userinfo close

  ,

شرح مثنوی معنوی


sharhe_masnavi

تاسیس: 1 اردیبهشت 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: محمد ملکی - معاونان
گر شدی عطشان بحر معنوی...فرجه ای کن در جزیره مثنوی
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
2
87
91/2/27 (22:09)
8
162
90/9/12 (21:04)
0
29
90/4/26 (14:39)
3
121
90/1/31 (04:11)
. .
12
254
89/8/24 (21:41)
6
151
89/5/8 (11:34)
1
265
89/4/31 (20:56)
1
120
89/3/18 (08:23)
65
378
88/11/25 (09:43)
12
303
88/6/3 (11:55)
0
63
88/5/1 (01:21)
5
102
88/1/18 (08:46)
0
38
88/1/15 (13:17)
3
117
87/11/22 (22:17)
3
53
87/9/7 (15:47)
0
51
87/5/9 (10:18)
0
53
86/11/27 (01:34)
0
25
86/9/15 (19:24)
1
58
86/8/10 (05:42)
0
18
86/8/5 (14:14)

عنوان بحث

محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 20:11 1385/02/9

عقل و عشق در مثنوی

عشق از عناصر عمده و اساسی بینش و حرکات عرفانی است. اما حقیقت عشق چیست؟ این سؤال را نمی توان پاسخ گفت، زیرا عشق مانند هستی، مفهومی دارد که اعراف الاشیاء است اما کنه و حقیقت آن در غایت خفاءاست.

هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم، خجل باشم از آن

گر چه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بی زبان، روشن تر است

مولوی انسانی عاشق پیشه بود وحتی عشق زمینی را هم تحسین میكرد

عاشقـــی گر زین سر و گر زان سرست

عاقــــبت ما را بدان سر رهبــرست



ولی در عمل بدان توصیه نمی نمود.

عشـــــــقهــایی کــز پی رنـــــگی بــــود
عشــق نبود عاقـبت ننــــگی بــــود

هرچه جز عشق خـــــــــدای احسنســت
گر شکرخواریست آن جان کندنست
چیست جــــــــــان کندن سوی مرگ آمدن
دست در آب حــــیاتی نـــــــــــازدن


عشـــــــق او پیدا و معشــوقش نهـــان
یار بــــــــــیرون فتــنه‌ی او در جهان
این رهـــا کن عشـــــــــقهای صورتــــی
نیست بر صـــورت نه بر روی ستــی


او در چنان ارتفاعی پرواز می كرد كه تنعمات زمینی به گرد پای او نمی رسید .

عـــامه را از عشق هم‌خوابه و طبـــق
کی بود پروای عشق صنع حــــــق


اساسا عارفانی چون مولانا تفاوت اساسی با زاهدانی چون محمد غزالی داشتند. زاهدان بر اساس خوف از خداوندتلاش می كنند یكایك رذیلتها در درون انسان را شناسائی نموده و سپس با حوصله و صبوری در جهت رفع ان تلاش می نمایند. دراین راه خوف از خداوند منشائ پالایش نفس بشمار میرود.حال انكه عاشقانی چون مولاناعشق را هماند اهن ربائی میدیدند كه به یكبارههمه رذایل را از شخص ادمی دور می نماید.

در حرکت به سوی مطلوب عارف از زاهد تندرو تر است.

ســیر عارف هر دمی تا تخت شــــاه
سیر زاهد هر مهـی یک روزه راه
گرچه زاهــــد را بود روزی شگــــرف
کی بود یـک روز او خمسیــن الف


زاهـــــــــــد با تــــرس می‌تــازد به پـا
عاشقـــان پـــــــــران‌تر از برق و هوا
کی رسند این خایفان در گرد عشـــق
که آسمان را فرش سازد درد عشق


درمانگری عشق ازاصلی ترین و اصولی ترین تعلیمات مولاناست .

هر که را جامه ز عشقی چاک شـــــد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتــــــهای ما
ای دوای نخـــوت و نامــــــــــــوس ما
ای تو افلاطــــون و جالینوس ما


در عرفان محوری تربن مفهوم مفهوم حسن است.یك خدای زیبا لایق پرستیدن و عاشق شدن است نه خدائی كه در او ذره ای از جمال وجود ندارد.منتهی برا دیدن این جمال هم دیده عاشقانه لازم است. عشق نسبتی با حسن و زیبائی دارد. ادمی عاشق زیبائی می شودو زیبائی القای عشق می نماید و شخص عاشق زیبامی بیند و شخص زیبا بین عاشق می شود.

زاهد از خشم و غضب خداوند می ترسد در حالیکه عاشق به رحمت و لطف و کرم او مطمئن است.

ترس مویی نیست اندر پیش عشــق
جمله قربانند اندر کیش عشــــق

عشق وصف ایزدست اما که خـــوف
وصف بنده‌ی مبتلای فرج و جـوف
چون یحبــــــــون بخواندی در نبـــــی
با یحبـــــــــوهم قرین در مطلبـی
پس محبت وصف حق دان عشق نیز
خـــوف نبود وصف یزدان ای عزیز


بر خلاف جهان عاقلان در وادی عشق هستی و كائنات جلوه ای راز الود به خود میگیرد.مقام عشق از بسیاری جهات تفاوت اساسی با مقام عقل دارد.اگرعقل بدنبال سود بردن و اجتناب از خسران است در عاشقی شخص عاشق به یك مقام صلب تعلقات می رسد. مصلحت اندیشی و كیاست كار عاقلان است و در وادی عشق جائی ندارد.عاشقی مقام اداب دانی نیست و اگر ادبی هم دارد باادب عقلائی بسیار متفاوت است.در این رابطه تعبیر لاابلی گری در اشعار مولانا بسیار دیده می شود.

لطف عقل خوش‌نهاد خوش‌نسب
چون همه تن را در آرد در ادب
عشق شنگ بی‌قرار بی ســکون
چون در آرد کل تن را در جنون


آتشی از عشق در جان بر فروز
سر بسر فکر و عبارت را بسوز
موسیا آداب‌دانــــــــــــان دیگرند
سوخته جـــان و روانـان دیگرند


هیچ آدابــــــــی و ترتیــبی مجو
هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو
کفر تو دینست و دینت نور جــان
آمنی وز تو جهانی در امـــــــان
ای معـــــاف یفعل الله ما یشــا
بــــی‌محـــابا رو زبان را بر گشا

شد چنین شیخی گدای کو به کو
عــشـــق آمد لاابـــــــالی اتقوا


عقــــل راه ناامیدی کـــــــی رود
عشق باشد کان طرف بر سر دود
لاابـــالی عشق باشد نی خــــرد
عقـــــل آن جوید کز آن سودی برد


در وادی عشق حساب سود و زیان كه كار عقلاست جائی ندارد.و شخص عاشق تمام تلاش خود را در دلباختن به معشوغ صرف می نماید.در این دلباختگی شخص عاشق همچون كوره می سوزد و همواره اتش عشق معشوق را در وجود خود دارد. این سوز از مختصات عاشقی است.

