userinfo close

  ,

بر شهپر اندیشه ها


shahparandishe

تاسیس: 17 فروردین 1387  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: آرش اسماعیلی - معاونان
********شرکت در نظر سنجی یادتون نره ******** سخنوری سخنان سودمند را باید نشر کرد ما ادامه »

********شرکت در نظر سنجی یادتون نره ********


سخنوری

سخنان سودمند را باید نشر کرد مانند افشاندن تخم گندم، هرچند آب و هوا و زمین به رویاندن و بار آوردن دانه‌ها یاری نکند باز در گوشه و کنار خرمن سنبل‌ها و خوشه‌های معدود سر دهد و می‌روید.








 

عنوان بحث

موندو مامان زاغو , mondoo_mah

ღღریشه یابی ღღ

سلام.

توی این بحث قراره با هم کمی تفکر کنیم!

همه ما در روز هزارن هزار کلمه رو به زبون میاریم و از طریق اونها با هم ارتباط برقرار میکنیم. حتی با این کلمات با خودمون ارتباط ایجاد میکنیم. آیا تا حالا شده با خودتون فکر کنید که چرا یک کلمه این معنی خاص رو داره یا اینکه چرا فعلی که با یک کلمه استفاده میشه با خود اون کلمه مناسبتی نداره؟

مثلا تا حالا شده چرا ما میگیم "سوگند میخورم" در حالی که سوگند خوردنی نیست؟ ما که سوگند رو نمیخوریم و هضم نمیکنیم. پس چرا میگیم سوگند میخورم یا قسم میخورم؟ 

خب ما تو این بحث روی کلماتی که در روز استفاده میکنیم یا کلماتی که توی اشعار میخونیم بحث میکنیم.

 توی این بحث هربار کلمه ای نوشته میشه و همگی با هم در مورد وجه تسمیه (علت نامگذاری) اون فکر میکنیم. هر کس هر فکری که به نظرش رسید بگه. حتی اگه به نظر خودش بی ربط باشه. چون ممکنه جواب درست همون باشه! پس هرچیزی به ذهنتون رسید بگید.

این هم در واقع یه جور بازیه!

 امیدوارم همگی شرکت کنید و استفاده کنید.

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
مریم م , b_beldfi_b
مریم م - 10:19 1388/01/27
63

یکی از دانش‌های مهم برای شناخت بهتر زبان دانش ریشه‌شناسی است. ریشه‌شناسی درک ما را از زبان بهتر و دقیق‌تر می‌کند و حتا بخشی از تاریخ و فرهنگ را آشکار می‌کند. برای نمونه ریشه‌شناسی واژه‌ی «سیستان» (سکاستان - سگستان - سیستان) به ما می‌گوید که قوم ایرانی سکا در این منطقه زندگی می‌کردند. دکتر حیدری ملایری در پیشگفتار فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک مثال جالبی می‌زند:
واژه‌ی interdict به معنای «ممنوع کردن، مانع شدن، جریمه‌ی مذهبی یا قانونی کردن»، گرفته شده از لاتین inter-dicere از -inter «اندر، میان، درون» و dicere «سخن گفتن». در اوستایی دقیقا همین ساختار را داریم: antarê-mruyê به همان معنای «ممنوع کردن» تشکیل شده از -antare (پارسی باستان: -antar، سانسکریت: -antar، بالاژرمنیک کهن: -untar، پوروا-هند-و-اروپایی: enter* به معنای «اندر، میان») + mruyê «سخن گفتن» از ریشه‌ی -mrû «گفتن». پیشوند -antare با فعل دیگری در اوستایی به معنای «گفتن» همین مفهوم را ساخته است: antare-uxti «ممنوع کردن»، که تشکیل شده است از -antare و uxti. امیل بنونیست (Emile Benveniste) پژوهش جالبی (۱۹۷۵ م/۱۳۵۴ خ) در زمینه‌ی ریشه‌ی «در درون سخن گفتن» برای مفهوم «ممنوع کردن» انجام داده است. بنا بر استدلال وی، پیشوند -inter در واقع از پوروا-هند-و-اروپایی en-ter* می‌آید که جزء دومش در عین این که شکل تفضیلی است (همان «-تر» در پارسی) مفهوم جداسازی را نیز می‌رساند. در نتیجه antarê-mruyê یا inter-dicere یعنی «در درون (گروه) گفتن به منظور جدا کردن (یا منزوی کردن کسی)». به نظر بنونیست، این دو واژه‌ی اوستایی کهن‌ترین دیسه‌های زبان‌های هند-و-اروپایی هستند که اطلاع مهمی را درباره‌ی سنت یا زندگی هند-و-اروپاییان در زمان‌های پیش‌تاریخی به ما می‌دهد.
رها ش , ramnitar
رها ش - 15:00 1388/01/11
62

با سپاس از مریم عزیز برای مطالب جالبشون


پندارنیک گفتار نیک کردار نیک

زرتشت

زَرتُشت، زردشت،زردهُشت یا زراتُشت(در اوستا زَرَثوشْتَرَ به تعبیری به معنی «دارنده روشنایی زرین‌رنگ» و به تعبیری دیگر «دارنده شتر زردفام» و سرانجان به معنای «ستاره زرین») نام پیامبر ایرانی و بنیادگذار دین زرتشتی‌گری یا مزداپرستی و سراینده گاهان (کهنترین بخش اوستا) است. بعضی پژوهشگران بر این باورند که زرتشت در روز ششم فروردین زاده شده ولی درباره تاریخ زایش او دیدگاه‌های فراوانی وجود دارد. برآوردها از ششصد تا چندین هزار سال پیش از میلاد تفاوت دارند. تولد زرتشت را در شمال غربی ایران در نزدیکی دریاچه چیچست (ارومیه) در روستای انبی دانسته‌اند. پس از اعلام پیامبری در سن ۳۰ سالگی، زندگی بر زرتشت در منطقه شمال غربی ایران سخت شد و او ناچار به کوچ به شمال شرقی ایران آن روزگار یعنی منطقه بلخ شد. در آنجا زرتشت از پشتیبانی گشتاسب‌شاه برخوردار شد و توانست دین خود را گسترش دهد. زرتشت در سن ۷۷ سالگی در روز پنجم دی ماه در نیایشگاه بلخ بدست یکی از تورانیان به نام توربراتور کشته شد.


مریم م , b_beldfi_b
مریم م - 19:21 1387/12/16
61

پرداختن به ریشه ها ، کار ریش سفیدان و اهل دانش است .( ارد بزرگ)

مریم م , b_beldfi_b
مریم م - 21:04 1387/11/27
60

ریشه شناسی زبان توركی آذربایجانی

http://www.qaynaq.com/index.php?titem=184&lang=f

مریم م , b_beldfi_b
مریم م - 09:41 1387/11/13
59

واژهٔ هنر

در زبان سانسکریت، ترکیبی از دو کلمه سو به معنی نیک و نر یا نره به معنای زن و مرد است. در زبان اوستایی سین به ها تبدیل شده و واژه هونر ایجاد گشته است که در زبان پهلوی یا فارسی میانه به شکل امروزی (هنر) درآمده است که به معنای انسان کامل و فرزانه است.

در ادبیات ایران در دوره اسلامی این معنا دوباره دگرگون شد، و هنر به معنای کمال، فضیلت، هوشیاری، فضل، تقوی، دانش و کیاست و... به کار رفت، که دارای بار معنایی عام بود:

مریم م , b_beldfi_b
مریم م - 11:16 1387/10/8
58

http://www.asheghoone.com/?p=465

ریشه‌ شناسی واژه‌ی عشق

زیباترین واژه‌ی زبان پارسی که تا چندی پیش همه آن را عربی می‌دانسته‌اند و در چامه و ادب پارسی و به ‌ویژه هستی ‌شناسی ایرانی جای‌ گاهی بلند و برجسته دارد واژه‌ی (عشق) است. این واژه ریشه‌ی هند و اروپایی دارد و پیشینه‌ی آن بدین گونه است:

love

واژه‌ی (عشق) از iška اوستایی به چم خواست، خواهش، گرایش ریشه می ‌گیرد که آن نیز با واژه‌ی اوستایی iš به چم (خواستن، گراییدن، آرزو کردن، جست‌وجو کردن) پیوند دارد. واژه‌ی اوستایی iš دارای برگرفته های زیر است:
aēša : آرزو، خواست، جست ‌وجو
išaiti
: می‌خواهد، آرزو می‌کند
išta : خواسته، پسندیده
išti : آرزو، خواست

پسوند ka نیز که در iška اوستایی باشنده است کاربرد بسیار دارد و برای نمونه در واژه‌های زیر دیده می‌شود:

mahrka: مرگ
araska : رشک، رشگ
aδka : جامه، ردا، روپوش
huška: خشک
pasuka: چهارپا، ستور
drafška: درفش
dahaka : گزنده (ضحاک)
واژه‌ی اوستایی iš هم ریشه است با:
در سنسکریت:
eṣ: آرزو کردن، خواستن، جُستن
icchā : آرزو، خواست، خواهش
icchati : می‌خواهد، آرزو می‌کند
iṣta : خواسته، پسندیده
iṣti: خواست، جستجو
در زبان پالی:
icchaka: خواهان، آرزومند

همچنین، به گواهی شادروان فره‌ وشی، این واژه در فارسی ، میانه به شکلِ išt به چم خواهش، گرایش، دارایی و توان‌ گری، خواسته و داراک باز مانده است.
خود واژه‌های اوستایی و سنسکریت نام برده شده در بالا از ریشه‌ی هند و اروپایی نخستین یعنی ais به معنی خواستن، میل داشتن، جُستن می‌آید که ریخت نامی آن aisskā به چم خواست، گرایش، جست‌ وجو است.


