userinfo close

  ,

پهلوان شهر قصه ها


shahre_ghesseha

تاسیس: 6 مرداد 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سیدمحسن ا - معاونان
دوستان خوبمبرای بهتر شدن این كلوب مطالب قشنگ وجالبتون رو قرار بدین تا دیگران هم استفاده كنند درضمن ب ادامه »
دوستان خوبمبرای بهتر شدن این كلوب مطالب قشنگ وجالبتون رو قرار بدین تا دیگران هم استفاده كنند درضمن برای فعلا ترشدن كلوب خودتون اون رو به بقیه هم معرفی كنید.
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
0
3
89/8/5 (18:26)
2
22
86/11/13 (14:08)
12
48
86/11/13 (13:52)
2
9
91/3/8 (01:02)
32
113
91/3/8 (00:58)
2
6
88/6/28 (02:51)
6
36
88/1/24 (12:52)
4
29
88/1/24 (12:49)
1
6
88/1/19 (10:44)
27
139
88/1/19 (10:41)
33
100
87/8/13 (16:16)
1
9
87/6/27 (10:11)
0
1
87/5/30 (03:22)
14
24
87/5/10 (16:17)
7
18
87/3/13 (14:33)
2
56
87/2/12 (00:20)
0
7
87/2/3 (09:13)
34
171
87/1/29 (22:56)
0
2
87/1/18 (14:32)
0
3
87/1/9 (14:56)

عنوان بحث

 سیدمحسن  ا , sama_net
سیدمحسن ا - 21:17 1386/09/9

خاطراتمون رو تقسیم كنیم ؟

از دوستانی كه توی این  كلوب عضو هستند دعوت میكنم توی نظر سنجیكه توی پرو فایلم گزاشتم  شركت كرده  وخاطراتی كه  نوشتم در صورت تمایل بخونن دوستانی كه مایلند خاطرات خودشون رو توی این صفحه بزارند تا دیگران هم بخونندو  توی خاطرات هم سهیم بشیم
دبا تشكر ازهمه دوستان خوبم

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
 سیدمحسن  ا , sama_net
سیدمحسن ا - 19:31 1386/10/21
12

خاطره هشتم

شكستن ابرو

سال دوم راهنمایی یك مسابقه فوتبال بین مدارس  منطقه برگزار شده بود و تیم مدرسه ما توی یك مدرسه دیگه مسابقه داشت. اون روز فقط معلم پرورشی مون همراه ما بود و ساعت كلاسها تموم شده بود و از اون مدرسه هم فقط ناظمشون مونده بود .(البته به جز ناظر بازی كه از منطقه اومده بود) بگذریم بازی شروع شد  و ما مشغول شدیم

نفهمیدم  چی شد كه یهو نقش زمین شدم فقط احساس كردم صورتم خونی شده دستم رو چشمم گرفته بودم و فریاد میزدم  همه وحشت كرده بودن و هیچكی جرات نداشت سمت من بیاد انگار شاخه درختی كه اومده بود وسط حیاط  و سرش رو بریده بودن خورده بود توی صورتم .

ناظم اون مدرسه و معلم پرورشی بازی رو متوقف كردن و من رو بردن كه پانسمان كنند

دیدن اوضاعم خرابه . وقرار شد معلم پرورشی امون اقای زمانی من رو ببره درمانگاه اونم با موتور ركس (گازی ) ترك موتور نشستم و چند تا درمانگاه سر زدیم یكی نخ بخیه نداشت یكی انبر و.. تا رفتیم بیمارستان لقمان حكیم و معلممون من رو اون جا گذاشت و نمیدونم كجا رفت من رو بردن اتاق عمل اولین بار بود كه چنین جایی میرفتم خیلی وحشت كرده بودم دكتر و پرستار با روپوش و چراغ و سوزن بخیه ...