عشق را با پنج و با شش کار نیست
مقــــــصد او جز که جذب یار نیست


عشق می‌گوید به گوشم پست پست
صیــــد بودن خوش‌تر از صـــیادیست


جان من کـوره‌ست با آتــش خوشست
کوره را این بس که خانه‌ی آتشست
همچو کوره عشــق را ســـوزیدنیست
هر که او زین کور باشد کوره نیـست


در دل عاشق به جز معــــشوق نیست
در میانشان فـــــارق و فاروق نیست



گفت عاشق دوست می‌جوید بتـــفــت
چونک مـعشوق آمد آن عاشق بـرفت


عاشــــــــق عشق خدا وانگاه مـــــزد
جبــــرئیل متـــــــــــمن وانـــــگاه دزد
عاشــــــــق آن لیـــــــــلی کور و کبود
ملـــک عـــــــالم پیش او یک تـــره بود
پیش او یکسان شده بد خــــــــاک و زر
زر چه باشد که نبد جان را خطــــــــــر


لیــــــــک میل عاشقان لاغــــر کنــــد
میل معشوقان خوش و خوش‌فــــر کند
عشق معشوقان دو رخ افـــــــروخته
عشق عاشق جان او را سوخــــــــــته
کـــهربا عاشق به شکل بـــــــــی‌نیاز
کـــــــــــــــاه می‌کوشد در آن راه دراز


عــاشق حقــی و حق آنـــست کـــــو
چـــــــون بیــــاید نبود از تـو تــــای مـو
صـــد چو تو فانـــــــیست پیش آن نظر
عاشقـــــــی بر نفی خود خواجه مگر
سایه‌ای و عاشقــــــــــی بر آفتـــــاب
شــمس آید سایــــــه لا گــردد شتاب




و خانه عاشق نزد معشوق است

گفت معشوقی به عاشق کای فتـی
تو به غربــــــت دیده‌ای بس شهرها

پس کدامـین شهر ز آنها خوشترست/ گفت آن شهری که در وی دلبـرست
هرکــــــــــــجا باشد شه ما را بساط / هست صحــــــرا گر بود سم الخیاط
هر کجا که یوســـــفی باشد چو مـاه/ جنتــــــست ارچه که باشد قعر چاه


میــــل معــشوقان نهانست و ستـــیر
میـــل عــــاشق با دو صد طبل و نفیر




در وادی عشق بحثهای كلامی جایگاههی ندارد.

گفت ای ناصح خمش کن چند چند/ پند کم ده زانک بس سختست بند
سخت‌تر شد بند من از پنــــــــد تو / عشق را نشناخت دانشمـــــند تو
آن طرف که عشق می‌افـزود درد / بوحنیفه و شافعی درســــی نکرد


حیرانی از مختصات عشق است و این وادی زبان نیز نمی شناسد.

پارسی گو گرچه تازی خوشترست/ عشق را خود صد زبان دیگرست
بوی آن دلبر چو پران می‌شـــــــود / آن زبانها جمله حیران مــی‌شود

شخص عاشق اگرچه اداب دان نیست لیكن افعال اوبدور از هرگونه حماقت می باشد. او معشوق واقعی را درست تشخیص می دهد .شخص عاشق دوری از معشوق را عین مرگ دانسته وفنا در معشوق را عین زندگی و حیات می داند. دروادی عشق خود بودن در نزد معشوق عین نفاق است.

همچـو پروانه شــرر را نـــــــــــــور دید / احمـــــــــقانه در فتاد از جان برید
لیک شمع عشق چون آن شمع نیست/ روشن اندر روشن اندر روشنیست
او به عــــکس شمــــــعهای آتشیست/ می‌نماید آتش و جمله خوشیست


من ز جان سیر آمدم اندر فــــــــــراق / زنده بودن در فـــــــراق آمد نفاق
چند درد فرقتش بکـــــــــــــــشد مرا / سر ببر تا عشق ســــر بخشد مرا
دین من از عشـــــــــق زنده بودنست / زندگی زین جان و سر ننگ منست


گفت معشوق این همه کــــــــردی ولیک
گوش بگشا پهــــــن و اندر یاب نیک

کانچ اصل اصـــــــــل عشقست و ولاست
آن نکردی اینچ کردی فرعهــــاست

گفتش آن عاشق بگو که آن اصل چیست
گفت اصلش مردنست ونیستیست

تو همه کردی نمـــــــــــــــــردی زنده‌ای
هین بمیــــــــــر ار یار جان‌بازنده‌ای


دکتر قاسم غنی می نویسد:بزرگترین عامل قوی،که تصوف رابر اساس عشق ومحبت استوار ساخت،عقیده به «وحدت وجود» بود.زیرا همین که عارف خدا را حقیقت ساری در همه ی اشیاء شمرد وما سوی الله راعدم دانست، یعنی جز خدا، چیزی ندید، وقائل شد به اینکه:

جمله معشـــوقســت و عاشــق پرده‌ای
زنـده معشوقست و عاشق مرده‌ای


مقام عشق مقام سهل الوصولی نیست. بسیار سختی و مرارت باید كشید تا به این وادی درامد .

تو به یک خواری گریزانی ز عــــشق / تو به جز نامی چه می‌دانی ز عشق
عشق را صد ناز و استــــکبار هست / عشق با صد نـــــــاز می‌آید به دست

عشق چون وافیست وافی می‌خرد / در حریف بــــــــــــــــی‌وفا می‌ننگرد


در وادی عشق شخص عاشق دیگرانی را كه بهره ای از عشق نبرده اند چونان افسردگان مینگرد.او معشوق را چون گلستانی مخفی می بیند كه عاقلان توان دیدن او رابااسباب عقل ندارند و این گلستان بسان جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا(۱)فقط بر دیده عاشقان حق هویداست .

او گلستانی نهــــانی دیده بود / غارت عشقش ز خود ببریده بود
تو فسرده درخور این دم نه‌ای / با شکر مقرون نه‌ای گرچه نیـی
رخت عقلت با توست و عاقلی / کز جـــــــــنودا لم تروها غافلـی

(۱) ثُمَّ أَنَزلَ اللّهُ سَكِینَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِینَ وَأَنزَلَ جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا وَعذَّبَ الَّذِینَ كَفَرُواْ وَذَلِكَ جَزَاء الْكَافِرِینَ

آنگاه خدا آرامش خود را [كه حالت طمأنینه قلبى است ]بر پیامبرش ومؤمنان نازل كرد، ولشكریانى كه آنان را نمى دیدید [براى یارى مؤمنان] فرود آورد، وكسانى را كه كفر میورزیدند، به عذاب سختى مجازات كرد; واین است كیفر كفرپیشگان. (سوره التوبة آیه 26)

ادامه دارد...همراهی کنید...





پیام در تاریخ 85/2/9  ساعت: 12:04 توسط سپاس شریفی ویرایش شد.
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
. . , lale_vajgoon
. . - 00:37 1385/04/23
10
...
چرا مولوی سایهِ هما را دام ِعشق میداند ؟

مفهوم ما از« سـایـه » ، که بسیاربرای ما بدیهی است ، با مفهومی که فرهنگ اصیل ایران ، از « سایه » داشته است ، بسیارفرق دارد . با تغییر مفهوم « سایه » ، مفهوم « واقعیت» هم تغییر میکند ، ورابطه « سایه با واقعیت» هم تغییر میکند .