در بیرون از اوستایی و سنسکریت، در چند زبان دیگر نیز برگرفته‌هایی از واژه‌ی هند و اروپایی نخستین ais بازمانده است، از آن دسته‌اند:
در اسلاوی کهن کلیسایی :isko, išto جست‌ وجو کردن، خواستن ـ iska : آرزو
در روسی :iskat جست‌ وجو کردن، جُستن
در لیتوانیایی :ieškau جست‌ وجو کردن
در لتونیایی iēskât: جستن شپش
در ارمنی :aic بازرسی، آزمون
در لاتین aeruscare: خواهش کردن، گدایی کردن
در آلمانی بالای کهن :eiscon خواستن، آرزو داشتن
در انگلیسی کهن :ascian پرسیدن
در انگلیسی امروز :ask پرسیدن، خواستن
اما فرهنگ‌ نویسان پیشین ما واژه‌ی عشق را به واژه ی عَشَق عربی (ašaq’) به معنای (چسبیدن)، (منتهی ‌الا‌رب)، (التصاق به چیزی) ، (اقرب ‌الموارد) پیوند کرده اند. نویسنده‌ی (غیاث‌اللغات) می‌کوشد میان (چسبیدن، التصاق) و (عشق) رابطه بر قرار کند و می نویسد:
«مرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا می‌شود و گویند که آن مأخوذ از عَشَقَه است و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند چون بر درختی بچسبد آن را خشک کند. همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند».
از آنجا که عربی و عبری از خانواده‌ی زبان‌های سامی‌اند، واژه‌های ریشه‌دار سامی هماره در هر دو زبان عربی و عبری با چم‌های همانند برگرفته می‌شوند. و شگفت است که واژه‌ی (عشق) همتای عبری ندارد و واژه ‌ای که در عبری برای عشق به کار می‌رود اَحَو (ahav) است که با عربی حَبَّ (habba) خویشاوندی دارد. واژه‌ی دیگر عبری برای عشق (خَشَق) (xašaq) است به چم خواستن، آرزو کردن، پیوستن، چسباندن، خوشی که در تورات عهد عتیق بارها به کار رفته است (برای نمونه: سفر تثنیه ۱۰:۱۵، ۲۱:۱۱؛ اول پادشاهان ۹:۱۹؛ خروج ۲۷:۱۷، ۳۸:۱۷؛ پیدایش ۳۴:۸).
بر پایه‌ی نگرش استاد اسکات نوگل: واژه‌ی عبری خَشَق xašaq و عربی عَشَق ašaq’ هم‌ریشه نیستند. واک ِ “خ” عبری برابر “ح” یا “خ” عربی است و “ع” عبری برابر “ع” یا “غ” عربی، و آن‌ها با هم در نمی‌آمیزند. هم‌چنین، هماره “ش” عبری به “س” عربی می‌دگرد و به‌ وارون. خَشَق عبری به شایش بسیار در آغاز به چم(بستن) یا (فشردن) بوده است، آن گونه که برابر آرامی آن نشان می‌دهد. هم‌چنین، استاد ورنر آرنولد پامی‌فشارد که “خ” عبری در آغاز واژه همیشه در عربی به “ح” می ‌دِگَرَد و هرگز “ع” نمی‌شود. نکته‌ی دیگر این که (عشق) در قر‌آن نیامده است و واژه‌ی به‌کار ‌رفته در آن همان ستاک حَبَّ (habba) است که یاد شد، با برگرفته‌هایش مانند نام حُبّ (hubb).
در عربی امروز نیز واژه‌ی عشق کاربرد بسیاری ندارد و بیشتر حَبَّ (habba) و برگرفته‌های آن به کار می‌روند مانند: حب، حبیب، حبیبه، محبوب و دیگرها.
فردوسی نیز که برای پاسداری از زبان فارسی از به کار بردن واژه‌های عربی آگاهانه و کوشمندانه خودداری می‌کند (اگر چه واژه‌هایی از آن زبان را به ناگزیر در این‌جا و آن‌جای شاهنامه به کار برده است) ولی واژه‌ی عشق را به آسانی و باانگیزه به کار می‌برد و با آن که آزادی سرایش به او توانایی می‌دهد که واژه‌ی دیگری را جایگزین عشق کند، واژه‌ی حُب را به کار نمی‌برد. در سانی که واژه‌ی حب واژه‌ی بنیادی و روامند برای عشق در عربی است و مانند عشق نیز یک هجایی است و از این رو سنگِ سروده‌ اش را به هم نمی‌‌زند. خداوندگار شاهنامه با آن که شناخت امروزین ما را از زبان و ریشه‌ شناسی واژه‌های هند و اروپایی نداشته است به شایش بسیار می‌دانسته است که عشق واژه‌ای پارسی است. وی بدین گونه می‌سراید:

بخندد بگوید که ای شوخ چشم
ز عشق تو گویم نه از درد و خشم

نباید که بر خیره از عشق زال
نهال سر‌افکنده گردد همال

 

پدید آید آنگاه باریک و زرد
چو پشت کسی کو غم عشق خورد

 

دل زال یکباره دیوانه گشت
خرد دور شد عشق فرزانه گشت

این شایش نیز وجود دارد که فردوسی خود واژه‌ی عشق را نه با “ع”، ون‌ که به ریخت (اِشق) و یا هتا (اِشک) نوشته باشد که هرآینه پی بردن به این نکته کار آسانی نیست، زیرا کهن‌ترین دست‌ نوشت بازمانده‌ی شاهنامه به نزدیک دو سده پس از فردوسی بر‌می‌گردد. ریزبینانه‌تر گفته باشیم، این دست‌ نوشت نسخه‌ای است که در تاریخ ۳۰ محرم ۶۱۴ ماه ‌شیدی رونویسی آن به پایان رسیده است (برابر با دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ماه سال ۵۹۶ گاه‌ شمار خورشیدی ایرانی و ۱۵ ماه می ۱۲۱۷ زادروزی ). ترادیسی ِ واک ِ فارسی ِ “ک” به عربی ِ “ق” نیز کم‌ یاب نیست، چند نمونه: کندک ، خندق، زندیک ، زندیق، کفیز ، قفیز، کوشک ، جوسق.
کوتاه آن که واژه‌ی اوستایی iš که خود از ریشه‌ی هند و اروپایی نخستین ais به چم خواستن، گرایش داشتن، جُستن می‌آید، واژه‌ی iška و سپس išk را در پارسی میانه پدید آورده است و سپس به عربی راه یافته است که در‌باره‌ی چگونگی گذر این واژه به عربی نیز می‌توان دو شایش انگارید:
نخست آن است که išk در دوران ساسانیان، که ایرانیان بر جهان عرب چیرگی داشته‌اند (به‌ویژه بر حیره، بحرین، عمان، یمن، و هتا حجاز) به عربی وارد شده است. (برای آگاهی بیشتر از چگونگی هنایش پارسی بر عربی در دوران پیش از اسلام نگاه کنید به نسک خواندنی آذرتاش آذرنوش (راه‌های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی)، چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۵۴)
دوم این است که عشق در آغاز‌ دوران اسلامی به عربی اندر شده باشد و از آن جا که فرهنگ‌ نویسان و نویسندگان آن دوره از خاستگاه ایرانی این واژه آگاهی نداشته‌اند، که مفهوم (خواستن و جست‌ وجو کردن) را دارد، آن را با عربی عَشَق، که به چم (چسبیدن) است، در‌آمیخته‌‌اند.
یک نکته‌ی جالب در این باره، کندوکاو در اندریافت عشق در عرفان ایرانی است که عشق را با (جست‌ وجو) و (گشتن) می‌پیوندد. به یاد آورید منطق‌الطیر عطار و جست‌وجوی مرغان را در خواستاری سیمرغ و یا بیت پرآوازه‌ی مولوی را:

هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم

که نشان دهنده‌ی معنی واژه‌ی عشق با ریشه‌ی پارسی آن (خواستن) و (جُستن) است،

نویسنده‌ی این نوشتار (محمد حیدری ملایری) از سرور اسکات ب. نوگل سراستاد پژوهش‌های انجیلی و باستانی در خاور نزدیک ریاست بخش تمدن و زبان های خاور نزدیک از دانشگاه واشنگتن برای پاسخ‌ گویی پیرامون ریشه‌شناسی واژه‌ی xašaq. و هم‌چنین از سرور استاد ورنر آرنولد سراستاد پژوهش‌های زبان‌های سامی از بخش زبان‌ها و فرهنگ‌های خاور نزدیک از دانشگاه هایدلبرگ آلمان و نیز سرور استاد جلیل دوستخواه سراستاد پژوهش‌های اوستایی برای گوش‌زدهای ایشان بر نخستین یادداشت‌های این نوشته سپاس‌گزاری می‌کند.
این نوشتار با اندکی پارسی‌سازی در این‌جا بازآورده شده است.