بعدش دوباره معلم پرورشی اومد و من رو رسوند خونه

 ابروم شكسته بود ولی كل سرم رو باند پیچی كرده بودن .دكترا میگفتن به خیر گذشته چون به چشمم نخورده

رفتم سمت خونه مادرم  هنوزخبر نداشت و دم درمنتظرم ایستاده بود  چون  خیلی دیر كرده بودم

 از دور كه من رو دید ی جیغی كشید و سمتم دوید

اون طور یكه من ر و باند پیچی كرده بودن هركی من رو میدید وحشت میكرد .

چند رو زبعد هم بخیه رو كشیدم ولی هنوز جاش مونده .

 سیدمحسن  ا , sama_net
سیدمحسن ا - 19:27 1386/10/21
11

خاطره

صبحونه تو كلاس

سوم راهنمایی بودم مدرسه حر تقاطع ابوسعید(نزدیك بازار) كلاس ما طبقه اول بود و پنجره اش  توی كوچه باز میشد

یك روز سر كلاس ادبیات بود ی معلمی داشتیم كه همیشه تو كلاس میخوابید و از شاگرد اول كلاس یا من میخواست درس رو بخونیم و تمرین ها رو حل كنیم  اون روز یكی از بچه ها به دلیلی از كلاسی و از مدرسه خارج شده بود پول جمع كردیم وازش خواستیم  چند تا نون بربری و پنیر بگیره و از پنجره توی كلاس بده

این رفیق ما  رفت و خرید و از پنجره نون و پنیر رو داد و خودش هم اومد تو كلاس و اون وقت  تقسیم كردیم  و میخوردیم و معلم ادبیاتمون هنوز خواب بود همه مشغول خوردن بودیم كه یهو چرتش پاره شد و بیدار شد و مار و در حال خوردن دید  و گفت دارید چیكارمیكنید؟؟

من ور فیقم كه جلو نشسته بودیم گفتم اقا داریم صبحونه میخوریم و بچه ها ی لقمه نون و پنیر  درست كردن و تعارف كردیم معلمون كه مرد با حالی بود دید كه خودش سوتی داده چیزی نگفت ولقمه رو گرفت و خورد و فقط گفت دفعه اخرتون باشه