با مفهومی که ما از« سایه » داریم ، و ازهمین « مفهوم ما از روشنی » تولید شده است ، این گفته که: « سایه هما ، سعادت میبخشد ، و حقانیت به حکومت میدهد » ، جز گفته ای خرافی و سخنی پوچ چیزی نیست . واین چنین سخنی با این مفهوم از «واقعیت و روشنی » درست است . ولی اگر این برداشت را بکنارنهیم ، و در همین حرف که « درسایه هما ، دولت و سعادت هست » ، یا « سایه هما ، بُن پیدایش سعادت و حقانیت به حکومت میان مردم است » بیندیشیم ، دیده میشود که این سخن ، بیان آنست که سایه هما ، با سعادت و فروزهای دیگر، جفت است . پس ازخود میپرسیم که چگونه میشود که « سایه » ، بُن پیدایش سعادت و ویژگی محبوبیت وارجمندی میان مردم شود ؟ اگربه انسان و تجربه هایش درگذشته ، ارجی بنهیم ، آنگاه ، حدس میزنیم که سایه هما ، نه با « مرغ افسانه ای » سروکار داشته است ، و نه « سایه » ، چنان معنائی داشته است ، که ما امروزه ازآن داریم . همان واژه « سـایـه انـداخـتـن » ، اندکی ازاین معنای گمشده را فاش میسازد . چون انداختن که handaaxtanباشد، ترکیب دو واژه daaxtan+hand است . وپسوند « داختن» ، درتبری، هنوز به معنای « فرو ریختن » است . وپیشوند ِ « اند = هند » ، هم به معنای « تخم » ، و هم به معنای « زهدان» است . « هندوانه » ، درواقع ، زهدانیست که « پرازتخم » میباشد . پس خود واژه ِ « انداختن = اند + داختن » ، به معنای « افشاندن و ریختن تخم » است . واژه « اندیشیدن » هم دراین رابطه اهمیت دارد ، چون « اندیمان = هندیمن » ، ازنامهای « بهمن = اصل خرد» است . « اندیشیدن » دو شکل گوناگون « اندی + شیتن » و « اند + داچیدن » داشته است . ازیکسو، به معنای « شید کرن ویا پهن کردن بذرها » است ، و از سوی دیگر درکردی « داچاندن » ، به معنای تخم بر زمین افشاندن است . « انـداچـه » که همان معنای « اندیشه » رادارد ، به معنای « تخم بر زمین وخاک افشانده » میباشد . هما که نخستین تابش بهمن است ، درست همین « اندیشه = انداچه » است. دانش وبینش درفرهنگ ایران ، با « روئیدن و پیدایش دانه( = دانا)، و آگ ( گندم ، آگاه ) و ارپ(= جو، که عرف ازآن برآمده است). سیمرغ یا هما ، « خوشه » بوده اند .درترکی به هما « بوغدایتو = خدای خوشه گندم » گفته میشود . سایه انداختن هما ، افشاندن و پهن کردن تخمهای وجودش بوده است . خدا، خوشه ای ازهمه جانها هست که خودرا فرو میافشاند .

« سایه » ، درکردی و سغدی و پشتو،« سیور» نامیده میشود ،
« سیوره »نام « شبدر» هم هست که نام دیگرحندقوقا است . و
« حندقوقا» که « اند + کوکا » باشد، به معنای تخم (= اند) ماه ( کوکا) است . « شبدر» ، که « شب + در» باشد ، نیزبه معنای « تخم آل، زنخدای زایمان» است . (شب = شه وه ، در کردی ، به جن نوزادکش،که نام زشت ساخته شدهِ آل یا سیمرغ باشد ، گفته میشود ) . ماه هم ، اینهمانی با سیمرغ دارد . پس سایه هما ، تخم ماه یا تخم سیمرغ است . بنا براین ، « سایه انداختن » ، چیزی جز « فروافشاند ن تخم خوشه سیمرغ یا تخمهای ماه » نیست ، که بیان تصویر آفرینش در فرهنگ ایران بوده است .

تخم های سیمرغ ، که نام دیگرش« ارتا ، یا ارتا فرورد یا ارتا واهیشت» هست ، به زمین افشانده میشود ، و ازآن ، « خاک» ، یا زمین ، پیدایش می یابد . به عبارت دیگر، سیمرغ یا ارتا ، تحول به زمین یا خاک می یابد . آسمان ( سیمرغ = ارتا ) یا ماه یا پروین ، خاک میشود . خدای آسمان، خودش، خاک زمین میشود . خدا ، خاک میشود . اینست که مولوی میگوید :

اجزای خاک ، حامله بودند ز آسمان ( سیمرغ )
نه ماهه گشت ، حامله زان بیقرار شد

یا درغزلی دیگر گوید :

هست تنت ، چون غبار، بر سر بادی سوار
چونک جداگشت باد ، خاک به ماچان رسید

« ماچان » ، سبکشده واژه « ماه + جان » است که سیمرغ باشد.

سیمرغی که خودش خاک میشود ، خودش ازسربه ماه یا جانان معراج میکند . این واژه ماچان یا ماجون را درگویشهای گوناگون به « مادربزرگ » میگویند . مادربزرگ ، سیمرغ یا « ماه جان » هست . اینکه خاک ، خود سیمرغست و این خدای ایرانست که خودش « خاک » میشود و « خاکی » میشود ، ردپایش دربسیاری اززبانها باقی مانده است . بهترین گواه ، خود نامهای زمین در زبانهای گوناگونست . درآلمانی Erde = اِ رده است ، درانگلیسی earth است ، درعربی « ارض » است ، و درخود ایران ، نامش « ارتا » بوده است .

ارتا خوشت یا ارتا واهیشت ، که خوشه پروین درآسمانست ، فرو افشانده میشود و میروید و زمین وخاک ( =هاگ = آگ ) میشود . این روند تبدیل شدن خدا به خاک ، اندیشه و بینش را به خاک را « تنکرد یا استومند » میگفتند . تخمهای خدا که فروافشانده میشود ، « تن + کرده » میشود ، جسم میشود . بینش و اندیشه ، واقعیت گرفتنی میشود که با حواس میتوان آن را دریافت. واقعیت یافتن نیزهمین « تن یافتن ، تن به خود گرفتن ، جسم یابی » است . آنچه به خود تن گرفت و تن پیدا کرد ، آنچیزیست که ما واقعیت مینامیم . واقعیت ، آنچیزیست که هم میتوان با چشم دید وهم میتوان با همه حواس آنرا گرفت . واقعیت یافتن ، « تن گرفتن ، تنگ گیرشدن است . چه چیزست که میتواند واقعیت بیابد ؟ یا به خود تن بگیرد ، تنومند بشود ؟ چه چیزست که واقعیت می یابد ، تن به خود میگیرد ؟ این پرسش را آگاهانه مدتی کنار میگذاریم .

