| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
3
|
89/8/5 (18:26)
|
|
||
|
|
2
|
22
|
86/11/13 (14:08)
|
|
||
|
|
12
|
48
|
86/11/13 (13:52)
|
|
||
|
|
2
|
9
|
91/3/8 (01:02)
|
|
||
|
|
32
|
113
|
91/3/8 (00:58)
|
|
||
|
|
2
|
6
|
88/6/28 (02:51)
|
|
||
|
|
6
|
36
|
88/1/24 (12:52)
|
|
||
|
|
4
|
29
|
88/1/24 (12:49)
|
|
||
|
|
1
|
6
|
88/1/19 (10:44)
|
|
||
|
|
27
|
139
|
88/1/19 (10:41)
|
|
||
|
|
33
|
100
|
87/8/13 (16:16)
|
|
||
|
|
1
|
9
|
87/6/27 (10:11)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
87/5/30 (03:22)
|
|
||
|
|
14
|
24
|
87/5/10 (16:17)
|
|
||
|
|
7
|
18
|
87/3/13 (14:33)
|
|
||
|
|
2
|
56
|
87/2/12 (00:20)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
87/2/3 (09:13)
|
|
||
|
|
34
|
171
|
87/1/29 (22:56)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
87/1/18 (14:32)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
87/1/9 (14:56)
|
|
یکی بود یکی نبود (1)
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود ...
روزی روزگاری توی یه قافله دو تا الاغ کنار هم حرکت میکردند. یکیشون چند تا کیسه طلا حمل میکرد و اون یکی چندتا گونی جو .
اونیکه کیسه طلا رو دوشش داشت به خودش مغرور بود و به اون یکی فخر میفروخت .
و اون یکی آروم و بی صدا و سر به زیر راه میرفت .
از قضا دزدها به قافله ی اونها حمله کردند .
به گونی های جو نگاهی انداختند ولی چیزی ازشون بر نداشتند .
وقتی کیسه های طلا رو دیدند از پس و پیش به الاغ نگون بخت حمله کردند .
الاغ زبون بسته خونین و مالین و به سرقت رفته و لت و پار رو زمین افتاد .
و الاغ دیگه خنده کنان و سر حال از کنارش گذشت و رفت سر خونه و زندگیش ....
خوب حالا از این قصه چند تا نتیجه میشه گرفت :
1- غرور چیز خیلی بدیه و آدم مغرور دیر یا زود عاقبت غرورش رو می بینه .
2- پولدار بودن همیشه مایه شادی و رفاه نیست ، گاهی دردسر های پولدار بودن از منافعش بیشتره .
3- از این که پولدار نیستید هیچوقت شرمنده و سر افکنده نباشید .
4- اصلا چه معنی داره که الاغه به خاطر پولی که برای یه مدت کوتاه پیشش امانت بوده برای دیگران کلاس بذاره؟
5-
اگه یه زمانی دوستاتون تو دردسر افتادن همینطوری بی خیال از کنارشون رد
نشین ، حتی اگه از دستشون خیلی ناراحت هستید ، وگرنه اینطوری فرق شما با
اون الاغ دومیه چیه؟
یکی بود یکی نبود(15)
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود...
روزی روزگاری یه سرو داشت با یه نی حرف میزد.
بهش گفت: من دلم خیلی برای تو میسوزه. آخه تو به این نحیفی و لاغری و ضعیفی، چرا باید همیشه کنار رودخونه ها سبز بشی، که وقتی یه نسیم کوچولو هم بوزه تو اذیت بشی و همش در هراس و تب و تاب باشی؟
ولی من با قد بلند و ریشه های محکمم در مقابل شدید ترین طوفان ها مقاومت میکنم و خم به ابرو نمیآرم.
ای کاش که تو به جای رودخونه و دریا، یه جایی زیر سایه ی من رشد میکردی تا شاید من میتونستم ازت محافظت کنم.
نی لبخندی زد و گفت: تو به من محبت داری، ولی من اصلا مشکلی ندارم. بادها هر چی هم که قوی باشند، من در مقابلشون خم میشم و هیچ اتفاقی برام نمی افته. پس تو دلواپسم نباش.
سرو گفت: آخه...
نی گفت: آخه نداره، زمان همه چیز رو روشن میکنه.
چند وقتی گذشت یه روز یه طوفان خیلی خیلی شدید آغاز شد. طوفانی که هیچ کس تا اون موقع، نظیرشو ندیده بود.
تا اولین باد های طوفان وزیدن گرفت، نی خم شد و تا سطح آب اومد پایین. طوفان شدید و شدیدتر شد و نی از جاش تکون نخورد.
سرو مرتب به این سو و اون سو کشیده میشد. طوفان شدیدتر شد و باد اونقدر قدرتمند به تنه ی سرو خودش رو کوبید، که سرو بیچاره رو با تموم ریشه هاش از جا کند...
نتیجه های این قصه:
1- اون کسایی که میبینید خیلی قدرتمند هستند و به نظر میاد که حتی بلای آسمونی هم نمیتونه اونها رو از جاشون تکون بده، ممکنه عاقبتی نظیر سرو در انتظارشون باشه. آدم هارو در مکان نبینید، در زمان ببینید.
2- چه قدر نظامی زیبا تموم قصه منو تو یه بیت شعر گفته که: ز بادی کو کلاه از سر کند دور، گیاه آسوده باشد، سرو رنجور. واقعا خدا رحمتش کنه!
3- راست میگن که از اون نترس که های و هو داره، از اون بترس که سر به تو داره !!!!
4- اینم راست میگن که : فلفل نبین چه ریزه ، بشکن ببین چه تیزه!!!
5- آخه سرو به این دل رحمی و با محبتی اونوقت چه جوری با این نی بد اخلاق بد بین دوست شده؟ حیف سرو نبود؟ طفلکی. شرط میبندم وقتی هم دیده که سرو از ریشه کنده شده کلی تو دلش خوشحال شده. در انتخاب دوست همیشه دقت کنید.
6- همگی بیاین دستامون رو بالا ببریم و به حق این شب عزیز دعا کنیم که ان شاء ا... سرو و نی هر دوشون از یه جنس بوده باشند که نکته منکراتی هم وجود نداشته باشه. الهی امین....
7- ای وای .....آخه یکی به من بگه من چطوری از این قصه نتیجه بگیرم که باید به پدر و مادر احترام گذاشت ؟ هان؟
یکی بود یکی نبود (14)
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود...
روزی روزگاری یه کندوی پر از عسل بود، که انگار کسی صاحبش نبود. سالها به حال خودش رها شده بود و هیچکس هیچ ادعایی نسبت بهش نداشت.
اما بالاخره این کندو دیده شد و زنبورهای قرمز و زنبور های عسل نسبت به اون ادعای مالکیت کردند. چون کم کم دیگه داشت دعوا راه می افتاد، ریش سفیدای دو طرف دعوا پیشنهاد کردند که یه نفر بینشون حکم و قضاوت کنه.
