userinfo close

  ,

پهلوان شهر قصه ها


shahre_ghesseha

تاسیس: 6 مرداد 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سیدمحسن ا - معاونان
دوستان خوبمبرای بهتر شدن این كلوب مطالب قشنگ وجالبتون رو قرار بدین تا دیگران هم استفاده كنند درضمن ب ادامه »
دوستان خوبمبرای بهتر شدن این كلوب مطالب قشنگ وجالبتون رو قرار بدین تا دیگران هم استفاده كنند درضمن برای فعلا ترشدن كلوب خودتون اون رو به بقیه هم معرفی كنید.
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
0
3
89/8/5 (18:26)
2
22
86/11/13 (14:08)
12
48
86/11/13 (13:52)
2
9
91/3/8 (01:02)
32
113
91/3/8 (00:58)
2
6
88/6/28 (02:51)
6
36
88/1/24 (12:52)
4
29
88/1/24 (12:49)
1
6
88/1/19 (10:44)
27
139
88/1/19 (10:41)
33
100
87/8/13 (16:16)
1
9
87/6/27 (10:11)
0
1
87/5/30 (03:22)
14
24
87/5/10 (16:17)
7
18
87/3/13 (14:33)
2
56
87/2/12 (00:20)
0
7
87/2/3 (09:13)
34
171
87/1/29 (22:56)
0
2
87/1/18 (14:32)
0
3
87/1/9 (14:56)

عنوان بحث

سبا   , golemordab
سبا - 15:58 1385/10/8

زیبا ترین داستانی که تا به حال خوندید چی بوده؟ (داستان کوتاه)

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
الهه السادات د , elaheh_s_d
الهه السادات د - 22:56 1387/01/29
34