فقط اشاره وارگفته شود که « تن یافتن » ، به معنای « زهدان آفریننده شدن » است ، که در مفهوم بالا از« واقعیت و روشنی» نیست . خاک شدن هم که « هاگ = آگ » و« آگر= آذر» شدن است ، همین معنای « اصل زاینده شدن » است . اکنون این مفهوم « تن یافتن و واقعیت » را ترک میکنیم ، و به مسئله پیشین روی میآوریم که ما برترین ارزش را به واقعیت ، به آنچه تن به خود گرفته » میدهیم . گرانیگاه مسئله واقعیت ، همین بخش « گرفتنی بودن » است . واقعیت ، گرفتنی است . چیزی را انسان « میگیرد » ، که امکان وفرصت و امید دارد که« آن را دگرگون سازد» ، به آن، شکلی که میخواهد بدهد ، آنرا طبق اراده خود سازد ، تابع و مطیع خود سازد » . ولی این گمان که « امکان و فرصت و امید تغییر شکل دادن به واقعیت باشد ، تا گرفتنی شود ، به عبارت دیگر، تا واقعیت ، واقعیت شود » آرزومیماند .

البته این « آرزو » ، دراو،خارش به جستجو برای یافتن راه تغییر دادن واقعیت هست . واقعیت ، موقعی گرفتنی است که بتوان « تغییر درواقعیت » داد . واقعیت ، آنچنان که او درآغاز میانگاشته ، تنها « گرفتنی » نیست ، بلکه ازاین هم فراترمیرود ، و واقعیت ، ویژگی « گیرائی » دارد . واقعیت ، شاید درآغازبرای ما ، برترین ارزش را می یابد ، چون ما میتوانیم آنرا ، با همه حواس خود بگیریم . دراین مرحله ، شادی اینکه ما « گیرنده واقعیت » هستیم ، مارا ازتحول « واقعیت » ، غافل میسازد .

درگرفتن هرچیزی ، بزودی ،رابطه ما با آن چیز ، به هم میخورد ، و تغییر گوهر مییابد.

آنچه گرفته میشود ، تنها ، دردست ما « گرفتار نمیشود » ، بلکه با یک چشم به هم زدن ، « گیرنده » میشود ومیکوشد « مارا بگیرد » .

آنچه ، درواقعیت ، « بزرگترین مسئله » میشود ، آنست که واقعیت ، تنها « گرفته نمیشود » ، بلکه ، انسان را « دربرمیگیرد، فرا میگیرد ، وبالاخره ، زیرخود میگیرد » ، دراینجاست که ما ، به معنای متداول « سایه » ، سایه واقعیت میشویم . واقعیتی که درآغاز، ما از« گرفتنی بودنش » ، شاد میشدیم ، وازآنکه به ما یقین میدهد، خواهانش بودیم ، و بدان به همین علت ، برترین ارزش را میدادیم ، ناگهان درپنجه حواس و افکار واراده ما ، نمی ماند ، بلکه « ما ، درپنجه او گرفتارمیشویم » ، و فرع لرزان در دوروبر اومیشویم ، و نمیتوانیم با هیچ ترفندی ازآن بگریزیم .

درست این تبدیل شدن به سایه واقعیات ، تبدیل شدن به سایه قدرتهای دینی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی شدن ، خطر اصالت وجودی انسان ، میگردد . ناگهان، واقعیات، دام ما میشوند و مارا در دام خود گرفتارمیسازند .

ازاین پس ، ما عشق خود را به واقعیات از دست میدهیم ، و دراندیشه آن میافتیم ، چگونه ازآنها بگریزیم . ولی ویژگی سایه ، آنست که جفت واقعیت است . سایه ، از واقعیت ، جدا ناپذیراست . ما که سایه واقعیات شدیم ، دیگر راه نجات ازجفتمان را ، که واقعیاتند ، نداریم .

طبعا مشغول زیباسازی و بزک کردن واقعیات میشویم ، تا ازآنها کپسولی درست کنیم ، که هرچند درونش تلخ وبدمزه و ناگواراست، ولی روکشش ، طعم فرو دادن اجباری آن را، دریک لحظه ، شیرین میکند . ازاین پس، ما ، واقعیات را قورت میدهیم ، و روان و ضمیرو نا آگاهبود خود را ، معده ای میدانیم که هرچه توی آن بریزیم ، بشیوه ای خواهد گوارید ویا دفع خواهد کرد» . ولی قورت دادن واقعیات تلخ ، درکپسول شیرین ادیان و مکاتب فلسفی و ایدئولوژیها ، همه به یقین از« بُن نیرومند ما» است که این مواد را به گونه ای که ما ازآن بیخبریم ، خواهد جوید و خواهد گوارید و بخشی را جذب و بقیه را دفع خواهد کرد . بدینسان ازاین پس ، روزگارما در زندگی ، با قورت دادن واقعیات میگذرد . تاریخ و روانشناسی و فلسفه و علوم اجتماعی و دین ، وسیاست... همه شیوه های گوناگون قورت دادن واقعیات میگردند . بدینسان ، ما که « سایه » را خوارمیشمردیم ، و به واقعیت ، برترین ارزش را میدادیم ، گیرنده واقعیت نمیشویم ، بلکه خودمان درست همان « واقعیتِ گرفتنی » میشویم ، که درست همان « سایه » است . « سایه » ، واقعیتی است که گیر افتاده ، و نمیتواند خود را برهاند .

ما که « واقعیت گرفتنی » شده ایم ، « دام » « حیوان رام شده و اطاعت پذیرو دراصطلاح متداول ، اهلی » شده ایم . هرقدرتی ، میکوشد که مارا شکارکند و به دام بیاندازد .

هرقدرتی ، شکارچی است، و آنچه زیرقدرت اونمیرود ، وحشی و سرکش و طاغی و یاغی و آزادیخواه مینامد . هرقدرتی ، دراندیشه « دام سازی ، اهلی سازی ، مدنی سازی ، اطاعت پذیرسازی » انسانهای وحشی و سرکش و یاغی و طاغی است ، اینست که همه جا دام میگذارد ، تا این وحوش را به دام بیندازد و آنها را – دام سازد – اهلی سازد ، مطیع و مسلمان سازد .

« دام » ، درظاهر، بسیار دلپذیرو گیرا و طعمه بسیار خوشگوارو بهشتی و رحمت است ، ولی درباطن ، دوزخست . قدرت ، درهمان باطن این دام ، نمودارمیشود . قدرت ، از زشتی صورت خود، اززشتی خشونت وقساوت و تهدید و ارعاب خود، با خبراست و اینست که درهمه جا « دام میگذارد » . قدرت ، درخشونت و قساوت و وحشت انگیزی و آزردن ِ جان وخرد ، نمودار میشود . ولی « گوهر و بُن انسان » در فرهنگ ایران ، برضد خشم و قهر و تهدید و آزار و کاربرد زور است . هر قدرتی نیز، گوهر خود را در خشونت و قساوت و وحشت انگیزی و آزردن جان وخرد ، نمودار میسازد . ازاین رو هست که ایرانی ، خود را در رویاروئی با خشونت و قساوت و انذارو ارهاب ، همان « اهریمن زدارکامه » را می بیند . اینست که درفرهنگ ایران ، قدرت بطورکلی ، اینهمانی با « اهریمن یا ضحاک» دارد . « زدارکامه » ، صفت گوهری قدرت است که از آزردن جانها و خردها ، کام می برد . ازتهدید و انذارو وحشت انگیزی درمردمان ، شاد میشود و جشن شادی میگیرد .

