عشق از عناصر عمده و اساسی بینش و حرکات عرفانی است. اما حقیقت عشق چیست؟ این سؤال را نمی توان پاسخ گفت، زیرا عشق مانند هستی، مفهومی دارد که اعراف الاشیاء است اما کنه و حقیقت آن در غایت خفاءاست.
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم، خجل باشم از آن
گر چه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بی زبان، روشن تر است
مولوی انسانی عاشق پیشه بود وحتی عشق زمینی را هم تحسین میكرد
عاشقـــی گر زین سر و گر زان سرست
عاقــــبت ما را بدان سر رهبــرست
ولی در عمل بدان توصیه نمی نمود.
عشـــــــقهــایی کــز پی رنـــــگی بــــود
عشــق نبود عاقـبت ننــــگی بــــود
هرچه جز عشق خـــــــــدای احسنســت
گر شکرخواریست آن جان کندنست
چیست جــــــــــان کندن سوی مرگ آمدن
دست در آب حــــیاتی نـــــــــــازدن
عشـــــــق او پیدا و معشــوقش نهـــان
یار بــــــــــیرون فتــنهی او در جهان
این رهـــا کن عشـــــــــقهای صورتــــی
نیست بر صـــورت نه بر روی ستــی
او در چنان ارتفاعی پرواز می كرد كه تنعمات زمینی به گرد پای او نمی رسید .
عـــامه را از عشق همخوابه و طبـــق
کی بود پروای عشق صنع حــــــق
اساسا عارفانی چون مولانا تفاوت اساسی با زاهدانی چون محمد غزالی داشتند. زاهدان بر اساس خوف از خداوندتلاش می كنند یكایك رذیلتها در درون انسان را شناسائی نموده و سپس با حوصله و صبوری در جهت رفع ان تلاش می نمایند. دراین راه خوف از خداوند منشائ پالایش نفس بشمار میرود.حال انكه عاشقانی چون مولاناعشق را هماند اهن ربائی میدیدند كه به یكبارههمه رذایل را از شخص ادمی دور می نماید.
در حرکت به سوی مطلوب عارف از زاهد تندرو تر است.
ســیر عارف هر دمی تا تخت شــــاه
سیر زاهد هر مهـی یک روزه راه
گرچه زاهــــد را بود روزی شگــــرف
کی بود یـک روز او خمسیــن الف
زاهـــــــــــد با تــــرس میتــازد به پـا
عاشقـــان پـــــــــرانتر از برق و هوا
کی رسند این خایفان در گرد عشـــق
که آسمان را فرش سازد درد عشق
درمانگری عشق ازاصلی ترین و اصولی ترین تعلیمات مولاناست .
هر که را جامه ز عشقی چاک شـــــد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتــــــهای ما
ای دوای نخـــوت و نامــــــــــــوس ما
ای تو افلاطــــون و جالینوس ما
در عرفان محوری تربن مفهوم مفهوم حسن است.یك خدای زیبا لایق پرستیدن و عاشق شدن است نه خدائی كه در او ذره ای از جمال وجود ندارد.منتهی برا دیدن این جمال هم دیده عاشقانه لازم است. عشق نسبتی با حسن و زیبائی دارد. ادمی عاشق زیبائی می شودو زیبائی القای عشق می نماید و شخص عاشق زیبامی بیند و شخص زیبا بین عاشق می شود.
زاهد از خشم و غضب خداوند می ترسد در حالیکه عاشق به رحمت و لطف و کرم او مطمئن است.
ترس مویی نیست اندر پیش عشــق
جمله قربانند اندر کیش عشــــق
عشق وصف ایزدست اما که خـــوف
وصف بندهی مبتلای فرج و جـوف
چون یحبــــــــون بخواندی در نبـــــی
با یحبـــــــــوهم قرین در مطلبـی
پس محبت وصف حق دان عشق نیز
خـــوف نبود وصف یزدان ای عزیز
بر خلاف جهان عاقلان در وادی عشق هستی و كائنات جلوه ای راز الود به خود میگیرد.مقام عشق از بسیاری جهات تفاوت اساسی با مقام عقل دارد.اگرعقل بدنبال سود بردن و اجتناب از خسران است در عاشقی شخص عاشق به یك مقام صلب تعلقات می رسد. مصلحت اندیشی و كیاست كار عاقلان است و در وادی عشق جائی ندارد.عاشقی مقام اداب دانی نیست و اگر ادبی هم دارد باادب عقلائی بسیار متفاوت است.در این رابطه تعبیر لاابلی گری در اشعار مولانا بسیار دیده می شود.