هواپیما

line.gif

     در هواپیما نشسته‌اید. از این كه بعد از چند ماه به وطن‌تان بازمی‌گردید خیلی خوشحال هستید. مسافری كه كنارتان نشسته است، خارجی است. اسم‌تان را از شما می‌پرسد. جواب می‌دهید ولی چیز دیگری نمی‌گوید. در طول پرواز حوصله‌تان سر می‌رود. مسافری كه روی صندلی پشتی‌تان نشسته یك دختر كوچولوی خوشگل و مامانی است. از مادرش اجازه می‌گیرید تا كمی با دخترش بازی كنید. او كه از دست بچه‌اش كلافه شده از پیشنهاد شما استقبال می‌كند. دختر كوچولو را روی پایتان می‌گذارید و با او حرف می‌زنید. یك ساعت بعد مهماندار از شما می‌خواهد كه بچه را به مادرش برگردانید. وقتی مهماندار برای چك كردن كمربند از كنارتان عبور می‌كند به شما می‌گوید كه پیراهن‌تان لك شده است. روی شانه‌تان را نگاه می‌كنید و یك لكه بزرگ قرمز می‌بینید. كمربند را باز می‌كنید و به عقب برمی‌‌گردید. لب‌های قرمز دختر كوچولو را نگاه می‌كنید. شما یازده ماه خارج از كشور بوده‌اید و حالا اگر با این وضع دیده بشوید، نمی‌توانید هیچ چیز را ثابت كنید. از جایتان بلند می‌شوید و به طرف دستشویی می‌روید. سرمهماندار می‌گوید كه هواپیما بر فراز تهران است و از شما می‌خواهد كه روی صندلی بنشینید و كمربندتان را ببندید. مادر دختر كوچولو كه ماجرا را فهمیده پیشنهاد می‌كند كه می‌توانید در دستشویی ترمینال فرودگاه پیراهن‌تان را پاك كنید. باخودتان فكر می‌كنید كه انجام این كار غیرممكن است. چون در آن صورت همسرتان از پشت شیشه‌های سالن انتظار فرودگاه می‌بیند كه شما دستشویی را به دیدن او ترجیح داده‌اید. چاره دیگری ندارید. هواپیما فرود می‌آید. موبایل را روشن می‌كنید. همسرتان بلافاصله تماس می‌گیرد. جواب می‌دهید. او با خوشحالی می‌گوید كه پدرش پارتی‌بازی كرده و الان مانند فیلم‌های هالیوود با اتومبیل، كنار پلكان هواپیما منتظر شما هستند. احتمال می‌دهید كه شاید بتوانید با ریختن جوهر خودنویس روی لكه ماتیك، آن را پنهان كنید. ولی خودنویس ندارید. چشمتان را می‌بندید و به زبان انگلیسی زیر لب با خودتان حرف می‌زنید: «آنها روی باند منتظرند.» مسافری كه كنارتان نشسته‌، یك تروریست است. او با شنیدن این حرف شما فكر می‌كند كه سفرش به ایران لو رفته است. از روی صندلی بلند می‌شود و به طرف مهماندار می‌رود. یك اسلحه دست‌ساز را روی سر او می‌گذارد و مهماندار را تا پشت كابین‌خلبان می‌كشد و می‌گوید كه می‌خواهد وارد كابین بشود. هواپیما روی زمین می‌نشیند. در همین لحظه یكی از محافظین پرواز با اسلحه گروگانگیر را تهدید می‌كند كه اگر مهماندار را رها نكند، به طرف او شلیك می‌كند. تروریست با شلیك یك گلوله محافظ را زخمی می‌كند. او از خلبان می‌خواهد كه در را باز كند در غیر این صورت مسئولیت حوادث بعدی را بر عهده نمی‌گیرد. كمك‌خلبان در را باز می‌كند. تروریست مهماندار را رها می‌كند و وارد كابین می‌شود. او از خلبان می‌خواهد كه دوباره پرواز كند. هواپیما دوباره بلند می‌شود. تروریست به خلبان می‌گوید كه اگر كار اشتباهی انجام بدهد، او متوجه می‌شود. سپس در كابین را كمی باز می‌كند و با فریاد، اسم شما را صدا می‌زند. با تعجب داخل كابین می‌روید. او می‌گوید كه در صورت توقف هواپیما كوچكترین شانسی ندارد و قصد دارد هواپیما را به جایی بزند. او در جستجوی یك ساختمان بسیار مهم و حساس است، اما چون با ایران آشنایی ندارد از شما راهنمایی می‌خواهد. با خودتان فكر می‌كنید اگر چیزی بگویید، در دادگاه شریك جرم او محسوب می‌شوید. اما اگر قرار باشد هواپیما با جایی برخورد كند دیگر دادگاهی تشكیل نمی‌شود و همه پودر می‌شوند. سعی می‌كنید ساختمانی را معرفی كنید تا كم‌ترین تلفات جانی را داشته باشد. برج‌‌ میلاد را به او پیشنهاد می‌كنید. تروریست قبول نمی‌كند و می‌گوید كه می‌خواهد خسارت و تلفات بالایی بر جا بگذارد. شما كی‌گویید كه ایرانی ها با وجود تحریم‌های بسیار، با زحمت فراوان برج را ساخته‌اند و اگر آسیب ببیند، ضرر بزرگی متحمل می‌شوند. اما تروریست قبول نمی‌كند. احساس بدی دارید. جز خودتان افراد دیگری هم در هواپیما حضور دارند و اگر شما چیزی نگویید، با دیگران مپشورت می‌كند. او با فریاد از شما جواب می‌خواهد. تصمیم می‌گیرید كار را تمام كنید. كنار خلبان زانو می‌زنید و با زبان فارسی به او ثابت می‌كنید كه همكار گروگانگیر نیستید. خلبان می‌گوید كه چند دقیقه قبل سوخت هواپیما را تخلیه كرده است، اما چون هواپیما اسقاطی است و نقص دارد، سیستم هشدار تخلیه‌ شدن باك عمل نمی‌كند و گروگانگیر متوجه این قضیه نشده است. به تروریست می‌گویید كه سوخت كافی ندارید و نزدیك‌ترین مركز حساسی كه می‌توان به آنجا حمله كرد، مركز خرید نارون است.
از خواب می‌پرید. اطرافتان را نگاه می‌كنید. در هواپیما هستید. نمی‌دانید چقدر از اتفاقات را در خواب دیده‌اید. مسافر خارجی كنارتان نشسته است. از این كه او واقعا تروریست نیست، خیلی خوشحال هستید. آهسته از مهماندار می‌پرسید چه ساعتی به تهران می‌رسید. او می‌گوید: «الان روی باند مهرآباد منتظر پلكان هستیم.» خیال‌تان راحت می‌شود. به خاطر می‌آورید كه همسرتان روی باند منتظرتان است. موبایل‌تان را روشن می‌كنید. همسرتان بلافاصله تماس می‌گیرد. جواب می‌دهید و می‌گویید: «سلام.... می‌دانم كه روی باند، كنار پلكان منتظرم هستی!» همسر آینده‌تان عصبانی می‌شود و می‌گوید: «می‌توانم حدس بزنم كه چه كسی حضور من را به تو لو داده است. اما باید بدانی همان كسی كه این كار را كرده، به من گفته كه چه چیزی روی شانه پیراهن‌ات است.»
پدر همسر آینده‌تان مدیر همان شركت هواپیمایی است و دخترش بیشتر مهمانداران را می‌شناسد.
سبا   , golemordab
سبا - 21:35 1386/11/22
33

