکوب از دور مولایش را دید که به سمت حجره او پیش می آید و عده کثیری همراهش هستند. آرام نشست و محو تماشای مولانا و مریدان شد... صدای بازار زرکوبان در گوش مولانا می پیچید ... تق تق تتق تق ... تق تق تتق تق...

مولانا زمزمه کرد : حق حق انا الحق... حق حق انا الحق... و باز زرکوبان می کوبیدند: تق تق تتق تق... مولانا به ناگاه ایستاد... دست ها را بالا برد... پای راستش را کمی بالا آورد و روی پای دیگرش چرخی زد. سرش را به سوی آسمان برد... بلند گفت: حق حق انا الحق... یاران از مراد خویش پیروی کردند... هر یک چرخی می زدند و می گفتند: حق... مولانا می چرخید... می ایستاد... پای می کوفت و دوباره می چرخید... می رقصید...

جماعت بازار مات و مبهوت نظاره گر شدند. زرکوبان از کوبیدن بازایستادند... صلاح الدین زرکوب به کارگران دستور داد: بکوبید... ملالی از خراب شدن زرها نیست... بکوبید تا آن هنگام که مولانا با صدای کوبیدن شما می رقصد... کارگران صلاح الدین کوبیدند...
تق تق تتق تق

مولانا عرق می ریخت... می خواند با صدای بلند: حق حق انا الحق... هین سخن تازه بگو ... تا دو جهان تازه شود...

مریدی دف بدست گرفت و نواخت... صلاح الدین از زمین برخواست. به میان یاران رفت و رقص را آغاز کرد. مولانا می چرخید. صلاح الدین می چرخید. بازار می چرخید و صدای حی الله از دهانها بیرون می ریخت... پایکوبی ادامه داشت و صدای زرکوبان بازار قونیه همراه نوای دف، سماع کنندگان را به شور وا می داشت. سماع تا غروب ادامه یافت. مولانا و صلاح الدین و دیگر مریدان سرمست از سماع ِ راست، راه خروج بازار را پیش گرفتند. زرکوبان ماندند و زرهای پاره و سکوت...

***

مولانا تیرگی های عصر خویش را می دید. او خود گریزان از حمله مغول فاصله طولانی بلخ تا قونیه را در کودکی پیموده بود و اینک در هیاهوی قرون وسطی شاهد آشوب های اروپاییان بود. بدین ترتیب مولانا در حد فاصل شرق و غرب، در قونیه، شهر پر نوری که میلی به ترک آن نداشت، تصمیم گرفت تا با پناه بردن به شعر و عرفان و سماع، خود را از تیرگی های جهان آن روز برهاند. شمس تبریزی رفته بود، صلاح الدین زرکوب مرده بود و حسام الدین چلبی مریض بود... مولانا حال و روز خوبی نداشت... یاد آر ز شمع مرده... مولانا به یاد آورد روز ملاقات با شمس را...
...



مولانا با مریدان خود می رفت. مولانای جوان، اینک سرآمد عالمان شهر شده بود. مولانای زاهد و پارسا اینک از پیش می رفت و مریدان از پس ِ او می آمدند. ناگهان مردی از راه رسید. موی سرش پریشان بود و لباس هایش نامرتب. نزد مولانا رسید و ایستاد. چشمانش برق می زد. پرسید: سوالی دارم ای شیخ! مولانا به چشم تحقیر نگاهش کرد و گفت: بپرس...
شمس پرسید: ای شیخ! پیامبر اسلام در زهد و تقوا پیش بود یا بایزید بسطامی؟!!
مولانا گفت: سوال بیهوده ای پرسیدی... پیامبر اسلام!
شمس باز پرسید: پس چرا پیامبر گفت: "خداوندا ما تو را آنگونه که باید نشناختیم" و بایزید گفت: "خداوندا! شان و منزلت من چقدر بالاست!"...

بحث بالا گرفت. مریدان اطاقی حاضر کردند برای بحث و مجادله مولانا با شمس تبریزی. در هنگام ورود مولانا وارد شد و شمس از پشتش به درون اطاق رفت. بحث و گفتگو چند روزی طول کشید.عاقبت در اطاق گشوده شد. شمس خارج شد و مولانا به دنبال او سر افکنده راه افتاد. هر جا شمس می رفت مولانا هم می رفت. هر کوچه و هر منزل. شمس می گفت حق و مولانا می گفت شمس... حالا دیگر چه نیازی بود به درس و مدرسه و فتوا و زهد متحجرانه... مولانا گمشده اش را یافته بود و دیگر رهایش نمی کرد...
قیل و قال کافیست ای شیخ قونیه. اینک تویی رو در روی حق! آداب و ترتیب عبادت را فراموش کن!!
راهیست پیش روی تو، بس عالی و نورانی ... ... سماع... سماع ِ راست... آن گونه که فقط متصلان به حق را شایسته است... همراه با نوای دف... رِباب هم اگر باشد که دیگر چیزی کم و کسر نخواهد بود... همین امشب آغاز می کنیم...

مجلس سماع آغاز شد. شمس بود و مولانا، معشوق و عاشق، حسام الدین جوان هم بود و صلاح الدین پیر هم... مریدی دف به دست گرفت. نواخت. زنجیر های دف به هم می خورد و از صدای شور انگیزش هر کس به پا می خواست... دست ها را به سوی آسمان می گرفت و می چرخید...

مولانا پای می کوفت. کلمات ناخودآگاه بر دهانش جاری می شد. عرق می ریخت. مرید دیگری آنچه مولانا می گفت می نوشت... مولانا هماواز با دف می خواند... آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن... راز نهان دار و خَمُش ور خمشی ننگ بود... آنچه جگر سوز بود باز جگر سازه شود...


شمس رفته بود. ناپدید از نظر ها... اسمش بر زبان ها جاری بود که چگونه مولانا را از خود بی خود کرده است و اکنون دیگر در قونیه نسیت... مولانا در فراق معشوقش می گریست و می سرود... بنمای رخ...

