نام کلوب :بچه های شالیکوبی گرگا
نام انگلیسی : shalikoobi_gorgan
تاسیس : 2 اردیبهشت 1384
431 عضو ، 68 بحث ، 8 آلبوم ، 4 لینک

بچه های شالیکوبی گرگان

__
عنوان بحث
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی!!!!
1 خرداد 86 - 03:09
اگه قطعه ادبی بلدید که فکر میکند خوبه دوستاتونم بخونن...
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
13
4 مرداد 1387 ساعت 18:06

نیمه شرافتمندانه زندگی

 

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول

ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.

 

 ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود،  از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن . روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید.  نیمی از ماه مست بود و سرخوش. من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟

 

بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم

 

همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی.

 

ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»

 

گفتم: «نه

 

گفت: «تا حالا تاکسی دربست  گرفتی؟

 

 گفتم: «نه»

 

 گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟

 

گفتم: «نه»

 

 گفت: «تا حالا غذای فرانسوی  خوردی؟

 

 گفتم:«نه»

 

 گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»

 گفتم: «نه»

 

 گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»

 گفتم: «آره...نه...نمی دونم

 

 ویلان همین طور نگاهم می کرد،

 

 نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب  نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم.. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت

 که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟

 

 جواب دادم: «نه»

 

ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی

12
29 تیر 1387 ساعت 13:07

-مهدی اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

مجتبی حاجیلری

نازی جون خیلی مخلسیم من به خاطر تو توی این کلوب عضو شدم

11
15 تیر 1387 ساعت 13:09

تو به شمع می مانیHYPERLINK "http://groups.yahoo.com/group/iran_eshgh/join"

تقدیم به بهترین ها

شمعی روشن کن و به تماشای آن بنشین.

آیا گمان می کنی شمع در خطی عمودی به پایین می رود و تمام می‌شود ؟

اگر پاسخ تو مثبت باشد، بنابراین، باید گفت که شمع را در بستر زمان می‌بینی. ممکن است درباره‌ زندگی خود نیز به همین شیوه بیندیشی.

ممکن است بیندیشی که در نقطه ای از یک خط عمودی، در فلان روز و فلان ماه و فلان سال، به دنیا آمده و در نقطه‌ی پایینی این خط عمودی، در فلان روز و فلان ماه و فلان سال، خواهی مرد.

بدین سان، همه زندگی خود را بسان شمع می‌بینی که آب می‌شود و سر انجام تمام می‌شود. تو گمان می کنی که شمع به پایین می رود. تو گمان می کنی که شمع تمام می‌شود و می‌میرد.

در واقع، شمع، نه فقط به پایین، بلکه در جهات مختلف حرکت می کند. شمع در جهت شمال و جنوب و غرب و شرق نور می پراکند. اگر ابزاری بسیار دقیق می‌داشتی، می‌توانستی میزان نور و حرارتی را که شمع در جان می پراکند اندازه بگیری. شمع به مثابه‌ تصویر، حرارت و روشنایی، جذب تو نیز می‌شود. تو به شمع می‌مانی. تصور کن که تو نیز، همانند شمع، به اطراف نور می دهی. همه سخنان تو، افکار تو و اعمال تو در جهات گوناگون حرکت می کنند و اثر می گذارند. اگر سخنی از سر مهر از تو شنیده شود، این سخن، در جهت‌های گوناگون حرکت می کند، می رود و تو نیز با سخن خویش می روی.

ما در هر لحظه دگرگون می‌شویم و خود را در صورت‌هایی تازه آشکار می‌کنیم. امروز سخنی نامهربانانه با فرزند خود گفتی و با سخن نامهربانانه خویش، وارد ساحت وجود او شدی. اکنون افسوس می‌خوری که چرا با او این گونه سخن گفته ‌ای. منظور این نیست که نمی توانی با اظهار تاسف و عذرخواهی از فرزندت، آن سخن نامهربانانه را استحاله ببخشی و آثار سوء آن را بزدایی . اگر این کار را نکنی، آن سخن تو، هم چون دمل نفرت، برای همیشه در وجود فرزندت باقی خواهد ماند.

تولد دوباره ما، در یک صورت نیست، بلکه در صورت‌های گوناگون است و این مرگ و تولد دوباره، چیزیست که در هر لحظه اتفاق می افتد.

ما مدام در فرزندان، دوستان، آشنایان، همشهریان، همه آدم ها و همه چیزها بسط پیدا می‌کنیم.

