userinfo close

  ,

شرح مثنوی معنوی


sharhe_masnavi

تاسیس: 1 اردیبهشت 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: محمد ملکی - معاونان
گر شدی عطشان بحر معنوی...فرجه ای کن در جزیره مثنوی
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
2
87
91/2/27 (22:09)
8
162
90/9/12 (21:04)
0
29
90/4/26 (14:39)
3
121
90/1/31 (04:11)
. .
12
254
89/8/24 (21:41)
6
151
89/5/8 (11:34)
1
265
89/4/31 (20:56)
1
120
89/3/18 (08:23)
65
378
88/11/25 (09:43)
12
303
88/6/3 (11:55)
0
63
88/5/1 (01:21)
5
102
88/1/18 (08:46)
0
38
88/1/15 (13:17)
3
117
87/11/22 (22:17)
3
53
87/9/7 (15:47)
0
51
87/5/9 (10:18)
0
53
86/11/27 (01:34)
0
25
86/9/15 (19:24)
1
58
86/8/10 (05:42)
0
18
86/8/5 (14:14)

عنوان بحث

محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 22:48 1385/02/7

قصه موسی و شبان

"موسی و شبان"

سجده‌یی می‌كرد ابلیسِ لَعین
گفت عیسی: «درچه كاری این چنین؟»
گفت: «من بیش ازهمه، عمری دراز
سجده عادت كرده‌ام، زان گاه، باز»
عیسیِ مریم بدو گفت: «ای سَقَط!
می‌ندانی هیچ‌و ره كردی غلط
تو یقین می‌دان كه اندر راه او
نیست "عادت" لایق درگاه او
هرچه از "عادت" رود در روزگار
نیست آن را با حقیقت هیچ كار»

عطّار نیشابوری در این شعر كتاب «مصیبت‌نامه» عبادتی را كه از روی عادت باشد و خالی از شور و شوق و حال، بی‌بها و ارزش می‌داند. وجد و حال و جذبه و شور و شوق، به عبادت و نیایش معنی می‌دهد و آن را سزاوار درگاهِ «جانِ جهان» می‌نماید.

مولوی در قصهٌ موسی و شبانِ مثنوی از این حقیقت سخن می‌گوید:

دید موسی یك شبانی را به راه
كو همی‌گفت ای كریم و، ای اِله
تو كجایی تا شوم من چاكرت
چارُقت دوزم، زنم شانه سرت
ای خدای من، فدایت جان من
جمله فرزندان و خان و مان من
تو كجایی تا كه خدمتها كنم
جامه‌ات را دوزم و بَخیه زنم
جامه‌ات دوزم، شپشهایت كُشم
شیر پیشت آورم ای محتشم
ورترا بیماری‌یی آید به پیش
من ترا غمخوار باشم همچو خویش
دستكت بوسم، بمالم پایَكت
وقت خواب آیم بروبم جایكت
ای فدای تو همه بزهای من
وی به یادت هَی هَی و هَیهای من

شبان به همینسان با خدای خود سخنها می‌گفت و راز دل می‌گشود. حضرت موسی وقتی او را به این حال و قرار یافت، به او گفت: ای شبان با كه سخن می‌گویی؟ گفت:

با آن كس كه ما را آفرید
این زمین و چرخ از او آمد پدید

موسی او را «خیر‌سر» خواند و از این «بیهوده»گویی بیم داد و گفت:

كرنبندی زین سخن تو حَلق را
آتشی آید بسوزد خلق را
دوستیّ بی‌خِرَد، خود، دشمنی است
حق تعالی از چنین خدمت غنی است
شیر او نوشد كه در نشو و نماست
چارق او پوشد كه او محتاج پاست
لم یَلِد، لم یولَد اورا لایق است
والد و مولود را او خالق است

چوپان دل‌آزرده شد و «گفت:
ای موسی، دهانم دوختی ـ وز پشیمانی تو جانم سوختی». سپس «جامه را بدرید و آهی كرد تَفت ـ‌ سرنهاد اندر بیابان و برفت». پس از رفتن چوپان،

وحی آمد سوی موسی از خدا
بندهٌ ما را ز ما كردی جدا
تو برای وصل كردن آمدی
نی برای فصل كردن آمدی
ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
چند ازاین الفاظ‌و اَضمار‌و مَجاز
سوزخواهم، سوز و باآن سوز، ساز

وقتی موسی «این عتاب از حق شنید»، «در بیابان در پی چوپان دوید» و سرانجام پس از جستجوی بسیار او را یافت و به او گفت: «مژده ده كه دستوری رسید» و این پیام كه: «هیچ آدابی و ترتیبی مجو هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو»...

