| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
545
|
2283
|
91/1/1 (22:09)
|
|
||
|
|
814
|
6410
|
89/7/28 (13:16)
|
|
||
|
|
176
|
1483
|
88/9/23 (00:25)
|
|
||
|
|
1395
|
3392
|
91/1/18 (21:55)
|
|
||
|
|
331
|
1724
|
89/11/25 (11:07)
|
|
||
|
|
185
|
1796
|
89/2/19 (17:38)
|
|
||
|
|
73
|
302
|
88/9/23 (00:50)
|
|
||
|
|
152
|
816
|
88/8/15 (18:23)
|
|
||
|
|
333
|
826
|
88/8/9 (13:12)
|
|
||
|
|
63
|
308
|
88/1/27 (10:19)
|
|
||
|
|
75
|
321
|
88/1/11 (14:49)
|
|
||
|
|
17
|
55
|
87/12/10 (17:52)
|
|
||
|
|
116
|
432
|
87/12/9 (22:06)
|
|
||
|
|
104
|
482
|
87/12/1 (20:54)
|
|
||
|
|
125
|
556
|
87/11/21 (23:47)
|
|
سلام.
توی این بحث قراره با هم کمی تفکر کنیم!
همه ما در روز هزارن هزار کلمه رو به زبون میاریم و از طریق اونها با هم ارتباط برقرار میکنیم. حتی با این کلمات با خودمون ارتباط ایجاد میکنیم. آیا تا حالا شده با خودتون فکر کنید که چرا یک کلمه این معنی خاص رو داره یا اینکه چرا فعلی که با یک کلمه استفاده میشه با خود اون کلمه مناسبتی نداره؟
مثلا تا حالا شده چرا ما میگیم "سوگند میخورم" در حالی که سوگند خوردنی نیست؟ ما که سوگند رو نمیخوریم و هضم نمیکنیم. پس چرا میگیم سوگند میخورم یا قسم میخورم؟
خب ما تو این بحث روی کلماتی که در روز استفاده میکنیم یا کلماتی که توی اشعار میخونیم بحث میکنیم.
توی این بحث هربار کلمه ای نوشته میشه و همگی با هم در مورد وجه تسمیه (علت نامگذاری) اون فکر میکنیم. هر کس هر فکری که به نظرش رسید بگه. حتی اگه به نظر خودش بی ربط باشه. چون ممکنه جواب درست همون باشه! پس هرچیزی به ذهنتون رسید بگید.
این هم در واقع یه جور بازیه!
امیدوارم همگی شرکت کنید و استفاده کنید.
واژهی interdict به معنای «ممنوع کردن، مانع شدن، جریمهی مذهبی یا قانونی کردن»، گرفته شده از لاتین inter-dicere از -inter «اندر، میان، درون» و dicere «سخن گفتن». در اوستایی دقیقا همین ساختار را داریم: antarê-mruyê به همان معنای «ممنوع کردن» تشکیل شده از -antare (پارسی باستان: -antar، سانسکریت: -antar، بالاژرمنیک کهن: -untar، پوروا-هند-و-اروپایی: enter* به معنای «اندر، میان») + mruyê «سخن گفتن» از ریشهی -mrû «گفتن». پیشوند -antare با فعل دیگری در اوستایی به معنای «گفتن» همین مفهوم را ساخته است: antare-uxti «ممنوع کردن»، که تشکیل شده است از -antare و uxti. امیل بنونیست (Emile Benveniste) پژوهش جالبی (۱۹۷۵ م/۱۳۵۴ خ) در زمینهی ریشهی «در درون سخن گفتن» برای مفهوم «ممنوع کردن» انجام داده است. بنا بر استدلال وی، پیشوند -inter در واقع از پوروا-هند-و-اروپایی en-ter* میآید که جزء دومش در عین این که شکل تفضیلی است (همان «-تر» در پارسی) مفهوم جداسازی را نیز میرساند. در نتیجه antarê-mruyê یا inter-dicere یعنی «در درون (گروه) گفتن به منظور جدا کردن (یا منزوی کردن کسی)». به نظر بنونیست، این دو واژهی اوستایی کهنترین دیسههای زبانهای هند-و-اروپایی هستند که اطلاع مهمی را دربارهی سنت یا زندگی هند-و-اروپاییان در زمانهای پیشتاریخی به ما میدهد.