منبع: سایت پارسی مان

رها ش , ramnitar
رها ش - 23:07 1387/09/24
57

چرا اصفهان را اصفهان گفتند؟

main_a.jpg

 

     در علت نامگذارى اصفهان وجوه مختلفى گفته‏ اند كه برخى به اساطیر شباهت دارد و پاره‏اى از گفته‏ها هم سند و دلیلى ندارد، مانند قصه سوزانیدن نمرود ابراهیم خلیل را، كه چون به اصفهانیان امر شد كه در سوزانیدن خلیل ‏الله شركت كنند و از قبول آن خوددارى كردند در باره آنها گفته شد: «اسپاه‏آن» یعنى آنها سواران خدایند. یا اینكه اصفهان از بناهاى اصبهان بن فلوج بن سام بن نوح(علیه‏السلام) است و یا در «روضات الجنات» آمده كه اینجا دریا بوده است و سلیمان(علیه‏السلام) به جن فرمان داد كه براى او در محل معروفى بنام گاوخوانى نقبى زدند و زمین آن خشك شد و در دامنه جنوبى آن رود بزرگ زنده‏رود جارى بود تا اینكه سلیمان(علیه‏السلام) با موكب وارد آنجا شد و از آب‏ و هواى آنجا لذت برد و لذا به وزیرش «آصف» به آنجا اشاره كرد و چون به بسیارى از لغات صحبت مى‏كرد به فارسى گفت آصف هان كه هان در فارسى اشاره به جاى نزدیك است و مقصود اینكه زمینى كه مى‏طلبیدم همین است، از این جهت آصف‏هان گفته شده است.

    آنچه منطقى بنظر مى‏رسد وجه تسمیه‏اى است كه حمزه اصفهانى اختیار كرده و آن چنین است: لفظ اصبهان و اصفهان و اصفاهان از اسپاهان كه به معنى سپاه‏ها و لشگر است گرفته شده و اسپاه و اسپه نام لشگر است. از اینرو اصفهان را كه مركز سپاه بود. اسپاهان خوانده‏اند و چون مردم اصفهان از زمان كاوه آهنگر به سپاهى‏گرى شهرت داشتند و در دوره ساسانیان براى حمل درفش كاویانى فقط از وجود آن استفاده مى‏كردند و «اساوره»اى كه در بین تازیان شهرت دارد همان سواران برجسته مردم اصفهان هستند و لذا نام اصفهان كه معرب از كلمه اسپاهان است بر این شهر نهاده شده است.

واژه شناسی :

بر حسب دلالیل و اسنادی كه ارائه خواهیم كرد و در موارد مختلف هم به مناسبات مربوط به نام دیه ها گفته ایم اصفهان از ریشه كلمه « اصب » (صورت تازی واژه ) معادل « اسپ » (صورت قدیمی تر این كلمه در فارسی حاضر) و معادل «اسپه » اوستایی و فارسی باستان است . باید دانست كه اساساً نام « اسب » به صور مختلف در زبان فارسی بر نام شهر ها و دیه ها نهاده شده است . این كلمه ممكن است به صورت تركیبات « اسب » و یا « اسپ » و یا «اسف » (اسفه اصفهان ، اسفراین خراسان )غیره و یا «اصف» (اصفهان ، اصفهانك و غیره ) دیده شود . برای توضیح می توان گفت كه بجز نامهای اسفراین واسفدار و اسفرنگ و اسفرجان صدها واژه از این قبیل در دور وكنار ایران وجود دارد كه كلمه «اسف» به صور مختلف و حتی به صورت عربی اصفه آباد و اصفهانك و امثال اینها در آنها راه یافته است تا آنجا كه اینجانب تحقیق كرده ام در دور و كنار ایران بیشتر از حدود پنجاه محل با كلمات «اسب» ، «اسف» ، «اصف» ، آمده است و لازم نیست تاكید كنیم كه جزء اول نام «اسب» همان «فرس» عربی است . لازم نمی دانیم بجز اشاره ای موكداً توضیح دهیم كه اسب این حیوان شریف و نجیب مورد احتیاج و علاقه واحترام اقوام آریایی واجداد كهن ما بوده است و چون بحث ما در اینجا بیشتر راجع به تحقیقات لغوی است  از این مسأله به اجمال در می گذریم باید دانست كه در زبان اوستایی اسب =اسپ از ماده «اسپا» می آید و به همین دلیل این نام را به صور  مختلف شبیه به اصل بر روی دیه ها و محلها می بینیم در سنگ نوشته های داریوش بزرگ كلمه «اسب» آمده است وهمچنین واژه كلمه «اسب بار» به معنی «سوار» در آن سنگ نبشته دیده می شود در پهلوی كلمه «اسپ وار» و «اسب بار» و «اسوار» به معنی «سوار» وجود دارد . درصورت پهلوی «اسواران سالار» عنوان «رئیس سپاهیان سوار» بر حسب آیین لشكری ساسانیان وجود داشته و این همان كلمه ای است كه اعراب آن را گرفته اند و صورت فارسی آن «اسوار» به معنی «سوار» را به عربی برده و از آن به صورت جمع واژه «اساوره»  را ساخته اند به هر حال این واژه هم در اوستایی و پارسی باستان وهم در پهلوی و فارسی حاضر و به صورتی كه گفته شد در زبان تازی نفوذ داشته و شایع بوده است .

در زبان فارسی حاضر كلمه «اسپ» با «پ» فارسی رایج نیست هر چند در صورت كهن تر زبان فارسی به صورت «اسپ» شایع بوده است و در شاهنامه هم به این صورت مكرر آمده است . اما در واژه های بسیاری كه در زبان فارسی حاضر رایج است آن را به صورت «اسپ» با «پ» فارسی می توان دید مثل كلمه «اسپریس» به معنی میدان اسب سواری و كلمه «اسپست» به معنای یونجه (خوراك اسب ) و «اسپهبد» و« سپه سالار» و غیره كه در این كلمات صورت قدیمی تر واژه به صورت «اسپ» با «پ» فارسی باقی مانده است .

در واژه های دیگر فارسی حاضر كلمه «اسب» به صورت «اسف» امثله بسیار دارد از آن جمله در واژه اسفریز، اسفه، اسفرجان و اسفرنگ همین جا فوراً بگوییم كه این واژه در صورت جمع «اسپان» تلفظ آسان دارد ولی در صورت «اسف» و جمع آن «اسفاآن» غلظتی دارد كه تلفظ آن بر فارسی زبانان دشوار می افتد و با «ه» وقایه پس از حرف «ف» از آن به صورت «اسفهان» از این غلظت اجتناب می كنند . در صورت عربی نیز «اصفاهان» همین كلمه است منتها با «ص» عربی و اگر درست بخواهیم در ساخت این كلمه دقت كنیم « آسفاران » هم كه در عربی آمده بود و در جمع به صورت «اساوره » داشتیم در صورت حاضر زبان فارسی آن را هم به معنای اسب و سوار می بینیم .

چغرافی نویسان عرب وازجمله ابن درید و حمزه اصفهانی نام اصفهان را از «اصبهان » (اسبهان ) گرفته اند و توضیحاتی در باره كیفیت اشتقاق آن آورده اند كه كم و بیش جالب است . یاقوت از قول حمزه بن الحسن می گوید : « اصبهان اسم مشتق من الجندیه وذلك آن لفظ اصبهان اذا رد الی اسمه بالفارسیه كان اسباهان و هی جمع اسباه و اسباه : اسم للجند و الكلب و كذلك سك : اسم للجند والكب و انما لزمهما هذان الاسمان و اشتركا فیهما لان افعالهما لفق لاسمائهما و ذلك ان افعالهما الحراسه فالكلب یسمی فی لغه سك و فی لغه اسباء و تخفف فیقال : اسبه فعلی هذا جمعوا هذین الاسمین و سموا بهما بلدین كانا معدن الجند الاساوره »

از دقت در گفتار حمزه معلوم می شود كه خوب توجه كرده است كه كلمه اسباهان از اسب به معنای فرس آمده است و دیگر اینكه اسب و سوار گاه و بی گاه به جای هم در زبان فارسی استعمال می شود و باز خوب متوجه شده كه اسبهان همان صورت جمع اسباهان معادل سپاهیان و سواران است و باز خوب توجه داشته كه اسبه به تحقیق لغتی است به معنای سگ ولی توجه نداشته است سگستان معادل سجستان عربی از اسپه به معنای سگ فارسی گرفته نشده و در حقیقت سگستان معادل سجستان و تحریف یافته آن سیستان از ریشه كلمه سكا و اقوام سكا گرفته شده است و سكستان به معنای سرزمین سكاهاست .