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
پانویس    , panevis
پانویس - 14:31 1385/02/19
4
تصویر ابیات این داستان: http://tinyurl.com/nkyx6

قرائت ابیات: http://tinyurl.com/pqw6p

طه کامکار , chieftaha
طه کامکار - 19:26 1385/02/9
3
ممنون

منتظر ادامه ان خواهم بود.
محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 18:23 1385/02/9
2
بنام خدا
سلام بر دوستان
خدمت دوست عزیز جناب طه:

باید بگویم که نتیجهء قصهء موسی و شبان آنگونه که در کتابهای درسی‌مان بود «هیچ آدابی و ترتیبی مجو» نیست! و قصه در اینجا ختم نمی شود ومن می خواستم که با معیت و هم گامی دوستان قدم به قدم این قصه پر رمز و راز را به نتیجه مطلوب و شایسته برسانیم...

اولا در مورد ساختگی بودن این داستان باید بگویم که چندان مهم نیست و این نفس داستان است که شورانگیز و تفکر برانگیز است اما واقعیت این است كه داستان برخورد موسی و یك چوپان گمنام زاده تفكر قدرتمند مولوی، و نشاندهنده حال وهوای خود اوست، در خلال این داستان سیر دگرگونی آیین موسی به آیین عیسی را نیز شرح می‌دهد. هیچ مأخذی وجود ندارد كه داستان را اینگونه بیان كند، دیده نمی‌شود، نه در تورات ونه در هیچ یك از آثار دیگر عهد عتیق . همچنین هیچگونه قید زمان و مكان هم در این داستان وجود ندارد كه در چه زمانی موسی با آن چوپان روبرو شد، یا در چه مكانی آن چوپان برای خداوند سرود گفت . مولوی هم مانند هر هنرمند یزرگ دیگری اسطوره می‌آفریند.

جلال الدین محمد بلخی اهل قرآن وتفسیر وحدیث است؛ مرد فقیهی است كه در سیر وسلوك عرفانی به طریقت پرداخته است . نگرش او به پیامبران نگرشی است مبتنی بر قرآن، حدیث، شریعت وطریقت . البته در كتاب مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی از فروزانفر به چند حكایت و روایت اشاره شده است، ولی هیچ‌كدام از آن حكایات انطباق چندانی با این داستان ندارند. رجوع شود به همان مآخذ، ص 59 به بعد .

اما در مورد این بیت:
"هیچ آدابی و ترتیبی مجو /هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو" راستش حیفم آمد شرح و توضیح جانانه و رازگونه دکتر سروش را در این باب نیاورم از این رو مختصری از ایشان را البته با کمی تغییر از کتاب قمار عاشقانه برایتان می نویسم امیدوارم که موثر و تامل برانگیز واقع شود...

هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو

"شبان ذوق و اشتیاق و دریافت باطنی خود را در حضور معشوق بی ادبانه و بی پروا بیان می کند و ادب مقام ربوبی را آنچنان که متکلمان می پسندند مراعات نمی کند.از این رو موسی با او در می پیچد و به او عتاب می کند و در اثر این عتاب خود نیز مورد عتاب خداوند واقع می شود. خداوند به او تذکار می دهد که هر مقامی ادبی و هر سخن جایی و هر کس زبانی و هر پرده نوایی دارد. از روستایی مراعات ادب شهر را خواستن روا نیست. و از سرمستان قلاووزی جستن شرط خرد نیست. آداب دانان و سوخته جانان دیگرند.

موسیا آداب دانان دیگرند
سوخته جانان و روانان دیگرند

موسی پس از عتاب ربوبی، شبان شوریده را می یابد و به او می گوید که از این پس پروای سخن گفتن نداشته باشد او هرچه بگوید بوی عشق می دهد و از او مقبول است:

هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو
کفر تو دین است و دینت نور جان
ایمنی وز تو جهانی در امان
ای معاف یفعل الله ما یشاء
بی محابا رو زبان را برگشا

این ابیات به معنای نفی ادب و آداب دانی "عاشق" است.مولوی در جای دیگر این نکته را بهتر توضیح می دهد که بی ادبی و در عین حال ادب ورزی عاشق چگونه است:

نبض عاشق بی ادب بر می جهد
خویش را در کفه شه می نهد
بی ادب تر نیست کس زو در جهان
با ادب تر نیست کس زو در نهان
هم به نسبت دان وفاق ای منتجب
این دو ضد با ادب یا بی ادب
بی ادب باشد چو ظاهر بنگری
که بود دعوی عشقش همسری
چون به باطن بنگری دعوی کجاست؟
او و دعوی پیش آن سلطان فناست

هر مقامی را ادبی است ، ادب "اهل شریعت" آن است که خرد ورزانه و متکلم پسندانه سخن بگویند ، گوش به امر و نهی داشته باشند و پا از دایره اخلاق متعارف بیرون ننهند و رندی نکنند. اما وقتی کسی از مقام گوش(شنیدن امر و نهی)فراتر رفت و چشم صفت شد و زیبایی معشوق را بالعیان دید چگونه می تواند پروای سخن داشته باشد و خود را محصور قالب های تنگ آداب دانان کند:

بوی آن دلبر چو پران می شود
آن زبان ها جمله حیران می شود

این حیرانی زبان مربوط به مقام مستی است که ادبی ویژه خود را دارد بوی محبوب عاشق را چنین مست می کند چه رسد به روی او که جنون آور است.