چه زود گذشته بود!... چه زود گذشته بود دوران همنشینی با شمس تبریز و اکنون شمس بی خداحافظی رفته بود. همچون صاعقه ای آسمان قونیه را روشن کرده بود... نادیدنی ها را به مولانا نمایانده بود و حالا رفته بود. دری بزرگ پیش روی مولانا گشوده شده بود. پس از جستجوی بی منتها، مولانا عادت همیشگی را پیش گرفت. مجالس سماع ادامه یافت. مولانا به شور و حال می رسید و ترانه می سرود و این راهی بود که مولانا یافته بود و دیگر رهایش نمی کرد. حتی اگر شمس هم نبود...

مرید و یار مولانا این روزها صلاح الدین زرکوب بود. زرکوب پیر قونیه برای مولانا تجسم شمس بود. چرا که تصویر مجالس سماع را پیش روی مولانا زنده می کرد. آنگاه که زرکوب قونیه بی خبر از حال خویش می رقصید و پای می کوفت...

صلاح الدین سعی می کرد با برگزاری مراسم سماع راست یاد شمس را زنده نگاه دارد. چراغی روشن شده بود و نباید خاموش می شد... صلاح الدین همچون شمعی می سوخت. آنگاه که از کهولت سن در عذاب بود باز هم مجالس سماع را ترک نمی گفت. مولانا را تنها نمی گذاشت.
بمیرید... بمیرید... در این عشق بمیرید... در این عشق چو مردید همه روح پذیرید... که این نفس چو بند است و شما... همچو اسیرید...

نیست شدن شمس اگر کمر مولانا را شکست، مرگ صلاح الدین زرکوب مولانا را نالان و ناتوان بر زمین نشاند... آن گونه که دیگر تاب و توان برخواستن در خود نمی دید. مولانا ماند و جسمی بی رمق... وقت آن بود که حسام الدین جوان دست مراد خویش را بگیرد. از زمین بلندش کند و در پیچ و خم تاریخ به پیشش ببرد... قصه مثنوی...
- عجب روز گرمی است... آه... آن که از دور می آید مولانا نیست؟
- بله اتفاقاً شخص مولاناست... با شما موافقم که هوا بسیار گرم شده است...
- می بینید حضرت والا! آن هم حسام الدین چلبی است... گویی عاشق به معشوق رسیده است... ببینید چگونه به سمت هم می دوند!!
- بله... بله... گرمای عشقشان باعث شده تا گرمای هوا را فراموش کنند...

***

- پیر ِ مراد خویش را می بینم. وقت بر شما خوش باد حضرت مولانا!
- مشام دل انگیزی دارد نفس تو ای حسام الدین... چه حال ... چه احوال...؟
- شکر حضرت مولانا... زنده ایم و نفس می کشیم... مطلبی دارم ... اینک عرض می کنم...
مولانا دستی به ریش جو گندمی اش کشید و گوش داد...
- همه بزرگان و عارفان و سالکان طریق حق در بیان معارف الهی و مکسوبات خویش در راه اتصال و شوق، طریقه شعر و تمثیل پیش گرفته اند... هر یک مثنویی ساز کرده اند و به بیان دریافت هایشان در لحظه های وصل و هجران پرداخته اند... بد نیست شما هم به پرداخت مثنوی مشغول شوید... کاریست بس بزرگ...

حسام الدین به چشم های مولانا خیره شد. مولانا دست به میان عبایش برد و تکه کاغذی بیرون کشید. به دست حسام الدین داد و گفت: برای شروع خوب است؟...
حسام الدین خواند: بشنو از نی چون حکایت می کند... از جدایی ها شکایت می کند...

مولانای بریده از نیستان حق در جستجوی راه بازگشت، یک عمر درد هجران کشیده بود. این گونه بود که مثنوی اش با نی نامه آغاز شد. سینه سوخته اش از فراق حق تاب سکوت نیاورد و با اشاره حسام الدین شروع به نواختن کرد. سوزناک همچون نی...

به اهتمام حسام الدین چلبی مجالس مثنوی بر پا می شد... مولانا می نشست و یاران بر گردش جمع می شدند. پیر قونیه به طریقه تمثیل، حکایات را در قالب شعر باز می گفت، یاران می شنیدند و حسام الدین به دست خود املا می کرد... به این ترتیب از پس هر دوسال تلاش و تالیف دفتری از مثنوی کامل می شد...
هشت سال و اندی گذشت...
پیر و نالان نشسته ام بر سر کوی... دیگر توان راه رفتنم نیست... روحم اما آنقدر بزرگ است که به اشاره ای از این سر عالم به سویی دیگر می جهم... پرواز می کنم... متعالی می شوم... عروج می کنم... عروج...

گوشه چشم مولانا خیس شده بود. در بستر آرمیده بود و از تب می سوخت. حسام الدین با گوشه عبایش عرق پیشانی مولانا را گرفت...
ان شاء الله بهبود حالتان حاصل خواهد شد... دوباره مجالس مثنوی برپا می شود. یاران و مریدان مشتاق اند...
- دیگر در توانم نیست حسام الدین... تو خود خوب می دانی که مثنوی بی پایان است... تا ناکجا آباد به پیش می رود و باز نمی ایستد... جسمم را دیگر توان همراهی با روح نیست... بگذار مثنوی در نیمه راه خویش بماند... هرکه را دری به روی حق باشد، خود مثنوی را تا به پایان خواهد خواند... آری خواهد خواند...

حسام الدین روی از صورت مولانا برگرفت. قونیه تاریک تر از همیشه بود. باد می وزید و برگ های پاییزی را به هر سو می کشاند... مولانای روم می خواست قونیه را ترک کند... هنگامه سماع پایانی بود تا مولانا برقصد و رباب بنوازد و رخت از جهان برگیرد...
آرام در گوش حسام الدین گفت: رو سر بنه به بالین... تنها مرا رها کن... ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن... در میان نورهای پر تلالو غروب... پیرمردی با لباس های سفید در میان آسمان قونیه می رقصید...

محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 07:23 1385/03/4
7
گفتگوی شمس و مولانا

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا / زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای/ رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای/ رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای / پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی / گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی / جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری / شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم / در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو / زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن / گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم / چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم / اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر / بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو کمد/ او در بر من با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم / کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک/ کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق / بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم / یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر/ کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 01:21 1385/02/12
6
طلوع شمس تبریزی

روز شنبه 26جمادی الآخر سال 642هـ (28نوامبر 1244م) مولانا (38ساله), خطیب و مدرّس پرآوازة قونیه, زمانی كه بنا به رسم هر روز, خرسند و با وقار, سوار بر اَستر, همراه با كوكبة پرشكوه مریدان, از «مدرسة پنبه فروشان» به خانه برمیگشت, در میانة بازار, عابری ناشناس, در هیاٌت بازاریان زیاندیده, در برابرش ایستاد و عِنان استرش را گرفت و او را از رفتن بازداشت و همچنان كه در چشمان نافذش خیره شده بود, با صدایی استوار پرسید: «صَرّافِ عالمِ معنی, محمّد (ص) برتر بود یا بایزید بسطام؟» مولانا كه «عالیترین مقام اولیا را از نازلترین مرتبة انبیا هم فروتر میدانست... با لحنی آكنده از خشم و پرخاش جواب داد: ”محمّد سرحلقة انبیاست, بایزید را با او چه نسبت؟“ درویش تاجرنما كه از این پاسخ ناخرسند می نمود, بانگ برداشت: ”پس چرا آن یك سُبحانك ما عَرَفّناك گفت و این یك سُبحانی ما اعظم شاٌنی بر زبان راند؟“. واعظ و فقیه قونیه كه از آن چه خوانده بود و شنیده بود, با عالم اولیا آشنایی داشت, در حق بایزید جز به دیدة تكریم نمینگریست, لاجرم, مثل یك فقیه و واعظ عادی شهر نمیتوانست, بیپروا, به انكار و تكفیر پیربسطام بپردازد, لحظهیی تاٌمّل كرد و سپس پاسخ داد: ”بایزید تنگحوصله بود, به یك جرعه عربده كرد, محمّد دریانوش بود, به یك جام, عقل و سكون خود را از دست نداد!“ ...

هیچ كس تا آن لحظه... سؤالی به این اندازه مَهیب, به این اندازه عمیق و به این اندازه بیجا, با وی مطرح نكرده بود؛ سؤالی كه شریعت را در مقابل طریقت بگذارد, در نظر واعظ و فقیه مدرسه, بوی صِدق و یقین نمیداد... چرا بایزید متابعتِ رسول نكرد؟ چرا به جای سبحانی ما اعظم شاٌنی, به پیروی از رسول, سُبحانك ما عرفّناك نگفت؟ غور مساٌله وَرای جواب عجولانة مولانا بود. مولانا هم از همان آغازِ سؤال, غورِ آن را درك كرد و درك همین معنی بود كه او را تكان داد؛ او را دگرگون كرد و از خود بیخود نمود. این غورِ رازناك, كه در وَرای ظاهر سؤال, مولانا را به دِهشَت میانداخت, تفاوت بینِ حال نَبی و ولی بود؛ مساٌلهیی بود كه موضع موسی و خِضر را مطرح میكرد, بدانگونه كه در سؤال جسورانة این غریبه عرضه میشد, پرسش و پاسخ را تا كنار وَرطة شك و زَندقه و اِلحاد میكشاند... جرقّهیی بود كه شیخِ مفتی در پرتوِ مَخوف آن همهچیز را در روشناییِ تازهیی میدید. در پرتوِ این روشنایی, دنیایی را میدید كه در آن موسی (نبی) میبایست كمال خود را در صحبت خضر (ولی) جستجو كند؛ با قلمرو تازهیی آشنا میشد كه در آن انسان جز با نفی خود نمیتوانست كمال خود را بجوید؛ به اقلیم ناشناختهیی راه یافت كه در آن بایزید مثل ماری كه از پوست برآید, از خودی بیرون آمده بود و آن چه بر زبانش میآمد, از زبان خود او نبود, امّا, محمّد (ص), كه تلقینِ وحی او را به ارشاد و هدایت خلق واداشته بود, جز در آن چه وحی بود هیچ سخنش از نشانِ خودی خالی نبود, چون بیآن كه با خود و درخود بماند, تبلیغ وحی و تاٌسیس شریعت برایش ممكن به نظر نمیرسید» (پله پله تا ملاقات خدا, ص108). «مولانا یك لحظه به سكوت فرورفت و در مرد ناشناس نگریست گرفت, امّا, در نگاه سریعی كه بین آنها ردّو بدل شد, بیگانگی آنها تبدیل به آشنایی گشت... هرچه بود برخورد فقیه با درویش, خواب پیل را آشفته بود... جلال الدّین جوان در زیر نگاه درویش غریبه, مثل كبوتری كه سنگینی سایة شاهین را بر بالهای ضعیف خود احساس كند, خویشتن را در مقابل شمسالدّین سالخورده, به نحو چارهناپذیری وحشتزده و بیدست و پا یافت... غرور سرد و سنگین فقیهانة او به یك لحظه در زیر نگاه داغ و ملامتگر, امّا, نافذ و خاموش مرد رهگذر آب شده بود. جای آن را حسّ سپاس, حسّ خُضوع و حسّ تسلیم نسبت به این پهلوان غریبه, كه او را زمین زده بود و از مركب غرور پایین كشیده بود, گرفته بود...مولانا باقی راه را در صحبت مرد غریبه طی كرد و او را با خود به خانه برد» (پله پله تا ملاقات خدا, ص110).

محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 01:22 1385/02/12
5
آغاز شیداییِ مولانا

دیدار شمس تبریز به پیوندی عمیق بین او و مولوی راه برد كه تا پایان عمر, مولانا را رهانكرد.