برای این کار یه زنبور زرد رو انتخاب کردند. زنبور زرد دست به تحقیق زد و شروع به جستجو و کنجکاوی کرد. از این بپرس، از اون بپرس، تا بالاخره از این پرس و جو ها اینطور فهمید که سالها پیش، حشراتی بالدار و وزوزو و به رنگ قهوه ای روشن دور و بر عسل ها میپلکیدند. اما خوب که چی؟ این مشخصات رو هم زنبور های عسل داشتند و هم زنبور های قرمز!!!
زنبور زرد یه کم تحقیقات خودش رو گسترش داد و از هزار تا مورچه سوال پرسید و تحقیق کرد. ولی باز هم چیزی مشخص نشد.
یه چند سالی وضع به همین منوال گذشت...
بالاخره یه روز صدای زنبورای عسل در اومد و گفتند آخه این دیگه چه وضعیه؟ اینم قاضی بود ما انتخاب کردیم ؟ عسل ها داره خراب میشه و ما سالهاست به خاطر اینکه این زنبور زرده قراره بین ما داوری کنه داریم بهش حقوق میدیم. بیاین خودمون یه جوری دعوا رو فیصله بدیم! بیاین تا آستین همت رو بالا بزنیم و هر کدوم از ماها (یعنی زنبور های زرد و زنبور های قرمز) شروع کنیم یه کندو مثل این کندویی که پیدا شده با همین ساختار و همین نوع عسل درست کنیم.
خوب حرفشون منطقی بود و یه راهکار خیلی خوب ارائه داده بودند. زنبور زرد هم گفت آره، این زنبورای عسل راست میگن، باید همین کار رو کرد.
خلاصه زنبور قرمز ها تا این حرف رو شنیدند سرشون رو مثل ............ .... زیر انداختند و رفتند و ادعاشون رو پس گرفتند و عسل ها رسید به صاحبای واقعیش.
نتیجه هایی که میشه از این قصه گرفت:
1- خیلی از مشکلات ما تو زندگیهامون از همین نوعه. ما دوست داریم ساده ترین مشکلاتمون رو به عنوان بغرنج ترین مشکلات دنیا نشون بدیم.
2- حتما که نباید لقمه رو از پشت کلت بذاری تو دهنت. بد نیست گاهی وقتا آدم به بدیهیات هم توجه کنه.
3-.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .......
از اونجایی که این نتیجه خیلی سیاسی بود و ممکن بود به بعضیا بر بخوره، خودم حذفش کردم. حالا برید خودتون بهش فکر کنید. ( به به! چه حالی میده ملت رو بذاری سر کار!!!)
4- چیه تا چشمت به یه دوزاری تو خیابون می افته خیز برمیداری ورش داری؟ صاحب داره. بی صاحب که نیست. بعد معلوم میشه صاحبش کیه، اونوقت ضایع میشی آبروتم میره. خوبه؟ بعد تو هم باید سرت رو مثل........... لا اله الا ا... هی میخوام دهنم بسته باشه هیچی نگما، نمیذاری.
5- خوب این زنبورا برای یه زنبور زرد ایجاد اشتغال کردند . بده؟ با این کاری که کردند کلی نرخ بیکاری رو تک رقمی کردند. والا. نمیتونین ببینید مملکت پیشرفت کرده و بیکاری و عدم اشتغال کم شده؟
5- میگم عمر زنبور زرد چند ساله اونوقت؟
6- دیگه خودتون از یه جایی تو این قصه نتیجه بگیرین که باید به پدر و مادرتون احترام بذارین!
یکی بود یکی نبود(13)
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود...
روزی روزگاری یه بچه تخس و شیطون داشت لب رودخونه بازی میکرد که یه دفعه پاش سر خرد و افتاد تو آب.
آب اونو با خودش برد و برد، بچه هی دست و پا زد و کمک خواست، ولی کسی نبود که کمکش کنه.
دیگه نفسای آخر رو داشت میکشید که دستش رسید به شاخه های یه درخت بید، که کنار رودخونه سبز شده بود.
بچه محکم شاخه های درخت رو چسبید و شروع به داد و فریاد زدن کرد.
یه آقایی که از اون طرفها رد میشد، صدای بچه رو شنید و اومد لب رودخونه.
تا چشمش به بچه افتاد شروع کرد سرزنش کردنش که :
پدر سوخته ی فلان فلان شده، تو آب چی کار میکنی؟
نمی گی یه دفعه غرق بشی؟
اونوقت کی میخود جواب پدر و مادرت رو بده؟
اون بد بخت ها چی کار کردن که باید داغ تو نیم وجبی رو ببینند و یه عمر قصه بخورند؟
تو خجالت نمیکشی؟
آخه رودخونه هم جای بازیه؟
تو نمی گی دم رودخونه بازی کردن خطرناکه و این بلا سرت میاد؟
آخه خدا برا چی به آدم عقل داده؟
یه ذره اگه فکر کنی و مخت رو از آکبندی در بیاری بد نیست؟
مگه باید همه چیز رو به آدم بگن ؟
...
......
.........
............
............ ...
............ ......
............ ......... .خلاصه سرتون رو درد نیارم، آقاهه هی گفت و گفت و گفت و .... یه موقعی نگاه انداخت توی آب و دید اثری از بچه نیست . آب بچه رو با خودش برده بود....
نتیجه های این قصه عبارتند از:
1- آخی....
2- خدا وکیلی دلم خیلی سوخت .
3- حالا کی میخواد جواب بابا و مامان این بچه رو بده آخه؟ هان؟ هان؟
4- اگه یه کم به دور و ورمون نگاه کنیم خودمون هم گاهی وقتا مثل این آقاهه رفتار میکنیم. به جای اینکه راهی برای حل مشکلات پیدا کنیم، به دنبال یافتن و سرزنش کردن مقصر، فرصت های موجود رو از دست میدیم.
5- خوب وقتی بچه ها جایی ندارن که برن بازی کنن، معلومه این اتفاقها هم می افته .
5- من در همین جا از مسئولین محترم شهرداری ها میخوام که تعداد درخت های بیدی که کنار رودخونه ها کاشته میشه رو زیاد کنن، تا لااقل دست آویزی برای نجات جون بچه های مردم وجود داشته باشه.
6- یکی نیست به این آقاهه بگه حالا مثلا خودت خیلی مخت خارج از آکبند بود که اینطوری بچه مردم رو به کشتن دادی؟ آدم اگه میخواد ملت رو هم نصیحت بکنه، اول یه نگاه به خودش میندازه، ببینه خودش این مشکل رو داره یا نه. بعد دهنش رو باز میکنه و پشت سر هم در فشانی میکنه.
7- ببین اگه این بچه به پدر و مادرش احترام میذاشت، دیگه این آقاهه نمیتونست بیاد دو ساعت در باب توجه به والدین نصیحتش کنه . حالا تو بخون و عبرت بگیر.
یکی بود یکی نبود(12)
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود...
روزی روزگاری یه روباه و یه لک لک با هم دوست بودند.