لطف عقل خوشنهاد خوشنسب
چون همه تن را در آرد در ادب
عشق شنگ بیقرار بی ســکون
چون در آرد کل تن را در جنون
آتشی از عشق در جان بر فروز
سر بسر فکر و عبارت را بسوز
موسیا آدابدانــــــــــــان دیگرند
سوخته جـــان و روانـان دیگرند
هیچ آدابــــــــی و ترتیــبی مجو
هرچه میخواهد دل تنگت بگو
کفر تو دینست و دینت نور جــان
آمنی وز تو جهانی در امـــــــان
ای معـــــاف یفعل الله ما یشــا
بــــیمحـــابا رو زبان را بر گشا
شد چنین شیخی گدای کو به کو
عــشـــق آمد لاابـــــــالی اتقوا
عقــــل راه ناامیدی کـــــــی رود
عشق باشد کان طرف بر سر دود
لاابـــالی عشق باشد نی خــــرد
عقـــــل آن جوید کز آن سودی برد
در وادی عشق حساب سود و زیان كه كار عقلاست جائی ندارد.و شخص عاشق تمام تلاش خود را در دلباختن به معشوغ صرف می نماید.در این دلباختگی شخص عاشق همچون كوره می سوزد و همواره اتش عشق معشوق را در وجود خود دارد. این سوز از مختصات عاشقی است.
عشق را با پنج و با شش کار نیست
مقــــــصد او جز که جذب یار نیست
عشق میگوید به گوشم پست پست
صیــــد بودن خوشتر از صـــیادیست
جان من کـورهست با آتــش خوشست
کوره را این بس که خانهی آتشست
همچو کوره عشــق را ســـوزیدنیست
هر که او زین کور باشد کوره نیـست
در دل عاشق به جز معــــشوق نیست
در میانشان فـــــارق و فاروق نیست
گفت عاشق دوست میجوید بتـــفــت
چونک مـعشوق آمد آن عاشق بـرفت
عاشــــــــق عشق خدا وانگاه مـــــزد
جبــــرئیل متـــــــــــمن وانـــــگاه دزد
عاشــــــــق آن لیـــــــــلی کور و کبود
ملـــک عـــــــالم پیش او یک تـــره بود
پیش او یکسان شده بد خــــــــاک و زر
زر چه باشد که نبد جان را خطــــــــــر
لیــــــــک میل عاشقان لاغــــر کنــــد
میل معشوقان خوش و خوشفــــر کند
عشق معشوقان دو رخ افـــــــروخته
عشق عاشق جان او را سوخــــــــــته
کـــهربا عاشق به شکل بـــــــــینیاز
کـــــــــــــــاه میکوشد در آن راه دراز
عــاشق حقــی و حق آنـــست کـــــو
چـــــــون بیــــاید نبود از تـو تــــای مـو
صـــد چو تو فانـــــــیست پیش آن نظر
عاشقـــــــی بر نفی خود خواجه مگر
سایهای و عاشقــــــــــی بر آفتـــــاب
شــمس آید سایــــــه لا گــردد شتاب
و خانه عاشق نزد معشوق است
گفت معشوقی به عاشق کای فتـی
تو به غربــــــت دیدهای بس شهرها
پس کدامـین شهر ز آنها خوشترست/ گفت آن شهری که در وی دلبـرست
هرکــــــــــــجا باشد شه ما را بساط / هست صحــــــرا گر بود سم الخیاط
هر کجا که یوســـــفی باشد چو مـاه/ جنتــــــست ارچه که باشد قعر چاه
میــــل معــشوقان نهانست و ستـــیر
میـــل عــــاشق با دو صد طبل و نفیر
در وادی عشق بحثهای كلامی جایگاههی ندارد.
