__
عنوان بحث
زیباترین حرفت را بگو....
17 دی 84 - 20:48
زیباترین حرفت را بگو
چرا که ترانه ما ترانه بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
310
16 شهریور 1387 ساعت 13:40

انسان زاده شدن تجسد و ظیفه بود:

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان شنفتن ، توان دیدن و گفتن ، توان اندهگین و شادمان شدن

توان خندیدن به وسعت دل ، توان گریستن از سویدای جان

توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی

توان جلیل به دوش بردن بار امانت

و توان تحمل غمناک تنهایی

تنهایی

تنهیی

تنهایی عریان .

انسان دشواری وظیفه است.

309
13 شهریور 1387 ساعت 21:18

من فروتن بوده‌ام
و به فروتنی، از عمق ِ خواب‌های ِ پریشان ِ خاک‌ساری‌ی ِ خویش
تمامی‌ی ِ عظمت ِ عاشقانه‌ی ِ انسانی را سروده‌ام تا نسیمی
برآید. نسیمی برآید و ابرهای ِ قطرانی را پاره‌پاره کند. و من
به‌سان ِ دریائی از صافی‌ی ِ آسمان پُرشوم ــ از آسمان و مرتع و
مردم پُرشوم.
تا از طراوت ِ برفی‌ی ِ آفتاب ِ عشقی که بر افق‌ام می‌نشیند، یک‌چند در
سکوت و آرامش ِ بازنیافته‌ی ِ خویش از سکوت ِ خوش‌آواز ِ
«آرامش» سرشار شوم ــ
چرا که من، دیرگاهی‌ست جز این قالب ِ خالی که به دندان ِ طولانی‌ی ِ
لحظه‌ها خائیده شده است نبوده‌ام; جز منی که از وحشت ِ خلاء ِ
خویش فریاد کشیده است نبوده‌ام...




پیکری
چهره‌ئی
دستی
سایه‌ئی ــ
بیدارخوابی‌ی ِ هزاران چشم در رویا و خاطره;


سایه‌ها
کودکان
آتش‌ها
زنان ــ


سایه‌های ِ کودک و آتش‌های ِ زن;


سنگ‌ها
دوستان
عشق‌ها
دنیاها ــ


سنگ‌های ِ دوست و عشق‌های ِ دنیا;


درختان
مرده‌گان ــ
و درختان ِ مرده;


وطنی که هوا و آفتاب ِ شهرها، و جراحات و جنسیت‌های ِ هم‌شهریان
را به قالب ِ خود گیرد;


و چیزی دیگر، چیزی دیگر،
چیزی عظیم‌تر از تمام ِ ستاره‌ها تمام ِ خدایان:
قلب ِ زنی که مرا کودک ِ دست‌نواز ِ دامن ِ خود کند!


چرا که من دیرگاهی‌ست جز این هیبت ِ تنهائی که به دندان ِ سرد ِ
بیگانه‌گی‌ها جویده شده است نبوده‌ام ــ جز منی که از وحشت ِ
تنهائی‌ی ِ خود فریاد کشیده است نبوده‌ام...




نام ِ هیچ‌کجا و همه‌جا
نام ِ هیچ‌گاه و همه‌گاه...


آه که چون سایه‌ئی به زبان می‌آمدم

 

 

بی‌آن‌که شفق ِ لبان‌ام بگشاید

و به‌سان ِ فردائی از گذشته می‌گذشتم

 

 

بی‌آن‌که گوشت‌های ِ خاطره‌ام بپوسد.




سوادی از عشق نیاموخته و هرگز سخنی آشنا به هیچ زبان ِ آشنائی
نخوانده و نشنیده. ــ


سایه‌ئی که با پوک سخن می‌گفت!




عشقی به‌روشنی‌انجامیده را بر سر ِ بازاری فریاد نکرده، منادی‌ی ِ نام ِ
انسان و تمامی‌ی ِ دنیا چه‌گونه بوده‌ام؟
آیا فرداپرستان را با دُهُل ِ درون‌خالی‌ی ِ قلب‌ام فریب می‌داده‌ام؟




من جار ِ خاموش ِ سقف ِ لانه‌ی ِ سرد ِ خود بودم
من شیرخواره‌ی ِ مادر ِ یاءس ِ خود، دامن‌آویز ِ دایه‌ی ِ درد ِ خود بودم.


آه که بدون ِ شک این خلوت ِ یاءس‌انگیز ِ توجیه‌نکردنی (این
سرچشمه‌ی ِ جوشان و سهمگین ِ قطران ِ تنهائی، در عمق ِ قلب ِ
انسانی) برای ِ درد کشیدن انگیزه‌ئی خالص است.


و من ــ اسکندر ِ مغموم ِ ظلمات ِ آب ِ رنج ِ جاویدان ــ چه‌گونه درین
دالان ِ تاریک، فریاد ِ ستاره‌گان را سروده‌ام؟


آیا انسان معجزه‌ئی نیست؟
انسان... شیطانی که خدا را به‌زیرآورد، جهان را به بند کشید و زندان‌ها
را درهم شکست! ــ کوه‌ها را درید، دریاها را شکست، آتش‌ها
را نوشید و آب‌ها را خاکستر کرد!