«شمس به وی آموخت كه خود را از قیدِ علمِ فقیهان برهاند, قیل و قالِ خاطرپریشِ طالب علمان را در درون خود خاموش كند, دستاری را كه سر در زیر آن دچار سودا میگردد, و استری كه سواری آن, چهارپایان زبانبسته را به دنبال وی میكشاند, از خود دور كند, اَطوار زاهدمآبانهیی را كه او را در نزد فریفتگان, نایب خدا, ولیِ خدا و وسیلة اجرای مشیّت و حكم خدا نشان میدهد, كنار بگذارد و مثل همة انسانهای دیگر, خود را مخلوق خدا و تسلیم حكم او فرانماید؛

شمس به او آموخت كه تا او به پندارِ ناشی از قیل و قال مدرسه, خویشتن را گزیدة خدا, وسیلة اجرای قهر و لطف خدا و واصل به مرتبة نیابتِ والای او میپندارد, این دعوی فضولانه او را از ورود به راه خدا بازمی دارد؛ به او آموخت كه علم و حتّی زهد و حالِ آمیخته به تظاهر و ریای اهل خانقاه, حجاب اوست. و تا این حجابِ تعلّقات را ندرد, ملاقات خدا ـ لِقای ربّ ـ برایش ممكن نخواهد بود... بادیدار شمس, برای مولانا زندگی تازهیی آغاز شد؛ زندگی تازهیی كه یك واعظ منبر و یك زاهد كشور را به یك درویش شاعر و یك عاشق شیدا تبدیل كرد.

خلوت با شمس, با این غریبة از راه رسیده, نقطة آغاز این زندگی بود؛ این خلوت, نه خلوت زاهدانه بود, نه خلوت اهل علم و اندیشه؛ خلوتی روحانی بود كه مولانا را در صحبت این درویش غریبه, از دوستیها و دلنوازیهایی كه مانع ازخودرهاشدن, مانع عُروج و مانع سلوك در راه خدا بود, رهایی بخشید» (پله پله تا ملاقات خدا, دكتر زرین كوب, ص114).

خلوت مولانا و شمس در خانة صلاحالدّین زركوب پیر, كه حسامالدّین چَلپیِ جوان هم با آنها بود, سه ماه یا اندكی بیشتر, به طول انجامید.صلاح الدین, زركوب پیر بیسواد بازار قونیه, شیدای پرشور و حالی بود كه در مجالس وعظ مولانا, نعرههای شورانگیز میكشید و شیفته و بی قرار میشد. او چون خود مولانا, مرید سیدبرهان بود و مولانا او را «فرزند جان و دل سیدبرهان» میخواند. صلاحالدّین نیز مانند مولانا, از همان آغاز دیدار شمس, شیفتة او شده بود. حسام الدین چَلپی, سركردة جوانِ جمعی از «اَخیان» وجوانمردان قونیه بود و به او ارادت بسیار داشتند. او با یاران خویش به مجلس وعظ مولانا میرفت و شیفتة سخن مولانا بود.

مولانا با دیدار شمس به دنیای تازهیی گام نهاد كه با دنیای پیشین او و از دنیای مریدان و خاندان او, به كلّی, متفاوت بود. تنها پسر بزرگش سلطان ولد, كه اكنون بیست سالی از عمرش میگذشت, شیفتة غریبة شده بود. شیفتگی پدر برای او كافی بود كه محبت این میهمان پیر در دل او نیز جای گیرد, امّا, دورادور او را با نظر اِعجاب مینگریست و یارای این را در خود نمی دید كه با او باب آشنایی بگشاید. همسرش, كراخاتون, از این «غریبة بی سروپا» كه شوهر عزیزش را از كنارش ربوده بود, ناخرسند بود. امّا, این ناخرسندی را بر زبان نمیآورد. مریدان و طالبان علم از این كه میدیدند این استاد و مفتی و فقیه و واعظ پرآوازه, این چنین در برابر یك غریبة بینام و نشان, درس و وعظ و كتاب و دفتر را ازیاد برده و چون شاگرد مكتبی نوآموزی دربرابرش زانو زده, ناخرسند بودند و طولانی شدن زمان خلوت مولانا و شمس نیز اینان را كه «مشتاق ودلباخته و سرسپردة مولانای خویش بودند, بی طاقت و ناشكیبا كرده بود».

مولانا, امّا, جز به شمس نمیاندیشید. از همگان دلبریده و به او دل بسته بود و او را از همه چیز و همه كس بیشتر دوست داشت. «...بی هیچ تردید, بی هیچ تعجّب, و بی هیچ ملاحظهیی, خودر را ناگهان پیرو او, دنبالهرو او و سایة او یافت. آماده بود, بیهیچ تردید و تزلزل, همه چیز را رهاكند, از همه كس بگسلد و شهر به شهر و كوبهكو, همهجا, به دنبال او روانه شود... صحبت شمس... هر صحبت دیگر را برای او بیلطف, بیذوق و بیجاذبه كرده بود. به نظرش شمس وجودی برتر, ماورای انسان و ماورای همه عالم بود... در شمس مینگریست و دنیای غیب را در امواج نگاه او منعكس میدید. لبخندی را كه بر لب او میشكفت, تصویری از جلوة نور الهی میپنداشت؛ عتابی را كه در كلام او میغرّید, خشم الهی میانگاشت... مولانا تا این زمان, هیچ انسان دیگر را مثل او, در زیر خرقة مُندرسِ عامیانه و بازاریگونه, با این مایه جَبروت و كبریای سلطانی ندیده بود... در وجود او, رفتهرفته, انسان كامل, ولیِ واصل و ظهور نورِ الهی را كشف كرد. پیش او بهتعظیم درآمد. به نگاه او عشق خالصانه ورزید و در چشم او شعلهیی را كه موسی در طورِ سینا دیده بود, مشاهده كرد و گاهگاه مثل آن كه در انوارِ تجلّی سوخته باشد, بیخود یا با خود, فریاد میكرد: شمس من و خدای من!... حالِ او در مقابل شمس ورای عشق بود؛ عبادت بود, فنا بود, انحلال در وجود لایزالی بود» (پله پله تا ملاقات خدا, ص117).

بی همگان به سر شود, بی تو به سر نمی شود / داغ تو دارد این دلم, جای دگر نمی شود

خَمر من و خُمار من, باغ من و بهار من / خواب من و قرار من, بی تو به سر نمی شود

جاه و جلال من تویی, مُلكت و مال من تویی/ آب زلال من تویی, بی تو به سر نمی شود

خواب مرا ببسته ای, نقش مرا بشُسته ای / وز همه ام گسسته ای, بی تو به سر نمی شود

در طی این خلوت سه ماهه «شمس دنیای مولانا را زیر و رو كرده... او را به دنیای خود كشانیده بود... دنیای شور و بیقراری...