گفت ای ناصح خمش کن چند چند/ پند کم ده زانک بس سختست بند
سختتر شد بند من از پنــــــــد تو / عشق را نشناخت دانشمـــــند تو
آن طرف که عشق میافـزود درد / بوحنیفه و شافعی درســــی نکرد
حیرانی از مختصات عشق است و این وادی زبان نیز نمی شناسد.
پارسی گو گرچه تازی خوشترست/ عشق را خود صد زبان دیگرست
بوی آن دلبر چو پران میشـــــــود / آن زبانها جمله حیران مــیشود
شخص عاشق اگرچه اداب دان نیست لیكن افعال اوبدور از هرگونه حماقت می باشد. او معشوق واقعی را درست تشخیص می دهد .شخص عاشق دوری از معشوق را عین مرگ دانسته وفنا در معشوق را عین زندگی و حیات می داند. دروادی عشق خود بودن در نزد معشوق عین نفاق است.
همچـو پروانه شــرر را نـــــــــــــور دید / احمـــــــــقانه در فتاد از جان برید
لیک شمع عشق چون آن شمع نیست/ روشن اندر روشن اندر روشنیست
او به عــــکس شمــــــعهای آتشیست/ مینماید آتش و جمله خوشیست
من ز جان سیر آمدم اندر فــــــــــراق / زنده بودن در فـــــــراق آمد نفاق
چند درد فرقتش بکـــــــــــــــشد مرا / سر ببر تا عشق ســــر بخشد مرا
دین من از عشـــــــــق زنده بودنست / زندگی زین جان و سر ننگ منست
گفت معشوق این همه کــــــــردی ولیک
گوش بگشا پهــــــن و اندر یاب نیک
کانچ اصل اصـــــــــل عشقست و ولاست
آن نکردی اینچ کردی فرعهــــاست
گفتش آن عاشق بگو که آن اصل چیست
گفت اصلش مردنست ونیستیست
تو همه کردی نمـــــــــــــــــردی زندهای
هین بمیــــــــــر ار یار جانبازندهای
دکتر قاسم غنی می نویسد:بزرگترین عامل قوی،که تصوف رابر اساس عشق ومحبت استوار ساخت،عقیده به «وحدت وجود» بود.زیرا همین که عارف خدا را حقیقت ساری در همه ی اشیاء شمرد وما سوی الله راعدم دانست، یعنی جز خدا، چیزی ندید، وقائل شد به اینکه:
جمله معشـــوقســت و عاشــق پردهای
زنـده معشوقست و عاشق مردهای
مقام عشق مقام سهل الوصولی نیست. بسیار سختی و مرارت باید كشید تا به این وادی درامد .
تو به یک خواری گریزانی ز عــــشق / تو به جز نامی چه میدانی ز عشق
عشق را صد ناز و استــــکبار هست / عشق با صد نـــــــاز میآید به دست
عشق چون وافیست وافی میخرد / در حریف بــــــــــــــــیوفا میننگرد
در وادی عشق شخص عاشق دیگرانی را كه بهره ای از عشق نبرده اند چونان افسردگان مینگرد.او معشوق را چون گلستانی مخفی می بیند كه عاقلان توان دیدن او رابااسباب عقل ندارند و این گلستان بسان جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا(۱)فقط بر دیده عاشقان حق هویداست .
او گلستانی نهــــانی دیده بود / غارت عشقش ز خود ببریده بود
تو فسرده درخور این دم نهای / با شکر مقرون نهای گرچه نیـی
رخت عقلت با توست و عاقلی / کز جـــــــــنودا لم تروها غافلـی
(۱) ثُمَّ أَنَزلَ اللّهُ سَكِینَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِینَ وَأَنزَلَ جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا وَعذَّبَ الَّذِینَ كَفَرُواْ وَذَلِكَ جَزَاء الْكَافِرِینَ
آنگاه خدا آرامش خود را [كه حالت طمأنینه قلبى است ]بر پیامبرش ومؤمنان نازل كرد، ولشكریانى كه آنان را نمى دیدید [براى یارى مؤمنان] فرود آورد، وكسانى را كه كفر میورزیدند، به عذاب سختى مجازات كرد; واین است كیفر كفرپیشگان. (سوره التوبة آیه 26)
ادامه دارد...همراهی کنید...
پیام در تاریخ 85/2/9 ساعت: 12:04 توسط سپاس شریفی ویرایش شد.