غلبه کردن وذلیل ساختن ، وکشتارو زندانی ساختن و عذاب دادن و تهدید به عذاب دراین دنیا ودرآن دنیا دادن و تحمیل کردن دین و عقیده و مکتب ومذهب ، برای او ، اوج شادی میآورد .


پایان بخش سوم
ادامه دارد...

...

* مقاله ای از منوچهر جمالی



. . , lale_vajgoon
. . - 02:32 1385/04/20
9
...
چرا مولوی سایهِ هما را دام ِعشق میداند ؟
...
چگونه« سایه »،«واقعیت »میشود؟
نبردِ میان «سائقه زیباپرستی» و «عقل انسان »
...
رابطه مفهوم « روشنی» با « واقعیت »
چگونه « سایه هما» ، « تن به خود میگرفت »و « واقعیت » میشد ؟
...
سایه ِهما ، دانه ای( آگ=هاگ ) ازخوشه وجود خدا بود که فرومیریخت و « خاک = هاگ » میشد... وبُن ِ پیدایش انسان میشد... واین تخم افشانی خدا ، بیان عشق گوهری اوبود...
سایه = سایاگ= سه هاگ = تخم ماه = تخم سیمرغ
...

یکی ازتجربیات بسیارشگفت انگیزایرانیان در عهد ساسانیان که زروانی گرائی ، بر اذهان چیره شده بود ، اینست که « زمانه = خدای زمان » ، زمان هرچیزی را میشمارد (= اهل حساب است ) ، ولی همین خدا ، خدائیست که درهیچ کارش ، خرد را بکار نمی اندازد . شمردن و شمارش پذیری ، با خرد درتضادند؟

خدای زمان ، اهل کتاب ( مینوشت ) واهل حساب بود ( همه چیزها را میشمرد ) ، ولی « بیخرد» بود. البته باید درنظر داشت که خدایان نوری ، چون « همه آگاه و روشنی بیکرانه و علم فراگیر و مطلقند » ، هیچ « نمی اندیشند » . کسیکه همه چیز میداند ، نیاز به اندیشیدن وجستجوکردن و آزمودن ندارد

مفهوم « خرد » درفرهنگ ایران ، درست با تثبیت کردن و ابدی ساختن حقیقت دریک نوشته (= یا کتاب ) ، و شمردن اعمال خوب وبد ، درتضاد بود . ازهمین نکته ، میتوان تفاوت مفهوم « خرد » را از مفهوم « عقل و راسیوRatio » ، تا اندازه ای شناخت .

« روشنی » که با مفهوم « عقل » درغرب، گره خورده است ، یکی همین شمارش پذیری میباشد . برای شمردن ، باید چیزها ازهم پاره وبریده شده باشند . تا جدائیها و حدودها ، دریک چشم بهم زدن ، درهم ریخته و درهم آمیخته نشوند ، چون دراین صورت ، شمارش ، بی ارزش وبی اعتبار میشود . شمردنی بودن ، همان بیان « تثبیت وسفت وسخت شدن حدود پدیده ها وچیزها ازهمدیگراست » ، که برای ما ، احساس « روشنی » میآورد . در ادیانی که کیفرو مجازات ، به داوری در قیامت وپس ازمرگ انداخته میشود ، چنین گونه « عقلی » ، پیدایش می یابد . چنین عقلی درگوهرش ، عقل جزائی وعقل قضائی و عقل فقهی است ، که دفتردستک ، برای ثبت یک یک یک اندیشه ها و کرده ها بازمیکند ، تا همه را درپایان ، تک تک با ترازوی قیراطی وزن کند وآنها را جمع بزند، و به تناسب هرعملی، مجازاتی وکیفری کاملا مشخص و تثبیت وروشن ، معین کند . درواقع ، یکی از زایشگاههای مهم « عـقـل» ، چنین جائیست، ولو آنکه این عقل ، سپس میکوشد سایر گستره های زندگی را تسخیرکند ، و معیارخود را به آن پدیده ها تحمیل کند. البته چنین عقلی ، ویژگی را که درگهواره کودکیش داشته ، هیچگاه از دست نمیدهد . تجربه های اخلاقی ، و تجربه های دینی و تجربه های ژرف انسانی و هنری و اجتماعی ، وتجربه روند « زمان » ، همه باید « پدیده هائی شمردنی و بریده ازهم» شوند . اوامر و احکام اخلاقی و دینی و شرعی ( وعظ و اندرز) ، همه استواربرهمین « بریده وپاره ساختن اعمال ازهمدیگر،و افکارازهمدیگرواحساسات وعواطف ازهمدیگر،وهمه آنها ازهمدیگر» ، و نسخه نویسی برای هریک، بطور جداگانه است .

به همین دلیل ، مولوی ، « عقل » را گوهروذات ِ این ادیان و شرایع میداند . این ادیان ، نه تنها ، عقلی هستند ، بلکه زاده ازعقلند . دراین شمارش پذیر کردن ، دراین ازهم بریدنها اعمال و افکار ، دراین جدا کردن قاطع حق از باطل ، ابلیس ازالله ، اهریمن ازاهورامزدا ، تاریکی از روشنائی ، موءمن ازکافر، ... عقل و مفهوم روشنی اش باهم ، رشد میکند . دراثر چنین مفهومی از روشنی ( که روشنی ، تیغ برّ نده است ) ، عقل ورزی ، چنین اهمیتی پیدا کرده است .

در برابر چنین عقلی ، و چنین مفهومی از روشنائی که گوهرش هست ، « تـخـیّـل » ، به کلی از ارزش میافتد . ضدیت ودشمنی با « اسطوره » ازهمین زمینه ، برخاسته است . با داشتن چنین مفهومی از روشنی وچنین عقلی ، ما میانگاریم که در « تخیل » ، چیزی اندیشیده نمیشود، و همه اش « خیالبافی» است . چونکه در« تخیل » ، انسان با تصاویری کار دارد که در مرزهایشان دگرگون میشوند ، و این صورتها ، روان وگریزپایند . تخیل ، ازیک صورت به صورت دیگر میپرد ، و دریک صورت ، نمی ماند . درحالیکه تعقل ، در یک « مفهوم و اصطلاح » ، میماند . فلسفه ، با « تکرار مفاهیم ثابت ، وتکرار اصطلاحات فلسفی ثابت و تعریف شده » کار میکند ، ولی شاعر و خیال اندیش ، برای بیان یک مطلب هم ، تصاویر گوناگون وتازه،پی درپی ، بکار میبرد . دراین دوره « خیال اندیشی» انسان است که تجربه های ژرف زندگی انسان ، درخدایان گوناگون و رنگارنگ، به خود چهره میگیرد . بویژه مولوی ، برای بیان یک تجربه ، هرصورتی که میآورد ، هرچند درآن صورت، بخشی از تجربه را بیان میکند ، ولی ناگهان ، محدوده تنگـش را درمی یابد ، ودراینجاست که میگوید : « غلط گفتم » ، و برای رسیدن به ژرفای آن تجربه ، به صورت دیگر، روی میکند، و آن صورت را بکار میگیرد، و این « جهیدن ازیک صورت به صورت دیگر» ، را برای رسیدن به تجربه بینش از حقیقت ، ضروری میداند . بینش حقیقت نزد او ، در هیچ صورتی نمیگنجد. حتا « مفاهیم فلسفی » نیز نزداو، همین نقش را بازی میکنند . حقیقت ، درهیچکدام از مفاهیم تعریف شده ( مرزبندی شده ) نمگنجد .

