userinfo close

  ,

پهلوان شهر قصه ها


shahre_ghesseha

تاسیس: 6 مرداد 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سیدمحسن ا - معاونان
دوستان خوبمبرای بهتر شدن این كلوب مطالب قشنگ وجالبتون رو قرار بدین تا دیگران هم استفاده كنند درضمن ب ادامه »
دوستان خوبمبرای بهتر شدن این كلوب مطالب قشنگ وجالبتون رو قرار بدین تا دیگران هم استفاده كنند درضمن برای فعلا ترشدن كلوب خودتون اون رو به بقیه هم معرفی كنید.
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
0
3
89/8/5 (18:26)
2
22
86/11/13 (14:08)
12
48
86/11/13 (13:52)
2
9
91/3/8 (01:02)
32
113
91/3/8 (00:58)
2
6
88/6/28 (02:51)
6
36
88/1/24 (12:52)
4
29
88/1/24 (12:49)
1
6
88/1/19 (10:44)
27
139
88/1/19 (10:41)
33
100
87/8/13 (16:16)
1
9
87/6/27 (10:11)
0
1
87/5/30 (03:22)
14
24
87/5/10 (16:17)
7
18
87/3/13 (14:33)
2
56
87/2/12 (00:20)
0
7
87/2/3 (09:13)
34
171
87/1/29 (22:56)
0
2
87/1/18 (14:32)
0
3
87/1/9 (14:56)

