userinfo close

  ,

شرح مثنوی معنوی


sharhe_masnavi

تاسیس: 1 اردیبهشت 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: محمد ملکی - معاونان
گر شدی عطشان بحر معنوی...فرجه ای کن در جزیره مثنوی
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
2
87
91/2/27 (22:09)
8
162
90/9/12 (21:04)
0
29
90/4/26 (14:39)
3
121
90/1/31 (04:11)
. .
12
254
89/8/24 (21:41)
6
151
89/5/8 (11:34)
1
265
89/4/31 (20:56)
1
120
89/3/18 (08:23)
65
378
88/11/25 (09:43)
12
303
88/6/3 (11:55)
0
63
88/5/1 (01:21)
5
102
88/1/18 (08:46)
0
38
88/1/15 (13:17)
3
117
87/11/22 (22:17)
3
53
87/9/7 (15:47)
0
51
87/5/9 (10:18)
0
53
86/11/27 (01:34)
0
25
86/9/15 (19:24)
1
58
86/8/10 (05:42)
0
18
86/8/5 (14:14)

عنوان بحث

محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 01:32 1385/02/8

داستان زیبا و جالب "دانای راز"

"دانای راز"

مولوی در مثنوی می‌گوید: صاحبدلی دانایِ راز، سوار بر اسب، از راهی می‌گذشت، از دور دید كه ماری به دهان خفته‌یی فرو رفت و فرصتی نماند كه مار را از خفته دور كند. سوارِ آگاه و رازدان، با گُرزی كه به كف داشت ضربه‌یی‌چند به خفته نواخت. خفته از خواب برجست و حیران و پریشان، سواری گرز بر‌كف در برابر خود دید. سوار باردیگر ضربتی بر او كوفت و بی‌آن‌كه فرصتی دهد، او را ضربه‌باران كرد. مرد، به‌ناچار، روی به‌گریز نهاد و سوار در پی او تازان و ضربه‌زنان، تا به درخت سیبی رسیدند كه در پای آن سیبهای گندیدهٌ فراوانی پراكنده بود. سوار او را ناگزیر كرد كه از آن سیبهای گندیده بخورد. مرد سیبهای گندیده را میخورد و پیاپی به سوار نفرین می‌فرستاد و بی‌تابی می‌كرد:

بانگ می‌زد، ای امیر آخر چرا
قصدِ من كردی، چه كردم مر‌ترا؟
شوم ساعت كه شدم بر تو پدید
ای خُنُك آن را كه رویِ تو ندید
می‌جهد خون از دهانم با سُخُن
ای خدا، آخر مكافاتش تو كن

وقتی مرد از آن سیبها، تا آن‌جا كه توان داشت، بلعید، سوار او را ناگزیر كرد كه در آن صحرا، با‌شتاب، بدود. مرد شتابان سر‌به‌دویدن نهاد. دوان‌دوان به‌پیش می‌رفت، به زمین می‌غلتید و باز برمی‌خاست و باز می دوید، به گونه‌یی كه «پا و رویش صد هزاران زخم شد».

این ضربتها و دویدنها چندان ادامه یافت تا مرد به حالِ «قی» افتاد و آن سیبهای گندیده و به‌همراه آن مار از دهانش بیرون ریخت. مرد ناسزاگو و خشمگین وقتی چنین دید به راز آن ضربه‌ها و آزارها پی برد و زبان به ‌پوزشخواهی گشود:

چون بدید از خود برون آن مار را
سَجده آورد آن نكو‌كردار را
گفت تو‌خود جِبرَئیل رحمتی
یا خدایی كه ولیّ نعمتی
ای مبارك ساعتی كه دیدِیَم
مرده بودم جانِ نو بخشیدیَم
ای خُنُك آن را كه بیند رویِ تو
یا درافتد ناگهان در كوی تو
تو مرا جویان مثالِ مادران
من گریزان از تو مانندِ خَران
ای روانِ پاكِ بِستوده، ترا
چند گفتم ژاژ و بیهوده، ترا
ای خداوند و شَهَنشاه‌و امیر
من نگفتم، جهل من گفت، این مگیر
شِمّه‌یی زین حال اگر دانِستَمی
گفتنِ بیهوده كی تانِستَمی
عفو كن ای خوبرویِ خوب‌كار
آن‌چه گفتم از جنون، اندر‌ گذار

مولانا در این قصه از مقام والای راهنما، رهبر و پیر و دلیلِ راه سخن می‌گوید كه در راه‌ ماندگانِ بی‌خبر را «راه و رسمِ منزلها» می‌آموزد، «مرغِ سلیمانی» كه «در شبِ ظلمت و بیابان»، «سر‌منزلِ عَنقا» و «گذرگاهِ عافیت» را نشان می‌دهد. در راهِ هولناكِ «معراجِ» انسان ـ‌‌كه از او تا به خدایِ هستی ‌بخش امتداد می‌یابد‌ـ تنها مددِ این دلیلِ راه و راهنماست كه می‌تواند «وسوسهٌ اهریمن» را بی‌اثرسازد و سالك را به «كویِ عشق» رهنمون شود:

اَمرِ حق را بازجو از واصلی
امر حق را در‌نیابد هر دلی
گر تو بی‌رهبر فرو آیی به راه
گر همه شیری فرو افتی به چاه


  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
مریم الهی , rokhsaremah
مریم الهی - 08:23 1389/03/18
1
درود بر شما
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.