خردمند چینی پیری در دشت پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.پرسید:چرا می گریی؟

 

چون به زندگی ام می اندیشم،به جوانیم، به زیبایی که در آینه می دیدم، و به مردی که دوست داشتم.خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است.می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم.

مرد خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد ،به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.زن از گریستن دست کشید.و پرسید:در آنجا چه می بینید؟

 

خردمند پاسخ داد:دشتی از گل سرخ.خداوند،آنگاه که قدرت حافظه را به من بخشید،بسیار سخاوتمند بود .می دانست در زمستان ،همواره میتوانم بهار را به یاد آورم...و لبخند بزنم.

سمیه  , somygol
سمیه - 15:12 1386/11/13
32
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .

پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟
از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و...

حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
سمیه  , somygol
سمیه - 13:57 1386/09/22
31
روز قسمت بود:



خدا هستی را قسمت می کرد.



خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد.شما را خواهم داد . سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است و هر که آمد چیزی خواست.



یکی بالی برای پریدن



دیگری پایی برای دویدن



یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز



یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.



در این میان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:



خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.



نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ نه بال و نه پایی ونه آسمان ونه دریا .....تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت به من بده



خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.



خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است.حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست.



زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست
حمیده م , kindheart
حمیده م - 12:51 1386/07/25
30

خدا  یا گیاه

حضرت موسی ( علیه السلام ) دندان درد گرفت و به خدا شكایت كرد . حق تعالی به او دستور داد از فلان گیاه استفاده كن . حضرت  از آن گیاه استفاده نموده و  درد دندان مباركش تسكین یافت .

بار دیگر دندان موسی علیه السلام درد گرفت و همان دوا را به كار برد ؛ ولی اینبار درد دندان حضرتش تسكین نیافت ! لذا از خداوند سببش را پرسید خطاب الهی آمد كه دفعه قبل ، به امید ما رفتی ؛‌اما این بار به امید گیاه و از ما غافل بودی

یا حق

سبا   , golemordab
سبا - 17:02 1386/07/18
29
از شیوانا عارف بزرگ پرسیدند وفادارترین مردی که دیدی که بود؟ او گفت:" جوانی که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمی دانست همسرش کیست و چه شکل و قیافه ای خواهد داشت اما با این وجود هرگاه با دختری جوان برخورد می کرد شرم و حیا پیشه می کرد و خود را کنار می کشید. او وفادار ترین مردی بود که در تمام عمرم دیده بودم!"
31مرداد
مونا ر , catfish
مونا ر - 13:31 1386/05/30
28

خدا مشتی خاك را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در آن دمید و لیلی پیش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالیانی است كه لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، نام دیگر انسان.
لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند. انار كوچك بود، دانه ها بی تابی كردند، انار ترك برداشت. خون انار روی دست لیلی چكید. لیلی انار ترك خورده را خورد. مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط كافیست انار دلت ترك بخورد.
خدا ادامه داد: لیلی یك ماجراست، ماجرایی آكنده از من، ماجرایی كه باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یك اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.
آنان كه سخن شیطان را باور كردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...
خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویش.
شیطان گفت: آسودگی ست، خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.


خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملك
خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس
شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...


و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیك لحظه ای.


خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست كه لیلی تا ابد طول می كشد. لیلی می دانست كه مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.


لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی كرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.
خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را.


خدا به مجنون می گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش می داد.
خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.
عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.


سایه اش خنكی زمین شد، مردم خنكی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.
لیلی هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت لیلی ریشه می كند.
خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.


مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است، زیرا كه درخت ریشه می خواهد.
لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و
گفت: كاش این گونه نبود.
خدا گفت : هیچ كس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.
لیلی! قصه ات را عوض كن.


لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ به مردن لیلی خو گرفته بود.
خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.
لیلی آه نیست، لیلی اشك نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.
لیلی! زندگی كن.

حمیده  ط , hamideh_29
حمیده ط - 21:37 1386/05/22
27

 زنی که در حومه شهر زندگی می کرد می خواست خانه و اثاثیه اش را بفروشد. زمستان بود و چنان برف سنگینی باریده بود که تقریبا محال بود که هیچ ماشین یا کامیونی بتواند تا در خانه اش برسد. منتها چون از خدا خواسته بودکه اثاثیه اش را به کسی که خدا می خواست و به قیمتی که خدا صلاح می دانست برایش بفروشد ، از ظواهر امر دل نگران نبود. اثاثیه اش را برق انداخت و آماده فروش وسط اتاق گذاشت . وقتی مرا دید گفت : حتی از پنجره به بیرون نگاه نکردم تا انبوه برف را ببینم یا سوز سرما را احساس کنم. تنها به وعده های خدا توکل کردم و بس!

مردم نیز به گونه ای معجزه آسا اتومبیل خود را تا در خانه اش رساندند و نه تنها اثاثیه خانه ، حتی خود خانه نیز بی آنکه کارمزدی به هیچ بنگاه معاملات ملکی پرداخت شود به فروش رفت.

ایمان هرگز از پنجره به بیرون نمی نگرد تا انبوه برف را ببیند تا سوز سرما را احساس کند.

ایمان برای برکتی که طلبیده است تدارک می بیند و بس.

4 اثر از فلورانس اسکاولشین - ترجمه گیتی خوشدل

حمیده م , kindheart
حمیده م - 08:43 1386/05/18
26

عاقبت یك پزشك

امام كاظم (علیه السلام ) بیمار شد پزشك ماهری را برای  معالجه حضرت  اوردند حضرت فرمود: كمی صبر كن، من دوستی دارم باید با  او مشورت كنم. آنگاه روی از طبیب برگرداند و به جانب قبله این دو بیت شعر را خواند:

أَنْتَ اَمْرَضْتَنَی وَ أَنْتَ طَبیبـی                 فَتَفَضَّلْ بِنَظْرَةٍ یا حَبیبی

وًاسْقِنی من شَراب ودّك كأساً              ثُمَّ زِدْنی حَلاوَةَ التَقْریب

خدایا! تو مرا بیمار كرده ای و تو نیز طبیب منی، به فضل خویش نظری بر من بیفكن، از شراب دوستی و عشق خود مرا جامی ده و شیرینی مقام قُرب خود را بر من اضافه نما. هنوز حضرت این ابیات را تمام نكرده بود كه اثر بهبودی در چهره مباركش ظاهر شد و همان لحظه بكلّی مریضی از بین رفت .طبیب با تعجب و  تحیّری عجیب می نگریست! بعد از مشاهده این پیش آمد گفت:

ای سرور من! اوّل گمان می كردم تو بیماری و من طبیب، ولی اكنون آشكار شد كه من بیمارم و شما طبیب. از شما خواهش می كنم مرا معالجه نمایید. حضرت اسلام را بر او عرضه داشت و او  مسلمان شد

حمیده م , kindheart
حمیده م - 21:47 1386/05/17
25

ارزش توبه کننده

در بنی اسرائیل مردی پس از یك عمر گناه از كارهایش پشیمان شده  و به فكر توبه افتاد. در نزدیكی خانه اش ، مرد عابدی زندگی می كرد و مشهور بود كه وی عابدترین و زاهدترین مرد بنی اسرائیل است. خداوند از رحمت خود، ابری را مأمور كرده بود كه همیشه بر سر وی سایه می افكند تا خورشید او را اذیت نكند .و  او اگر دعا می كرد، خداوند خواسته اش را اجابت می نمود. مرد گنهكار تصمیم گرفت نزد مرد عابد رفته و از او بخواهد كه برای وی دعا نماید، شاید خداوند گناهان بی شمارش را ببخشد  اما    وقتی عابد، مرد گناهكار را دید خود را كنار كشید و از صحبت كردن با او خودداری نمود  و وی را با خشونت از خود دور كرد .  دل مرد گنهكار شكست  و اشك ریزان  از خانه عابد بیرون  رفت در این هنگام، ابری كه بر روی عابد سایه افكنده بود به حركت درآمد و بر سر گناهكار تائب سایه انداخت. به پیامبر آن زمان وحی رسید كه: خداوند از بندگانش مهربان تر و آمرزیده تر است و چون عابد، مرد تائب را از خود راند، از نظر لطف الهی افتاد و مقام خود را از دست داد

یا حق

الهه السادات د , elaheh_s_d
الهه السادات د - 12:05 1386/04/22
24

چوب خدا صدا نداره وقتی بخوره دوا نداره".

روایتی است از ناصرالدوله فرمانفرما ( جد نصرت الدوله فیروز ) كه زمانی كه حاكم كل كرمان و اطراف بود؛ یكی از یاغیان بلوچ ( سردار حسین خان) را دستگیر كرده؛ در كرمان زندانی ساختند. پسر جوان سال این یاغی نیز همراه او دستگیر شده در همان زندان و زیر یك غل با پدر بود. طفلك در زندان مبتلا به دیفتری می شود. سردار بلوچ از زندانبانان التماس می كند كه بچه بیمار را از زندان خارج كنند تا بلكه معالجه شود. فرمانفرما نمی پذیرد. سردار توسط افضل الملك كرمانی كه از نزدیكان فرمانفرما بود؛ خواهش خود را از حضور فرمانفرما تكرار می كند. فرمانفرما نمی پذیرد. افضل می گوید كه سردار حاضر است پانصد تومان قرض كند و پیشكش دهد تا فرزندش را از پیش چشمش خارج كنند. فرمانفرما نمی پذیرد. افضل به آخرین حربه متوسل می شود كه: " آخر خدایی هست! پیغمبری هست! ظلم است كه پسری چنین رشید در برابر چشم پدرش زیر كند و زنجیر بمیرد و كسی به دادش نرسد. اگر پدر گناهكار است؛ باری پسر كه گناهی ندارد." ناصرالدوله باز جواب نفی می دهد كه: "فرمانفرمای كل مملكت كرمان؛ انتظام مملكت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان بلوچ نمی فروشد." همانروز فرزند سردار بلوچ در پیش چشم اشكبار پدر خود جان می دهد.
یكی دو روز بعد؛ یكی از محبوبترین فرزندان فرمانفرما به دیفتری مبتلا می شود. اطبا هرچه جهد می كنند؛ سودی نمی بخشد. به دستور ناصرالدوله فرمانفرما؛ پانصد گوسفند در كرمان و ولایات اطراف قربانی كرده و به فقرا می بخشند. ولی باز افاقه نمی شود و كودك؛ پسر فرمانفرما نیز جان می دهد. فرمانفرما چنان مغموم می شود كه تا چند روز پی در پی مویه می كرد و موی می كند و هیچكس را نمی پذیرفت. خانواده او كه این حالت روحی او را می بینند؛ از افضل الملك می خواهند كه به دیدن او رود تا بلكه او را به خورد و خوراك بازگرداند. افضل ناخوانده یااللهی گفته به اطاق خصوصی فرمانفرما وارد می شود. هنوز سلام و علیك نكرده؛ فرمانفرما فریاد می زند:" افضل ! عاصی شده ام. باور كن كه پیری نیست! پیغمبری نیست! خدایی نیست! هیچ كس نیست! وگرنه ؛ اگر من پیرمرد قابل ترحم نبودم؛ و دعای شبانگاهی من كارگر نبود؛ لااقل به دعای این فقرا و .. به بركت این پانصد گوسفند و نذر و نذورات می بایست فرزند من نجات یافته باشد." افضل پاسخ می دهد:" حضرت اجل این فرمایش را نفرمایید كه هم خدایی هست و هم پیغمبر و پیر! و بالاخره كسی هست! اما بدانید كه فرمانفرمای كل مملكت عالم نیز؛ انتظام مملكت خود را به پانصد گوسفند رشوه ناصرالدوله نمی فروشد!"
آنگاه هردو نشستند و لحظه ای به هم نگریستند و مدتی گریستند و باز گریستند.(واقعا راس میگن خدا جای حق نشسته)
 