یه روز روباهه، لک لک رو دعوت کرد خونش. غذای خاصی هم تهیه نکرد، فقط یه سوپ آبکی پخت. بعد هم سوپ رو ریخت توی دو تا بشقاب و به دوستش تعارف کرد که بخوره.
لک لکه هرچی تلاش کرد، نتونست با اون منقار درازش هیچی از سوپ رو از تو بشقاب بخوره، ولی روباهه تو یه چشم به هم زدن یه لیس کامل به بشقابش زد و بعد هم به دوستش لک لک گفت: اهه، تو چرانمیخوری؟ نکنه سیری؟ تا لک لک اومد دلیل نخوردنش رو بگه، روباهه بشقاب اون رو هم برداشت و لیسش زد و به رسم یادگار غذای لک لک رو هم خورد.
چند وقت گذشت. یه روز لک لکه روباه رو دعوت کرد خونش و یه سوپ عالی پر از مخلفات پخت.
تا روباهه وارد خونه لک لک شد، بوی گوشت چنان سرمستش کرد که آب از لک و لوچش راه افتاد.
اما لک لک هم به اندازه خودش زرنگ بود. سوپ رو توی دو تا ظرف گلدون مانند ریخت که دهانه تنگ و گردن دراز دشت. وقتی نشستند سر سفره، لک لک سریع منقارش رو کرد توی ظرف و تا ته سوپ رو خورد، ولی روباهه هیچی نتونست بخوره. این دفعه کلاه سر روباهه رفت و از سر سفره با شکم گشنه بلند شد.
آنچه میتوان از این قصه همی فرا گرفت!
1- اون چیزی که عوض داره گله نداره.
2- کلوخ انداز را پاداش سنگ است.
3- هر کسی آن درود عاقبت کار، که کشت.
4- انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس، تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت.
5- از مکافات عمل غافل مشو، گندم از گندم بروید جو ز جو.
6- از مکافات عمل غافل مباش، گندم از ارزن نروید جو ز ماش.
7- نه دیگه فعلا ضرب المثل دیگه ای یادم نمیاد، البته یه چند تایی تو ذهنم هست، ولی چون دقیق بلد نیستم نمیگم تا آبروم نره!!
8- خودتون هم که دیگه میدونین، روباه و لک لک توی قصه یا جفتشون خانمن، یا جفتشوون آقان، پس هیچ نکته منکراتی وجود نداره، ضمنا مهمونی صرفا به صرف نهار بود ولا غیر. برامون حرف درست نکنین.
9- از من بشنوید شکم تعارف بردار نیست، من با اینکه اصفهانیم و میدونید که اصفهانیا گوی سبقت رو در تعارف کردن از کلیه اهل جهان ربوده اند!!! هیچ وقت در مورد شکم تعارف نمیکنم. چون در این مقوله ی خاص هر کی تعارف کرد، مجبوره شکم گشنه سفره رو ترک کنه! واین عقوبت سنگینی برای آدمای شکمویی مثل منه!
10- بگم............ .... نگم............ .. نمیخواد بگم ............ . بذار بگم ............ .... چی کارکنم؟............ بگم یا نه؟ ............ .... هان؟ ............ .... یعنی دیگه خودتون میدونین که باید به پدرو مادرتون احترام بذارین؟
یکی بود یکی نبود(11)
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود...
روزی روزگاری یه مردی بود که یه 40 یا 50 سالی از عمرش گذشته بود ولی هنوز زن نگرفته بود.
یه روز که ایستاده بود جلوی آینه و داشت به جمال شخص شخیص خودش نگاه میکرد، توجهش به کله مبارکش جلب شد و دید که موهاش یه خط در میون سفید شدند.
تا موی سفید رو توی آینه دید آهی بلند از ته دل کشید و گفت ای دل غافل، پسر دارم پیر میشم و هنوز زن نگرفتم. همه دوستای هم سن و سال من نوه و نتیجه هاشون هم دارن دور و برشون میپلکند و اونوقت من هنوز عزب موندم . باید دست به کار بشم و برای خودم آستین بالا بزنم.
خلاصه از اونجایی که چیزی که کمه شوهره، این آقا به راحتی تونست دو تا زن بگیره !! یکی جوون و اون یکی میون سال و جا افتاده.
صبح به صبح وقتی آقا تشریف شریفشون رو میخواستن از خون ببرن بیرون، دو تا سرکار علیه تشریف می آوردند و موهای آقا رو شونه میزدند.
زن جوون در طول شونه کردن سر آقا، چند تایی از موهای سفیدش رو میکند، تا آقا جوون تر به نظر بیاد!
زن پیر هم چند تایی از موهای سیاهش رو میکند تا آقا بیشتر به سن و سال حاج خانوم بیاد!
خلاصه هر روز صبح ماجرا همین بود، تا این که یه روز کله مبارک آقا طاس طاس عین لامپ مهتابی شد.
آقا یه نگاه به خودش توی آینه انداخت و خندید و به زنهاش گفت: شما با این کار یه درس بزرگ به من دادین و اون این بود که دیگه به فکر زن سوم نباشم، چون که اونم مثل شما از من میخواد اون طور زندگی کنم که اون میخواد نه اون طوری که من خودم مایلم .
نتیجه هایی که میشه از این قصه گرفت:
1- دو روز دنیا ارزش رفتن زیر بار هر خفتی رو نداره.
2- خیلی وقتا خیلی از بلاهایی که سر ما میاد به خاطر ساکت نشستن خودمونه. بد نیست اگه گاهی وقتا آدما به خاطر حقوقی که ازشون گرفته میشه اعتراض کنن. از قدیم گفتن حق دادنی نیست، گرفتنیه.
3- ملت عجب رویی دارنا!! دوتا دوتا زن گرفته تازه خوشش اومده فکر تجدید فراش هم هست.
4- مگه کچل چشه ؟ اتفاقا کچل ها پولدار میشن! البته ذکر این نکته هم ضروریه که هر کچلی ......... شاه نمیشه.
5- بابا بازم باید باید این آقاهه خدا رو شکر کنه که تو این سن هنوز مو داشته. من که کمتر پسری رو دیدم که قبل از 25 سالگی هنوز مو داشته باشه.
6- حالا گفتن تا چها تا زن اشکال نداره، ولی فقط گفتن، تو چرا باور میکنی؟ هزار و صدتا شرایط داره. بابا ملت تو همون یکیش هم موندن.
7- دختر خانم های عزیز هم خیلی ناراحت نباشن و غصه نخورن. بالاخره یکی هم ....... میشه میاد شما رو میگیره.
8- من که خودم آخر سر نفهمیدم کدوم طرفیم. شما فهمیدین؟
9- من میدونم اگه این آقاهه به بابا و مامانش احترام گذاشته بود این بلا ها سرش نمی اومد. حالا شما بخونین و عبرت بگیرین. به پدر و مادرتون احترام بذارین تا اینطوری گرفتار نشین.
یکی بود یکی نبود(10)
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود...