این مفهوم « روشنی » که در ضمیر ما ، بدیهی ساخته شده ، و با همین مفهوم از روشنی ، به سراغ « روشنگری و روشنفکری » میرویم ، خواه ناخواه ، برضد « ارزش خیال و تخیل و تصور» است ، که با صورتها ی معین ناشدنی ، و انعطاف پذیر و دگرگونه شونده و« ابـری » و « مه آلوده » و « سایه گونه » و « وزنـده » و « روان » کار دارد . فرهنگ ایران ، درست تجربه های ژرف خود را در« سیمرغ یا هما » عبارت بندی میکرد ، چون سیمرغ ، « ابر و باد » بود . ابری که درهرآنی ، صورتی دیگر دارد ، وبادی ، که میوزد( جان میدهد و اصل عشق است ) ولی نمیتوان آنرا دید و گرفت .

ما دراین صورتهای خیالی ، احساس گمشدگی و پریشانی و آشفتگی و گیجی میکنیم ، چون « معیارما از روشنائی و عقل » را به هم میزنند . به ویژه ، همه قدرتمندان ، چه دینی چه سیاسی ، خطر قدرت خود را درآنها می بینند . برای ما ، حقیقت چیزیست که ازهمه سو، روشن است ، ودراین صورت ، میتوانیم بدان اعتماد کنیم . اعتماد کردن برای ما ، با سفت کردن و سخت کردن ومنجمد کردن مرزها ( تعریف شدگی، شمرده شدنی)، یا به عبارت دیگر با مفهوم ما از « روشنی» کار دارد . هرکسی در اجتماع باید ، دررفتاروگفتارو اندیشیدنش ، حدود های ثابت و یکنواخت و دگرگونه نا پذیر و معین شده داشته باشد ، تا روشن و قابل اعتماد باشد . البته درچنین گونه رفتاری ، آزادی، بکلی محو ونابود میشود . بدینسان افرادی که دراجتماع ، چنین روشنائی ندارند ، باید از جامعه ، دور انداخته شوند . همیطور همه افکار متداول دراجتماع ، باید چنین ویژگی داشته باشند . اینست که « ایمان به یک مذهب و شریعت ، که وحدت کلمه و وحدت اعتقاد و وحدت فکر» نامیده میشود ، میتواند چین گونه روشنائی در اجتماع تولید کند . جامعه باید « امت » باشد . همه افراد و افکار وعواطف و اعمال، باید در تنگنای تعاریف مذهبی « بگنجند وفشرده بشوند » ، وگرنه رفتاری یا افکاری جزآن را، نه تنها ببازی میگیریم ، بلکه خوارمیشماریم وگناه وجرم میدانیم و دشمن میداریم ، و میکوشیم که آنهارا با قساوت ، حذف و طرد و تبعید کنیم . با چنین مفهومی از« واقعیت و روشنی وعقل » ، رابطه ما با پدیده هائی که در رابطه متضاد ، با چنین « واقعیت وروشنی وعقلی » ، قرارمیگیرند، رابطه ایست که با فرهنگ ایران و با اندیشه های مولوی ناسازگاراست . « روءیا ، یا افسانه ، یا خیال، یا تئوری ، یا آرمان و یا سایه » تجربیاتی ازانسان هستند ، که درتضاد با این « واقعیت وروشنی »، قرارمیگیرند .
.....................

پایان بخش دوم
ادامه دارد...

...

* مقاله ای از منوچهر جمالی




پیام در تاریخ 85/4/19  ساعت: 20:07 توسط ح .(تارا) ویرایش شد.
. . , lale_vajgoon
. . - 02:31 1385/04/20
8
...
چرا مولوی سایهِ هما را دام ِعشق میداند ؟
...
چگونه« سایه »،«واقعیت »میشود؟
نبردِ میان «سائقه زیباپرستی» و «عقل انسان »
...
رابطه مفهوم « روشنی» با « واقعیت »
چگونه « سایه هما» ، « تن به خود میگرفت »و « واقعیت » میشد ؟
...
سایه ِهما ، دانه ای( آگ=هاگ ) ازخوشه وجود خدا بود که فرومیریخت و « خاک = هاگ » میشد... وبُن ِ پیدایش انسان میشد... واین تخم افشانی خدا ، بیان عشق گوهری اوبود...
سایه = سایاگ= سه هاگ = تخم ماه = تخم سیمرغ
...

سایه افکندست عشقش ، همچو دامی بر« زمین »
عشق ِ چون صیاد او ، برآسمان است ای پسر
درخاک تیره ، دانه ، زان ، رو به جنبش آمد
کز« عشق » ، خاکیان را ، بر میکشد ، بهارش
...
« سایه » ، برای مـا ، « چیزیست که واقعیتی ندارد » ، و حتا ممکن است « ضد واقعیت» هم باشد . ما امروزه به « آنچه واقعیت است ، و واقعیت دارد » ، « برترین ارزش» را میدهیم . خواه ناخواه ، آنچه رابطه متضاد با واقعیت دارد ، برای ما ، از ارزش و اعتبار میافتند . ولی برای آنکه میاندیشد ، این فقط مهم نیست که با دادن ارزش ، « چه را » ، اهمیت میدهد ، بلکه این نیز مهم است که بشناسد ، با دان ارزش به چیزی ، چه چیزرا یا چه چیزها را ، بی اهمیت وخوار وزشت و منفور میسازد ونمیخواهد آنها را ببیند( بی واقعیت میسازد ) . ولی ما، با ارزش دادن به چیزی ، غافل ازآنیم که چه چیزهارا بی ارزش میسازیم ، و بدینسان ، ازآنها ، روی برمیگردانیم ، و آنها را نادیده میگیریم و خوارمیشماریم ، و حتا ازآنها نفرت داریم ، و به آنها کین میورزیم . ما درارزش دادن به هرچیزی ، غافل ازآنیم که ، « هستی » را ، دوپاره میکنیم وازهمی می برّیم ، و دو جهان، خود وبیگانه ، حق وباطل ، اهورامزدا واهریمن ... میآفرینیم .

اندیشیدن حقیقی ، مارا بدان میگمارد که به این « بی ارزش شده ها ، بی ارزش ساخته شده ها ، تحقیر شده ها ، منفورشده ها ، مطرود ساخته شده ها » ازنو، نگاهی بیندازیم ، و ببینیم که آیا این « بی ارزش شده ، ومنفورشده ها ، این خرافه شده ها ، این افسانه شده ها ، این جاهلیت ها ، این شرک وکفرها ، این اهریمن شده ها....» ، چرا چنین سرنوشتی ، پیدا کرده اند .