واژهٔ هنر
در زبان سانسکریت، ترکیبی از دو کلمه سو به معنی نیک و نر یا نره به معنای زن و مرد است. در زبان اوستایی سین به ها تبدیل شده و واژه هونر ایجاد گشته است که در زبان پهلوی یا فارسی میانه به شکل امروزی (هنر) درآمده است که به معنای انسان کامل و فرزانه است.
در ادبیات ایران در دوره اسلامی این معنا دوباره دگرگون شد، و هنر به معنای کمال، فضیلت، هوشیاری، فضل، تقوی، دانش و کیاست و... به کار رفت، که دارای بار معنایی عام بود:
http://www.asheghoone.com/?p=465
زیباترین واژهی زبان پارسی که تا چندی پیش همه آن را عربی میدانستهاند و در چامه و ادب پارسی و به ویژه هستی شناسی ایرانی جای گاهی بلند و برجسته دارد واژهی (عشق) است. این واژه ریشهی هند و اروپایی دارد و پیشینهی آن بدین گونه است:

واژهی (عشق) از iška اوستایی به چم خواست، خواهش، گرایش ریشه می گیرد که آن نیز با واژهی اوستایی iš به چم (خواستن، گراییدن، آرزو کردن، جستوجو کردن) پیوند دارد. واژهی اوستایی iš دارای برگرفته های زیر است:
aēša : آرزو، خواست، جست وجو
išaiti : میخواهد، آرزو میکند
išta : خواسته، پسندیده
išti : آرزو، خواست
پسوند ka نیز که در iška اوستایی باشنده است کاربرد بسیار دارد و برای نمونه در واژههای زیر دیده میشود:
mahrka: مرگ
araska : رشک، رشگ
aδka : جامه، ردا، روپوش
huška: خشک
pasuka: چهارپا، ستور
drafška: درفش
dahaka : گزنده (ضحاک)
واژهی اوستایی iš هم ریشه است با:
در سنسکریت:
eṣ: آرزو کردن، خواستن، جُستن
icchā : آرزو، خواست، خواهش
icchati : میخواهد، آرزو میکند
iṣta : خواسته، پسندیده
iṣti: خواست، جستجو
در زبان پالی:
icchaka: خواهان، آرزومند
همچنین، به گواهی شادروان فره وشی، این واژه در فارسی ، میانه به شکلِ išt به چم خواهش، گرایش، دارایی و توان گری، خواسته و داراک باز مانده است.
خود واژههای اوستایی و سنسکریت نام برده شده در بالا از ریشهی هند و اروپایی نخستین یعنی ais به معنی خواستن، میل داشتن، جُستن میآید که ریخت نامی آن aisskā به چم خواست، گرایش، جست وجو است.
در بیرون از اوستایی و سنسکریت، در چند زبان دیگر نیز برگرفتههایی از واژهی هند و اروپایی نخستین ais بازمانده است، از آن دستهاند:
در اسلاوی کهن کلیسایی :isko, išto جست وجو کردن، خواستن ـ iska : آرزو
در روسی :iskat جست وجو کردن، جُستن
در لیتوانیایی :ieškau جست وجو کردن
در لتونیایی iēskât: جستن شپش
در ارمنی :aic بازرسی، آزمون
در لاتین aeruscare: خواهش کردن، گدایی کردن
در آلمانی بالای کهن :eiscon خواستن، آرزو داشتن
در انگلیسی کهن :ascian پرسیدن
در انگلیسی امروز :ask پرسیدن، خواستن
اما فرهنگ نویسان پیشین ما واژهی عشق را به واژه ی عَشَق عربی (ašaq’) به معنای (چسبیدن)، (منتهی الارب)، (التصاق به چیزی) ، (اقرب الموارد) پیوند کرده اند. نویسندهی (غیاثاللغات) میکوشد میان (چسبیدن، التصاق) و (عشق) رابطه بر قرار کند و می نویسد:
«مرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا میشود و گویند که آن مأخوذ از عَشَقَه است و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند چون بر درختی بچسبد آن را خشک کند. همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند».