روزی روزگاری یه پیرمرد هیزم شکن بود که زندگی سختی داشت. یه عالمه بدبختی میکشید، فقر، گرسنگی، کار زیاد، حقوق کم، قطع عائله مندی، تازه کارفرماشم براش بیمه رد نمیکرد، بچه هاش دانشگاه آزاد میرفتند و یه عالمه خرج داشتن، زنش برای هایلایت موهاش و کلاس های مختلف گلسازی و طراحی رو پارچه و کاسه بشقاب و چه میدونم این جور کلاس ها یه عالمه پول لازم داشت و............خلاصه سرتون رو درد نیارم، با حداقل حقوق 219600 تومن از پس این همه خرج بر نمی یومد.
یه روز که رفته بود به جنگل و هیزم ها رو جمع کرده بود و بسته بندی کرده بود تا بذاره روی کولش و بیاره به شهر تا بفروشه، هر چی زور زد نتونست هیزم ها رو بذاره رو کولش.
بار هیزم خیلی سنگین بود و فشار زیادی به پیرمرد بیچاره میآورد. زیر این همه فشار اشک از چشماش جاری شد و بلند گفت: کجایی مرگ؟ بیا و من رو راحت کن.
دعاش اونقدر از ته دل بلند شد، که فرشته مرگ اون رو شنید و رفت سراغ پیرمرد بیچاره.
پیرمرد تا چشمش به چهره وحشتناک مرگ افتاد، به تته پته افتاد و پشیمون شد.
مرگ بهش گفت: چیه پیرمرد؟ با من کار داشتی؟ منو صدا کردی؟
پیر مرد گفت مــ............ مـ............ .. من............ من............ .. آره ............ نه............ ... هان............ . آره ............ .. من ........... من صدات کردم؟............ .من صدات کردم............ .. آره من صدات کردم بیای کمکم کنی این هیزما رو بذارم روی کولم. آخه من دست تنها نمیتونستم این کار رو بکنم!!!!
خوب حالا نوبت نتیجه گیری های این قصه رسید:
1- زندگی با تموم سختی هاش لذت بخشه و حتی بدبخت ترین آدم ها، در لحظه ی مرگ از اینکه قراره این موهبت الهی ازشون گرفته بشه ناراحت میشن.
2- هیج وقت از ته دل آرزوی مرگ نکنین، یه دفه دیدین همون موقع درهای آسمون باز بود و وقت اجابت دعا بود.
جدا تصورش رو بکن، روزی هزار تا آرزوی خوب خوب میکنی، بعد باید چقدر بدشانس باشی که تا آرزوی مرگ کردی، خدا بگه باشه!!!
3- فرزندان عزیز این خاک و بوم توجه داشته باشن که قرار نیست همه برن دانشگاه و درس بخونن و زیر بار فشار پولش، پدر بدبختشون رو له کنن. خیلی وقتا خیلی ها تو زمینه های غیر درسی بیشتر استعداد دارن.
4- شاعر علیه الرحمه چقدر به جا و مناسب میفرمایند: با چنین وضع گرانی که دراین بوم و بر است، به درآید پدر آن که به نام پدر است!!!
5- ببینم فرشته ی مرگ خانمه یا آقا؟ اینجا نکته منکراتی داشتیم یا نه؟ لا اله الا الله.... نخیر، این طوری نمیشه، من باید برم با نویسنده این قصه ها یه صحبت اساسی بکنم.
6- خدا وکیلی من که هنوز تو کف حاضرجوابی این پیرمرده موندم! تعجب میکنم پیرمردی که میتونه مرگ رو اینجوری بپیچونه، چطوری تا حالا تو زندگیش ترقی نکرده؟ آخه در عصر حاضر برای ترقی فقط یه استعداد لازمه اونم پدر سوختگیه، که ماشاا... بزنم به تخته، این پیرمرده همچین بی بهره ازش نیست.
7- امروز روز پدر بود. چیکار کردی؟ کادو خریدن پیشکشت، یه تبریک ساده گفتی؟ دست پدرت رو بوسیدی؟ پاشو،پاشو همین الان برو و جبران کن. دست مامان و بابات رو ببوس و از زحمتاشون تشکر کن.
8- دهه تو که هنوز نشستی، پاشو دیگه، نشستی چهار چشمی زل زدی به مانیتور که چی بشه؟ با تو مگه نیستم؟
یکی بود یکی نبود(9)
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود ....
روزی روزگاری دو تا دزد با هزار مکافات و بدبختی تونستند خر یه بنده خدایی رو بدزدند.
خر رو برداشتن و بردن به یه بیابون.
یکی از دزدها گفت: خوب شد، حالا میریم و خر رو میفروشیم و پولش رو تقسیم میکنیم.
اون یکی دزده گفت: نه خر رو نگه می داریم و ازش استفاده می کنیم، تو دزدی های بعدی لازممون میشه.
اولی گفت: نه، همین که من گفتم.
دومی گفت: نه، حرف، حرف منه، من بزرگترم.
خلاصه، آروم آروم بحث بالا گرفت و کار رسید به فحش و ناسزا و حرفهای بدبد زدن و احتمالا فحش های به قول خودمون خواهر و مادر و بعدم آروم آروم این یقه ی اونو چسبید و اون موهای اینو کشید و............ راستی راستی شد یه دعوای حسابی.
تا این دوتا داشتن با همدیگه دعوا میکردن، یه دزدی که داشت از اون طرفها رد می شد، چشمش افتاد به خر. یه نگاه اینور، یه نگاه اون ور، خر رو برداشت و دفرار.
اون دوتا خوب که همدیگه رو زدند و خسته و کوفته یکی این طرف افتاد و یکی اون طرف، نگاه کردن دیدن خرشون نیست. چون دیگه موضوعی برای دعوا نداشتن آشتی کردن و رفتن دنبال کارشون.
نکته های اخلاقی این قصه:
1- باد آورده رو باد میبره.
2-توی دعوا حلوا خیرات نمیکنن.
3- گاهی وقتا کسی که فکر میکنی داره بهت ضرر میزنه، در اصل داره بهت منفعت میرسونه. مثلا این دزد سومی تو قصه ی ما دو تا خدمت به اون دو تا دزد اول رسوند:
الف) باعث شد که اون دو تا دیگه موضوعی برا دعوا نداشته باشن و آشتی کنن و کدورت ها رو بذارن کنار.
ب) یه لقمه ی حروم رو از تو سفره های اون دوتا درآورد.
(به این میگن یه نتیجه گیری کاملا اخلاقی و پاستوریزه ........ما را خوشمان آمد!!!)
4-دزدی کار خیلی بد و زشتیه و دزدا هیچوقت به بهشت نمیرن و در روز قیامت شیطان خودش شخصا دهان دزدان محترم رو مورد عنایت قرار میده.
