| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
545
|
2283
|
91/1/1 (22:09)
|
|
||
|
|
814
|
6410
|
89/7/28 (13:16)
|
|
||
|
|
176
|
1483
|
88/9/23 (00:25)
|
|
||
|
|
1395
|
3392
|
91/1/18 (21:55)
|
|
||
|
|
331
|
1724
|
89/11/25 (11:07)
|
|
||
|
|
185
|
1796
|
89/2/19 (17:38)
|
|
||
|
|
73
|
302
|
88/9/23 (00:50)
|
|
||
|
|
152
|
816
|
88/8/15 (18:23)
|
|
||
|
|
333
|
826
|
88/8/9 (13:12)
|
|
||
|
|
63
|
308
|
88/1/27 (10:19)
|
|
||
|
|
75
|
321
|
88/1/11 (14:49)
|
|
||
|
|
17
|
55
|
87/12/10 (17:52)
|
|
||
|
|
116
|
432
|
87/12/9 (22:06)
|
|
||
|
|
104
|
482
|
87/12/1 (20:54)
|
|
||
|
|
125
|
556
|
87/11/21 (23:47)
|
|
دوستان ادیب و شاعر
اعتقادمان بر این است که فضای ادبیات شعری، فضای مقدسی است زیرا که از دل بر می خیزد و گوینده احساساتی عمیق و ژرف است.
ولی تلاش در سرودن شعر در هر شرایط و با هر تفکر و ایده، کوششی ستودنی است که به تبحر بیشتر منجر گردیده و اگر به طنز روی آورد، به انبساط خاطر.
بیایید با انتخاب یک بیت از اشعار شعرا، مصراع دوم را به ذوق و سلیقه خود، بسراییم.
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
آب کتری و سماور همه را جوش کنید

پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !
پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم
پیغام گیر فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب
پیغام گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!
پیغام گیر منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!
پیغام گیر مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم !
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!
پیغام گیر بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت !
پیغام گیر نیما :
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش
پیغام گیر شاملو :
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمیت
آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویم
تآنگاه که توانستن سرودی است
پیغام گیر سایه :
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان
پیغام گیر فروغ :
نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
…سلامی دوباره خواهم داد
بی تو آنلاین شبی باز از آن Room گذشتم. همه تن چشم شدم. دنبال ID تو گشتم. شوق دیدار تو لبریز شد از Case وجودم. شدم آن User دیوانه که بودم. یادم آمد که شبی با هم از آن Room گذشتیم. پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم. تو همه راز های Hack ریخته در آن Booter های سیاهت. من همه محو تماشای PM هایت. Talk صاف و Room آرام. بخت خندان و زمان رام. منو تو (و بقیه) همه دلداده به آواز روی Voice. یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن. لحظه ای چند بر این Room نظر کن.Chat آیینه عشق گذران است. تو که امروز نگاهت به ای میلی نگران است. باش فردا که دلت با ID دگران است. تا فراموش کنی چندی از این Room سفر کن. با تو گفتم حذر از Room ندانم...
پسر برتر
از دخترآمد پدید
«پسر برتر از دخترآمد پدید»
پسر جمله را گفت و چیزی ندید
نگو دخترك با یكی دسته بیل
سر آن پسر را شكسته جمیل
بگفتا:«جوابت نباشد جز این
نگویی دگر جمله ای این چنین
!وگرنه سر و كار تو با من است
كه دختر جماعت به این دشمن است.»
پسر اندكی هوشیاری بیافت
سرش چون انار رسیده شكافت
پسر گفتش:«ای دختر محترم
كه گفته كه من از شما بهترم؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
كه دختر جماعت به كل برتر است
ز جن تا پری از همه سر تر است
پسر سخت بیجا كند،مرگ بید
كه برتر ز دختر بیاید پدید!»
پس آن ضربه خیلی نشد نابه جا
كه یك مغز معیوب شد جابه جا
درد و دل یک دختر
دختری هستم به سن سی و سه * فارغ از درس و کلاس و مدرسه
مدرک لیسانس دارم در زبان * دارم از خود خانه و جا و مکان
مرغم و خواهم زبهر خود خروس * مانده ام در حسرت تاج عروس
مبل و اسباب و لوازم هر چه هست * پنکه و سرویس خواب و فرش
و تخت
هست موجود و جهازم کامل است * پول نقد و زانتیا هم شامل
است
هرچه گوئی هست و تنها شوی نیست * برسرم گیسو و زلف و موی
نیست
ترسم از بی شوهری گردم تلف * بر دهانم آید از اندوه کف
کاش جای این همه پول و پِله *گیر میکرد شوهری توی تله
میشدم عبد و کنیز شوی خود * می نمودم چاره درد موی خود
گیسوانی عاریت چون یال اسب * می نشاندم بر سَرَم با زور
چسب
زلف خود را چون پریشان کردمی * حتم دارم دردلش جا کردمی

آنچنان شوری زخود برپاکنم *تاکه شاید در دلش ماًوا کنم
بارالها تو کرم کن شوی را * خود مرتب میکنم این موی را

