__
عنوان بحث
قشنگترین شعر شاملو?
28 آبان 86 - 12:15
باغ آینه
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
98
14 مرداد 1387 ساعت 02:24
قصه‌ی دخترای ننه دریا

یکی بود یکی نبود.
جز خدا هیچ‌چی نبود
زیر ِ این تاق ِ کبود،

نه ستاره

 

 

نه سرود.

عموصحرا، تُپُلی
با دو تا لُپ ِ گُلی
پا و دست‌اِش کوچولو
ریش و روح‌اِش دوقلو
چپق‌اِش خالی و سرد
دلک‌اِش دریای ِ درد،
دَر ِ باغو بسّه بود
دَم ِ باغ نشسّه بود:


«ــ عموصحرا! پسرات کو؟»

97
11 مرداد 1387 ساعت 15:46
میان خورشید های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند
نگاهت
شکست ستمگری ست -
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر
جامه ئی کرد
بدان سان که کنونم
شب بی روزن هرگز
چنان نماید
که کنایتی طنز آلود بوده است

و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست -

آنک چشمانی که خمیر مایه مهر است!
وینک مهر تو:
نبرد افزاری
تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم
***
آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم
به جز عزیمت نابهنگامم گزیری نبود
چنین انگاشته بودم

ایدا فسخ عزیمت جاودانه بود
***
میان آفتاب های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
نگاهت شکست ستمگری ست -
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست
96
11 مرداد 1387 ساعت 14:18

همشون بسیار زیبان.

ولی پریا

95
11 مرداد 1387 ساعت 12:25

به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

تا چند

تا چند

ورق خواهد خورد...

94
28 تیر 1387 ساعت 15:30

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

93
28 تیر 1387 ساعت 02:16

اگر دیگر پای رفتنمان نیست

باری قلعه بانان

باما

این حجت تمام کرده اند

که اگر میخواهید

در این دیار  اقامت گزینید

باید با ابلیس 

 قراری ببندید

92
18 تیر 1387 ساعت 02:53

من به شخصه به هیچ وجه نمی تونم انتخاب کنم چون با همه شون یه دنیا ی زیبا دارم که اگه یکی نباشه دلم میگیره

همه شون محشرن همین

91
9 تیر 1387 ساعت 14:39
فراقی
90
2 تیر 1387 ساعت 19:11
نمی‌خواستم نام ِ چنگیز را بدانم
نمی‌خواستم نام ِ نادر را بدانم
نام ِ شاهان را
محمد ِ خواجه و تیمور ِ لنگ،
نام ِ خِفَت‌دهنده‌گان را نمی‌خواستم و
خِفَت‌چشنده‌گان را.

می‌خواستم نام ِ تو را بدانم.

و تنها نامی را که می‌خواستم
ندانستم
89
2 تیر 1387 ساعت 16:59
در آستانه
باید اِستاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظار ِ توست و
 
  اگر بی‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.

کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود
 
  آن‌جا
تا آراسته‌گی را
پیش از درآمدن
 
  در خود نظری کنی
هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهم ِ توست نه انبوهی‌ ِ
مهمانان،
که آن‌جا
 
  تو را
 
  کسی به انتظار نیست.

...

88
31 خرداد 1387 ساعت 11:34

در فراسوی مرزهای تن ات تورا دوست می دارم

آینه ها وشب پره های مشتاق را به من بده

روشنی وشراب را

آسمان بلند وکمان گشاده ی پل

پرنده هاوقوس وقزح را به من بده

وراه آخرین را

در پرده یی که میزنی مکرر کن

در فراسوی مرزهای تن ام

تورا دوست می دارم

در آن دور دست بعید

که رسالت اندام ها پایان می پذیرد

وشعله وشورتپش ها وخواهش هابه تمامی

فرو می نشیند

وهر معناقالب لفظ را وا می گذارد

چنان چون روحی

که جسدرادر پایان سفر

تا به هجوم کر کس های پایان اش وانهد.

در فراسوی عشق

تورا دوست می دارم

در فراسوهای پیکرهای مان

با من وعده ی دیدار بده.

شاملو

87
31 خرداد 1387 ساعت 06:51
مرگ نازلی(وارتان)
86
31 خرداد 1387 ساعت 06:50

هاشا هاشا هرگز از مرگ نهراسیده ام

هر چند دستانش از ابتذال شکننده تر است

هاشا هاشا هرگز از مرگ نهراسیده ام

مگر مردن در سرزمینی که مزد گورکن از آزادی آدمیت بیشتر است

85
31 خرداد 1387 ساعت 06:26
من ایستاده بودم

تا زمان

لنگ لنگان... از برابرم بگذرد

و اکنون

زمان ، به ریشخند

ایستاده است

تا من از برابرش بگذرم....

84
30 خرداد 1387 ساعت 01:56
به نام خدا
مرا
تو
بی سببی
نیستی
به راستی
صلت کدام قصیدهای
ای غزل
ستاره باران جواب کدام سلامی به افتاب
کلام از نگاه تو شکل می بندد.
خوشا نظر بازیا که تو اغاز میکنی
 
بس بشت مردمکانت
فریاد کدام زندانیست
که ازادی را
به لبان براماسیده
گل سرخی برتاب میکند؟
ورنه این ستاره بازیست
حاشا
چیزی بده کار افتاب نیست.
 
نگاه از صدای تو ایمن میشود.
چه مومنانه نامه مرا اوز میکنی!
و دل ات
کبوتر اشتی ست
در خون تبیده
به بام تلخ.
 
با این همه
چه بالا
چه بلند
برواز میکنی!
 
__