یادش بخیر
الهه السادات د , elaheh_s_d
الهه السادات د - 16:53 1386/10/18
10


طبقه بندی: سایر

تجربه ای از زندگی الهه السادات از خاطرات ایران بعد از برگشت 10 سال از استرالیا و خاطرات کودکیم تا آخر سال 86:
راستش از موقعیکه برگشتم به ادامه تحصیل رو آوردم و سراغ هنر رفتم و نقشه کشی خواندم وتلاش کردم برای دانشگاه دوسال تمام ولی دیدم که هدف که نباید فقط دانشگاهرفتن باش و بعد رفتم دنبال علاقه هام کلاس ارگ و زبان و راستش دنبال کار واز شرکتی مدتی کارتایپ گرفتم و یک مدت رفتم یک جا کار کردم و کلا انقدرکارتایپ انجام دادم تا دستم تند شد بدان رفتن به کلاس ماشین نویسی و بعدهم به پیشنهاد خانوادم  رفتم محل کار او و بعد از یکسالیادگرفتن کار و دوست شدن با همکارام و تفریح و خاطرات خوب داشتن باهم و عوض کردن رئیس آنجا از طریق دانشگاه و به پیشنهاد پدرم و لطف مدیرجدید آنجا ماندگار شدم و بهم حق الزحمه دادند و قبولم کردند بمانم و ماندندرانجا باعث شد با خیلیها اشنا بشم و خیلی چیزها یاد بگیرم و خیلی هاامدند و رفتند ولی من ماندگار شدم و کلی زندگیم تغییر کرد مخصوصا از طریقیکی از دوستانم در محل کارم با اشنا کردنم با سخنرانی دکترعلیرضاازمندیانکه باعث شد خودم را بهتر پیدا کنم و مثبت فکر کنم و روحیم را عوض کنم وقبول کنم که میشه طوری دیگه هم زندگی کرد و با ارامش و باور خوب و مثبتبودن و چطور ارتباط داشتن با دیگران و حتی علت وجود ادم را هم فهمیدم وقدرتی که خدا داره را بهتر درک کردم و با خدا روز به روز دارم دوست وصمیمی میشم و راستش زندگیم از این رو به ان رو شد و دارم به خوبی و سلامتزندگی میکنم و با توانایی خودم و لطف خدا به هرچی میخوام میرسم و خداراشکرکه به خدا هم نزدیکتر دارم میشم.
و تا ابد امید و توکلم فقط به اوستو از او یاری میخواهم تا تنهایم نگذارد و کمکیارم باشد و حافظ و رازنگهدارو دوستان خوبم را حفظ کند و کسانی که به من خوبی کردند و خدا همه انهایی که به من لطف داشتند اخرو عاقبت بخیرکند.
راستش خدا راشکر که آزمندیان و مرکز رشد باعث شد که کلی تغییر کنم و بتوانم خودم را پیدا کنم، اعتماد به نفس پیدا کنم و بتوانم باخانوادم صمیمیتر بشم و اتفاقاتی باعث شد قدر همه چیز و خانوادم را بدانم و حتی مرکز رشد منو حسابی رشد داده واقعا و باعث شده با اینکه بهم حقوق کامل نمیدن و دائمی نیستم ولی روحیه پیدا کنم و اشنا شدن با خیلی ها و اتفاقات عجیب و سعی و تلاش خودم کلی قوی و محکم بشم و صبور و تو اجتماع بودن را یاد بگیرم و بتوانم با وضع روزگار کنار بیام و با هرکی چطور رفتار کنم و چطوری مواظب رفتار خودم باشم و با توکل به خدا و کمک خانوادم بهتر زندگی کنم و روزبه روز بهتر بشم و بیشتر هم این برام مهم که خودم احساس خوبی پیدا کنم و ارامش تا بتوانم با روحیه خوب و جسم خوب و قوی بودن چطوری زندگی کنم و به هرچی میخوام با همت و تلاش خودم و کمک دیگران و توکل برخدا به هر چی میخوام برسم و حتی باعث شده آزمندیان و رفتن به مرکز که مدیون دوستم و مادرم هستم و بقیه کسانی که باهاشون اشنا شدم و از هرکی چیزی یاد گرفتم و اتفاقات روزگار که گفتم اعتماد به نفس پیدا کنم و بتوانم با سختی ها با ارامش و راحتی کنار بیام و هر مسئله ای را چطور و با کمک کی حل کنم و چطور با ادمها برخورد کنم و با باور خوب و مثبت و احتیاط روزگار زندگی کنم و این مثبت اندیشی و باور خوب نه قبول کردن خوب چون واقعیت میدانم چیز دیگری است ولی با فکر مثبت و باور خوب و دوست داشتن خودم و ارتباطات درست و تعریف کردن از دیگران و خوب بودن با انها کمک میکن ادم با ارامش بهتری زندگی کن و با سختی ها کنار بیاد و بتوان چند کار را در یک روز با خونسردی انجام بده و ارامش خودش را ازدست نده و دراصل حولش نبره و ادم کمتر کلافه بشه و وجود خدا را بهتر احساس کنه و به خوبی زندگی کن البته ممکن خیلیها با من متقاعد نباشند و قبول نکنند ولی همه اینهایی که ازمندیان گفته واقعیتی و خیلی جاها ازشون شنیدم و خواندم فقط او به صورت علمی تر و کاملتر و با دین ما طبیقش داده و اموزش میده ولی فقط باید ادم سعی کن حرفها باعث نشه که ادم احتیاط نکن و طوری باش که باعث وحشت دیگران بشه و شک کنند مخصوصا خانوادم و خلاصه امیدوارم هر کی این را میخوان بفهمه من منظورم چیه و بدان من کلی تغییر کردم و ان کودک سابق نیستم.