از آنجا که عربی و عبری از خانوادهی زبانهای سامیاند، واژههای ریشهدار سامی هماره در هر دو زبان عربی و عبری با چمهای همانند برگرفته میشوند. و شگفت است که واژهی (عشق) همتای عبری ندارد و واژه ای که در عبری برای عشق به کار میرود اَحَو (ahav) است که با عربی حَبَّ (habba) خویشاوندی دارد. واژهی دیگر عبری برای عشق (خَشَق) (xašaq) است به چم خواستن، آرزو کردن، پیوستن، چسباندن، خوشی که در تورات عهد عتیق بارها به کار رفته است (برای نمونه: سفر تثنیه ۱۰:۱۵، ۲۱:۱۱؛ اول پادشاهان ۹:۱۹؛ خروج ۲۷:۱۷، ۳۸:۱۷؛ پیدایش ۳۴:۸).
بر پایهی نگرش استاد اسکات نوگل: واژهی عبری خَشَق xašaq و عربی عَشَق ašaq’ همریشه نیستند. واک ِ “خ” عبری برابر “ح” یا “خ” عربی است و “ع” عبری برابر “ع” یا “غ” عربی، و آنها با هم در نمیآمیزند. همچنین، هماره “ش” عبری به “س” عربی میدگرد و به وارون. خَشَق عبری به شایش بسیار در آغاز به چم(بستن) یا (فشردن) بوده است، آن گونه که برابر آرامی آن نشان میدهد. همچنین، استاد ورنر آرنولد پامیفشارد که “خ” عبری در آغاز واژه همیشه در عربی به “ح” می دِگَرَد و هرگز “ع” نمیشود. نکتهی دیگر این که (عشق) در قرآن نیامده است و واژهی بهکار رفته در آن همان ستاک حَبَّ (habba) است که یاد شد، با برگرفتههایش مانند نام حُبّ (hubb).
در عربی امروز نیز واژهی عشق کاربرد بسیاری ندارد و بیشتر حَبَّ (habba) و برگرفتههای آن به کار میروند مانند: حب، حبیب، حبیبه، محبوب و دیگرها.
فردوسی نیز که برای پاسداری از زبان فارسی از به کار بردن واژههای عربی آگاهانه و کوشمندانه خودداری میکند (اگر چه واژههایی از آن زبان را به ناگزیر در اینجا و آنجای شاهنامه به کار برده است) ولی واژهی عشق را به آسانی و باانگیزه به کار میبرد و با آن که آزادی سرایش به او توانایی میدهد که واژهی دیگری را جایگزین عشق کند، واژهی حُب را به کار نمیبرد. در سانی که واژهی حب واژهی بنیادی و روامند برای عشق در عربی است و مانند عشق نیز یک هجایی است و از این رو سنگِ سروده اش را به هم نمیزند. خداوندگار شاهنامه با آن که شناخت امروزین ما را از زبان و ریشه شناسی واژههای هند و اروپایی نداشته است به شایش بسیار میدانسته است که عشق واژهای پارسی است. وی بدین گونه میسراید:
بخندد بگوید که ای شوخ چشم
ز عشق تو گویم نه از درد و خشم
نباید که بر خیره از عشق زال
نهال سرافکنده گردد همال
پدید آید آنگاه باریک و زرد
چو پشت کسی کو غم عشق خورد
دل زال یکباره دیوانه گشت
خرد دور شد عشق فرزانه گشت
این شایش نیز وجود دارد که فردوسی خود واژهی عشق را نه با “ع”، ون که به ریخت (اِشق) و یا هتا (اِشک) نوشته باشد که هرآینه پی بردن به این نکته کار آسانی نیست، زیرا کهنترین دست نوشت بازماندهی شاهنامه به نزدیک دو سده پس از فردوسی برمیگردد. ریزبینانهتر گفته باشیم، این دست نوشت نسخهای است که در تاریخ ۳۰ محرم ۶۱۴ ماه شیدی رونویسی آن به پایان رسیده است (برابر با دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ماه سال ۵۹۶ گاه شمار خورشیدی ایرانی و ۱۵ ماه می ۱۲۱۷ زادروزی ). ترادیسی ِ واک ِ فارسی ِ “ک” به عربی ِ “ق” نیز کم یاب نیست، چند نمونه: کندک ، خندق، زندیک ، زندیق، کفیز ، قفیز، کوشک ، جوسق.