5- من نمیدونم چه جوریه که تا دو نفر با هم دعواشون میشه، خواهر و مادر همدیگه رو مورد لطف قرار میدن. راست میگین خودتون گلیمتون رو از آب بکشین بیرون، به خانواده ی همدیگه چیکار دارین. اصلا دعوا کار خیلی بدیه. نبینم دیگه دعوا کنی و فحش بدی ها...... دهه...... بی تربیت.
7- اگه اون دوتا دزد به حرف مامان و باباشون گوش داده بودن، هیچ وقت دزدی نمیکردن. پس حالا همه بیاین با هم به پدر و مادرمون که همیشه به ما هشدار میدن و مراقب ما هستند احترام بذاریم.
|
روزی روزگاری یه بره ی خوشگل توپولی و ناز نازی از بس که شیطونی کرده بود و بالا و پایین پریده بود از زور تشنگی رفت توی دل کوه تا آب بخوره، رفت و رفت تا رسید به یه چشمه و شروع کرد ازش آب خوردن.
همینطور که داشت آب میخورد، یه دفعه سرو کله ی یه گرگ گرسنه و خسته پیدا شد. گرگه تا بره رو دید به خودش گفت: آخ جون... شام امشب هم جور شد. اومد لب چشمه و شروع کرد به آب خوردن. بعد یه دفعه سر بره داد کشید و گفت: آهای بره چه طور جرات میگنی آبی که من دارم ازش میخورم رو گل آلود کنی؟
بره گفت: مععععععععععععع.... به خدا من همچین کاری نکردم. من دارم 20 متر پایین تر از تو آب میخورم. چه طور میتونم آب تو رو گل آلود کنم ؟
گرگه که دید این بهونه ی خوبی برای راه انداختن یه دعوا نبود، یه ذره من من کرد و دنبال یه بهونه ی دیگه گشت و آخرش گفت: آهای بره، کلاغ ها برام خبرآوردن که تو پارسال به من فحش دادی و ناسزا گفتی، آره ؟ چه طور جرات کردی؟
بره دوباره گفت: مععععععععععع... من؟ من اصلا 2 ماهمه، هنوز شیر میخورم، چه طور میتونم یه سال پیش به تو فحش داده باشم؟
گرگه که دید باز هم تیرش به سنگ خورده، بازم کم نیاورد و گفت: خوب حالا تو نبودی داداشت بوده.
بره گفت: مععععععععععععع... من اصلا داداش ندارم.
گرگه گفت: خوب... داداش نداری........ من چه میدونم، بالاخره یکی از فک و فامیلای تو بوده دیگه حالا من تو رو میخورم تا دیگه کسی جرئت نکنه به من فحش بده.
...بعد هم بره رو برد تو جنگل و یه لقمه ی چپش کرد.
نکته های آموزنده ی این قصه:
2- تکبیر!
3- حالا اگه یه صلوات هم بفرستین دیگه منبرم کامل میشه!
4- گرگه بره رو برد توی جنگل، فقط و فقط به خاطر اینکه بخوردش. همین و بس. دنبال هیچ نکته منکراتی هم نگردین.
5- ما از این قصه نتیجه میگیریم که نویسنده ی این قصه ها ایرانی و هندی نیست، چون اصولا در آخر قصه های ایرانی وهندی بیشتر وقتا همه چیز به خوبی و خوشی و احتمالا ازدواج به پایان میرسه.
6- بره های عزیز توجه داشته باشین که هیچ وقت بی مامانتون جایی نرین و دست مامانتون رو تو کوچه ول نکنین، که اونوقت گرگه میاد میخوردتون.
7- ولی باز هم به نظر من گرگه خیلی متمدن بوده که دنبال بهونه گشته تا بره رو بخوره. تو این دوره برای انجام بعضی از کارها مردم دیگه دنبال بهونه نمیگردن. هرکاری دلشون میخواد میکنن.خوشم میاد که گرگه هم کم نیاورد!فکر کنم گرگه یه رگه هاییش به اصفهانیا برمیگشت!
9- به مناسبت درگذشت مرحوم ببعی مجلس ختمی فردا صبح از ساعت 8 الی 10 بر سر مذار آن عزیز از دست رفته برگزار میشه، لذا از کلیه ببعی های محترم دعوت میشه با حضور در اون مجلس روح اون مرحوم رو شاد و مایه تسلی خاطر بازماندگان شوند.
10- میگن
امشب شب آروزهاست. شبی که توی اون، آرزوهات روی بال فرشته ها تا اوج افلاک
میره و به دست خود خدا میرسه. امشب هر کی یه آرزویی برای خوش داره، ولی
باز هم کسایی هستند که به خودشون دعا نمیکنن، به من و تو دعا میکنن، تا تو
زندگیهامون موفق باشیم، خوشبخت باشیم، سرافراز باشیم، آزاد باشیم، مایه
افتخار باشیم، شاد باشیم، هر چی میخوایم داشته باشیم.......آره کسایی که
آرزوهاشون، آرزوهای ماست. کسایی که چشم به راه من و تو هستند، کسایی که به
جای اینکه به خودشون فکر کنن، به من و تو فکر میکنن. راستش رو بگو امشب
برای خودت دعا میکنی یا برای اون دو تا فرشته؟ پدر و مادرت رو میگم. اونها
فقط و فقط برای من و تو دعا میکنن. یه جایی تو گذشته خودشون رو جا گذاشتند
و الان تموم دنیای اونها من و تو هستیم. واقعا یه بوسه روی دست پدرو مادر
اینقدر کار سختیه که ما بچه ها ازش اینقدر راحت میگذریم و فراموشش کردیم؟
اگه امشب دلتون لرزید، برای پدر و مادرتون هم دعا کنین. |
یکی بود یکی نبود(7)
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود …
روزی روزگاری پرستویی بود که خیلی سرش میشد (شایدم ادعاش می شد که خیلی سرش میشه.)
یه روز که
داشت پرواز میکرد، دید یه کشاورز داره توی مزرعه بذر کتون می پاشه. تند
برگشت به جنگل و یه فراخون عمومی برای همه پرنده ها به راه انداخت. وقتی
همه پرنده ها جمع شدن، بهشون گفت: باید همه ی ما با هم بریم و این تخم ها
رو بخوریم، چون این تخمها محصولی رو به بار میاره که مایه بدبختی ما میشه.
پرنده ها بهش خندیدن و گفتن: برو بابا خل شدی، کی میتونه این همه تخم رو بخوره؟ بی خیال بابا شب خیلی سنگین خوردی خواب نما شدی.
چند وقتی گذشت. پرنده ها به کار خودشون مشغول بودن که پرستو باز هم یه بارعام داد.
همه رفتن و گفتن: بسم ا… دوباره چی شده؟
پرستو گفت: تخم ها داره از خاک میزنه بیرون، بیاین تا دیر نشده بریم و اونها رو از خاک بکشیم بیرون.
پرنده ها باز هم به پرستو خندیدن و محلش نذاشتن .
باز هم گذشت. دوباره پرستو همه رو جمع کرد و گفت: تموم تخم ها سبز و بلند شده، بیاین بریم تا دیر نشده اون ها رو از کمر قطع کنیم.