تصمیم دارم بقیه روزگارم را از طریق چیزهایی که یاد گرفتم و لطفهای خدا و کمک ادمهای قابل اعتماد از همه مهمتر خانوادم بهتر زندگی کنم و بتوانم دنیا و اخرتم را زیبا کنم و طوری باشم که با ارامش تا ابد زندگی کنم و ازدواج کنم و تشکیل زندگی جدید بدهم با کار نیمه وقت صبح تا ظهر یا مرکز و اگر نشد بالاخره یک کاریش میکنم خوشبختانه من کارم طوری که میشه در خانه هم انجام داد و حتی مسئولیت خانه داری هم بر عهده بگیرم و دارم سعی میکنم از خانه پدرم کم کم تمرین کنم که چطوری رفتار کنم و چطوری هم کار بیرون کنم و هم خانه البته با کم شروع دارم میکنم و میدانم به وقتش با برنامه ریزی درست میشه همه کاری کرد و همان چیزی که همیشه میخواستم و میخوام با یکی ازدواج کنم که منو همانطوری که هست بخواد و صبور و بااعتقاد باش و مثل پدرم سخت گیر نباش و بهم اعتماد کنیم و بالاخره خدا خودش میدان من کسی را میخوام که بتوانم کنارش ارامش داشته باشم و با اسایش و ارامش و اعتماد به نفسش و صبور بودنش زندگی کنم و بتوانم مسئولیت همسر و مادر بودن را خوب انجام بدهم.

با توکل برخدا و کمک خانوادم و همت خودم.                                       خدایاشکرت

                                                                                                                        پایان


الهه السادات د , elaheh_s_d
الهه السادات د - 22:10 1386/10/16
9
خاطرات جوانی

طبقه بندی: سفر

قشنگترین خاطره من پارسال بود در پاییز که با کسی بنام دکتر علیرضا آزمندیان آشنا شدم و باعث شد کلی زندگیم تغییر کند و چون از روز عیدش از خدا خواسته بودم که زندگیم را بهتر کند و من را بنده خوبش بکند من را با چنین کسی و قبلش و بعدش هم با خیلیها اشنا کرد و خیلی تجربه ها کسب کردم بعد از گوش دادن نوارهای ایشان و سخنانش و با اسرار من امسال تابستان 86 با مادر و پدرم رفتیم تهران و پدرم مرا برد در یکی از کلاسهای ایشان و من برخلاف نظر خانوادم کلی عشق کردم واستفاده بردم و وقتی برگشتم به همدان تصمیماتی را گرفتم و در حال انجام دادن انها هستم به لطف خدا و هیچوقت چنین روزهایی را فراموش نخواهم کرد مخصوصا دوستانی را که در محل کارها و ... پیدا کردم و کلی تجربه ها کسب کردم و خاطرات خوبی را گذراندم و حالا هم تمام امیدم به خداست و هیچوقت خوبیهای او را فراموش نخواهم کرد و امیدوارم هیچوقت به خودم مغرور نشوم. 
حسنا  حسنا , hosna_hosna
حسنا حسنا - 23:36 1386/10/8
8

وقتی 6ساله بودم

 

شش ساله بودم کلاس پیش دبستانی بودم همیشه عاشق عروسک و دکوراسیون بودم هنوز هم هستم

من دختر عموئی داشتم از خودم 2سال کوچکتر بودزن عموم خیلی حساس بود که دخترش با چه اشخاصی رفت و آمد کنه به تجملات و کلاس اهمیت میداد و دختر عموم اجازه داشت با همچین افرادی رفت و آمد کنه

ولی دختر عموم  خیلی منو دوست داشت و داره منم خیلی دوستش داشتم و دارم خونشون پشت خونه پدر بزرگم بود و خونه ما هم به خونه پدر بزرگم وصل بود و از پنجره اطاق خواب میتونستیم همدیگررا ببینیم و از دور با هم حرف بزنیم زن عموم خیلی بد اخلاق بود ما نمیتونستیم زیاد با هم باشیم و به خاطر همین هر وقت زن عموم نبود دختر عموم از پشت بام خانه یا پنجره اطاق صدام میکرد منم از در پشتی خونشون میرفتم اونجا و با هم بازی میکردیم و دیداری حاصل میشد هر وقت زن عموم می اومد منم زود به سمت خونه میدوئیدم یک روز دختر عموم گفت فردا تولدمه حتما" بیا ما باهم نقشه کشیدیم که فردای اون روز دختر عموم در پشتی خونه را باز کنه من برم تولدش من فردای اون روز رفتم تولدش اونم چی با لباس خونگی :D