عنوان بحث

الهه السادات د , elaheh_s_d
الهه السادات د - 14:56 1387/01/9

داستان » نوروز به یاد ماندنی

داستان » نوروز به یاد ماندنی



پس از شستن صورت مقابل آینه ایستاد و به چهره خود دقیق شد. فكر كرد شاید بهتر است بینی‌اش را عمل كند. مثلا اگر آن را عمل می‌‌كرد چه شكلی می‌شد؟ یا ابروها، اگر آنها را به وسیله تاتو كمی بالاتر می‌برد قیافه‌اش بهتر نمی‌شد؟ حرف‌های پریسا را درباره جراحی گونه و گذاشتن پرتز به خاطر آورد و كوشید تصور كند در صورتی كه گونه‌های برجسته‌تری داشته باشد چگونه خواهد شد. حوله را بر روی صورت گذاشت و با خود گفت من هیچ وقت این كار رو نمی‌كنم. همیشه از این‌كه چگونه دیگران می‌توانستند به این عمل‌های زیبایی كه یك ریسك محسوب می‌شوند تن در دهند در تعجب بود. خودش هم خوب می‌دانست این افكار احمقانه فقط به خاطر اتفاقات دیروز به ذهنش هجوم آوردند. صدای مادر او را به خود آورد.
- افسانه، افسانه! بیا یه چیزی بخور.
به طرف آشپزخانه رفت. مادر برایش چای ریخت. افسانه چهره پریسا را جلو چشمانش تداعی كرد. چقدر دیروز خوشحال بود خب حق داشت. اگر مدیر شركت از هر كسی خواستگاری می‌‌كرد او به همین اندازه خوشحال می‌شد.
افسانه معتقد بود این روزها مردان جوان بیش از هر چیز دیگری به زیبایی دختری كه می‌خواهند با او ازدواج كنند، اهمیت می‌دهند. شاید به همین خاطر آمار جراحی‌های زیبایی روز به روز افزایش می‌یابد. كافی است توی مترو در واگن مخصوص خانم‌ها بنشینی. انواع ابروهای تاتو شده، انواع ‌لایت‌ها، انواع بینی‌های عمل شده، انواع آرایش‌ها و... را می‌بینی با این وضعیت چه كسی به دختر ساده‌ای مثل او توجه می‌كرد. پس از نوشیدن چای از پشت میز بلند شد. مادر پرسید: صبحونه نمی‌خوری؟
- میل ندارم.
آنگاه به سمت اتاقش به راه افتاد. بار دیگر روی تخت دراز كشید. آن روز بیست و پنجم اسفندماه بود و سه ماه دیگر افسانه بیست و نه ساله می‌شد. دختر جوان عدد بیست و نه را با خود تكرار كرد. بیست و نه، بیست و نه برای یك دختر مجرد عدد وحشتناكی است. بیست و نه یعنی تو فقط یك سال دیگر با سن سی سالگی فاصله داری و سی سالگی سنی است كه به راحتی می‌توان به یك دختر لقب ترشیدگی را داد. گرچه سابق بر این حدنصاب این سن پایین‌تر بود مادر می‌گفت: زمان ما اگه دختری تا بیست سالگی شوهر نمی‌كرد می‌گفتن ترشیده است. افسانه به خواستگارانی كه در اوایل سن جوانی به سراغش می‌آمدند فكر كرد. مثلا وقتی بیست و سه ساله بود یك جوان كه شغل آزاد داشت و شرایط مالیش بد نبود، از او خواستگاری كرد و تنها ایرادش این بود كه دوست نداشت همسرش درس بخواند. آن زمان افسانه ترم ششم بود و هر چه با خود كلنجار رفت راضی نشد تحصیل را رها كند. حتی امروز هم نمی‌دانست كه كارش اشتباه بوده یا درست. به هرحال گذشته‌ها گذشته بودند.
حالا مردانی به سراغ او می‌آمدند كه اغلب بالای چهل سال سن داشتند و حتی بعضی‌هایشان قبلا ازدواج كرده بودند. افسانه می‌دانست تمام مردانی كه به سن و سال او می‌خورند و شرایط اداره یك زندگی را دارا هستند در سنین پایین‌تر متاهل شده‌اند. بنابراین برای یك دختر بیست و نه ساله به سختی همسر مناسبی پیدا می‌شود. حرف‌ها و پرس و جوی دیگران از یك سو و ترس از تنها ماندن در سنین میانسالی و پیری از سوی دیگر افسانه را بر این می‌داشت كه نگران مجرد ماندنش باشد. احساس كسالت، رخوت و بی‌حوصلگی هر روز بیشتر از روز پیش در او دیده می‌شد. علاقه‌اش را نسبت به همه چیز از دست داده بود و حتی از معاشرت با دیگران سر باز می‌زد. او بدون این‌كه متوجه شود تبدیل به آدمی افسرده و منزوی می‌شد. روی تختش غلتی زد و تلاش كرد به خواب برود اما موفق نشد، مادر به اتاق او آمد.