درست نواندیشی ، با همین « ِجـد گرفتن پدیده های ِ زشت و خوارو تباه ونا پاک وبی ارزش ومنفور ساخته شده » کار دارد .

مولوی ، بُن انسان را که همان « بهمن و هما » باشد ، سرچشمه « تغییر دادن ارزشها » میداند . ما میتوانیم این بی ارزش ساخته شده ها را ازسر، با ارزش سازیم . ما میتوانیم ، این مطرود ها را ازسر، مقبول ومحبوب سازیم . این افسانه ها را ازسرحقیقت سازیم . ما میتوانیم ازسر، سایه هارا ، واقعیت ، و واقعیت هارا ، سایه سازیم .

تو کئیی دراین ضمیرم ، که فزونتر ازجهانی
توکه نکته جهانی ، زچه نکته ، می جهانی
تو، قلم بدست داری و ، جهان ، چو نقش ، پیشت
صفتیش ، می نگاری ، صفتیش ، می ستانی

پس ما که این قدر به « واقعیت » ، اهمیت میدهیم ، و ضدهای آنرا ، خوارمیکنیم، و زشت وتباه ، وفرعی ومجازی وتاریک ، و بی ارزش وبی اعتبار، و حتا دشمن واقعیت روشن خودمیشماریم ، برای اندیشیدن ازنو ، باید به « آنچه را ضد واقعیت ، ضد روشنی » میشاریم ، روبیاوریم ، و دراین بازنگری ، دریابیم که آنچه را ما بی واقعیت و ضد واقعیت میدانیم ، بسیار ارزش و اعتبار و اهمیت دارد . مفهوم « روشنی » ما ، معیار ِ دادن « برترین ارزش » است. ما باید درهنگام برخورد با این گونه اضداد ، ازسر، به بُن خود رجوع کنیم ، تا « توانائی تغییر دادن ارزشها را درخود » ، بسیچ سازیم .

این مفهوم امروزه و نا خود آگاه ِ ما از« روشـنـی » است ، که به « آنچه محدوده مشخص و ثابت دارد » روشن میگوئیم . چیزی برای ما « روشن » است که از«دیگرچیزها » ، جدا و پاره و بریده ساخته شده ، و در حدودهایش، که دربریدگی ، قاطعیت پیدا کرده ، ثابت و سفت و تغییرناپذیربماند . به همین علت ، واژه « راسیونالیسم = عقل گرائی » به وجود آمده است . راسیو Ratio که در باختر، به « عقل » گفته میشود ، چیز« شمارش پذیر» است . گوهر عقل (= راسیو ) ، « شمردنی پذیربودن » است. عقل ، با مواد و پدیده ها و تجربیات ، شمردنی و شمارش پذیر، کار دارد . دراعتراض به چنین تجربه ای ازحقیقت ، مولوی میگوید :

مپرسید ، مپرسید ، زاحوال حقیقت
که ما « باده پرستیم » ، نه « پیمانه شماریم »
.....................

پایان بخش اول
ادامه دارد...

...

* مقاله ای از منوچهر جمالی




پیام در تاریخ 85/4/19  ساعت: 20:07 توسط ح .(تارا) ویرایش شد.
محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 07:11 1385/02/23
7

بی‌دلان را دلبــران جسته بجــــــــان / جمله معشوقان شـــــــــکار عاشقان

هر که عاشــق دیدیش معشوق دان / کو به نسبت هــست هم این و هم آن

تشنـــــــــگان گر آب جویند از جــهان / آب جـــــــــــــــــوید هم بعالم تشنگان

چونک عاشق اوست تو خاموش باش/ او چـــو گوشت می‌کشد تو گوش باش

بند کـــــــــــن چون سیل سیلانی کند / ور نه رســــــــــــــــوایی و ویرانی کند

من چه غـــــــــم دارم که ویرانی بود / زیر ویـــــــــــــــــران گنج سلطانی بود

غرق حق خواهـــــد که باشد غرق‌تر/ همچو موج بحر جــــــــــــــان زیر و زبر

زیر دریا خوشـــــــــــــــــــتر آید یا زبر / تیر او دلــــــــــــــــــــکش‌تر آید یا سپر

پاره کرده‌ی وسوســــــــه باشی دلا / گر طــــــــــــــــــــرب را باز دانی از بلا

گر مرادت را مـــــــــــــذاق شکرست / بی‌مـــــــــــــــــرادی نه مراد دلبرست

هر ستاره‌ش خونبــــــــهای صد هلال/ خون عالم ریـــــــــــــــــختن او را حلال

ما بها و خونبــــــــــــــــــــها را یافتیم / جانب جــــــــــــــــــان باختن بشتافتیم
محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 19:44 1385/02/13
6
"عقل در مثنوی"

عقل تو همچون شتربان تو شتر / می‌کــــــشاند هر طرف در حکم مر

عقل عقلـــــــــــــند اولیا و عقلها/ بر مثال اشتـــــــــــــــــــــران تا انتها

اندریشــــــــــان بنگر آخر ز اعتبار / یک قـــــــــــلاووزست جان صد هزار

چه قــــــلاووز و چه اشتربان بیاب/ دیــــــــــــده‌ای کان دیده بیـند آفتاب

یک جهان در شب بمانده میخ‌دوز / منتظر موقوف خورشیــــدست و روز


----------------------------

آن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست / عقل کل مغزست و عقل جزو پوست
خــــــویش را تاویل کن نه اخبار را / مـــــــــــــــــــــغز را بد گوی نه گلزار را


محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 17:32 1385/02/10
5
"عقل در مثنوی"

آن خزان نزد خدا نفس و هواست
عقل و جان عین بهارست و بقاست
مر ترا عقلیـــست جزوی در نهان
کامـــل العقـــــــلی بجـــو اندر جهان
جزو تـــــو از کـــــــل او کلی شود
عقــــل کل بر نفس چون غلی شود
محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 05:00 1385/02/10
4
"جمله معشوقان شکار عاشقان"

بی‌دلان را دلبــران جسته بجــــــــان / جمله معشوقان شـــــــــکار عاشقان

هر که عاشــق دیدیش معشوق دان / کو به نسبت هــست هم این و هم آن

تشنـــــــــگان گر آب جویند از جــهان / آب جـــــــــــــــــوید هم بعالم تشنگان

چونک عاشق اوست تو خاموش باش / او چـــو گوشت می‌کشد تو گوش باش

بند کـــــــــــن چون سیل سیلانی کند/ ور نه رســــــــــــــــوایی و ویرانی کند

من چه غـــــــــم دارم که ویرانی بود / زیر ویـــــــــــــــــران گنج سلطانی بود

غرق حق خواهـــــد که باشد غرق‌تر / همچو موج بحر جــــــــــــــان زیر و زبر

زیر دریا خوشـــــــــــــــــــتر آید یا زبر / تیر او دلــــــــــــــــــــکش‌تر آید یا سپر