اما در باره آنچه كه حمزه گفته است كه اسپه نام دیگری است برای سگ باید توضیحی بیاوریم به این معنا كه در میانه لغات محدودی كه از زبان مادی برای ما مانده است یكی هم لغت اسپه (به تخفیف ) به معنای سگ است . در برخی لهجه های زبان فارسی حاضر و از جمله خوانساری و نطنزی و ابوزید آبادی همین كلمه و به همین صورت به معنای سگ می باشد و پیداست كه این لهجه ها به صورت كهنی باز می گشته است كه با زبان مادی پیوند نزدیكتری داشته است ولی البته حمزه متوجه این معنا نشده است كه اسپهان معادل اسپاهان از اسپه (به تخفیف ) به معنای سگ گرفته نشده و تازه در معنای این دو كلمه به صورت جمع نیز دچار اشتباه شده و تصور كرده است كه اسپاهان جمع اسپه (به تخفیف ) به معنای سگ است .

به هر حال چنانكه ما مكرر گفته ایم نامگذاری امكنه فارسی به صورت جمع واژه و از باب اطلاق حال به محل بسیار رایج است برای مثال دو كلمه خوزان و همچنین اندوان را در نظر می گیریم كه در هر دوخوز و اندو نام دو طایفه است ساكن محل كه به صورت جمع بر خود محل اطلاق شده است و كلمه آذر، آذران و آذریان (هردو كلمه به معنای آتشكده ) كه در صورت حاضر زبان فارسی آدیان معادل آدریان شده و بر محلی اطلاق می شود .

به هر حال اطلاق كلمه به صورت جمع بر محل (ان در عین حال علامت نسبت هم هست ) در زبان فارسی رایج است و بسیار می شود كه برای اجتناب از ثقالت و دشخواری كلمه حرف دیگری « ه ـ رـ ك ـ گ »و امثال اینها به آن اضافه می شود درمورد اصفهان هم همین اتفاق افتاده است یعنی فتحه آخر در جمع تلفظ شده و واژه  اسپه به صورت جمع اسپاهان و بالاخره به صورت اسپهان معادل اصبهان (تازی)و به صورت رایج حاضر اصفهان در آمده است آنقدر این نامگذاری در نظر مسلم می نماید كه بهتر است توضیح و تشریح بیشتری برای آن نیاوریم .

اما از نظر تاریخی هم در روزگاران كهن اصفهان محتملاً از مراكز سپاه بوده و این نام برآن مانده است تا آنجا كه نویسنده تحقیق كرده است بیشتر از 20 محل از دیه و دهكده بزرگ و كوچك با كلمه اسب و ریشه كهن اسپه در دور و بر اصفهان وجود دارد كه از آن جمله است دیه اسفه . همچنین اسفزار شهری است كه از دیر باز دركتب تاریخی و جغرافیایی نام آن آمده است وآن را از نواحی سیستان شمرده اند در حالی كه امروز اسفزار در ناحیت بیرجند مشهور است .

در تقطیع این واژه به دو جزء اسف و زار می رسیم . اسف همان كلمه اسب است و زار پسوندی است كه در واژه های گلزار مرغزار و معادل سار در واژه های چشمه سار كوهسار و بسیاری از لغات دیگر داریم . همچنین است واژه اسفراین شهر اسفراین شهری بزرگ و كهن است در خراسان كه رجال بزرگی بدان منسوب اند . اطلاع داریم كه نادرشاه عده زیادی كردان را به این ناحیه انتقال داد و برای جلوگیری از هجوم تركمانان به خیال خود خواست سدی ایجاد كند در حال حاضر اسفراین قصبه ویا شهركی است بر  طرف شمال سبزوار از توابع نیشابور و مشتمل بر 50 قریه بسیار آباد و خوش آب وهوا .

در تقطیع این واژه به سه جز (اسف + را+ بن ) می رسیم با جزء اول همان واژه اسف معادل اسپ آشناییم و حرف «ر» در میان دو جزء اول و آخر وقایه است و این پسوند نسبت اتس كه در واژه های بسیاری از زبان فارسی همین امروز هم داریم مثل شوخگین ، چركین ، آهنین، سنگین و بسیاری دیگر .

اگر بخواهیم در اینجا از نام دیه ها و امكنه ای كه در اطراف ایران و خود اصفهان با كلمه اسف معادل اسپ آمده است . شواهدی بیاوریم صورت بلند بالایی خواهد شد كه می ترسم موجب خستگی خاطر خوانندگان شود ولی از ذكر چندمثال كه باید به آن قناعت كرد ناگریز هستیم مثل اسفاد(بیرجند) اسفاران (كرج ) اسفدان (نطنز ) اسفدران (مرودشت ) اسفرجان (قمشه ) اسفرنجان (گركان ، گلپایگان) اسفستان معادل اسبستان (سراب ، قزوین ) .با واژه خود اسب به صورت حاضر هم امكنه بسیاری در دور و كنار ایران داریم از جمله اسبو(مصغر اسب در خلخال ) اسبك (مصغر اسب در قزوین )اسبستان (قزوین ) اسبراهان (معادل اسفراهان )در لاهیجان و اسبان (بیرجند ).

پیش از اینكه این مبحث را به پایان ببریم می گوییم كه در ایران بزرگ از این پیش نیز به علت حرمت اسب در نظر طوایف آریایی بسیار از دیه ها و امكنه با نام اسب نامبردار می شدند . فی المثل اسفس دیهی در نزدیكی مرو و اسفرنگ مولد شاعر بزرگ سیف اسفرنگی دیهی در نزدیكی سمرقند و از این قبیل امثله كه فراوان در تاریخ و جغرافیای این سرزمین كهنسال آمده است این توضیح را هم بیاوریم كه به هر صورت با عربی شده واژه اصیل اسب فارسی یعنی اصف هم در حال حاضر امكنه بسیار زیادی را می توان در ایران فعلی به یاد آورد از جمله به اصفه آباد دیهی از دهستان حرب آباد و اصفهانك در (اصفهان ـ ساوه ـ فریدن ) و اصفهك (طبس ) اصفیان (در ناحیه سپیدان ) اصفاك (فردوس ) و اصفكه (فردوس ) و امثال این گونه نامها كه در همه استانهای ما به چشم می خورد شاید به موقع باشد بگوییم كه كلمه اسب با حرف «پ» و یا «ف» در بسیاری از لغات فارسی هم می آید مثل كلمه اسپست معادل اسفست (یونجه ای كه خوراك اسب و دام است )اسفناج معادل اسفناخ ، اسفناك ، اسفرینه كه گفته اند گزردشتی است و اسفرغم معادل اسپرغم و سفرغم و اسفره به معنی چرم و مهار وشاید سفره و اسفرك نوعی كافور و اسفرزه گیاهی طبی و امثال اینها همه و همه نشان شباع كلمه اسف در زبان فارسی است .

گذشته از این كلمات و دیه ها و شهرها كه نام آن گذشت نام بزرگ اسب در اسامی بسیاری از ناموران ایران كهن و اسطوره ای دیده می شود مانند گرشاسب معادل اوستایی « ك ر س اسب » (دارنده اسب لاغر ) و ارجاسب معادل اوستایی ارجت اسب (یعنی دارنده اسب ارجمند ) و لهراسب معادل اوستایی « ا اوروت اسب » (یعنی دارنده اسب تیزرو )و ویشتاسب و گشتاسب معادل اوستایی «گشن اسب » (دارنده اسب فحل ) وطهماسب «طهم اسب » (طهم معادل تخم ) دارنده اسب زورمند و هجدسپ كه گفته اند نیای چهارم زردشت بوده است یعنی دارنده 18 اسب . در حرمت و تكریمی كه ایرانیان كهن برای اسب داشته اند دیگر نباید توضیح بیشتری بدهیم و تقطیع و توضیح خود را نیز درباره اصفهان به پایان می رسانیم .

این توضیح را در پایان علاوه كنیم كه در خود اصفهان دیهی داریم به نام اصفهانك سخت نزدیك به اصفهان و در اطراف ایران هم باز محلهای بسیار به همین نام اصفهانك داریم چنانكه اصفهانك (ساوه) اصفهانك سفلی (فریدن ) اصفهانك مشاعی (فریدن) اصفهانك علیا (فریدن) و اصفهانك كلاته گرگان .



رها ش , ramnitar
رها ش - 01:10 1387/09/1
56

ایران با بیست و هفت نام در گذر تاریخ

ایران از روزگاران كهن تا كنون به نامهای ،آری ، آریان ، آریانا ، آریاویچ ، آریاویج ، آریه ، آریامهن، اران ، آریان ،‌آریانشهر ،‌ائیریانم وئجه ، ائیریه ، ائیریوشینه ، ایر ، ایران شثر ، ایران شهر، ایران ویج، ایران ویچ ،‌ایران ویژ ، ایریا ، ایریاوه ، ایریاوه ، ایرج ،ایریوخشوثه ، پرس ، پرشا ، پرشیا، پرشیانا ، سرشناس بوده است.
واژهایران برگرفته از نام (( آریانا )) یعنی سرزمین آریاییهاست . آریایی ها درهزاره دوم قبل از میلاد به فلات ایران وارد شدند . گروهی از آنان به هندرفتند و گروهی در این سرزمین كه به نام آنان ایران نام گرفته ، باقیماندند

 

 