موسی در این داستان در جامه "اهل شریعت" ظاهر شده است و به چوپان توصیه می کند که ادب مقام شریعت را نگه دارد و چنان سخن بگوید که شریعتمداران را برنیاشوبد. اینجا ظاهر ملاک است و دل ملاک نیست شخص اگر در ظاهر کاری کند یا بر زبان سخنی براند که موافق ادب شریعت نباشد کافر یا فاسق شمرده می شود(یادآوری داستان منصور حلاج).در اینجا ریا و تزویر مجال دارد و ممکن می شود اینجا دنیاویت حضور دارد و همه بر ظواهر حکم می کنند اما در مقام "طریقت" یا "حقیقت" است که مقام ادب عوض می شود و این همان چیزی است که خداوند به موسی آموخت و گفت: شبان از جنس بندگان مجذوب و حیران است و حیرانی و جذبه گوهر عبودیت و دینداری است. پاس او را بدار و او را هم بشناس و از او ادب متناسب با مقام را انتظار داشته باش.
مگر آدمی در زبان خلاصه می شود! پس دل چه جایگاهی دارد؟ پی عشق چه نقشی در ایمان دارد؟ پس تنوع آدمیان کجا رفت؟

هر کسی را سیرتی بنهاده ام
هر کسی را اصطلاحی داده ام
در حق او مدح و در حق تو ذم
در حق او شهد و در حق تو سم...

"موسیا آداب دانان دیگرند
سوخته جانان و روانان دیگرند"

با این بیان مولوی دینداران را به دودسته تقسیم می کند: "آداب دان" و "سوخته جان".
کسانی که چون فقیهان و متکمان "درس دین" را آموخته اند و کسانی چون عارفان که "درد دین" دارند وبه تعبیر دیگر(که در مناقب العارفین آمده): آنها که اهل باخت اند و آنها که اهل شناخت اند. آنچه حقیقت و گوهر دیانت است و آنچه خدا به آن نظر می کند همان جان سوخته و دل باخته است. فیض وجود یک سوخته جان برای این عالم از وجود هزاران فقیه و متکلم آداب دان ظاهربین و تنگ چشم افزون تر است. پیامبری و رسالت را نباید در آداب دانی خلاصه کرد و از ذکر حق و سوز ایمان و درد عشق غفلت ورزید.

"شما از یک عاشق سوخته جان چه انتظاری دارید؟ مالیات را از ده و روستای آباد می ستانند نه از ده و روستای ویران و سوخته. تو همچون محصلان و خراج بگیران آمده ای و می گویی چرا در بیان کم آوردی اگر از بیان کم آوردم در عوض از دردمندی کم ندارم جریمه اش را از آدم های بی درد بگیر!"

گر خطا گوید ورا خاطی مگو
ور بود پر خون شهیدان را مشو

اگر کفر می گوید کافر مخوانش.از خطای زبان خطای روان نتیجه نمی شود. خطایی که شخص شوریده ای چون شبان می کند چون از سر صدق و ایمان و عشق و شوریدگی است از هزاران سخن درست و سنجیده و آب بندی شده متکلمین که ذره ای روح ایمان در آن نیست البته بهتر است همانگونه که خون شهیدان از صد غسل والاتر است.

ادامه دارد...لطفا همراهی کنید...
طه کامکار , chieftaha
طه کامکار - 09:33 1385/02/8
1
یكی میگفت این داستان بدآموزی دارد. ایرادی هم كه میگرفت از ‹هرچه میخواهد دل تنگت بگو› بود.

میگفت كه انبیا نازل شدند كه نگذارند هر چه خواستیم بگیم و ارشادمان كنند. و دیگر این كه میگفت این داستان ساختگی است!

به نظر من اشتباه این آدم اولا در اینجا بود كه فكر میكرد دارد یك واقعه تاریخی را مطالعه میكند. در حالی كه داستانهای مثنوی قرار نیست حتما واقعیت باشد. خیلی هایش صرفا نمادین هستند. (البته انكار نمیكنم كه بعضیهایش واقعا قصد بیان داستان را دارد و سند تاریخی اش ضعیف است)

اشتباه دیگر این آدم (به زعم من) در برداشت از جمله بود. هر چه میخواهد دل تنگت بگو نمیگه كه آن چوپان اجازه دارد این حرفها را بزند. میگوید كه موسی (به عنوان نماد خوبی) نباید از لحن عتاب استفاده كند و نباید در راه ارشادش از خشونت سخن بگوید و با شدت برخورد كند. بلكه باید نگاهی به قلب مخاطبش بیاندازد و وقتی میبند كه واقعا چیزی در اندرون او نیست كه آلوده باشد در راه هدایتش لطافت و ظرافت بیشتری به خرج بدهد.

این جوابی كه من به اون بابا دادم به نظر خودم خیلی خام آمد. شما كاملش كنید.
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.