اگر
هر کدام از شعرای فارسی تلفن داشتند و شما به آنها زنگ می زدید و آنها
خانه نبودند، فکر می کنید روی پیغام گیرشان چه پیامی برایتان می گذاشتند؟!
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور!
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم!
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت!
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح از کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمی
تا آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویمت
آنگاه که توانستن سرودی است
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی کتمان
نیستم.. نیستم..
اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد
عجب رسمیه رسم زمونه
خونه مون عیدا پر مهمونه
می رن مهمونا از اونا فقط
آشغالِ میوه به جا می مونه !
کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟
کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه !
جعبه خالی ِ شیرینی هنوز
گوشه ی طاقچه پیش گلدونه
عطرش پیچیده تا آشپزخونه
شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه
می رن مهمونا از اونا فقط
جعبه ی خالی به جا می مونه !
از بس خونه رو به هم می ریزن
آدم مثل اسب(!) تو گِل می مونه
یکی نیست بگه خداوکیلی
جای پوست پسته توی قندونه ؟!
قند نصفه ی عموجون هنوز
خیس و لهیده ته فنجونه
حالا خداییش قندش مهم نیست
کنار اون قند نصف دندونه !
می رن مهمونا از اونا فقط
نصفه ی دندون به جا می مونه !!
پسته ی خندون ، بادوم شیرین
فندق در باز ، مال مهمونه
« پرسید زیر لب یکی با حسرت » :
که از این آجیل، به غیر از تخمه،
واسه ما بعدها چی چی می مونه ؟
نگو در خانه ی ما برق رفته
بگو
در کل دنیا برق رفته
بکن
یک لامپ را در خانه خاموش
نمی
دانی که صد جا برق رفته ؟
تمام
شهر از بالا به پایین
و
از پایین به بالا برق رفته
نمی
بینم ستاره در سماوات
از
اینجا تا ثریا برق رفته
خداوندا
به کل شهروندان
بده
«صبراً جمیلا» برق رفته !
اگر
دارند چادر برق رفته
اگر
دارند ویلا برق رفته
ندارد
فرق دارا با ندارا(!)
عدالت
را! چه زیبا برق رفته
رود
مجنون که ups بیارد
سر
میک آپ لیلا برق رفته
چو
برقت می رود خوابت می آید(!)
لالا
لالا لالالا برق رفته
پیامک
می زنی: «meeting canceled»
ندا!
سارا! سمیرا! برق رفته
فلانی
در سخنرانیش می گفت:
«لذا
ایضا لهذا برق رفته
نبودِ
برق یک بحث جهانی است
همین
الان اروپا برق رفته
به
جان حضرت حافظ که چندی است
سمرقند
و بخارا برق رفته...»
جواب
بچه را بابا چنین داد:
نمی
یابیم قاقا برق رفته
به
جای قصه ی دارا و سارا
از
این پس: آب بابا برق رفته
دعاهامان
نمی گردند اجابت
مگر
در عرش اعلا برق رفته؟!
«مسلمان
نشنود کافر نبیند»
که
حتی در کلیسا برق رفته!
«بیا
تا دست یکدیگر بگیریم»
بیا
کاری بکن تا برق رفته
فضا
آرام و تاریک و رمانتیک
درست
عین تو فیلما! برق رفته
و
مردی با زنش می گفت هر شب
صدا
کم کن که سیما برق رفته!
«مرا
کیفیت چشم تو کافی است»
ولی
افسوس! حالا برق رفته
«الا
یا ایها الساقی ادر کـَ...»
که
ناگه بین اجرا برق رفته!
اگر
قدر انرژی را بدانیم
نمی
بینیم فردا برق رفته
خودم
اســراف کردم در همین شعر
بسی
ور رفته ام با «برق رفته»
درون
بیت بیتش آب بستم
و
در مصرا به مصرا برق رفته!
دوباره
ماند شعرم نیمه کاره
دوباره
باز گویا برق رفته..
عزت مرد ،به مال است و رفاقت به ریال
هر که این هــــــردو ندارد بــرود رو به زوال
روزگاری شده که علم و هنــــــر یعنی کشک
در عوض بی هنری ، خیره سری، حسن و کمال
مال مردم خـــوری و حـــقــــه و مـــــکـــر و زد و بند
مــوجــد مـــال و منـــال اســـت و ســپــس جـاه و جلال
گـــر پـــس مــــعــرکــــه خـــواهـــی کـــه نـــمــاــد کــلهت
هـــــان مــــــرو در پــــــی عـــــز و شــــــرف و پـــــــول
حـــلال
چـــــون کـــــه بــــا پـــــول حــــــلالــــت نــــرســــد خـــرج
بـه برج
چـــــون کــــه وجــــدان و شــــــرف نـــیـــــز ، بــــــــود
وزر وبــــــــال
نوشتم با صدائی از برگ انگور
شدم سرباز گشتم از وطن دور
بسوزد انکه سربازی بنا کرد
جفا بر ما نکرد بر دختران کرد
نگو شیروان بگو دروازه غم
نگهبانی زیادو مرخصیش کم
به خود گفتم که این طبل نظام است
دو سال شخصی گری بر من حرام است
اه به صف کردن .تراشیدن سرم را
لباس سربازی کردن تنم را
لباس سربازان فانسخه داره
دل سرباز همیشه غصه داره
گروهبانان مرا بیچاره کردن
لباس شخصیم را پاره کردن
بمیرد انکه غربت را بنا کرد
دلان مادران را چشم به راه کرد
چرا مادر مرا 20 ساله کردی
میون پادگان اواره کردی
زوقتی خورم من سیب زمینی
شدم سرباز نیروی زمینی
الهی شیروان که خاکت شور زار است
غذای پادگانت زهر مار است
خیال کردم که سربازی دو سال است
ندونستم که عمر یه جون است
یاران سه قسم اند
دلا یاران سه قسم اند گر بدانی
زبانی اند و نانی انـد و جـانی
به نـانی نان بده از در برانـش
تو نیـکی کن به یاران زبـانی
ولیـکن یـار جـانی را نگهدار
به پـایش جـان بده تا می توانی