پرنده ها باز هم به سر تا پای هیکل پرستو خندیدن و مسخره اش کردن.
محصول روز به روز بلند و بلند تر شد و بالاخره یه روز اومد که محصولات رو درو کردند. اونها رو بافتن و باهاش تور و دام درست کردن و پرنده ها بودند که یکی یکی تو این دامها گرفتار می شدند و راهی قفس یا دیگ آشپزخونه میشدند.
.... این بار پرستو بود که به پرند ها میخندید.
نتیجه های اخلاقی این قصه عبارتند از:
1- گاهی وقتا باید به هشدارهای دیگران توجه کرد حتی اگه احتمال کمی برای وقوع این رویدادها وجود داشته باشه.
2- چه چه مستونت بود، فکر زمستونت بود؟( ربطی داشت ؟ آره فکر کنم یه جورایی ربط داره)
3- هیچوقت به تموم هیکل یه نفر نخندید.
4- هیچ وقت ادعا نکنین که خیلی سرتون میشه، چون اونوقت ملت به سر تا پای هیکلتون میخندن.
5- هیچ وقت شبها بیش از اندازه نخورین چون باعث میشه خوابهای بد بد ببینین. (در ضمن خیلی هم مایعات مصرف نکنین، علی الخصوص حالا که هوا گرمه و هندونه زیاده. چون اونوقت مجبور میشید شب رختخوابتون رو دم در دستشویی بندازین و صبح روی بند رخت!)
6- عجب دنیایی شده ها! آدم تو زمین خودش هم آسایش نداره! اگه کشاورزه خانوم بود و سرش باز بود .... بعد پرستو هم آقا بود و اینا ...... وای ... خاک بر سرم، چرا شئونات اسلامی هیج جا رعایت نمیشه؟ پیشنهاد میکنم کشاورزان عزیز روی مزرعه هاشون سقف بزنن تا از دید چشم نامحرم به دور باشن.
7- بهترین ناصح همه ما که فقط خیر و صلاح ما رو بدون هیچ چشم داشتی میخوان، پدر و مادر هستند. گوش دادن به حرف اونها نه تنها احترام به اونهاست، بلکه مایه موفقیت خود ما در آینده میشه. پس از کنارنصایح اونها به راحتی و با بی توجهی رد نشیم.
یكی بود یكی نبود (6)
یكی بود یكی نبود
زیر گنبد كبود...
روزی روزگاری خدا همه حیوونها رو جمع كرد و بهشون گفت: من امروز میخوام عیب و ایرادای قیافه های شما رو بر طرف كنم. پس هر كدمتون بیاد جلو و ایراد قیافشو بگه.
برای شروع میمون بهترین انتخاب بود. میمون اومد جلو و خدا بهش گفت:خوب آقا میمونه تو میخوای چه شكلی باشی؟
میمون گفت: من همینطور كه هستم خوبم. اصلا مگه كسی به خوشگلی من تو این دنیا پیدا میشه؟ قیافه ی من هیچ عیب و ایرادی نداره هركی هم كه بگه من زشتم، چشماش زشت میبینه. ولی من دلم به حال این رفیقم خرس میسوزه. اون بد بخت خیلی زشت و كریه المنظره.
خدا به خرس گفت:خوب آقا خرسه تو فكر میكنی ایراد قیافه ات چیه؟
خرسه گفت:من؟ وا ... خاك بر سرم. من به این خوشگلی، اصلا دلت میاد؟ ولی همسایه من یه فیله كه خیلی خیلی زشته. خدایا تو قیافه ی اون رو درست كن و با قیافه من كاری نداشته باش.
خدا رو كرد به فیل و بهش گفت آقا فیله میخوای باهات چیكار كنم كه خوشگلتر بشی؟ میخوای دمت رو بلندتر كنم یا گوشهات رو كوچیكتر كنم؟
فیله گفت: نه نه نه نه نه.... من به این خوشگلی مگه چمه؟ اصلا نمیخوام عوض شم. وقتی نهنگ به این بزرگیه، یا پشه اینقدر كوچیكه چرامیخوای قیافه من رو تغییر بدی؟ برو و اونها رو عوض كن.
خدا وقتی كه دید كه همه از هم ایراد گرفتن ولی خودشون رو خوب و كامل دیدن، اجازه ترخیص همه رو صادر كرد و همه رفتن سر خونه و زندگیهاشون.
چیز هایی كه میشه از این قصه یاد گرفت:
1- اینا فقط قصه است وگرنه به قول شاعر: خدای لم یلد كه دیدنی نیست، صداش با این گوشا شنیدنی نیست.
2- میگن بچه برای هوس نیست برای عوضه، یعنی هر بلایی كه سر بابا و مامانت بیاری، بچه ات یه روز همون بلا یا بدترش رو سر خودت میاره. پس بیاین به پدر و مادرمون احترام بذاریم.
2- میگن خدا و قتی آدم ها رو آفرید بهشون یه خورجین داد كه بندازن روی دوششون. مردم عادت كردند كه عیب های خودشون رو بذارن توی جیب عقبی و عیب های دیگران رو بذارن توی جیب جلویی. اینطوری عیب های خودشون رو كه اون پشته هیچوقت نمی بینن، ولی عیبهای دیگران كه جلوی روشونه رو به دقت میبینن. به قول شاعر: نظر به كار مفیدم نمی نماید كس، هزار دیده نگهبان اشتباه من است.
3- همیشه مردم رو باید با اون چشمی ببینی كه خودت رو میبینی.
4- هیچوقت نباید كسی رو كه شكل میمونه مسخره كنی، چون شاید اون بنده خدا خودش فكر میكنه كه خوشگل ترین موجود دنیاس. در واقع هیچ وقت بقالی نمیگه ماست من ترشه.
یکی بود یکی نبود (5)
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود ...
روزی
روزگاری یه قورباغه نشسته بود روی برگ و داشت برای خودش آواز های قشنگ
قشنگ (البته به نظر مامانش) میخوند. همینطور که داشت قور قور میکرد و خوش
بود یه دفعه چشمش افتاد به یه گاو که اومده بود لب برکه تا آب بخوره. هیبت
گاوه چنان گرفتش که آرزو کرد کاشکی اندازه اون باشه، برای همین خودش رو
باد کرد و باد کرد.
خواهرش که نشسته بود روی یه برگ دیگه (و احتمالا داشت به شوهر آیندش که سوار بر یه گل نیلوفر سفید آخرین سیستم و با سه تا کلید خونه و ماشین و مغازه به طرفش میومد فکر میکرد) یه دفعه چشمش به برادرش افتاد و بهش گفت: وا تو داری چی کار میکنی؟
دادشش بهش گفت میخوام اندازه اون گاوه بشم. بعد با انگشت به طرف گاوه اشاره کرد. بعد از خواهرش پرسید: نظرت چیه الآن اندازش شدم؟
خواهرش گفت: نه هنوز.
قورباغه باز هم خودش رو باد کرد. به خواهرش گفت: حالا چطور؟
خواهرش بازم گفت: نه.