کوتاه آن که واژهی اوستایی iš که خود از ریشهی هند و اروپایی نخستین ais به چم خواستن، گرایش داشتن، جُستن میآید، واژهی iška و سپس išk را در پارسی میانه پدید آورده است و سپس به عربی راه یافته است که دربارهی چگونگی گذر این واژه به عربی نیز میتوان دو شایش انگارید:
نخست آن است که išk در دوران ساسانیان، که ایرانیان بر جهان عرب چیرگی داشتهاند (بهویژه بر حیره، بحرین، عمان، یمن، و هتا حجاز) به عربی وارد شده است. (برای آگاهی بیشتر از چگونگی هنایش پارسی بر عربی در دوران پیش از اسلام نگاه کنید به نسک خواندنی آذرتاش آذرنوش (راههای نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی)، چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۵۴)
دوم این است که عشق در آغاز دوران اسلامی به عربی اندر شده باشد و از آن جا که فرهنگ نویسان و نویسندگان آن دوره از خاستگاه ایرانی این واژه آگاهی نداشتهاند، که مفهوم (خواستن و جست وجو کردن) را دارد، آن را با عربی عَشَق، که به چم (چسبیدن) است، درآمیختهاند.
یک نکتهی جالب در این باره، کندوکاو در اندریافت عشق در عرفان ایرانی است که عشق را با (جست وجو) و (گشتن) میپیوندد. به یاد آورید منطقالطیر عطار و جستوجوی مرغان را در خواستاری سیمرغ و یا بیت پرآوازهی مولوی را:
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچهایم
که نشان دهندهی معنی واژهی عشق با ریشهی پارسی آن (خواستن) و (جُستن) است،
نویسندهی این نوشتار (محمد حیدری ملایری) از سرور اسکات ب. نوگل سراستاد پژوهشهای انجیلی و باستانی در خاور نزدیک ریاست بخش تمدن و زبان های خاور نزدیک از دانشگاه واشنگتن برای پاسخ گویی پیرامون ریشهشناسی واژهی xašaq. و همچنین از سرور استاد ورنر آرنولد سراستاد پژوهشهای زبانهای سامی از بخش زبانها و فرهنگهای خاور نزدیک از دانشگاه هایدلبرگ آلمان و نیز سرور استاد جلیل دوستخواه سراستاد پژوهشهای اوستایی برای گوشزدهای ایشان بر نخستین یادداشتهای این نوشته سپاسگزاری میکند.
این نوشتار با اندکی پارسیسازی در اینجا بازآورده شده است.
منبع: سایت پارسی مان
چرا اصفهان را اصفهان گفتند؟ |
|
||
| |||
ایران از روزگاران كهن تا كنون به نامهای ،آری ، آریان ،
آریانا ، آریاویچ ، آریاویج ، آریه ، آریامهن، اران ، آریان ،آریانشهر ،ائیریانم وئجه ،
ائیریه ، ائیریوشینه ، ایر ، ایران شثر ، ایران شهر، ایران ویج، ایران ویچ ،ایران
ویژ ، ایریا ، ایریاوه ، ایریاوه ، ایرج ،ایریوخشوثه
، پرس ، پرشا ، پرشیا، پرشیانا ، سرشناس بوده است.
واژهایران برگرفته از نام (( آریانا ))
یعنی سرزمین آریاییهاست . آریایی ها درهزاره دوم قبل از میلاد به فلات
ایران وارد شدند . گروهی از آنان به هندرفتند و گروهی در این سرزمین كه به نام
آنان ایران نام گرفته ، باقیماندند
واژه آریا در زبانهای اوستایی، فارسی باستان و سانسكریت
بهترتیب به گونه های ایریه ،اریه،آریه،به كاررفته
است.
اریه در نام اریامنهپدر نیای داریوش بزرگدیده می شود و ایریه در واژه اوستایی ایرینهبه معنیایرانی و آریایی و در نامهای ایرینه وئجه،ایران ویچ و ایریو خشوثهكوهی كه آرش،تیر انداز نامیایران در زمان منوچهر پیشدادی از
بالای آن ، تیری به سوی خاور انداخت وایر یاوه یاری كننده آریاآورده شده
است.
كلمه آریا بهمعنی نجیب ، اصیل ، شجاع و آزاده در
نوشتارها به كاررفته به صورتی كهداریوش بزرگ هخامنشی در نبشته های
نقش رستم و شوش ، از خود چنین یاد كردهاست :
من داریوشم ، شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه سرزمین های همه نژاد، شاه در این
بوم ( زمین ) بزرگ پهناور ، پسر ویشتاسپ هخامنشی ، پارسی ،پسر
پارسی ، آریا , آریایی ، آریا چهر ، آریایی نژاد.