از گذشتة این غریبة رهگذر كسی چیزی نمی دانست و با این حال گذشتة او گذشتة یك روح بی قرار و آرام بود. شصت سال عمری را كه پشت سر گذاشته بود, تا یادداشت, در همین حال سرگشتگی, گمنامی و بیآرامی گذرانده بود؛ با هیچ شیخ و مرشدی كه در خانقاهها و رِباطها دیده بود, نشانهیی از آن چه میخواست نیافته بود...

شمس میخواست كه مولوی از پردة پندار خویش بهدرآید, از اسارت در بند تعلّقات ناشی از عادات و رسوم بهدرآید؛ میخواست كه تار و پود غروری را كه جاه و حشمت فقیهانه بر گرد وجود او تنیده بود, از هم بدرد... او را از محدودة دنیای مدرسه برهاند و از رُعونت و نَخوت ناشی از محبوبیت و شهرت رهایی بخشد؛ نه فقط او را از درس و وعظ, كه سدّ راه ازخودرهاشدنش بود, مانع آمد, بلكه, از مطالعه و تاٌمّل در كتاب هم, كه او را از توجّه به لوحِ قلب و عالم روح, عایق محسوب میشد, منع كرد. به جای اینها و به جای اشتغال به ریاضتهای زاهدانه, وی را به اِلتزامِ سماع واداشت كه از طریق موسیقی و رقص, انسان را با عالم دل, با عالم روح و با عالمی كه سراسر ذوق و هیجان روحانی است, مرتبط میسازد و به گمان او, مردان خدا, جز با آن, از عالم تعلّقات بیرون نمی آیند..»(پلّه پلّه... ص121).

مولانا در اثر این خلوت سه ماهه و یك سال پس از آن در صحبت شمس تبریزی و «اشتغال به ذوق و سماع», از طالبان علم مدرسه, از مریدانِ مشتاق وعظ و از حشمت فقیهانه رهایی یافت و دیگر درس و مدرسه و وعظ و مطالعه, برایش جاذبهیی نداشت و اینها همه را در راه بیرون خزیدن از «خودی» و ورود به دنیای دل, مانع و حجابی میدید.

مولانا در تمام مدت همدمی با شمس دربرابر خواست او تسلیم كامل بود. سلطان ولد, پسر بزرگ مولانا, روایت كردكه «روزی مولانا شمسالدّین [تبریزی], به طریق امتحان... از حضرت والدم شاهدی التماس كرد. پدرم حَرم (=همسر) خود كراخاتون را... دست بگرفته درمیان آورد. [شمس] فرمود كه او خواهر جان من است, نمیباید. بلكه, نازنین شاهد پسری میخواهم كه به من خدمتی كند! فیالحال فرزند خود, سلطان ولد, را پیش آورد كه امید است كه به خدمت و كفشگردانی شما لایق باشد. فرمود كه او فرزند دلبند من است. حالیا, قدری اگر صَهبا (=شراب) دست دادی, اوقات به جای آب استعمال میكردم كه مرا از آن ناگزیر است! همانا كه حضرت پدرم, بهنفسه(=خودش), بیرون آمده سَبویی از محلّة جهودان پركرده و بیاورد و در نظر او بنهاد. دیدم كه مولانا شمسالدّین فریادی برآورد و جامهها بر خود چاك زده, سر در قدم پدرم نهاد و... فرمود كه من غایتِ حِلم مولانا را امتحان میكردم» (خط سوم, دكتر ناصرالدّین صاحبالزّمانی, مرداد 1351, ص22, به نقل از «مناقب العارفین»).

این شیفتگی و شیدایی را از زبان خود مولوی بشنویم:



مرده بُدم زنده شدم, گریه بُدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیدة سیر است مرا, جان دلیر است مرا

زَهرة شیر است مرا, زُهرة تابنده شدم

گفت كه «دیوانه نئی, لایق این خانه نئی»

رفتم و دیوانه شدم, لایق این خانه شدم

گفت كه سرمست نئی, رو كه ازین دست نئی»

رفتم و سرمست شدم, وز طرب آكنده شدم

گفت كه «تو زیرككی, مست خیالی و شَكی»

گول شدم, هول شدم وز همه بركنده شدم

گفت كه «تو شمع شدی, قبلة این جمع شدی»

جمع نیَم, شمع نیم, دودِ پراكنده شدم

گفت كه «شیخی و سَری, پیشرو و راهبری»

شیخ نیَم, پیش نیم, امر ترا بنده شدم

گفت كه «با بال و پری, من پر و بالت ندهم»

در هوس بال و پرش, بیپر و پركنده شدم

چشمة خورشید تویی, سایهگهِ بید منم

چون كه زدی بر سر من, پست و گُدازنده شدم

تابشِ جان یافت دلم, واشد و بشكافت, دلم

اطلسِ نو بافت دلم, دشمن این ژنده شدم


پیام در تاریخ 85/2/11  ساعت: 18:05 توسط سپاس شریفی ویرایش شد.
محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 01:19 1385/02/12
4
سلام بر دوستان...

بسیار زیبا و جالب بود...شمس گونه و شور انگیز...ممنونم خانم تارا
. . , lale_vajgoon
. . - 06:41 1385/02/11
3
احمد افلاكی در مناقب العارفین آورده است: «حضرت مولانا پیوسته در شبهای دراز، دایم الله الله می‏فرمود و سر مبارك خود را بر دیوار مدرسه نهاده به آواز بلند چندانی الله الله می‏گفت كه میان زمین و آسمان از صدای غلغله الله پر می‏شد.»

سودای مولانا، سودای خوش قرب به حضرت حق بود؛ وجودی لبریز از عشق و آتش كه نه تاب هجران از دوست را داشت، و نه می‏توانست عافیت نشین سایه‏سار غفلت باشد.