ما فقط در خود حضور نداریم، بلکه در همه‌ چیزها حضور داریم.

بنابراین من و تو باید همه‌ لحظه‌ها، روزها، هفته‌های خود را به تولد‌های تازه‌ی روشنی و شادمانی و آزادی تبدیل کنیم.

فرزندان ما، تداوم مایند.

ما فرزندان خویش هستیم و آن‌ها نیز عین خود مایند. تو در فرزندانت تولدی دوباره داری. تو می توانی تداوم خویش را در فرزندانت مشاهد کنی. اما تداوم تو، به فرزندانت ختم نمی‌شود تو در بسیاری دیگر نیز تداوم و حضور می‌یابی.

تو هرگز نمی توانی وسعت حضور و تداوم خویش را در چیزها و کسان دیگر حدس بزنی .

این جهان کوه است و فعل ما ندا

سوی ما آید نداها را صدا

 

 

10
7 تیر 1387 ساعت 21:17
man yad nadalam
9
3 دی 1386 ساعت 18:10

من ماه را ،

در جستجوی تو شبها شناختم

گاهی که در برابر اندوه یک سکوت ،

خم می شوم به سوی تماشای لحظه ها

بانگ هزار کبک سحر خرام توست.

در بیشه زارهای فلق ،

گرگی عاشقم!!!!!!!

8
4 مهر 1386 ساعت 22:22

شهر بی شراب خانه ات خراب     ...     مذهبت سگی مکتبت عذاب

شهر بی شراب تشنه ای بنوش    ...     آخرین شعر من یک غزل شراب

7
20 مرداد 1386 ساعت 20:34

هیچ کس اشکی برای ما نریخت ...

هر که با ما بود از ما می گریخت ...چند

روزی ست حالم دیدنیست...

 حال من از این و آن پرسیدنیست...

گاه بر روی زمین زل می زنم...

گاه بر حافظ تفاءل می زنم...

حافظ دیوانه فالم را گرفت...

یک غزل آمد که حالم را گرفت: ...

ما زیاران چشم یاری داشتیم...

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم !

6
17 تیر 1386 ساعت 20:08

اینجا هوا صاف است!

بوسه بر ماه میزنم

هرگاه ابرهای ناباوری از آسمانت رفتند

به ماه بنگر

چرا که مانند هر شب

بوسه ای عاشقانه در انتظار توست!!!!!!

5
30 خرداد 1386 ساعت 20:53

عشق؟

-چه واژه شاعرانه ای.

معشوقه؟

-آه عجب ترانه ای.

وصل و جدائی و غم و اشک و آه؟

-ارزش ندارد عجب احساس احمقانه ای!!!!!!!!!!!!

                                                                                  (ترنم) 

 

4
23 خرداد 1386 ساعت 11:53

دچار یعنی : عاشق

و فکر کن که چه تنهاست!

اگر که ماهی کوچک.دچار آبی دریای بیکران باشد.

چه فکر نازک غمناکی!

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست!!

3
21 خرداد 1386 ساعت 19:50

به جایی می رسی:

که خود را تنها می بینی

بیگانه در میان آدمها

نگاهشان را نمی توانی معنا کنی

به شانه های سردشان نمی توانی تکیه دهی

تنها خود می مانی

و دیواری بلند از اندوه

اندوهی که همین آدمها بدرقه ی راهت کردند

نمی توانی خود را به آنها نزدیک کنی

می ترسی

از نیرنگ

از دروغی که در پشت چشمانشان نهفته است

از لبخندی که صداقت را له می کند

می ترسی .

2
1 خرداد 1386 ساعت 20:37
 

زرد است که لبریز حقایق شده است

 تلخ است که با درد موافق شده است

 شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی           

 پاییز بهاری است که عاشق شده است !!!

1
1 خرداد 1386 ساعت 03:10
 

رستنیها کم نیست .

من و تو کم بودیم .              خشک و پژمرده تا روی زمین خم بودیم .

 گفتنیها کم نیست .             من و تو کم گفتیم .مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهمو برهم گفتیم .

دیدنیها کم نیست .              من و تو کم دیدیم . بی سبب از پائیز جای   میلاد   اقاقیها را پرسیدیم .

چیدنیها کم نیست .            من و تو کم چیدیم .

خواندنیها کم نیست.          من وتو کم خواندیم . من و تو کم بودیم. ...........................

گفتنیها کم نیست !    

__