__
عنوان بحث
قشنگ ترین شعر یا جمله ای که از شاملو خوندید
4 دی 85 - 00:19

قشنگ ترین جمله ای که از شاملو خوندید رو بنویسد

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
1367
17 شهریور 1387 ساعت 23:21

یه شعری بود راجع به ساعت شماطه ای....

کسی اونو بلده؟

1366
16 شهریور 1387 ساعت 22:02

در کنار تو  خود را من کودکانه در جامه نودوز نوروزی خود می یابم در آن سالیان گم که زشتند زیرا خطوط اندام  تو را به یاد ندارند...

1365
16 شهریور 1387 ساعت 20:39

به میثم. پاسخ 1353

شعری که نوشته اید از شاملو نیست.

1364
15 شهریور 1387 ساعت 23:59
 دلم کپک زده آه
که سطری بنویسم از تنگی دل
همچون مهتاب زده ای از قبیله آرش
بر چکاد صخره ای
زه جان کشیده تا بن گوش
به رها کردن فریاد آخرین
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت
تا به جانش می خواندی
نام کوچکی که به مهر آوازش می دادی
همچون مرگ که نام کوچک زندگی است
1363
15 شهریور 1387 ساعت 22:42

جخ امروز از مادر نزادم

نه عمر جهان بر من گذشته است

نزدیک ترین خاطره ام ؛ خاطره ی قرن هاست

بار ها به خونمان کشیدند ؛ به یاد آر

و تنها دست آورد ِ کشتار ؛ نان پاره ِ بی قاتق ِ سفره ی بی برکت ما بود

اعراب فریبم دادند

برج موریانه را به دستان پر پینه ی خویش بر ایشان درگشودم

مرا و همگان را بر نطع سیاه نشاندند و گردن زدند

نماز گزاردم و قتل عام شدم ؛ که رافضی ام دانستند

نماز گزاردم و قتل عام شدم که قرمطی ام دانستند

آنگاه قرار نهادند که ما و برادرانمان یکدیگر را بکشیم و این ؛ کوتاه ترین طریق ِ وصول ِ به بهشت بود

به یاد آر که تنها دستاورد ِ کشتار ؛ جل پاره ی بی قدر ِ عورت ما بود

خوش بینی برادرت ترکان را آواز داد

تو را و مرا را گردن زدند

صفاحت من چنگیزیان را آواز داد

تو را و همگان را گردن زدند

یوغ ورزا بر گردنمان نهادند ؛ گاو آهن بر ما بستند ؛ بر گرده مان نشستند

و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند

که بازماندگان را هنوز از چشم خونابه روان است

کوچ غریب را به یاد آر ؛ از غربتی به غربت دیگر

تا جست و جوی ایمان تنها فضیلت ما باشد

به یاد آر ؛ تاریخ ما بی قراری بود ؛ نه باوری نه وطنی

نه !

جخ امروز از مادر نزادم

 

1362
15 شهریور 1387 ساعت 21:09

آن افسونکار به تو می آموزد که عدالت از عشق بالاتر است

دریغا!

که اگر عشق در کار می بود هرگز ستمی در وجود نمی آمد که به عدالتی نابکارانه از آن دست نیازی پدید آید!

1361
15 شهریور 1387 ساعت 20:03
تنها آنكه بزرگترین جا را برای خود نگه نمی دارد ،از شادی لبخند بهره میتواند داشت
آن كه جای كافی برای دیگران دارد ،صمیمانه تر می تواند با دیگران بخندد با دیگران بگرید
1360
15 شهریور 1387 ساعت 15:26
چه بی‌تابانه می‌خواهم‌ات ای دوری‌ات آزمون ِ تلخ ِ زنده‌به‌گوری
1359
15 شهریور 1387 ساعت 15:19
من با نخستین نگاه تو اغاز شدم................
1358
15 شهریور 1387 ساعت 15:04
انسان ِ هر قلب
                      که در آن قلب، هر خون
                                                     که در آن خون، هر قطره
انسان ِ هر قطره
                      که از آن قطره، هر تپش
                                                     که از آن تپش، هر زنده‌گی
یک انسانیت ِ مطلق است.
1357
15 شهریور 1387 ساعت 11:00
من درد مشترکم مرا فریاد کن.
1356
15 شهریور 1387 ساعت 00:13

دهانت را می بویند مبادا کفته باشی دوستت دارم

1355
14 شهریور 1387 ساعت 12:31

روزگار غریبیست نازنین

و عشق را در کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند

1354
14 شهریور 1387 ساعت 11:47

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی....

من درد مشترکم

مرا فریاد کن
1353
14 شهریور 1387 ساعت 09:54

التماست نمی کنم

هرگز گمان نکن که این واژه را

در وادی آوازهای من خواهی شنید

                            تنها می نویسم:       بیا!

بیا و لحظه ای کنار فانوس نفس های من آرام بگیر

 نگاه کن!

 ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است

 اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود

 ساعتی پیش

 این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم

 حال هم

 به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم

 بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست

 تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی

اما

تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین

بیا و امشب را

بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش

مگر چه می شود

یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟

ها ؟

چه می شود ؟

__