مولانا، جان فرشته‏واری بود كه قفس تن را شكسته می‏خواست؛ انگار آدمی از عالمی دیگر بود كه غربت خاك، دامنگیرش شده باشد. چگونه می‏توانست زنده باشد، بی‏یار و بی‏یاد یار؛ كه تمام زندگی‏اش جلوه‏ای از او بود.

مولانا، زندگی خود را وقف بزرگداشت نام عظیم و اعظم جان جهان كرده بود؛ هر چند به رنگها و گونه‏های متفاوت؛ گاه در كسوت شریعت و زمانی نیز در جامه طریقت.

زندگی مولانا همچون سرود پرشور روحی سركش بود كه با فراز و فرودهای عرفانی ـ حماسی سرشته شده باشد. آیا او اجدادش، نسل در نسل، منظمه روحانی و تابناكی بودند كه چراغ دل را به آتش عشق حق زنده نگهداشته بودند. دلدادگانی رها از تعلق خاك، و رهروان راهی كه مقصد ان بحر توحید بود.

جلال‏الدین در چنین محیطی سر برافراشت و از همان آغاز كودكی، زبانش با لفظ مبارك الله آشنا و دلش از عشق به حضرت حق لبریز شد. گفته‏اند كه هنگام مهاجرت از بلخ، مولانا نج ساله بود. در مسیر هجرت، عطار، عارف شوریده نیشابور پس از دیدار مولانا و پدرش بهاء‏ولد (سلطان العلما)، آینده درخشان معنوی جلال الدین را به وی گوشزد كرد و كتاب الهی نامه خود را همچون یادگاری مقدس به مولانا هدیه داد.

جلال الدین از اوان كودكی تا آن هنگام كه دانشمندی محترم و محبوب در شهر قونیه به شمار می‏رفت، با اهل عرفان و طریقت آشنایی و دوستیها داشت و با اساس و اصول نظری و فكری آنان نیز بیگانه نبود؛ اما در وی، از آن شور و شعله درونی كه بعدها جانش را به آتش كشید و به سماع عافیت سوز روح مبتلایش كرد، خبری نبود.

علم معقول و منقول زمانه‏اش را به نیكی آموخته بود، مریدان و شاگردان بسیاری داشت، امین مردم و معتقد خاص و عام و مرجع دینی شهر به شمار می‏رفت؛ اما، ... اما هنوز با آن راز مقدس و سر اكبر بیگانه بود و زندگی‏اش همچون دیگران و در سایه می‏گذشت.

او برجستگیها و ویژگیهایی داشت كه بسیاری، آرزویش را داشتند؛ خصایصی كه او را گاه در مظنه رشك و حسد ـ حتی بزرگان دیگر ـ قرار می‏داد. اما تقدیر بر این بود كه این ظرفیت كشف نشده، از وهم سرابهای گول زن و فریبنده به آتشی برخیزد و عاقبت این آتش رسید و چه صاعقه‏وار...

در بامداد روز شنبه بیست و ششم جمادی الاخر 42 ه . ق شمس الدین تبریزی به كسوت بازرگانان وارد قونیه شد و در خان برنج فروشان منزل كرد. صبحی، شمس در دكه‏ای نشسته بود. مولانا در حلقه مریدان، در بازار پیش می‏آمد و خلایق از هر سو به دستبوسی او تبرك می‏جستند.

او همه را می‏نواخت و دلداری می‏داد. مولانا چون چشمش به شمس افتاد، درجا توقف كرد و در دكه دیگری كه رو به روی او بود، نشست. در هم نگریستند؛ صاعقه‏ای در صاعقه‏ای، بی‏هیچ سخن.

مدتی گذشت. سؤالی از سوی شمس طرح شد و مولانا پاسخ گفت. رو سوی هم پیش آمدند، دست دادند و یكدیگر را در آغوش كشیدند و... شش ماه در حجره شیخ صلاح الدین زركوب خلوت گزیدند و به بحث نشستند.

در این شش ماه، تنها صلاح الدین اجازه ورود به خلوت آنان را داشت. پس از این خلوت شش ماهه بود كه سجاده نشین با وقار قونیه بر مناصب و مظاهر رسمی پشت پا زد و دست افشان و پای كوبان، ترانه خوان عشق شد.

مدرس مدارس دینی قونیه اینك شوریده‏ای غریب بود كه انبوه جماعت با درد و داغش بیگانه بودند. طوفانی سهمگین دریای وجودش را به تلاطم آورده بود. از دولت عشق، زندگی دوباره‏ای را بازیافته بود:

مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

گفت كه سرمست نیی، رو كه از این دست نیی

رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم

گفت كه تو شمع شدی، قبله این جمع شدی

جمع نیم، شمع نیم، دود پراكنده شدم

گفت كه شیخی و سری، پیشرو و راهبری

شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم

شاگردان و مریدان، حضور شمس را در كنار مولانا برنتافتند. شمس، استادشان را از آنان گرفته بود. پس، به جهل و تعصب در آزار او كوشیدند. شمس به اعتراض قونیه را به مقصد شام ترك كرد. شاگردان مولانا امید به تغییر رویه‏اش داشتند، اما نه تنها چنین نشد، بلكه فراق شمس زخمی در جان مولانا بود و دلشكسته و پریشان، دیدار او را انتظار می‏كشید... عاقبت پس از مشخص شدن محل سكونت شمس، مولانا پسرش را همراه با عده‏ای دیگر به شام فرستاد تا قصه مشتاقی پدر و پشیمانی مریدان را به شمس برسانند و او را به بازگشت به قونیه راضی سازند.

شمس به قونیه بازگشت؛ اما ... واقعه تكرار شد؛ زیرا آرامش و متابعت مریدان دیری نپایید. شمس آزرده خاطر، سیمرغ‏وار به سرزمین بی‏نشانی پركشید. مولانا در فراق یار گمگشته، جستجو‏ها كرد و انتظار كشید. چند بار به شام رفت؛ اما از شمس خبری نبود...

مولانا و شمس مكمل یكدیگر بودند. بیهوده نبود كه شمس می‏گفت: «خوب گویم و خوش گویم. از اندرون روشن و منورم، آبی بودم برخود می‏جوشیدم و می‏پیچیدم و بوی می‏گرفتم تا وجود «مولانا» بر من زد، روان شد. اكنون می‏رود خوش و تازه و خرم».