واژه آریا در زبانهای اوستایی، فارسی باستان و سانسكریت بهترتیب به گونه های ایریه ،اریه،آریه،به كاررفته است.
اریه در نام اریامنهپدر نیای داریوش بزرگدیده می شود و ایریه در واژه اوستایی ایرینهبه معنیایرانی و  آریایی و در نامهای ایرینه وئجه،ایران ویچ و ایریو خشوثهكوهی كه آرش،تیر انداز نامیایران در زمان منوچهر پیشدادی از بالای آن ، تیری به سوی خاور انداخت وایر یاوه یاری كننده آریاآورده شده است.
كلمه آریا بهمعنی نجیب ، اصیل ، شجاع و آزاده در نوشتارها به كاررفته به صورتی كهداریوش بزرگ هخامنشی در نبشته های نقش رستم و شوش ، از خود چنین یاد كردهاست :
من داریوشم ، شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه سرزمین های همه نژاد، شاه در این بوم ( زمین ) بزرگ پهناور ، پسر ویشتاسپ هخامنشی ، پارسی ،پسر پارسی ، آریا , آریایی ، آریا چهر ، آریایی نژاد.
خشایارشاه ، پسر و جانشین او نیز در نوشته تخت جمشید ، از خود چنین یاد می كند:
من خشایار شا هستم ، شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه سرزمینهای پرنژاد ، شاه در این بوم بزرگ پهناور ، پسر داریوش ....
آریاییهایی كه در هند مستقر شدند ، قلمرو خود را ارت ورت نام گذاشتند كه به صورتآریا ورته نیز گفته شده است . آریائی هایی كه به ایران آمدند ، بر اساساوستا در سرزمینی به نام ائیریانم وئجو ( اوستایی ) یا ایرانویج ( eranvej) پهلوی زندگی می كرده اند . این كلمه از دو كلمه ایران وویج(airyanam unejo) تشكیل شده است  ویج را بعضی به معنی تخمه و نژاددانسته اند . بدین ترتیب ایرانویج به معنای نژاد ایرانی است و چون بهمكانی منسوب شود به معنای محل زندگی ایرانیان خواهد بود.
ایران ویج دراوستا برترین سرزمین سپند است و در آنجاست كه جم بهشت آسودگی و ناز و نوشخویش را پی افكند . در ایرانویچ است كه زرتشت ، شست وخشور بزرگ دیده بهدیدار جهان می گشاید و آیین خود را بنیاد می نهد.
اریه،ایریهرفته رفته به صورت ایر دگرگون شده و با پسوند نسبت پهلوی ikو یا ic به شكل نام ( اریك ) در ارمنی و ایرج در پهلوی و فارسی در آمده است.
ایرانیاندر نبشته های پهلوی ساسانی ، خود را بدین نام و میهن خویش را ( ایران ) كهدر پهلوی اشكانی آریان،در ارمنی eran ) یا ( ایرانشثر eransathr ) ودر فارسی ایرانشهر می نامیدند.
در اوستا آریانه هم به معنای قوم ایرانیو هم محل سكونت آنان بوده است و لغت آریان نیز به صورت جمع آن بكار بردهاند . در كتاب ( پیامبران و شاهان ) حمزه اصفهانی ، دانشمند سده 4 ه. قیكبار از كشور آریان یاد كرده و یكبار آریان را از هفت تیره بزرگ روی زمینبه شمار آورده است.
بنابر بر روایتهای كهن ، ایران از ایرج آمدهاست . ایرج و دو برادرش تور و سلم از فرزندان پادشاهی به نام فریدون هستند . این سه برادر به ترتیب در اوستا به صورت ائیریه ( Airya) توئیری ( Tuirya) و سی ریمه ( sairima) آمده است . سلم نیای همسایگان غربی ایران ،تور نیای همسایگان شرقی ایران و ایرج نیای ایرانیان شناخته شده اند . فریدون سرزمین اصلی خود را كه خونیرس نام داشته و در میانه جهن جای داشتهبه ایرج داده است و بدین ترتیب خونیرس همان ایران می باشد . صورت كامل اینواژه اوستایی خونیرس یامی است كه به معنای سرزمین آفتاب تابان است . ازروزگار ایرج كه به دست تور كشته شد ، میان ایرانیان و تورانیان جنگ درگرفت و در نتیجه لفظ تورانی بجای انیرانی ( غیر ایرانی ) معنا یافت.
ازدوره هخامنشیان لغات چندی كه در بردارنده نام ایران است بر جای مانده است، چنانكه نام پدر بزرگ داریوش ، آریامنه بوده و در كتیبه بیستون كلمه آریانا خشاثرامaryana khsharthramبه معنای سرزمین آریایی ها بكار رفته وكلمه ائیریوشینهairyo shayana به معنای منزلگاه ایرانیان در فارسیباستان استفاده می شده است.
در همان حال یونانیان ، ایران را پرسیس ( persis ) نامیده بودند كه از نام فارس ریشه گرفته بود كه مسكن پارسان است . پارسیان در روزگار هخامنشیان حاكمان ایران بودند و به این دلیل یونانیانتمام سرزمین انان را بدین نام می خواندند . بعدها كلمه پرسیس در دیگرزباهای اروپایی نیز وارد شد و در زبان انگلیسی به صورت پرشیاPersiaودر زبان فرانسوی پرس ( pers) بكار رفت.

در روزگار اشكانیان وساسانیان (دوره استفاده از زبان فارسی میانه ) كلمه آریانه قدیم به صورتاران ( eran ) در بین مردم رایج شد . این كلمه معمولا همراه با شتر (shatra) به معنای شهر و به صورت اران شثر بكار می رفت كه معنی آنایرانشهر و مراد از آن كشور ایران است . پس ایرانشهر به معنای كشور ایرانو ایرانشهری یعنی ایرانی البته نام ایرانشهر را به شهر نیشابور در خراساننیز گفته اند  یکی از نامهایی که در دوران ساسانیان نیز برای ایران استفاده میگردید  آریامهن بوده است. آریا به معنی قوم آریا و مهن نیز همان وازه میهن است که در حال حاضر مورد استفاده قرار میگیرد و تلفیق این دو به معنی سرزمین آریایی میباشد

 

ابو شكوربلخی ، در ستایش شاه سامانی ، می گوید:
خداوند ما نوح فرخ نژاد كه بر شهر ایران بگسترد داد
فردوسی نیز پس از او ، می سراید:
همه شهر ایران و توران و چین به شاهی بر او خواندند آفرین
همه شهر ایران بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند


منابع:
افشار سیستانی ، ایرج ، پژوهش در نام شهرهای ایران ، روزنه ، 1378
خیر اندیش رسول ، شایان سیاوش ، ریشه یابی نام و پرچم كشورها ، انتشارات كویر ، چاپ چهارم 1375



رها ش , ramnitar
رها ش - 22:22 1387/08/23
55


ناگفته‌هایی از زبان فارسی

ü آیا می‌دانستید برخی‌ها واژه‌های زیر را که همگی فرانسوی هستند فارسی می‌دانند؟

آسانسور، آلیاژ، آمپول، املت، باسن، بتون، بلیت، بیسکویت، پاکت، پالتو، پریز، پلاک، پماد، پوتین، پودر، پوره، پونز، پیک نیک، تابلو، تراس، تراخم، نمبر، تیراژ، تور، تیپ، خاویار، دکتر، دلیجان، دوجین، دوش، دبپلم، دیکته، رژ، رژیم، رفوزه، رگل، رله، روبان، زیگزاگ، ژن، ساردین، سالاد، سانسور، سرامیک، سرنگ، سرویس، سری، سزارین، سوس، سلول، سمینار، سودا، سوسیس، سیلو، سن، سنا، سندیکا، سیفون، سیمان، شانس، شوسه، شوفاژ، شیک، شیمی، صابون، فامیل، فر، فلاسک، فلش، فیله، فیبر، فیش، فیلسوف، فیوز، کائوچو، کابل، کادر، کادو، کارت، کارتن، کافه، کامیون، کاموا، کپسول، کت، کتلت، کراوات، کرست، کلاس، کلوب، کلیشه، کمپ، کمپرس، کمپوت، کمد، کمیته، کنتور، کنسرو، کنسول، کنکور، کنگره، کودتا، کوپن، کوپه، کوسن، گاراژ، گارد، گاز، گارسون، گریس، گیشه، گیومه، لاستیک، لامپ، لیسانس، لیست، لیموناد، مات، مارش، ماساژ، ماسک، مبل، مغازه، موکت، مامان، ماتیک، ماشین، مانتو، مایو، مبل، متر، مدال، مرسی، موزائیک، موزه، مین، مینیاتور، نفت، نمره، واریس، وازلین، وافور، واگن، ویترین، ویرگول، هاشور، هال، هالتر، هورا و بسیاری از واژه‌های دیگر.

ü آیا می‌دانستید که بسیاری از واژه‌های عربی در زبان فارسی در واقع عربی نیستند و اعراب آن‌ها را به معنایی که خود می‌دانند در نمی‌یابند؟ این واژه‌ها را ساختگی (جعلی) می‌نامند و بیشترشان ساختة ترکان عثمانی است. از آن زمره‌اند:

ابتدایی (عرب می‌گوید: بدائی)، انقلاب (عرب می‌گوید: ثوره)، تجاوز (اعتداء)، تولید (انتاج)، تمدن (مدنیه)، جامعه (مجتمع)، جمعیت (سکان)، خجالت (حیا)، دخالت (مداخله)، مثبت (وضعی)، مسری (ساری)، مصرف (استهلاک)، مذاکره (مفاوضه)، ملت (شَعَب)، ملی (قومی)، ملیت (الجنسیه) و بسیاری از واژه‌های دیگر.