خشایارشاه ، پسر و جانشین او نیز در نوشته تخت جمشید ، از خود چنین یاد می
كند:
من خشایار شا هستم ، شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه سرزمینهای پرنژاد ، شاه
در این بوم بزرگ پهناور ، پسر داریوش ....
آریاییهایی كه در هند مستقر شدند ، قلمرو
خود را ارت ورت نام گذاشتند كه به صورتآریا ورته نیز گفته شده است . آریائی
هایی كه به ایران آمدند ، بر اساساوستا در سرزمینی به نام ائیریانم وئجو ( اوستایی
) یا ایرانویج ( eranvej) پهلوی زندگی می كرده اند . این كلمه از دو
كلمه ایران وویج(airyanam unejo) تشكیل شده است ویج را بعضی به معنی
تخمه و نژاددانسته اند . بدین ترتیب ایرانویج به
معنای نژاد ایرانی است و چون بهمكانی منسوب شود به معنای محل زندگی ایرانیان خواهد
بود.
ایران ویج دراوستا برترین سرزمین سپند است و در
آنجاست كه جم بهشت آسودگی و ناز و نوشخویش را پی افكند . در ایرانویچ است كه زرتشت
، شست وخشور بزرگ دیده بهدیدار جهان می گشاید و آیین خود را بنیاد می نهد.
اریه،ایریهرفته رفته به صورت ایر دگرگون شده و
با پسوند نسبت پهلوی ikو یا
ic به شكل نام ( اریك ) در ارمنی و ایرج در پهلوی و فارسی در آمده است.
ایرانیاندر نبشته های پهلوی ساسانی ، خود را
بدین نام و میهن خویش را ( ایران ) كهدر پهلوی اشكانی آریان،در ارمنی
eran ) یا ( ایرانشثر eransathr ) ودر فارسی ایرانشهر می نامیدند.
در اوستا آریانه هم به معنای قوم ایرانیو هم
محل سكونت آنان بوده است و لغت آریان نیز به صورت جمع آن بكار بردهاند . در كتاب (
پیامبران و شاهان ) حمزه اصفهانی ، دانشمند سده 4 ه. قیكبار
از كشور آریان یاد كرده و یكبار آریان را از هفت تیره بزرگ روی زمینبه شمار آورده است.
بنابر بر روایتهای كهن ، ایران از ایرج آمدهاست .
ایرج و دو برادرش تور و سلم از فرزندان پادشاهی به نام فریدون هستند
. این سه برادر به ترتیب در اوستا به صورت ائیریه ( Airya) توئیری
( Tuirya) و سی ریمه ( sairima) آمده است . سلم
نیای همسایگان غربی ایران ،تور نیای همسایگان شرقی ایران و ایرج
نیای ایرانیان شناخته شده اند . فریدون سرزمین اصلی
خود را كه خونیرس نام داشته و در میانه جهن جای داشتهبه ایرج داده است و بدین
ترتیب خونیرس همان ایران می باشد . صورت كامل اینواژه
اوستایی خونیرس یامی است كه به معنای سرزمین آفتاب تابان است . ازروزگار ایرج كه به دست تور كشته شد ، میان ایرانیان و تورانیان جنگ درگرفت و در نتیجه لفظ تورانی بجای انیرانی ( غیر ایرانی ) معنا یافت.
ازدوره هخامنشیان لغات چندی كه در
بردارنده نام ایران است بر جای مانده است،
چنانكه نام پدر بزرگ داریوش ، آریامنه بوده و در كتیبه بیستون كلمه آریانا خشاثرامaryana khsharthramبه معنای سرزمین
آریایی ها بكار رفته وكلمه ائیریوشینهairyo
shayana به معنای منزلگاه ایرانیان در فارسیباستان
استفاده می شده است.
در همان حال یونانیان ، ایران را پرسیس ( persis ) نامیده
بودند كه از نام فارس ریشه گرفته بود كه مسكن پارسان است . پارسیان
در روزگار هخامنشیان حاكمان ایران بودند و به این دلیل یونانیانتمام سرزمین انان
را بدین نام می خواندند . بعدها كلمه پرسیس در دیگرزباهای اروپایی نیز وارد شد و
در زبان انگلیسی به صورت پرشیاPersiaودر زبان فرانسوی
پرس ( pers) بكار رفت.