انسان... این شقاوت ِ دادگر! این متعجب ِ اعجاب‌انگیز!
انسان... این سلطان ِ بزرگ‌ترین عشق و عظیم‌ترین انزوا!


انسان... این شهریار ِ بزرگ که در آغوش ِ حرم ِ اسرار ِ خویش آرام
یافته است و با عظمت ِ عصیانی‌ی ِ خود به راز ِ طبیعت و
پنهان‌گاه ِ خدایان ِ خویش پهلومی‌زند!


انسان!


و من با این زن با این پسر با این برادر ِ بزرگ‌واری که شب ِ بی‌شکاف‌ام
را نورانی کرده است، با این خورشیدی که پلاس ِ شب را از بام ِ
زندان ِ بی‌روزن‌ام برچیده است، بی‌عشق و بی‌زنده‌گی سخن از
عشق و زنده‌گی چه‌گونه به میان آورده‌ام؟
آیا انسان معجزه‌ئی نیست؟




آه، چه‌گونه تا دیگر این مارش ِ عظیم ِ اقیانوس را نشنوم; تا دیگر این
نگاه ِ آینده را در نی‌نی‌ی ِ شیطان ِ چشم ِ کودکان‌ام ننگرم; تا
دیگر این زیبائی‌ی ِ وحشت‌انگیز ِ همه‌جاگیر را احساس نکنم
حصار ِ بی‌پایانی از کابوس به گِرداگِرد ِ رویاهای‌ام کشیده بودند،
و من، آه! چه‌گونه اکنون
تنگ در تنگی‌ی ِ دردها و دست‌ها شده‌ام!




به خود گفتم: «ــ هان!
من تنها و خالی‌ام.
به‌هم‌ریخته‌گی‌ی ِ دهشت‌ناک ِ غوغای ِ سکوت و سرودهای ِ شورش
را می‌شنوم، و خود بیابانی بی‌کس و بی‌عابرم که پامال ِ
لحظه‌های ِ گریزنده‌ی ِ زمان است.


عابر ِ بیابانی بی‌کس‌ام که از وحشت ِ تنهائی‌ی ِ خود فریاد می‌زند...


من تنها و خالی‌ام و ملت ِ من جهان ِ ریشه‌های ِ معجزآساست
من منفذ ِ تنگ‌چشمی‌ی ِ خویش‌ام و ملت ِ من گذرگاه ِ آب‌های ِ
جاویدان است
من ظرافت و پاکی‌ی ِ اشک‌ام و ملت ِ من عرق و خون ِ شادی‌ست...


آه، به جهنم! ــ پیراهن ِ پشمین ِ صبر بر زخم‌های ِ خاطره‌ام می‌پوشم و
دیگر هیچ‌گاه به دریوزه‌گی‌ی ِ عشق‌های ِ وازده بر دروازه‌ی ِ
کوتاه ِ قلب‌های ِ گذشته حلقه نمی‌زنم.

 

۲

تو اجاق ِ همه چشمه‌ساران
سحرگاه ِ تمام ِ ستاره‌گان
و پرنده‌ی ِ جمله‌ی ِ نغمه‌ها و سعادت‌ها را به من می‌بخشی.


تو به من دست می‌زنی و من
در سپیده‌دم ِ نخستین چشم‌گشوده‌گی‌ی ِ خویش به زنده‌گی
بازمی‌گردم.


پیش ِ پای ِ منتظرم

راه‌ها

 

 

چون مُشت ِ بسته‌ئی می‌گشاید

و من

 

 

در گشوده‌گی‌ی ِ دست ِ راه‌ها

به پیوسته‌گی‌ی ِ انسان‌ها و خدایان می‌نگرم.


نوبرگی بر عشق‌ام جوانه می‌زند
و سایه‌ی ِ خنکی بر عطش ِ جاویدان ِ رحم می‌افتد
و چشم ِ درشت ِ آفتاب‌های ِ زمینی

مرا

 

 

تا عمق ِ ناپیدای ِ روح‌ام

 

 

روشن می‌کند.



عشق ِ مردم آفتاب است

اما من بی‌تو

 

 

بی‌تو زمینی بی‌گیا بودم...


در لبان ِ تو
آب ِ آخرین انزوا به خواب می‌رود
و من با جذبه‌ی ِ زودشکن ِ قلبی که در کار ِ خاموش‌شدن بود
به سرود ِ سبز ِ جرقه‌های ِ بهار گوش می‌دارم.


308
13 شهریور 1387 ساعت 21:09

اکبر اکسیر

خواهش

شیر مادر، بوی ادكلن می‌داد
دست پدر، بوی عرق
(گفتم بچه‌ام نمی‌فهمم)
نان، بوی نفت می‌داد
زندگی، بوی گند
(گفتم جوانم نمی‌فهمم)
حالا كه بازنشسته‌ شده‌ام
هر چیز، بوی هر چیز می‌دهد، بدهد
فقط پارك، بوی گورستان
و شانه تخم مرغ، بوی كتاب ندهد!