زن عموم تا منو دید آتیشی شد و منو نگاه کرد و گفت کی بهت گفت بیا ئی تولد ذلفا اونم با لباس خونگی ؟ من چون از زن عموم میترسیدم یهو بغض کردم و آروم گفتم ذلفا دعوتم کرد بعد بهم گفت برو خونه لباس نو بپوش و بعد بیا من که رفتم زن عموم در پشتی را بست تا من نتونم بیام من هم با خوشحالی رفتم خونه لباس مهمونی پوشیدم وقتی بر گشتم دیدم در بسته است هر چی در را زدم در را برام باز نکرد یهو دیدم مامانم داره میاد و از دور منوبا لباس مهمونی دید تعجب کرد  مامانم  داشت نازم میداد منم دنبال بهونه بودم تا گریه کنم زود پریدم بغل مامانم کلی گریه کردم مامانم گفت چرا گریه میکنی من که هق هق میزدم با اون صدای نازک و بچگونه ام  گفتم مامانی زن عمو اجازه نمیده من برم تولد ذلفا مامانم گفت فدات بشم گریه نکن  ما تو خونه کلی گوسفند و گاو داشتیم مامانم چون میخواست آروم بشم و گریه نکنم گفت اگه گریه نکنی من هم دو روز دیگه برای گوسالمون که تازه بدنیا اومده تولد میگیرم اونوقت ذلفا و زن عمو و خانم معلم و دوستانتو دعوت میکنم  منم باورم شد فردای اون روز  رفتم مدرسه به خانم معلمم گفتم خانم اجازه فردا تولد گوسالمونه مامانم گفته اگه سلیقه شما میگیره بیائید خونمون تولدشه و خانم معلمم لبخند زد و گفت چشم  دختر گلم و دوستانمم دعوت کردم و خانم معلمم از مامانم پرسید جریان چیه ؟ مامانم داستان را تعریف کرد و خانم معلمم خیلی ناراحت شد معلم عزیز و مهربونم فردای اون روز برام تو مدرسه جشن گرفت یه چیز تو مایه های تولد

هیچ وقت این خاطره فراموشم نمیشه هم خاطره هم معلم خوبم بعد اون سال دیگه معلممو دیگه ندیدم قیافش تو ذهنم هست اما هر چی میگردم پیداش نمیکنم خیلی دوسش داره

این خاطره اولین تولد و آخرین تولد تو عمرم بود  تو همون سال بود

یادش بخیر بچه های پیش دبستانی : فهیمه* راحله * ملیکا* احسان*میثم *امید *مهناز* الهام*

تا کلاس پنجم با هم بودیم  راهنمائی دیگه از هم جدا شدیم

فهیمه درسشو خوند ازدواج کرد

ملیکا هم درس خوند ازدواج کرد

احسان هم درسشو خوند یه شرکتی  زده

میثم و امید هم ازدواج کردن

مهناز هم رفت دریا شنا کنه غرق شد      روحش شاد

از الهام هم  خبری ندارم

بقیه بچه ها هم یادم نمیاد            

                                                     یادشون بخیر   

الهه السادات د , elaheh_s_d
الهه السادات د - 22:50 1386/10/4
7
خاطرات جفتتون هم عالی بود خوشحال میشم خاطرات من را هم بخوانید و من هم عضو این بحث بشم.
 سیدمحسن  ا , sama_net
سیدمحسن ا - 12:19 1386/09/30
6
خاطراتت دوست خوبم حسنا رو خوندم بسیارعالی بود
جا داره اینجاهم بنویسی تا بقیه هم بخونند ممنون
حسنا  حسنا , hosna_hosna
حسنا حسنا - 00:51 1386/09/27
5

خاطراتت  فوق العاده زیباست

خیلی جالب نوشتی     بحثاتون هم حرف نداره   

راستی  دوستان به خاطرات من هم سر بزنید اگه دوست داشتید  البته اول به خاطرات آقا محسن سر بزنید بعد من

 