 

 

الهه السادات د , elaheh_s_d
الهه السادات د - 15:37 1386/04/16
23

 

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا

 

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا

 

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا

 

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا

 

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا

 

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا

 

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا

 

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا

 

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا

 

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا

 

پرسید مامانت خانه نیست ؟

 

گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

 

پرسید خونریزی داری ؟

 

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا

 

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

 

گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا

 

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا

 

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا

 

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا

 

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا

 

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا

 

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا

 

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا

 

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

 

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا

 

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا

 

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا

 

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا

 

 

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

 

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا

 

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

 

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

 

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا

 

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا

 

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

 

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا

 

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا

 

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

 

پرسید : دوستش هستید ؟

 

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا

 

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا

 

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .ا
 

 


 

حسنا  حسنا , hosna_hosna
حسنا حسنا - 07:28 1386/02/25
22
روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه
وقتی در حال گریه كردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می كنی؟
هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شكن جواب داد: " نه
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد : نه
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شكن خوشحال روانه خونه شد
یه روز وقتی داشت با زنش كنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. (هههههههه

هیزم شكن داشت گریه می كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می كنی؟
اوه فرشته، زنم افتاده توی آب

فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟

" آره " هیزم شكن فریاد زد

فرشته عصبانی شد. " تو تقلب كردی، این نامردیه

هیزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز " نه" میگفتم تو میرفتی و با كاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به كاترین زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره

سبا   , golemordab
سبا - 01:27 1386/02/25
21
داستان اول : زنجیر عشق (کمک به دیگران)

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"

و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود ،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید.

من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه...

به دیگران کمک کنیم بلاخره یک جا یکی به ما کمک میکنه
حسنا  حسنا , hosna_hosna
حسنا حسنا - 09:18 1386/02/24
20

قهر هاش.وقتی صدام میكرد میمردم.چند ماه بود عقد كرده بودییم

قرار بود چند روز دیگه ازدواج کنیم.اما....

یه سفر رفت.

بهم خبر دادن بیا برای آخرین بار ببینش.

ومن بودم وجسد اروم ریحانه.....

اما هنوز دوسش دارم.هنوز بهترینه

وهنوز سالهاست مونس تنهایی واشعارمه

هرچند جسمش رفت.اما روحش هنوز پیشمه

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.