«این زخم بود كه از شراب ربانی، سر به گل گرفته، هیچ كس را بر این وقوفی نه، در عالم گوش نهاده بودم می‏شنیدم. این خنب به سبب مولانا سرباز شد، هر كه را از این فایده رسد سبب مولانا بوده باشد، حاصل، ما از آن توایم و نور دیده و غرض ما فایده‏ای است كه به تو بازگردد.»

شمس، مولانا را با افق دیگری از معنویت و عرفان آشنا كرد و روح او را در آسمانهای برتر به پرواز درآورد. به دم او بود كه خرمن وجود مولانا مشتعل شد و هر چیز غیر از دوست رنگ باخت و «ماسوی الله» ذات فانی خود را آشكارتر نمایان ساخت.

و این، جوهره تعلیمات شمس بود كه اگر «در سایه ظل الله درآیی، از جمله سردیها و مرگها امان یابی، موصوف به صفات حق شوی، از حی قیوم آگاهی یابی، مرگ تو را از دور می‏بیند می‏میرد، حیات الهی یابی، پس ابتدا آهسته تا كسی نشنود، این علم به مدرسه حاصل نشود و به تحصیل شش هزار سال كه شش بار عمر نوح بود، برنیاید. آن صدهزار سال چندان نباشد كه یك دم با خدا برآرد بنده‏ای به یك روز.»


باری، چه می‏توانیم گفت درباره عارفی كه پیش از آن كه سودای شعر و شاعری داشته باشد، جویای زبانی است عاری از شائبه «حرف» و «گفت» و «صوت»؛ كه این همه حجاب راه پرمخاطره وصلند:

حرف و گفت و صوت را بر هم زنم

تا كه بی این هر سه با تو دم زنم

و اگر سرچشمه فیاض شعر است، نه بدان سبب است كه تعلق شاعری را بر خویش پذیرفته است؛ بلكه عشق یار است كه به جوشش آورده، و درد دوری و اشتیاق غزلخوانش كرده است. مولانا ادعای شاعری ندارد، از شعر گفتن سود و بهره‏ای نمی‏جوید؛ شعر مشغله ذهنی او به معنای معمول امروزی نیست، شعر نمی‏گوید تا شعری گفته باشد، بی‏قراری روح و شرح مكاشفات و سرشار شدنهای پیاپی‏اش از سرچشمه‏های عالم خیال بی‏آن كه او خواسته باشد، بر زبانش به شیوه‏ای كه شعرش می‏نامند، جاری می‏شود.

او مسیل این بارشهای قدسی است. شعر او حاصل كوششهای طاقت‏فرسای شخصی در عرصه زبان، غوطه خوردن در توهم و گم شدن در بازی با الفاظ نیست، شعر او جوشش دل است؛ هدیه خداست؛ سرود غیبی است؛ خوراك فرشته است؛ چرا كه حاصل سماع روح در لطیفترین و سبكترین حالات اوج و پروازش به عالم برتر و به سوی مبدأ متعالی است:

سخنم خور فرشته‏ست، من اگر سخن نگویم

ملك گرسنه گوید كه بگو خمش چرایی

غزلیات «شمسی» مولانا به تمامی، حاصل و ثمره چنین فضایی است. در مواجهه با این اشعار ما با شاعری نه به شیوه معمول سر و كار داریم؛ اشعاری كه به لحاظ حس و حال و شور و هیجان در تمام طول تاریخ شعر فارسی بی‏بدیل و منحصرند؛ اشعاری كه به درستی و راستی، همراه و همگام با ضرباهنگ درونی سراینده آن شكل گرفته‏اند، بی‏آن كه شاعرش در قید لفظ و زبان خاصی مانده باشد.

غزلیات مولانا از «جان» و «آن» ویژه «مولوی وار» برخوردارند؛ و درك و درریافت «آن» این غزلیات جز با همراهی و شركت در تجربه درونی شاعر به دست نمی‏آید. به مدد برخی از اصول زبان شناختی و تشریح بی «آن» و «جان» آثار او، ابعاد گوناگون و حقیقی آثارش همچنان ناشناخته خواهد ماند. سخن او چیزی دیگر و سرچشمه‏های شعرش از عالمی دیگرند.

دانستن این كه در سخن او چه نوع موسیقی و قوانینی وجود دارد و استعاره‏هایش از كدام سنخند و هنجارگریزیهایش از چه نوعند، مشكل ما را در شناخت حقیقت شعر مولانا حل نمی‏كند؛ بلكه فقط شناختی سطحی از ظاهر كلام او را برای ما میسر می‏سازد. حال آن كه بزرگوارانی همچون مولانا، همواره منكر چنین دلبستگی‏های ظاهری در زندگی بوده‏اند:

رو به معنی كوش ای صورت پرست

زان كه معنی بر تن صورت پرست

بیان این نكته به معنای عدم آشنایی مولانا با اصول و موازین شعر و ادب نیست؛ بلكه به گواهی ناقلان و آثارش، وی هنگام سرودن این شعرها از هوشیاری و منطق حسابگرانه آدمهای معمولی و شاعران معمولی به دور بوده است. نه وزن برای شعرش انتخاب می‏كرد و نه برای ریتم و نوع بیان و تركیبات و تخلیش حساب و كتاب منطق شعری زمانه خود را به كار می‏گرفت.