 سیدمحسن  ا , sama_net
سیدمحسن ا - 20:04 1386/09/22
4

خاطره پنجم: جام جهانی كودكانه

توی سال هایی كه دبستان درس می خوندم به علت بمباران محله امون دوسالی رو رفتم شهرستان سمنان تا در امان باشیم  یادش بخیر چه روزگاری داشتیم. اونجا دوستان زیادی پیدا كردم با بچه های محله یك تیم فوتبال درست كردیم دروازبان ابوالفضل بود و محمد رضا و من دادشم و چند نفر دیگه اعضای تیم بودیم  منم شدم كاپیتان . شاید دو نفر دیگه هم بودنند كه ازم چند سالی بزرگتر بودن ولی بازی من بهتر بود بماند بعد از مدتی آوازه تیممون همه جاپیچید كم كم با تیم های دیگه آشنا شدیم مهاجرین كرد و تیم افاغنه و تیمهای محلهای دیگه تصمیم گرفتیم ی جام جهانی كوچك توی یك زمین خاكی پشت ورزشگاه پوریا ولی  راه بیاندازیم . یادش بخیر  برادران آراز و روزبه از تیم كردها چه بازیكنانی بودن قوی هیكل ودرشت. وقتی دریبل میزدن كی جرات داشت بره سمت اونا بره

 درسته ما اول نشدیم چون  خوب سنمون از اونا كوچیكتر بود و زود اسیب می دیدم ولی خاطره اش هیچ وقت از یادم نرفته .

بعدها آراز و روزبه رو دیدم خیلی  بزرگ شده بودن طور یكه دیگه شاید منم نشاختن .

محمد رضا هم رفت توی تیم استان و خیلی پیشرفت كرد ابوالفضل هم رفت سر كارو بعدش ازدواج كرد.

یادش به خیر

-----------------------------------------------------------------------------------

خاطره ششم :اول شدن توی مسابقه سرود

توی سال های دبستان توی مدرسه احمدیه اسلامی خیابان مولوی درس میخونیدم جدای از درگیریهای داخل حیاط كه با كلاس های دیگه داشتیم وگاهی  با دوستان با كلاس های دیگه كتك كار ی میكردیم توی مدرسه اعلام شد قرار یك گروه  سرود تشكیل بشه منم رفتم و ثبت نام كردم  اقای حیدری  معلم پرورشی من رو خیلی تحویل گرفت چون شاگرد اول مدرسه بودم درسته شیطون بودم ولی خوب درسخون بودم.  سرود مداد رنگی رو برام خوندم و با موزیك تمیرین میكردیم و بعد رفتیم كانوان حر و انجا با اقای سید جواد هاشمی كه الن بازیگر و كارگردان شده اشنا شدیم اونجاهم با كمك ایشون كلی تمریمن كردیم

 توی مسابقات  منطقه ای اول شدیم و توی استان دوم

یادش به خیر روز یكه جایزه امون ر ومیدادن چه حالی داشتیم .

 

 سیدمحسن  ا , sama_net
سیدمحسن ا - 17:44 1386/09/20
3

خاطرات

تصمیم گرفتم مجموعه خاطراتم رو البته از بچگی بنویسم

خاطره اول:

سال اول دبستان بودم یك روز دوچرخه28 پسرخاله كه خوب نسبتا بزرگ و بلند هست  رو برداشتم و

سوار شدم چون نمیتونستم روی زینش بشینم روی پا اویزون  شدم جاتون خالی افتادن همون ودستم زیر سیم های چرخ رفتن همون و باعث شد هفته اول مدرسه دستم بشكنه .

هیچ وقت یادم نرفته چون خدا رو شكر تنها باری بود كه دستم شكست.