پاره کرده‌ی وسوســــــــه باشی دلا / گر طــــــــــــــــــــرب را باز دانی از بلا

گر مرادت را مـــــــــــــذاق شکرست / بی‌مـــــــــــــــــرادی نه مراد دلبرست

هر ستاره‌ش خونبــــــــهای صد هلال/ خون عالم ریـــــــــــــــــختن او را حلال

ما بها و خونبــــــــــــــــــــها را یافتیم / جانب جــــــــــــــــــان باختن بشتافتیم

از دفتر اول مثنوی
طه کامکار , chieftaha
طه کامکار - 20:21 1385/02/9
3
(نقل از كتاب خط سوم دكتر صاحب الزمانی)

تصوف از نظر اجتماعی سه مرحله را پیموده است:
- تصوف پرهیز یا زهد یا قهر
- تصوف عشق یا صلح
- تصوف پرخاش یا جنگ
در میان انواع اعتراض‌ها در عصر بنی‌امیه، عده‌ای زاهد خودداری از همکاری با یغماگران را پیش گرفتند و پیشگامان تصوف زهد شدند. این موج تا مدتها تنها شاخه تصوف بود.

اندک اندک فشار غارتگران فزونی یافت و زمزمه‌های درس محبت و عشق از خانقاه‌ها و لزوم بازگشت میان مردم و ترمیم دل‌ها بالا گرفت. عصر مولانا را می‌توان اوج دوران تصوف عشق دانست.

تصوف در عصر صفوی وارد مرحله موج پرخاش خود می‌شود. تا جایی که بیشتر لشکریان شاه اسماعیل را صوفیان و درویشان تشکیل می‌دهند و نخستین دولت سراسری ایران بعد از عرب در حقیقت از خانقاه صفی‌الدین اردبیلی صوفی بزرگ سرچشمه می‌گیرد.

-------------------------------------------------------------------

یکی از علل ناسازگاری و پرخاشگری شمس را نیز به صوفیان و به درویشان زمان خویش، در همین نقد او از تصوف زهد و گوشه‌گیری باید جستجو نمود.

در مبادی حال مولانا، سخنان سلطان‌العلما را به جد مطالعه می‌فرمود. از ناگاه مولانا شمس‌الدین از در درآمد که: «مخوان! مخوان!» تا سه بار.

راز این همه تحکم و منع شمس از خواندن سخنان بهاءولد در آن است که بهاءولد فقیهی زاهد است. و به موج قدیم تصوف، به موج زهد و خودگرایی تعلق دارد و شمس به موج نو. شمس می‌خواهد مولوی را به موج نو و به تصوف عشق دعوت نماید.
تصوف عشق سرشار است از سماع و رقص و پای‌کوبی و شورافکنی. صوفی عشق آگاهانه این راه را انتخاب کرده است تا ترک خودگرایی کند و به مردم‌گرایی روی آورد.

شعر و موسیقی و رقص در تصوف عشق وسیله‌اند. نه هدف.

مولانا که عشق را طبیب جمله علتهای ما می‌داند خوشبینانه نوید می‌دهد که سرانجام، روزی مذهب عشق مذهب حاکم بر همه دلها خواهد شد. شمس نیز به آینده سخت امیدوار است و پیامبرانه به این موضوع می‌نگرد.

شمس با انتخاب تصوف عشق و دعوت برگزیدگان خود به این رویه چه هدفی را دنبال می‌کند؟ مگر تصوف عشق چه مزایایی دارد؟

- تصوف عشق با یاس‌ها و هراس‌ها پیکار می‌کند. از این‌رو سرشار است از هیجان و شادی و پایکوبی‌های دسته‌جمعی. پس سماع را فریضه و عبادت مذهب خویش می‌شناسد و با مخدراتی مانند حشیش که از شور و هیجان می‌کاهد و آدمی را به انزوا می‌کشاند به شدت دشمنی می‌ورزد.

- تصوف عشق به حرارت و دلگرمی و به اعتقاد گرم کننده نیازمند است. نه به سخنان سرد کننده و هراس‌آور. از این روی شمس تاکید می‌کند که «اعتقاد و عشق دلیر کند و همه ترس‌ها ببرد.»

- تصوف عشق کوششی است برای عرضه داشت آرمان به جهانی بی آرمان. از این رو در تصوف عشق، آزمایش ایثار به عنوان مظهر عشق انسانی و دیگرخواهی عرفانی از مهمترین کار ابزارها می‌گردد.

- در تصوف عشق یکباره نمی‌توان به اوج کمال رسید. تصوف عشق، مذهب ادای شهادتین به سخن نیست. مذهب اقرار به وسیله عمل است. مذهب آزمایش و خطا است. در مذهب عشق به عمل کار برآید به سخن‌دانی نیست.

- در تصوف عشق وابستگی و اتکا به دوست، به پیر و مراد، به مطلوب و قطب اجتناب ناپذیر است. لیکن این اتکا به خودی خود سالم نیست و توقف در این مرحله از رشد شخصیت جلوگیری می‌کند.

هر فسادی که در عالم افتاد، از این افتاد که:
یکی یکی را معتقد شد به تقلید! یا منکر شد به تقلید!

به یک سخن: تصوف عشق، آموزش محبت در جهانی پر از نفرت است. تصوف با آموزش آرمان عشق به جای کینه‌توزی در روابط انسانی کوشیده است تا به دل‌های مرده، زندگی و حرارت بخشد. و آب رفته را دوباره به جو باز آرد.

هفت آسمان و زمین، و خلقان
همه در رقص آیند آن ساعت که صادقی در رقص آید.
اگر در مشرق موسی در رقص بود
اگر محمد در مغرب بود، هم در رقص بود و در شادی!

. . , lale_vajgoon
. . - 18:33 1385/02/22
2
عقل آمد عاشقا خود را بپوش
وای ما ای وای ما از عقل و هوش
یا برو از جمع ما ای چشم و عقل
یا شوم از ننگ تو بی​چشم و گوش
تو چو آبی ز آتش ما دور شو
یا درآ در دیگ ما با ما بجوش
گر نمی​خواهی که خردت بشکند
مرده شو با موج و با دریا مکوش
گر بگویی عاشقم هست امتحان
سر مپیچ و رطل مردان را بنوش
می​خروشم لیکن از مستی عشق
همچو چنگم بی​خبر من از خروش
شمس تبریزی مرا کردی خراب
هم تو ساقی هم تو می هم می فروش
محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 22:29 1385/03/3
1

عاشقـــــــــــــــــــم بر قهر و بر لطفش بجد

بوالعجـــــــــــــب من عاشق این هر دو ضد


والله ار زین خار در بســــــــــــــــــتان شوم

همــــــــــــــچو بلبل زین سبب نالان شوم


این عجب بلبــــــــــــــــل كه بگشاید دهان

تا خــورد او خــــار را با گلـــــــــــــــــــستان


این چه بلــــــــــــــبل این نهنگ آتشیست

جمله ناخوشـها ز عشق او را خوشیست


عـــــــــــــــــاشق كلست و خود كلست او

عـــــاشق خویشست و عشق خویش‌جو

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.