و این ماجرا اینقدر ادامه یافت و قورباغه انقدر خودش رو باد کرد و باد کرد و باد کرد و باد کرد و باد کرد ........ تا بالاخره ترکید.
با خوندن این قصه میشه نتیجه های زیر رو گرفت:
1-
تقلید کور کورانه کار کاملا اشتباهیه. خدا به آدم عقل داده تا خودش فکر
کنه و خوب و بد امور رو بفهمه، نه اینکه چشماش به دهن آدم ها باشه تا
ببینه اونا چی میگن و چی میخوان، صرفا همونا رو انجام بده.
2-
خواهران عزیز توجه داشته باشن که تموم زندگی پول و ماشین و 3 تا کلید نیست
و این نیست که باعث خوشبختی میشه چیز های دیگه هم تو زندگی مهمند. البته
برادران عزیز هم توجه داشته باشن که شما که عرضه ندارین یه لقمه نون بخور
و نمیر دربیارین خیلی بیجا میکنین دختر مردم رو بدبخت کنین.
4- اشاره کردن با انگشت به مردم کار بسیار بسیار زشتیه.
5- یک نکته منکراتی: نویسنده داستان هیچ اشاره ای نکرده که قورباغه داشته آهنگ مجاز میخونده یا غیر مجاز.
7-
ما همینطور از این قصه نتیجه میگیریم که اگر به گسی گفتن: "هیکل مثل گاوتو
ببر کنار!" لزوما بهش فحش ندادن، شاید ازش تعریف کردن و قصد تمجیدش رو
داشتن.
8-
میگن پشت سر هر مرد موفقی یه زن هست. مطمئنا اگه این قورباغه ی قصه ما
نترکیده بود با تشویق های متمادی خواهرش بالاخره میتونس اندازه گاوه بشه.
9-
دیگه نتیجه آخر رو هم که خودتون میدونین. هستی ما از وجود پدر و مادرامون
به ودیعه گرفته شده. احترام گذاشتن به اونها کوچکترین کاریه که ما میتونیم
براشون و به پاس زحمتاشون انجام بدیم.( ها عجب جمله ی فلسفیی از خودم در
وکردم! )
یكی بود یكی نبود (4)
یكی بود یكی نبود
زیر گنبد كبود...
روزی روزگاری یه موش كور یه موش صحرایی رو برای شام دعوت كرد به خونش و براش یه سور جانانه درست كرد كه تو نوع خودش بی نظیر بود و همه جور غذایی از بره كباب و شنیسل مرغ و جوجه و ..........گرفته تا پیتزا و همبرگر و چیز برگر و نون اضافه و دوغ و نوشابه و سون آپ و شربت آلبالو و ...خلاصه همه چیز از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو روی میز آماده كرد و دوتایی با هم نشستند سر میز شروع كردن به خوردن حالا نخور و كی بخور.
هنوز چند دقیقه ای از آغاز ضیافت نگذشته بود كه یه مرتبه یه صدایی اومد و قلب جفتشون ریخت ته پاچه هاشون .موش صحرایی تا صدا رو شنید پا گذاشت به فرار، موش كور هم به دنبالش.
در مورد صدا فكر های بد نكنین ، صدا مربوط بود به یه شكارچی كه اومده بود مثل اون دوتا دلی از عزا در بیاره . چند دقیقه ای به سكوت گذشت، شكارچی كه دید انگار نمیتونه موش ها رو بگیره دمش رو گذاشت رو كولش و رفت.
موش كور به موش صحرایی گفت خوب بیا بریم بقیه غذامون رو بخوریم و امشب رو خوش بگذرونیم. موش صحرایی یه كم چپ چپ بهش نگاه كرد و گفت نه پسر خاله من سیر شدم دیگه میل ندارم. فردا شب تو بیا خونه من. درسته كه من نمیتونم چنین میز رنگ و وارنگی برای تو بچینم اما در عوض منزل امنه و چیزی آسایش و امنیت زندگیم رو بهم نمیزه.
حالا نتیجه هایی كه میشه از این قصه بفهمبم:
1- ما از این قصه نتیجه می گیریم كه باید به پدر و مادرمون احترام بذاریم.
2- لذتی كه پشتش یه ترس بزرگ باشه اصلا ارزشمند نیست. میشه گفت اون ترس تمام لذتی رو كه بردین از دماغتون در میاره.
3- هركی به مهمونی دعوتتون كرد سرتون رو مثل ............ .. زیر نندازین و برین. یه كم اول درموردش فكر كنین ببینین آیا واقعا فقط به مهمونی دعوت شدین یا اینكه به عواقب مهمونی هم دعوت شدین.البته مهمونی كه فقط یه مثاله به هر پیشنهادی باید درست فكر كرد و جوانب كار رو كامل سنجید.
4- ای بابا تو این دوره رونق اقتصادی (!!!!....) مگه میشه با 219600 تومن درآمد ماهانه، تازه اگه اونم بهت بدن همچین سفره های رنگینی انداخت. فكر كنم نویسنده این داستان یا از طبقه مرفهین بیدرد بوده یا خیلی خیالاتی. به هر حال ما كه فقط اسم این قضا ها رو شنیدیم ولی حتی نمیدونیم چه جوری میخورنشون.
5- فكر می كنم موش صحراییه یه جورایی اصل و نسبش به اصفهانیا میرسیده كه به دوستش میگه "من نمیتونم چنین میز رنگ و وارنگی برای تو بچینم " این از اون تعارف اصفهانیا بود كه تو دهنه در می ایستن، طوری كه هیكلشون كل دهنه در رو پر میكنه،بعد میگن : دادا بیا تو، دمی در بدس!
6- اصفهانیای عزیز لطفا جوگیر و غیرتی نشین و منو ایمیل بارون نكنین. من خود اصفهانیم.
7- قابل توجه كلیه عزیزان كه :
الف) تموم نوشیدنی های سر میز شام این دو موش عزیز غیر الكلی و مجاز بود
ب) این دو موش محترم هر دو پسر بودن پس فكر های بیجا نكنین
ج) منظور موش صحرایی از جمله "خوب بیا بریم بقیه غذامون رو بخوریم و امشب رو خوش بگذرونیم" گذراندن وقت به وسیله تفریحات سالم مانند تماشای فوتبال بود ( ای وای..... لیگ ملت های اروپا هم كه تموم شد.......... خوب بالاخره یه فوتبالی میدیدن دیگه!!!)، لازم به ذكره كه این دو عزیز فوتبال رو از شبكه سوم سیما میدیدن و هرگونه استفاده از ماهواره و اینا توسط اینجانب تكذیب میشه.
8-خجالت نمیكشی؟ پارتی میری؟ این همه تفریح سالم. خوبه برم زنگ بزنم كمیته بریزن بگیرنت ؟ قیافشو! اكس مصرف میكنی ؟ برو یه باره معتادم بشو تا كلكسیونت كامل بشه. انگل اجتماع.