مادر: چقدر می‌خوابی؟
- خواب نیستم.
- پاشو یه خورده به سر و وضعت برس. باید شب بریم فرودگاه.
- فرودگاه چه خبره؟
- سعید داره از كانادا بر می‌گرده.
- سعید دیگه كیه؟
- سعید! پسرخالتو نمی‌شناسی؟
- آهان! خوب بیاد به من چه؟
- همه فامیل امشب می‌رن فرودگاه، زشته تو نیای.
- هیچم زشت نیست. این همه آدم، حالا كی می‌فهمه من نیومدم؟
- خالت كه می‌فهمه.
- مامان، ول كن! من حوصله ندارم.
- ببین دارم بهت می‌گم اگه نیای من هیچ دروغی سر هم نمی‌كنم. می‌گم دوست نداشت بیاد. بعد جواب خالتو خودت باید بدی.
- حالا خاله اگه من نیام خیلی ناراحت می‌شه؟
- تو كه می‌دونی اون بیچاره چقدر تورو دوست داره. یه شبه دیگه.
- خب حالا كو تا شب.
- الان ظهره نمی‌خوای یه دستی به سر و صورتت بكشی.
- مگه داریم می‌ریم بال ماسكه؟ می‌خوای خودمو گریم كنم؟!
مادر كه از دست او كلافه شده بود گفت: خودت می‌دونی سپس از اتاق بیرون رفت. افسانه خیلی فكر كرد كه چه تغییری می‌تواند در خودش ایجاد كند. در نهایت به این نتیجه رسید كه بهتر است ناخن‌هایش را كوتاه كند و كفش‌هایش را واكس بزند. به سراغ كمد رفت و لباس‌هایش را زیر و رو كرد. روسری قرمز نه، او نمی‌توانست خودش را راضی كند كه با روسری قرمز بیرون برود. روسری آبی بد نبود اما او همیشه رنگ سبز را به بقیه رنگ‌ها ترجیح  می‌داد. مانتوی مشكی و كیف و كفش چرم سیاهش را انتخاب كرد. از اتاق خارج شد و مقابل مادر ایستاد. آنگاه مانند كسی كه یك كار خارق‌العاده انجام داده است، پرسید: چطوره؟!
مادر جواب داد: چی چطوره؟
- تیپم، تیپم چطوره؟
- مثل همیشه. مگه چه كار كردی؟
افسانه با خودش گفت، در واقع هیچ كار.
ساعتی بعد آنها در فرودگاه به جمع سایر اعضای فامیل پیوستند. همگی با دسته گل‌‌های‌ بزرگ منتظر آمدن سعید بودند. افسانه بقیه دخترهای فامیل را از نظر گذرانید. از ظاهر همه آنها پیدا بود كه نهایت تلاششان را برای جلب نظر این مهمان تازه وارد كرده‌اند. لباس‌های رنگ و وارنگ، ناخن‌های مانیكور شده و آرایش‌های غلیظ. خاله به سمت افسانه آمد.
- خب افسانه خانم چه عجب ما شمارو دیدیم...
- خاله‌جون می‌دونید كه من صبح تا شب سركارم.
خاله خندید. افسانه برای خالی نبودن عریضه پرسید: به سلامتی آقا سعید درسش تموم شد؟
- بله! دكتراشم گرفت. بهش گفتم دیگه باید پاشی بیای ایران. دیگه سی و پنج سالشه باید به فكر زن گرفتن و تشكیل زندگی باشه.
- بله خوب.
در همین هنگام بلندگو خبر به زمین نشستن هواپیمای آمستردام، ایران را اعلام كرد. سعید با یك پرواز غیرمستقیم ابتدا به آمستردام هلند رفته و حالا با همین هواپیما به ایران آمده بود. همه هیجان‌زده شدند. جمعیت جلوی در خروجی مسافران ازدحام كردند. همه چشم‌ها مسافران را از نظر می‌گذراندند. عاقبت جوان قد بلندی كه بارانی مشكی و بلندی به تن داشت وارد سالن شد.
خاله فریاد زد: سعید، سعیدجان. مادر قربونت بره...
افسانه نیز مثل سایر افراد فامیل از دیدن این مرد جوان جا خورد. او زیادی خوش تیپ و خوش اندام به نظر می‌رسید. موهای سیاهش را روغن زده و جای شانه روی آنها باقی مانده بود. ریش پرفسوری داشت و تمام لباس‌هایش از شدت تمیزی و نویی برق می‌زد. دخترها یكی‌یكی به خود آمده و هر كدام برای خودنمایی و جلب توجه حرفی زدند. سعید به گرمی با همه احوالپرسی می‌‌كرد. حرف زدنش هم مثل جنتلمن‌ها بود. افسانه با خود اندیشید در بین این همه دختر خوش‌لباس و زیبا من اصلا دیده نمی‌شوم بنابراین خود را كنار كشید و كوچكترین كوششی برای هم‌كلام شدن با پسر خاله‌اش نكرد. تا این‌كه سعید در بین جمعیت پیش آمد و به او رسید. مرد جوان به محض دیدن افسانه گفت: سلام افسانه‌خانم! حال شما چطوره؟ چقدر عوض شدید!
- خیلی ممنون رسیدن به خیر.
 