ü بسیاری از واژه‌های عربی در زبان فارسی را نیز اعراب در زبان خود به معنی دیگری می‌فهمند، از آن زمره‌اند:

رقیب (عرب می‌فهمد: نگهبان)، شمایل (عرب می‌فهمد: طبع‌ها)، غرور (فریفتن)، لحیم (پرگوشت)، نفر (مردم)، وجه (چهره) و بسیاری از واژه‌های دیگر.

ü آیا می‌دانستید که ما بسیاری از واژه‌های فارسی‌مان را به عربی و یا به فرنگی واگویی (تلفظ) می‌کنیم؟ این واژه‌های فارسی را یا اعراب از ما گرفته و عربی (معرب) کرده‌اند و دوباره به ما پس داده‌اند و یا از زبان‌های فرنگی، که این واژها را به طریقی از خود ما گرفته‌اند، دوباره به ما داده‌اند و از آن زمره‌اند:

از عربی:

فارسی (که پارسی بوده است)، خندق (که کندک بوده است)، دهقان (دهگان)، سُماق (سماک)، صندل (چندل)، فیل (پیل)، شطرنج (شتررنگ)، غربال (گربال)، یاقوت (یاکند)، طاس (تاس)، طراز (تراز)، نارنجی (نارنگی)، سفید (سپید)، قلعه (کلات)، خنجر (خون گر)، صلیب (چلیپا) و بسیاری از واژه‌های دیگر.

از روسی:

استکان: این واژه در اصل همان «دوستگانی» فارسی است که در فارسی قدیم به معنای جام شراب بزرگ و یا نوشیدن شراب از یك جام به افتخار دوست بوده است که از سدة ١۶ میلادی از راه زبان‌ تركی وارد زبان روسی شده و به شكل استكان درآمده است و اکنون در واژه‌نامه‌های فارسی آن را وام‌واژه‌ای روسی می‌دانند.

سارافون: این واژه در اصل «سراپا» ی فارسی بوده است كه از راه زبان تركی وارد زبان روسی شده و واگویی آن عوض شده است. اکنون سارافون به نوعی جامة ملی زنانة روسی گفته می‌شود كه بلند و بدون آستین است.

پیژامه: همان « پای‌جامه» فارسی است که اکنون در زبان‌های انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و روسی pyjama نوشته شده و به کار می‌رود و آن‌ها مدعی وام دادن آن به ما هستند.

واژه‌های فراوانی در زبان‌های عربی، ترکی، روسی، انگلیسی، فرانسوی و آلمانی نیز فارسی است و بسیاری از فارسی زبانان آن را نمی‌دانند. از آن جمله‌اند:

کیوسک که از کوشک فارسی به معنی ساختمان بلند گرفته شده است و در تقریباً همة زبان‌های اروپایی هست.

شغال که در روسی shakal، در فرانسوی chakal، در انگلیسی jackal و در آلمانیSchakal نوشته می‌شود.

کاروان که در روسی karavan، در فرانسوی caravane، در انگلیسی caravan و در آلمانی Karawane نوشته می‌شود.

کاروانسرا که در روسی karvansarai، در فرانسوی caravanserail، در انگلیسی caravanserai و در آلمانیkarawanserei نوشته می‌شود.

پردیس به معنی بهشت که در فرانسوی paradis، در انگلیسی paradise و در آلمانی Paradies نوشته می‌شود.

مشک که در فرانسوی musc، در انگلیسی musk و در آلمانی Moschus نوشته می‌شود.

شربت که در فرانسوی sorbet، در انگلیسی sherbet و در آلمانی Sorbet نوشته می‌شود.

بخشش که در انگلیسی baksheesh و در آلمانی Bakschisch نوشته می‌شود و در این زبان‌ها معنی رشوه هم می‌دهد.

لشکر که در فرانسوی و انگلیسی lascar نوشته می‌شود و در این زبان‌ها به معنی ملوان هندی نیز هست.

خاکی به معنی رنگ خاکی که در زبان‌های انگلیسی و آلمانی khaki نوشته می‌شود.

کیمیا به معنی علم شیمی که در فرانسوی، در انگلیسی و در آلمانی نوشته می‌شود.

ستاره که در فرانسوی astre در انگلیسی star و در آلمانی Stern نوشته می‌شود. Esther نیز که نام زن در این کشورهاست به همان معنی ستاره است.

برخی دیگر از نام‌های زنان در این کشور‌ها نیز فارسی است، مانند:

Roxane که از واژة فارسی رخشان به معنی درخشنده است و در فارسی نیز به همین معنی برای نام زنان روشنک وجود دارد.

Jasmine که از واژة فارسی یاسمن و نام گلی است.

Lila که از واژة فارسی لِیلاک به معنی یاس بنفش رنگ است.

Ava که از واژة فارسی آوا به معنی صدا یا آب است. مانند آوا گاردنر.

واژه‌های فارسی موجود در زبان‌های عربی، ترکی و روسی را به دلیل فراوانی جداگانه خواهیم آورد.

ü    آیا می‌دانستید که این عادت امروز ایرانیان که در جملات نهی‌کنندة خود «ن» نفی را به جای «م» نهی به کار می‌برند از دیدگاه دستور زبان فارسی نادرست است؟

امروز ایرانیان هنگامی که می‌خواهند کسی را از کاری نهی کنند، به جای آن که مثلا بگویند: مکن! یا مگو! (یعنی به جای کاربرد م نهی) به نادرستی می‌گویند: نکن! یا نگو! (یعنی ن نفی را به جای م نهی به کار می‌برند).

در فارسی، درست آن است که برای نهی کردن از چیزی، از م نهی استفاده شود، یعنی مثلاً باید گفت: مترس!، میازار!، مده!، مبادا! (نه نترس!، نیازار!، نده!، نبادا!) و تنها برای نفی کردن (یعنی منفی کردن فعلی) ن نفی به کار رود، مانند: من گفتة او را باور نمی‌کنم، چند روزی است که رامین را ندیده‌ام. او در این باره چیزی نگفت.

ü آیا می‌دانستید که اصل و نسب برخی از واژه‌ها و عبارات مصطلح در زبان فارسی در واژ‌ه‌ها عبارتی از یک زبان بیگانه قرار دارد و شکل دگرگون شدة آن وارد زبان عامة ما شده است؟ به نمونه‌های زیر توجه کنید:

هشلهف: مردم برای بیان این نظر که واگفت (تلفظ) برخی از واژه‌ها یا عبارات از یک زبان بیگانه تا چه اندازه می‌تواند نازیبا و نچسب باشد، جملة انگلیسی I shall have (به معنی من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خوانده‌اند تا بگویند ببینید واگویی این عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون دیگر این واژة مسخره آمیز را برای هر واژة عبارت نچسب و نامفهوم دیگر نیز (چه فارسی و چه بیگانه) به کار می‌برند.

چُسان فُسان: از واژة روسی Cossani Fossani به معنی آرایش شده و شیک پوشیده گرفته شده است.

زِ پرتی: واژة روسی Zeperti به معنی زتدانی است و استفاده از آن یادگار زمان قزاق‌های روسی در ایران است در آن دوران هرگاه سربازی به زندان می‌افتاد دیگران می‌گفتند یارو زپرتی شد و این واژه کم کم این معنی را به خود گرفت که کار و بار کسی خراب شده و اوضاعش دیگر به هم ریخته است.

شِر و وِر: از واژة فرانسوی Charivari به معنی همهمه، هیاهو و سرو صدا گرفته شده است.

فاستونی: پارچه ای است که نخستین بار در شهر باستون Boston در امریکا بافته شده است و بوستونی می‌گفته‌اند.

اسکناس: از واژة روسی Assignatsia که خود از واژة فرانسوی Assignat به معنی برگة دارای ضمانت گرفته شده است.

فکسنی: از واژة روسی Fkussni به معنی بامزه گرفته شده است و به کنایه و واژگونه به معنی بیخود و مزخرف به کار برده شده است.

لگوری (دگوری هم می‌گویند): یادگار سربازخانه‌های ایران در دوران تصدی سوئدی‌ها است که به زبان آلمانی به فاحشة کم‌بها یا فاحشة نظامی می‌گفتند: Lagerhure.

نخاله: یادگار سربازخانه‌های قزاق‌های روسی در ایران است که به زبان روسی به آدم بی ادب و گستاخ می‌گفتند Nakhal و مردم از آن برای اشاره به چیز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کرده‌اند.


رها ش , ramnitar
رها ش - 23:33 1387/08/20
54

زبانهای دنیا را 6 هزار دانسته اند. بعضی از این زبانها  بسیار به هم شبیه هستند .بنابراین همه زبانها را می توان  در 20 گروه عمده  جای داد. یکی از مهمترین گروههای زبانی هندو ایرانی است که تمامی زبانهای شبه قاره هند – ایران و اروپایی را دربرمی گیرد.

در روزگار ابن بطوطه  وی در تمام مناطق غیر عربی که سفر نموده با زبان فارسی مشکل گفتاری خود را حل می کرده است. حتی در چین و بلغارستان و ترکستان  کلماتی از فارسی وجود دارد و از این نظر با زبان یونانی قابل مقایسه است.