------------------------------------------

  خاطره دوم  :اولین امپولی كه زدم

یادمه یك روز بد جور ی مریض شده بودم و قرا ربود اولین پنی سیلین رو كه خیلی هم درد داره رو بزنم

با مادرم رفته بودم یك درمانگاه  كه اول ی خانم پرستارمهربون اومد گفت پسرم استینات رو بالا بزن تست كنم  تست رو زد  دیدم عجب درد ی داره و همش  نا له میكردم  تا وقتی كه میخواست  امپول اصلی رو بزنم

بدجوری ترسیده بودم وهمش داد و فریاد میكردم و دست و پا می زدم  وقتی پرستار میخواست  امپول رو بزنه یك لگد محكم زدم به دستش و سوزن امپول شكست و من از روی تخت  بلند شدم فرار كردم  جاتون خالی نزدیك 20 دقیقه من بدوم و مادرم دنبالم  تا تویك كوچه بن بست گیر افتادم دوباره برگشتم درمانگاه  .خانم پرستا ر ی نگاهی بهم كرد وگفت باشه این جوری دوست داری و من رو توی اتاق تزریق گزاشت ور فت جاتون خالی دوتا ادم گردن كلفت اومدن یكی  دستهام روگرفت واون یكی پاهم رو و بعدش ...

عجب دردی داشت  هنوز یادمه .

--------------------------------

خاطره سوم : نجات  از كتك

 سال پنجم دبستان بودم یك معلم بداخلاق و سخت گیر داشتیم كه اگه كسی شیطنت میكرد یا درس نمیخوند كتك بود كه میخورد یك روز  برای آب خوردن از كلاس  اومدم بیرون حیاط بزرگی داشتیم كه كنارش چند تا درخت انار كاشته بودند داشتم اب میخوردم دیدم معلم باعجله از كلاس اومد بیرون حواسش به من نبود اومد تو حیاط و از روی چند تا سنگ توی كلاس رو نگاه كرد و با خودش چیز هایی میگفت بعد رفت شاخه یك درخت رو شكست و داشت می اومد سمت آبخوری كه زود قایم شدم

دیدم شاخه درخت رو زیر آب خیس كرد و هی تكونش میداد و بعدش رفت تو كلاس .از پنجره دیدم چه خبر بود اونجا  اسمها و صدا می كردو بیچاره بچه ها كه كتك میخوردن انگار گفته بود میره بیرون تا ببینه كی شلوغ می كنه

 منم تا آخر كلاس برنگشتم تو كلاس و شانسی از یك كتك حسابی نجات پیدا كردم .

 چون اگه بودم مطئنا من اولین نفری بودكه كتك میخوردم .

------------------------

خاطره چهارم :تمرین ریاضی

تو دبیرستان من و یكی از بچه ها به نام وحید باهم رفیق بودیم و درس میخوندیم یك روز تصمیم گرفتیم دوتا صندلی برداریم وبریم بین درختها ریاضی كار كنیم .

وحید یكم تند مزاج و زود جوش بود و وقتی میخواست بنویسه خودكار رو روی كاغذ می كوبید  شروع كردیم  وسر هر مسئله كلی باهم بحث می كردیم تا رسیدم به یك تمرین . من  بایك  راه حلش كردم وان با یك راه حال دیگه  وحالا بحثم شروع شده بودكه هركدوممون میگفت تو غلط میگی كلی باهم بحث كردیم كمكم كارمون بالا گرفت و به داد وبیداد رسید و وحید از كوره درفت صندلی رو بلند كرد كه بزنه  توی سرم  ومن جا خالی دادم صندلی رو برداشت و دنبالم كرد نزدیك 7-8 دقیقه با صندلی دنبالم می دوید  كه اخرش من فرار كردم .

هروقت دوستان قدیمی رو میبینم از این خاطره یاد میكنن

بعدها  وحید بچه اروم و ساكت ی  و ارومی شد والان برای خودش كسی شده  .

عجب تمرینی كردیم اون روز .یادش بخیر

-------------------------------------

هاجر خاکسار , yalda_tanha
هاجر خاکسار - 20:31 1386/09/16
2

سلام

مطالب شما بسیار زیباست

برای شما ارزوی موفقیت و سربلندی دارم

مرجان س , barooneh
مرجان س - 19:13 1386/09/12
1

سلام

من تازه عضوشدم

موضوعاتو دیدم خوشم اومد واقعا

امیدوارم شما موفقباشید

و ما بتونیم با همكاری بیشتر بهم كمك كنیم

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.