یکی بود یکی نبود (3)
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود ...
یه شیر و یه روباه و یه گرگ و یه کفتار با هم رفیق شدند و قرار گذاشتند که هر غذایی که بدست آوردند با هم شریک بشند و بین خودشون تقسیم کنند. یه روز یه گوزن افتاد توی دام گرگه و اون هم سریع و السیر به سه تا رفیق دیگش خبر داد تا همگی طبق قرار دلی از عزا در بیارند.
وقتی همه جمع شدند شیره یه نگاهی به گوزن کرد و یه نگاهی به اون سه نفر . بعد با یه ضرب دست گوزنه رو به چهار قسمت احتمالا مساوی تقسیم کرد .
قسمت اولش رو گذاشت کنار و گفت این مال من، چون که من سلطان جنگل هستم و اسمم شیــــــــــــــــــــــره !!!
قسمت دوم رو هم گذاشت پیش قسمت اول و گفت این هم مال من چون که من قویــــــــــتر از همتونم !!!!!
قسمت سوم رو هم گذاشت پیش اون دو تا قسمت قبلی و گفت این هم مال منه چون که من خیــــــــــلی شجاعم !!!!!!!
بعد یه نگاهی به قسمت چهارم انداخت و گفت می خوام بدونم کدومتون جرئت دارین به این قسمت دست بزنین تا شکمش رو سفره کنم !!!!!!!!!!
نتیجه هایی که از این قصه می شه گرفت:
1- با کسایی که به شرارت و ظلم شهره آفاقند رفاقت نکنین.
2- در انتخاب دوست و رفیق و شریکتون هوشیارانه عمل کنین.
3- گذشت و فداکاری سرمایه هایی هستند که هیشکی از داشتنشون پشیمون نمیشه.
4- شیره چطور میتونه تموم گوزن رو بخوره ؟ نمیترکه؟ شاید هم یخچال داره میذاره توش، هرچی باشه قرن بیست و یکمه دیگه.
5- همیشه هرکی رو که میخوان بگن خیلی موذی و حیله گره میگن مثل روباه می مونه . پس چرا روباهه تو این قصه مثل گلابی نشست و گذاشت کلاه به این گشادی بره سرش؟
6- ناغافل کفتار این وسط چی کارس ؟ خودش رو انداخته قاطی چهارتایی ها ، فکر کنم نویسنده با کمبود حیوون مواجه شده بوده.
7- یادتون هم
باشه پدر و مادر محترمند و احترامشون واجبه.
یکی بود یکی نبود (2)
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود ...
روزی روزگاری گرگی بود لاغر و استخونی و به قول خودمون مردنی، آخه بیچاره تو جنگلی زندگی می کرد که پر از سگ های شکاری بود . سگهایی که خیلی خوب از اموال صاحباشون حفاظت میکردند، حتی خیلی خوب از اموالی که مال صاحباشون هم نبود حفاظت میکردند. اینجوری بود که هیچ غذایی گیر گرگ بیچاره و بدبخت نمی اومد، نه پرنده ای، نه چرنده ای، نه خزنده ای، نه رونده ای، نه ...
یه روز که گرگه توی جنگل نشسته بود و از فرط بیکاری به صدای قار و قور شکمش گوش میداد و احتمالا به این دور و زمونه ناسازگار (توی دلش البته) فحش و ناسزا میگفت، وسط جنگل یه سگ چاق و تپل مپل رو دید. یه لحظه پیش خودش فکر کرد: خوبه برم رمز موفقیتش رو بپرسم.
آروم آروم به طرف سگه حرکت کرد و سر حرف رو باهاش باز کرد( و البته این نکته رو هم باید بگم که سگه و گرگه هر دوشون پسر بودند پس هیچ نکته منکراتی در اینجا وجود نداره.)
خلاصه گرگه یه جوری سر حرف رو با سگه باز کرد. احتمالا اولش یه کم در مورد وضع هوا صحبت کردند و بعد هم از مشکلات سیاسی و اقتصادی جامعه و خلاصه بحث رو به اونجایی رسوند که بتونه ازش بپرسه: تو چطوری اینقدر تپل شدی ولی من از لاغری پوست شکمم داره به کمرم میچسبه؟
سگه بادی به غب غب انداخت و گفت: خوب تو هم میتونی مثل من باشی، کاری نداره، بیا با من بریم مزرعه ما، خودم پارتیت میشم تا صاحبم استخدامت کنه، اونوقت سیل غذاست که برات سرازیر میشه.
گرگه هم تا اسم استخدام و اشتغال تمام وقت و حق خوراک و مسکن و عائله مندی و بیمه رو شنید آب از لک و لوچش راه افتاد و به دنبال سگه به راه افتاد. سگه از جلو و گرگه از عقب. همینطور که میرفتن یه دفعه چشم گرگه افتاد به پشت کله سگه، دید که یه کم از مو های گردن سگه ریخته.
گفت: دادا پس کلت چی شده، نکنه کچلی گرفته باشی ما هم وا بگیریم ( وا چقدر گرگه زود پسر خاله شد.) سگه گفت: درست صحبت کن، درست صحبت کن، مواظب درست صحبت کردنت باش، هیچی نشده به تو هم هیچ ربطی نداره. حالا از گرگه اصرار و از سگه انکار. آخرش سگه به حرف اومد و گفت این اثر قلاده است. گرگه گفت قلاده دیگه چه صیغه ایه ؟
گفت: روزها اون رو دور گردنمون میبندند ولی شبها بازش میکنن و ما می میتونیم هرجا خواستیم بریم.
گرگه گفت: یعنی شما آزاد نیستید که هر جایی که دوست دارین برین؟
سگه گفت: چرا ............ هان.......... یه جورایی نه.
گرگه
هم از همونجا مسیرش رو 180 درجه تغییر داد و برگشت طرف جنگل و گفت اون شکم
سیر و تپل ارزونی خودتون، من که نخواستم و بعد هم دمش رو گذاشت رو کولش و
برگشت توی جنگل.
خوب حالا نتیجه های اخلاقی این قصه:
1-کسانی که آزاد زندگی کردند هرگز زیر بار ظلم و بند نمیرن.
2- گاهی به دست آوردن رفاه بیشتر اونقدر ارزش نداره که باعث بشه آزادیهات رو از دست بدی.
3- خیلی ها هستند که برای اینکه شکمشون رو پر کنن آزادیشون رو میفروشن.
4- آخه از کی تا حالا گرگ به خودش جرئت داده که بیاد راست راست با سگ حرف بزنه؟
5- اصلا سگه اون وقت روز توی جنگل چی کار میکرده؟
6-
به نظر شما اگر گرگه حرفهای سگه رو گوش میداد و باهاش به مزرعه میرفت،
صاحب سگه تا چشمش به گرگه می افتاد، تفنگ رو بر نمیداشت و دخل گرگه رو نمی
آورد؟
7- در هر جا و هر زمانی حتی اگر خیلی عصبانی هستید احترام به پدر و مادر یادتون نره.