 زبان فارسی از  قدیم ترین زبانها و از گروه زبانهای هندو  ایرانی ( آرین )  است که  زبانی پیوندی است  این گروه زبانی مجموعه ای از  چندین  زبان را شامل می شود که بزرگترین جمعیت جهان به این  گروه سخن می گویند  و صدها واژه مشترک میان فارسی و آنها وجود دارد.

 ریشه بسیاری از کلمات اساسی زبانهای اروپایی مانند:  است - پدر- برادر – خواهر-  مردن ، ایست  و .....  یکی است .

از  زبان فارسی  امروزه  دهها کلمات بین المللی مانند :  بازار-کاروان – کیمیا- شیمی- الکل – دیتا – بانک – درویش -  آبکری – بلبلشال – شکر – جوان – یاسمین – اسفناج- شاه – زیراکس – زنا – لیمون - تایگر – کلیدکماندان – ارد (امر، فرمان) استار – سیروس-  داریوش- جاسمین ،  گاو ( گو= کو)ناو- ناوی- توفان – مادر-  پدر- خوب – بد- گاد- نام – کام گام – لنگ لگ –لب- ابروتو – من - – بدن- دختر( داتر) -  و... به بیشتر زبانهای  مهم دنیا راه پیدا کرده است .

البته  زبان فارسی همانطور که واژگانی از زبانهای همسایه اش وام گرفته واژگان زیادی نیز به آنها  واگذار کرده است ، تاثیر شگرف زبان فارسی بر زبانهای شبه قاره هند نیاز به توضیح ندارد.

زبان فارسی زبان بین المللی عرفان است. چه بسیار عارفانی که از ترک و عرب و هندی کتابهای عرفانی خود را به فارسی نوشته اند.   مكتب‌ تصوف‌ هندوایرانی‌  که  از طریق‌ ایران‌ به‌ آسیای‌ غربی‌ و حتی‌ شمال‌ آفریقا نشر یافت‌ ، بیشتر كتب و متون خود را ‌ به‌ نثر یا شعر فارسی‌ نوشته‌ است  و زبان‌ تصوف‌ در شبه‌ قاره‌ی‌ هند و حتی در میان ترکان همواره‌ فارسی‌ بوده‌ است‌.

در زبان های اروپایی و از جمله در  انگلیسی امروز  نیز کلماتی با ریشه فارسی وجود دارد و صدها کلمه مشترک میان فارسی و زبانهای اروپایی  وجود دارد مانند :  بهتر(بتر)- خوب(گود)- بد-  برادر- داتر( دختر) مادر- پدر( فادر، پیر،پیتر)کاروان_ کاروانسرا_ بازار- روز  و....


:bad,best,paradise,star,navy,data,burka,cash,cake
 bank  ,bak,check,roxan,sugar,cow,divan,mummy,penta,me
,father,mother,tab, orange, magic ,rose ......


و اینها را می‌توان تا بیش از  700 کلمه ادامه داد و دلیل این اتفاق زبان باستانی سنسکریت هست که زبان مادری تمام زبانهای نوین  هندو اروپایی  می باشد.


 
در کتب مقدس واژگانی از فارسی وجود دارد مانند : پردیس( فردوس) در انجیل ، تورات و قرآن .

بسیاری از نامهای جغرافیایی و نام  مکانها  در خاورمیانه و شمال آفریقا  از زبان فارسی است مانند :

 بغداد- الانبار- عمان ( هومان) – رستاق – جیهانبصره ( پس راه) – رافدین – هندو کش – حیدر آباد – شبرقان ( شاپورگان) -  تنگه  و ....

روند اثرگذاری زبان فارسی و  عدۀ  سخن سرایان فارسی دردوران سلجوقیها وعهد عثمانی درکشور ترکیه مبسوط است. در خصوص اثرگذاری زبان فارسی می توان به شاه طهماسب صفوی  اشاره کرد که به زبان فارسی و به تخلص خطایی شعر می سرود و مجموعه می نگاشت. همچنان از عثمانی ها سلطان سلیم و سلطان سلیمان به فارسی شعر سروده اند.


ادامه دارد....


رها ش , ramnitar
رها ش - 00:54 1387/08/19
53

*- نقبی در گذشته

قبل از ورود به مطلب ذکر این نکته بایسته است که در نامیدن حضرت حق ، به یک نام اکتفا نمی گردد گاه ما خداوند را به نامی که او خود ، خود را نامیده است مینامیم مانند کلمه شریف " الله " در قران و یا اورمزد و اهورا و ... در دین زرتشتی و گاه از یکی از صفاتش سود می بریم مانند " خالق " و ...
گاه این اسامی جامد ند و گاه مشتق . گاه خاصند و گاه عام.گاه ذاتند و گاه معنی و ...

در بین ایرانیان از قدیم اسامی متعددی برای نامیدن خدایان ( در زمان هایی که اعتقادات دینی بر مبنای چند خدایی استوار بود) و بعد ها خدا معمول بوده است:

زمان باستان ( baga ) اوستایی ( baγa ) پارتی ( baγ )

از آنسوی تاریخ تا امروز شکل " بغ " محفوظ و مورد استفاده است و اتفاقا جزو کلمات خاموشی گزیده اما فراموش نشده است.
زندگی با طراوت و زیبای خیره کننده آن در واژه های " بغداد " ، " بغاوند" ، " بغدخت" ، " بغپور" ، " بغستان" ، " بغلان "و ... تماشایی است. از پشت خاکستر قرون چونان دماوندی یله درآغوش ماه ومه.

*- و اما " خدا"

دیدیم که گذشتگان این واژه را مرکب از دو جز " خود و آ" و در زمان های متاخرتر بر گرفته و بر ساخته از svatas+āyi[از خود زنده] سانسکریت و باز در همان معنی گرفته اند و این به زعم ما معنی ظاهر و ارجاع آن به گذشته است و در زبان شناسی علمی روش نیکی به شمار نمی آید.

ما بااین دید به عقب بر می گردیم که در برهه ای از تاریخ یا بدلیل نا کار آمدی خصایص اختصاص به خدایان قدیم تر ( دقت شود که در این زمان هنوز اثری از اسلام و تعالیم روشنگر آن در میان نیست) که با تغییرات در زمینه های مختلف اجتماع حاصل شده است ( مانند سرنوشتی که مهر در تاریخ اروپا و رم پیدا کرد) و یا غلبه اندیشه ای یا با جوهر قوی تر ( مانند اسلام ) و یا سیاستی دیگر ( مانند تسخیر منطقه ای توسط اقوام دیگر) به وقوع پیوسته باشد که اسما مصطلح برای نامیدن آفریننده رو به خاموشی و واژه جدیدی ( نه لزوماخلق الساعه) کم کم جایگزین آن شده است.

واژه نزدیک به " خدا " که در ادیان ایرانی مطرح است واژه " اهورا مزدا " و یا " مزدا" می باشد.
( بحث اشکال اهورا ، مزدا ، اهورا مزدا ، مزدا اهورا و تقدم و تاخر تاریخی و قدرت آفرینندگی هریک و اینکه از هم جدا ویا در حکم یک اسم هستند بحثی مفصل و خارج از حوصله این مقال است)
" مزدا " متشکل از دو جزء " مز و دا " می باشد.
- بخش نخست : [maz ] [مز] به معنای بزرگ ، برجسته و عالی می باشد و شاید به عربی بتوان گفت همان معنی " اکبر " را افاده می کند.
- بخش دویم : [ dā ] [ دا ] و [ da ] [ دَ ] به هر دو شکل در اوستا و متون اوستایی بکار رفته ( به صورت ādā هم کاربرد دارد) و معنی خرد و هوش و اندیشه را میرساند.

در این صورت معنی تحت اللفظ میشود "خرد و دانایی بزرگ" و از آنجاییکه در ادیان یکتاپرست خداوند مظهر عقل کل است معنی مزدا میشود " خداوند و آفریننده یزرگ"

در اوستا کلمه ای به صورت [ daman ] در همان معنی خرد و و گاه بینایی و فرزانگی کاربرددارد که باز خود از دو بخش [ da ] و [ man ] تشکیل شده و [ man ] در معنی مینوی و بهشتی و روانی کاربرد داشته و کلمه پرکاربرد " منش " یادگاری از همین کلمه و ترکیب manas paoiry در معنی بزرگترین نیروی مینوی کاربرد وسیع دارد.

واژه دیگری که اوستا و فرهنگ باستان کاربرد فراوان دارد واژه [ hu ] در معنی نیک و خوب می باشد. در حقیقت این واژه همان واژه خوب امروزی است که بنا بر اصول زبان شناسی " ه یا ح " به " خ " تبدیل شده و این نوع تبدیلات در تاریخ زبان شایع و اختصاصی تنها پارسی نیست.
( این واژه در اوستا به معنی زایندگی و باروری هم میباشد که ریشه نوشابه معروف زرتشتی ها " هوم " محسوب میگردد.)
به چند مثال از کاربرد این واژه در ساخت کلمات جدید توجه کنیم :

Hu-kereta ( به معنی خوش ریخت و خوساخت و خوش هیکل )
Hu-xrata ( خوش فکر و خردمند - xrata به معنی خرد و عقل استو در اوستا خرد و هوش و عقل و دانایی واندیشه و فکر دارای کلمات مستقلی هستند که کاربرد شان با هم متفاوت میباشد.)
Hu- nara( به معنی هنر امروز و صورت تحت اللفظ " نرینه و مرد خوب " میباشد.)