روز بعد او مثل بقیه روزها، قبل از ساعت شش بیدار شد. با عجله لباس پوشید و از خانه بیرون زد. توی شركت به كارهای تكراری و كسل‌كننده‌اش پرداخت و ادا و اطوارهای پریسا كفرش را درآورد. بعدازظهر در تمام طول راه توی اتوبوس چرت زد و به محض این‌كه به خانه بازگشت با چهره منتظر و ناراحت مادر روبه‌رو شد.
- چرا زودتر نیومدی؟
- برای چی باید زودتر می‌اومدم؟
- مگه دیشب نشنیدی خاله چی گفت؟ همه امشب اونجا دعوتیم.
- تورو خدا مامان دست‌بردار. من خسته‌ام. می‌خوام استراحت كنم.
- افسانه لج نكن. زود حاضر شو بریم.
- من نمیام.
مادر دست‌بردار نبود. او عاقبت گفت: اگه همین حالا راه نیفتی بیای، زنگ می‌زنم به خالت می‌گم.
- از دست شما!
افسانه به ناچار به اتاق رفت و لباس‌هایش را عوض كرد.
در خانه خاله، سعید همچنان مركز توجه بود و دختران جوان بی‌وقفه سعی می‌كردند نظر او را به خودشان جلب كنند. افسانه خسته و ساكت گوشه‌ای نشسته و آرزو می‌كرد هر چه زودتر این مهمانی كذایی تمام شود و او بتواند به خانه برگردد و بخوابد. ناگهان سعید او را مورد خطاب قرار داد: راستی افسانه‌خانم شما به چه كاری مشغولید؟
- من تو یه شركت ساختمانی، نقشه‌كشی می‌كنم.
- چه خوب. از كارتون راضی هستید؟
- بد نیست. توی دانشگاه همین رشته رو خوندم. كاریه كه از قبل دوست داشتم انجام بدم. شما برنامتون چیه؟
- من باید فكر خرید یه مطب باشم. البته با چند تا بیمارستانم تماس داشتم. سعی می‌كنم زودتر كارمو شروع كنم حالا یا با بیمارستان یا مطب فرقی نمی‌كنه.
انگار بقیه، حرف‌های بیشتری داشتند كه به سعید بزنند اما افسانه چندان معاشرتی نبود به همین خاطر مكالمه آنها خیلی زود پایان یافت. پس از صرف شام افسانه به مادرش اشاره كرد كه هر چه زودتر به خانه بازگردند. مادر با اكراه پذیرفت و آنها قبل از همه منزل خاله را ترك كردند. توی راه مادر گفت: خالت خیلی دوست داره برای سعید زن بگیره. افسانه جوابی نداد.
- به همه سفارش كرده اگه دختر خوب سراغ داشتند معرفی كنن.
افسانه پوزخند زنان گفت: این همه دختر امشب دور سعیدرو گرفته بودن. یكی‌شونو انتخاب كنه.
- شاید نمی‌خواد از تو فامیل عروس بگیره.
افسانه حرفی برای زدن نداشت. روزها دوباره تكرار شدند و نوبت به تعطیلات نوروز رسید. افسانه هیچ‌گاه تعطیلات نوروز را دوست نداشت. زیرا این روزها كسل‌كننده‌ترین روزهای عمرش بودند. مادر با حوصله سفره هفت‌سین را می‌چید. افسانه مقابل آینه ایستاد. احساس پوچی و بیهودگی می‌كرد. مثلا سال عوض می‌شود كه چی؟ زمین یك بار به دور خورشید چرخید، خوب كه چی؟ آدم‌ها پیر می‌شوند و پیری خود را جشن می‌گیرند. زمین پیر می‌شود و مردم خوشحالند. ذهن افسانه از این افكار منفی پر بود.
لحظاتی بعد همه دور سفره هفت‌سین نشستند. پدر قرآن می‌خواند و مادر شمع‌ها را روشن كرد. افسانه به آینه خیره مانده بود ناگهان زنگ در به صدا در آمد.
مادر: یعنی كی می‌تونه باشه؟
پدر: هر كی هست به موقع اومده. برو درو بازكن.
مادر به طرف در رفت. صدای خاله به گوش رسید.
- سلام. ببخشید بی‌موقع و بی‌خبر اومدیم.
- تشریف بیارید تو. خیلی هم به موقع است. سعیدجان بیا تو خاله.
خاله و سعید وارد خانه شدند. افسانه خودش را جمع و جور كرد و بعد برای احوالپرسی به طرف خاله رفت.
خاله: بلند نشید، بلند نشید. الان سال تحویل می‌شه.
افسانه خاله را بوسید.
مادر به سعید گفت: بشین خاله. بشین سر سفره هفت‌سین. این رسمارو كه یادت نرفته.
- نه خاله‌جون. چرا باید یادم بره.
همه دور سفره نشستند. به محض تحویل شدن سال خاله دست‌هایش را بلند كرد و گفت: خدایا به همه ما سلامتی بده (الهی آمین) خدایا همه جوونارو خوشبخت كن (الهی آمین) خدایا روزی مارو زیاد كن... پس از دعا مادر به همه شیرینی تعارف كرد. خاله شیرینی‌اش را برداشت و گفت: اومدن ما تو این موقع بی‌حكمت نیست. راستش سعید از وقتی اومده همش می‌گه بریم خونه خاله.
پدر: خونه تنها خاله‌اش است دیگه، باید بیاد.
خاله خندید: آخه این پدر سوخته به خاطر خاله‌اش نمی‌گه. دختر خالشو می‌خواد ببینه.
صورت افسانه به سرخی گرایید.
خاله ادامه داد: آره بابا این پسر ما از راه نرسیده عاشق شده. ما هم اومدیم عید دیدنی و خواستگاری رو یكیش كنیم.
افسانه با ناباوری به سعید نگاه كرد. مادر و پدر از تعجب خشكشان زده بود. بالاخره مادر گفت: خیلی یهویی شد اما ما كه حرفی نداریم، كی بهتر از سعید؟
خاله پرسید: تو چی می‌گی افسانه‌جون؟
افسانه سرش را پایین انداخت.
خاله: سكوت علامت رضاست. البته اول باید حرفاشونو با هم بزنن. و پدر افسانه هم رو به سعید گفت: باباجون، این افسانه‌خانوم ما آش خالته، بخوری پاته، نخوری پاته و همه با هم خندیدند. همه چیز مثل یك رویا می‌‌گذشت. افسانه مدام از خودش می‌پرسید: چطور ممكنه بین این همه دختر سعید از من خوشش اومده باشه. و وقتی این سوال را با پسر خاله‌اش مطرح كرد: او جواب داد: اولا اونا هیچ كدوم سنشون به من نمی‌خورد دوما من یه زن می‌خوام برای زندگی نه یه عروسك!
 
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

تا کنون پاسخی به این بحث داده نشده است.
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.