307
17 مرداد 1387 ساعت 19:18

13

 

در فراسوی ِ مرزهای ِ تن‌ام


تو را دوست می‌دارم.


در آن دوردست ِ بعید


که رسالت ِ اندام‌ها پایان می‌پذیرد

 

***احمد شاملو***

 
306
17 مرداد 1387 ساعت 19:07

bestfriend.jpg

 

بالهایم را گشوده ام

وآماده ی پروازم

آیا با من همسفر خواهی شد...

من همسفری می خواهم,همراه.

و همراهی می خواهم راهوار.

سفری از عشق تا جاودانگی

سفری از امروز تا هر فردای نارسیده  

سفری از خود تا معبود

و سفری از حضیض تا اوج انسانیت

 

305
17 مرداد 1387 ساعت 19:06

2s1tyl2.jpg

کاغذی به سپیدی برف گفت :

پاک و تمیز آفریده شده ام و همیشه این چنین خواهم ماند . ترجیح می دهم که بسوزم و به خاکستر سفیدی تبدیل شوم تا موجود سیاهی به من نزدیک شده مرا لمس یا کثیف کند . شیشه ی مرکب, انچه کاغذ گفت شنید و در دل تاریکش خندید , اما جرات نکرد که به او نزدیک شود , مدادهای رنگی نیز این را شنیدند و هرگز به او نزدیک نشدند . کاغذ سپید باقی ماند ; پاک و تمیز برای همیشه .

پاک ... تمیز ... خالی ... بیهوده و پوچ

***جبران خلیل جبران***

 

304
17 مرداد 1387 ساعت 19:05

Panahi013.jpg

 

ما بدهكاریم


به كسانی كه صمیمانه ز ما پرسیدند


معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟


و نگفتیم


چونكه مرداد


گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است 

 

 

303
17 مرداد 1387 ساعت 19:05

feotb4.jpg

 

صدای پای تو كه می روی


و صدای پای مرگ كه می آید...


دیگر چیزی را نمی شنوم

 

***حسین پناهی***

 

302
17 مرداد 1387 ساعت 19:05

Panahi004.jpg

 

 

من زندگی را دوست دارم


ولی از زندگی دوباره می ترسم!


دین را دوست دارم


ولی از كشیش ها می ترسم!


قانون را دوست دارم


ولی از پاسبان ها می ترسم!


عشق را دوست دارم


ولی از زن ها می ترسم!


كودكان را دوست دارم


ولی از آینه می ترسم!


سلام را دوست دارم


ولی از زبانم می ترسم!


من می ترسم ، پس هستم


این چنین می گذرد روز و روزگار من


من روز را دوست دارم


ولی از روزگار می ترسم!

 

301
17 مرداد 1387 ساعت 19:05

baa9d6f217.jpg

 

جا مانده است


چیزی جایی


كه هیچ گاه دیگر


هیچ چیز


جایش را پر نخواهد كرد


نه موهای سیاه و


نه دندانهای سفید

 

***حسین پناهی***

 

300
17 مرداد 1387 ساعت 19:04

17

بیراهه رفته بودم


آن شب


دستم را گرفته بود و می کشید


زین بعد همه عمرم را


بیراهه خواهم رفت

***به یاد حسین پناهی ***

 
299
17 مرداد 1387 ساعت 19:04

3

 

شب سردی است و من افسرده   

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من ادم ها

سایه ای از سر دیواتر گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر این تاریکی و این ویرانی

بی خبر امد اما دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانک بر ارم از دل

وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم

قطره ای کو که به دریا ریزم

صخره ای کو که بدان اویزم

مثل اینست که شب غمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است..

 

298
17 مرداد 1387 ساعت 19:04

7xt2dr6.jpg

 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

 

 بین منو عشق تو ولی فاصله ای نیست

 

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده

 

گفتی که باید بروم حوصله ای نیست

 

گفتی کمی فکر خودم باشم و آنوقت

 

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

 

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

 

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست!

 

297
11 مرداد 1387 ساعت 18:46
شعر ی بسیار زیبا از اکبر اکسیر

مادر شیر بود

دیر کرد

از اتاق عمل که برگشت

پستان حذف شد

از شیمی درمانی که آمد، موی سر

جراح معتقد بود

در ادبیات ما

زلف و پستان واژه های ممنوعه است

مادر واقعا ً شعر بود ...

دو شعر بسیار زیبای دیگر از این شاعر را در اینجا بخوانید
296
4 مرداد 1387 ساعت 20:04

.besoode tarin kalam ast doost dashtan.

razl azare natavan ra doost midarad

layim pashiz ra va

bozdel ghodrat va piroozi ra.

an nabesoode ra ke bar zabane mast

koja amookhteim?????????????

yeki ino be man begeeee

__