رها ش , ramnitar
رها ش - 23:06 1387/08/18
52


- آفریننده

دانشمندان و محققین تاریخ جوامع بشری به ما می آموزند که بشر از زمانی که به زیور تفکر آراسته شد یکی از اساسی ترین سوالاتی که برایش مطرح بود یافتن علت وچگونگی حیات بود وابنای بشر قبل از ظهور پیامبران بزرگ بنا بر اصل فطرت ، قایل به وجود نیروی ماورایی در تکوین هستی و حیات بودند.
طبیعی است که چنین تفکراتی بدلیل عدم برخورداری از هدایت مستقیم ( آمده توسط پیامبران بزرگ) از انسجام و سختگی و پختگی کافی برخوردار نبوده و گاه در شکل های انحرافی ( به تعبیر امروز) و پراکنده از اشکال توتم وتابو پرستی تا چند خدا پرستی را شامل میشد ، لاکن تمام این اشکال در یک نقطه به وحدت رسیده بودند و آن اعتقاد به نیرویی قدرتمند و سازنده و آفریننده بود.
این نیرو در زبان اقوام مختلف اشکال مختلف اسمی داشت ( و گاه هم مشترک بود که بررسی علت آن مطلب دیگری است) و بسته به نوع جغرافیا و موانع طبیعی و ... نوع توانایی ها و ... مختلف می شد.
این خدایان گاه بنام یکی از خصوصیات بارز خود( بهمن و یا ووهومان ) و گاه بنام قبایل و فرق پرستنده شان مسمی میشدند ( آنا هیتی ) و در حین غلبه قبیله ای بر قبیله ای دیگر با تضعیف شدن موقعیت قبیله هوادار خود تا مقام دیو و اهریمن سقوط و گاه دوباره اوج گرفته و به مقام سروری برمی گشتند.( مانند میترا ) اما حتی در صورت از سکه افتادن مذهب قبلی و جانشین شدن مذهب جدید ، مذهب قبلی به طور کامل از میان نرفته و در مذهب جدید با پذیرفتن تغییراتی به اثر فرهنگی و حیات خود ادامه میداد( تانری) و حتی بعد از رسیدن بشر به عهد پرستش خداوند تحت ارشادات پیامبران بزرگ ، فرهنگ پرستش قبلی به یکباره حذف نشد و به حیات پنهانی خود در فرهنگ جدید ادامه داد. در این بین بررسی اثرات مذاهب قبل از زرتشت و بعدها مذاهب موازی با آن در باور های زرتشتی غیر قابل انکار است.
از اینجا این تفکر پیش می آید که خدایان نه زاده میشوند و نه می میرند تنها ما در سیر تکاملی اندیشه هایمان در خصوصیت ها ی آنها تجدید نطر کرده و گاه بنا بر اضطرارهای جغرافیایی و سیاسی اسامی آنها را عوض می کنیم.
و واژه خدا دارای چنین سرنوشتی است
ایرانیان زرتشتی خدای خود را " اهوره مزدا " ، ترکان " تانری " ( در مقاله آزربایجان در همین فروم این کلمه را برپا کرده ام ) ، اعراب " الله " و اهالی مکاتب عبرانی " یهوه " نام نهاده اند.
و بعد از استیلای اعراب بر سرزمین " مزدا " ، " الله " در باور و ذهن ایرانیان بر تمام بود ها و نمود ها غلبه و به عنوان یگانه آفریننده به باور می نشیند اما کم کم ایرانیان پارسی زبان واژه " خدا " را برمیگزینند ، گاه با پسوند " وند " و گاه با " وندگار" همراه و بر تمام اشکال قبلی و حتی بعدی ( پروردگار ،آفریدگار) تسلط عام و عمومی تری پیدا میکند.
آ


* - معنی واژه " خدا " در لغت نامه ها

فرهنگ دهخدا:
[خُ] [اِخ] نام ذات باری تعالی است همچو " اله " و " الله " [برهان قاطع ] [ آنندراج ] [ ناظم الاطبا]. در حاشیه برهان قاطع در وجه اشتقاق این کلمه اینچنین آمده است: پهلوی متاخر xvatāy ، پهلوی اشکانی xvatādh ، پازند " xvadāi هوبشمان ص54 "" مسینا 139: 2 ". بعضی این کلمه را از اوستایی xvadhāya [hudhāya ]، مشتق دانسته اند و نولدکه به حق در این وجه اشتقاق شک کرده ، چون خدای فارسی و خواتای پهلوی به کلمه xwatāya یا xwatādha اقرب است و آن هم با سانسکریت svatas+āyi[از خود زنده] یا سانسکریت svatas+ādi[از خود آغاز کرده ] رابطه دارد ...

فرهنگ معین :
[= خدای ، پهـ xvatāy ] 1 - آفریدگار جهان ، الله 2- مالک صاحب ....

غیاث اللغات :
/ بالضم / بمعنی مالک و صاحب. چون لفظ خدا مطلق می باشد برغیرذات باریتعالی اطلاق نکنند مگر در صورتی که چیزی مضاف شود چون کدخدا و ده خدا و گفته اند که خدا به معنی خود آینده است چه مرکب است از کلمه خود و کلمه آ که صیغه امر است از آمدن و ظاهر است که امر بترکیب اسم معنی فاعل پیدا میکند وچون حقتعالی بظهور خود به دیگری محتاج نیست لهذا بدین صفت خواندند ( از رشیدی و خیابان و خان آرزو) و در سراج اللغات و نیز از علامه دوانی و امام فخرالدین رازی نیز همین نقل کرده اند.

(همچنان که مشاهده میشود در زمان های قبل از حضرت علامه دهخدا تقریبا برخورد به لغت مثل دیگر شاخه های علوم غیر فنی و غیر قابل استناد است و از این حهت آوردم که نگرش رو بنایی و غیر ساخت نگر قدما را در پرکاربرد ترین مطالب ( دینی ) مشاهده و قیاس نمایند آنجایی که می گوییم نظرات گذشتگان در تبیین بسیاری از مسایل علمی غیر قابل استناد است بر ما ایراد نباشد.از دیگر سو متاسفانه لغت شناسان نه واقف به جامعه شناسی ادیان بوده اند و نه از این تخصص ها سود برده اند.)

ادامه دارد....


رها ش , ramnitar
رها ش - 13:43 1387/08/17
51



ریشه ی کلمه ی خدا

Huδāwaňha ( تقریبا δ=th ) با تلفظ هوذاونگه و به معنی خرد بزرک و دادگر و بسیار نیک اندیش
Huδāta به معنی جان و روان بسار نیکو
Huδāman دارنده خرد و دانایی و بسیار آگاه

عنایت داریم که بخش مشترک این کلمات همان [ Huδā ] در معنای خرد خوب و عالی می باشدو این واژه در سیر تاریخی خود با تبدیل " ه " به " خ " به صورت [Xuδā ] و تبدیل" δ " به " T " ( که در تبدیل کلمات اوستایی امری رایج است ) به شکل [Xwtā ]( پهلوی) و بعد ها با تبدیل رایج " T "به " d " به شکل امروزی
یعنی [Xudā ] [ خدا ] در آمده است.



مریم م , b_beldfi_b
مریم م - 10:09 1387/08/17
50
نقل قول از : رها ناشناس


پدر :از پهلوی اَبی تَر 

مادر:پهلوی ، «ماتر» ، «مات » ظاهراً از «ماتا» ، حالت فاعلی از «ماتر»


درسته ؟؟؟؟؟



 پدر از ریشه اوستایی     به معنای نگهبانی کردن و پاییدن (وظیفه پدر در خانواده از دوران باستان نگهداری از خانواده بوده است) و به صورت pit و pitar  به فارسی میانه (پهلوی) و به صورت پدر به فارسی نو رسیده است

 

 

مادر از ریشه اوستایی  به معنای اندازه گرفتن و سنجش آمده + tar اسم فاعل ساز ( این tar در کلمه پدر به قیاس با مادر افزوده شده است) وا|ه مامان هم از همین ریشه آمده است.

معادل های معنایی ÷در و مادر در زبان های مختلف هند و اروپایی از همین ریشه ها هستند .

برای نمونه:

انگلیسی:mother , father

آلمانی: vater, mutter

----------------------------------------------

رها خانومی حالا کاملتر شد

رها ش , ramnitar
رها ش - 22:58 1387/08/15
49


واژه " کاک" که یک نوع شیرینی قدیمی ایرانی است، پس از ورود به زبان انگلیسی، به واژه "کیک" تغییر پیدا کرده.
همچنین واژه "پیجامه" یا همون بیژامه خودمون، پس از ورود به زبان انگلیسی به صورت "pyjama" در اومده که هنوز هم استفاده میشه. البته ریشه اصلی این کلمه" پای جامه" یعنی "لباس و جامه پا" بوده. اکثر این کلمات، پس از استعمار هند توسط انگلستان، به این زبان منتقل شده.


کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.