آنچه مسلم است این كه وی اكثر آثارش را در اوج هیجانات روحی، طوفانهای درونی، سماعهای آنی، حالها و جذبه‏های ناگهانی سروده است؛ یعنی لحظاتی كه شاعر از خویش بر می شده است؛ لحظاتی كه سینه‏اش گشاده‏تر و گره‏های زمینی از زبانش بازتر می‏شده است؛ برای بیان دردهای بزرگ و ارجمند، حالات و لحظات و مشاهدات ناب: «آفتاب است كه همه عالم را روشنایی می‏دهد، روشنایی می‏بیند كه از دهانم فرو می‏افتد، نور برون می‏رود از گفتارم، در زیر حرف سیاه می‏تابد! خود این آفتاب را پشت به ایشان است، روی به آسمانها و روشنی زمینها از وی است. روی آفتاب با مولاناست؛ زیرا روی مولانا به آ‏فتاب است.»:

رستم از این نفس و هوا، زنده بلا، مرده بلا

زنده و مرده وطنم نیست به جز فضل خدا

رستم از این بیت و غزل، ای شه و سلطان ازل

مفتعلن مفتعلن، مفتعلن كشت مرا

قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر

پوست بود، پوست بود، در خور مغز شعرا

آینه‏ام، آینه‏ام، مرد مقالات نیم

دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما


دیگر اثر سترگ مولانا، مثنوی معنوی است كه به حق قرآن عجم می‏خوانندش. این مثنوی حاصل نشستها و جلساتی است كه مولانا با خویشاوندان روحانی‏اش در طی چهارده سال داشته است.

حضور معنوی حسام‏الدین چلپی در این جلسات، انگیزه‏ای بود تا نهفته‏های درونی مولانا بجوشد؛ كلام پویایش در بستر زمان جاری شود؛ و معانی مناسب در این جلسات به اقتضای حال و مقال به ذهنش تداعی شود.

تداعی معانی و توالی گفتار در سخن مولانا به گونه‏ای است كه مجال بازگشت به آغاز كلام را ندارد. آموخته‏های سالهای جوانی و تجربیات سفرها و جستجوها، در كارخانه ذهن او با لحظات پرشور عرفانی در لحظه و وقت آمیخته می‏شوند.

این آمیختگی به گونه‏ای است كه مثنوی را از محدوده یك منظومه تعلیمی و صوفیانه به درمی‏كشد و آن را تبدیل به گزارش تجارب معنوی شاعر می‏كند. تجلی حالات و آنات مرموز و ناشناخته كه در زندگی مولانا صورت انفجار احساسات به خود می‏گیرد، كلام مولانا را به دایره‏ای بیرون از محدوده تاریخ پرتاب می‏كند.

معارف عرفان اسلامی در جریان سیال ذهن مولانا می‏جوشد و در عرصه امكان سخن، مجال ظهور می‏یابد. هر سخنی، سخن دیگر را تداعی می‏كند؛ قصه‏ای در قصه‏ای، نكته‏ای در دل نكته‏ای دیگر و بدین گونه است كه هزار توی مثنوی در ساختار شرقی وحدت در عین كثرتش شكل می‏گیرد.

«تمثیل» مهمترین صورت بیانی در مثنوی است. شاعر به مدد تمثیل، ظریفترین و گاه پیچیده‏ترین نكات عرفانی را برای مخاطب، ملموس و دریافتنی می‏كند. بی‏شك، هنگامی كه معانی مجرد و انتزاعی به مدد عناصر محسوس و در دسترس، آن هم به گونه حكایت و داستان بیان شوند، علاوه بر تأثیر دو چندان بر عموم مخاطبان ناآشنا با این مباحث، از جذابیت و دلپذیری خاصی نیز برخوردار خواهند بود.

ظرفیت بیانی تمثیل به گونه‏ای است كه هر كس به فراخور درك و استعدادش می‏تواند معانی مورد نظر شاعر را دریافت كند. این شیوه بیانی از دیرباز كاربردهای وسیعی در شعر عرفانی و از جمله در آثار سنایی و عطار داشته است. همچنین مثنوی مولانا به لحاظ ساخت، در واقع خلف صالح مثنوی‏هایی همچون «حدیقة الحقیقه» سنایی و «منطق الطیر» عطار و... است. و البته هر سه این بزرگان از نظر معرفت شناسی و شیوه‏ای كه در درك هستی داشته‏اند. یگانه‏اند؛ چنان كه احمد افلاكی در «مناقب العارفین» آورده است كه مولانا «... فرمود كه هر سخنان عطار را به جد خواند، اسرار سنایی را فهم كند و هر كه سخنان سنایی را به جد خواند، اسرار سنایی را فهم كند و هر كه سخنان سنایی را به اعتقاد مطالعه نماید، كلام ما را ادراك كند و از آن برخوردار شود و برخورد.»

باری، شش دفتر مثنوی فراقنامه مولاناست، كه نی وجودش از نیستان عالم علوی بریده شده است؛ آواز محزون نی یادآور همین جدایی است؛ و...

نی حدیث هر كه از یاری برید

پرده‏هایش پرده‏های ما درید

نی حدیث راه پر خون می‏كند

قصه‏های عشق مجنون می‏كند
نمونه اثر
روز و شب را همچو خود مجنون كنم
در هوایت بی‏قرارم روز و شب

سر ز پایت برندارم روز و شب

روز و شب را همچو خو مجنون كنم

روز و شب را كی گذارم روز و شب؟

جان و دل از عاشقان می‏خواستند

جان و دل را می‏سپارم روز و شب

تا نیابم آن چه در مغز منست

یك زمانی سر نخارم روز و شب

تا كه عشقت مطربی آغاز كرد

گاه چنگم گه تارم روز و شب

می‏زنی تو زخمه و بر می‏رود

تا به گردون زیر و زارم روز و شب

ساقیی كردی بشر را چل صبوح

ز آن خمیر اندر خمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو

در میان ای قطارم روز و شب

می‏كشم مستانه بارت بی‏خبر

همچو اشتر زیر بارم روز و شب

تا بنگشایی به قندت روزه‏ام

تا قیامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشكنم

عید باشد روزگارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو

انتظارم، انتظارم روز و شب

تا به سالی نیستم موقوف عید

با مه تو عیدوارم روز و شب

ز آن شبی كه وعده كردی روز وصل

روز و شب را می‏شمارم روز و شب

بس كه كشت مهر جانم تشنه است

ز ابر دیده اشك بارم روز و شب


موج صدوسی وپنج , aftab216
موج صدوسی وپنج - 18:03 1385/02/10
2
گفت که سرمست نه ای, لایق این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم, و ز طرب آکنده شدم
گفت که دیوانه نه ای, لایق این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم, سلسله بندنده شدم
محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 17:27 1385/02/10
1

زاهد بودم ترانه گویم کردی
سر دفتر بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچه کوی کودکانم کردی
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.