ابو شكوربلخی ، در ستایش شاه سامانی ، می گوید:
خداوند ما نوح فرخ نژاد كه بر شهر ایران بگسترد داد
فردوسی نیز پس از او ، می سراید:
همه شهر ایران و توران و چین به شاهی بر او خواندند آفرین
همه شهر ایران بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند
منابع:
افشار سیستانی ، ایرج ، پژوهش در نام شهرهای ایران ، روزنه ، 1378
خیر اندیش رسول ، شایان سیاوش ، ریشه یابی نام و پرچم كشورها ، انتشارات
كویر ، چاپ چهارم 1375
ناگفتههایی از زبان فارسی
ü آیا میدانستید برخیها واژههای زیر را که همگی فرانسوی هستند فارسی میدانند؟
آسانسور، آلیاژ، آمپول، املت، باسن، بتون، بلیت، بیسکویت، پاکت، پالتو، پریز، پلاک، پماد، پوتین، پودر، پوره، پونز، پیک نیک، تابلو، تراس، تراخم، نمبر، تیراژ، تور، تیپ، خاویار، دکتر، دلیجان، دوجین، دوش، دبپلم، دیکته، رژ، رژیم، رفوزه، رگل، رله، روبان، زیگزاگ، ژن، ساردین، سالاد، سانسور، سرامیک، سرنگ، سرویس، سری، سزارین، سوس، سلول، سمینار، سودا، سوسیس، سیلو، سن، سنا، سندیکا، سیفون، سیمان، شانس، شوسه، شوفاژ، شیک، شیمی، صابون، فامیل، فر، فلاسک، فلش، فیله، فیبر، فیش، فیلسوف، فیوز، کائوچو، کابل، کادر، کادو، کارت، کارتن، کافه، کامیون، کاموا، کپسول، کت، کتلت، کراوات، کرست، کلاس، کلوب، کلیشه، کمپ، کمپرس، کمپوت، کمد، کمیته، کنتور، کنسرو، کنسول، کنکور، کنگره، کودتا، کوپن، کوپه، کوسن، گاراژ، گارد، گاز، گارسون، گریس، گیشه، گیومه، لاستیک، لامپ، لیسانس، لیست، لیموناد، مات، مارش، ماساژ، ماسک، مبل، مغازه، موکت، مامان، ماتیک، ماشین، مانتو، مایو، مبل، متر، مدال، مرسی، موزائیک، موزه، مین، مینیاتور، نفت، نمره، واریس، وازلین، وافور، واگن، ویترین، ویرگول، هاشور، هال، هالتر، هورا و بسیاری از واژههای دیگر.
ü آیا میدانستید که بسیاری از واژههای عربی در زبان فارسی در واقع عربی نیستند و اعراب آنها را به معنایی که خود میدانند در نمییابند؟ این واژهها را ساختگی (جعلی) مینامند و بیشترشان ساختة ترکان عثمانی است. از آن زمرهاند:
ابتدایی (عرب میگوید: بدائی)، انقلاب (عرب میگوید: ثوره)، تجاوز (اعتداء)، تولید (انتاج)، تمدن (مدنیه)، جامعه (مجتمع)، جمعیت (سکان)، خجالت (حیا)، دخالت (مداخله)، مثبت (وضعی)، مسری (ساری)، مصرف (استهلاک)، مذاکره (مفاوضه)، ملت (شَعَب)، ملی (قومی)، ملیت (الجنسیه) و بسیاری از واژههای دیگر.
ü بسیاری از واژههای عربی در زبان فارسی را نیز اعراب در زبان خود به معنی دیگری میفهمند، از آن زمرهاند:
رقیب (عرب میفهمد: نگهبان)، شمایل (عرب میفهمد: طبعها)، غرور (فریفتن)، لحیم (پرگوشت)، نفر (مردم)، وجه (چهره) و بسیاری از واژههای دیگر.
ü آیا میدانستید که ما بسیاری از واژههای فارسیمان را به عربی و یا به فرنگی واگویی (تلفظ) میکنیم؟ این واژههای فارسی را یا اعراب از ما گرفته و عربی (معرب) کردهاند و دوباره به ما پس دادهاند و یا از زبانهای فرنگی، که این واژها را به طریقی از خود ما گرفتهاند، دوباره به ما دادهاند و از آن زمرهاند:
از عربی:
فارسی (که پارسی بوده است)، خندق (که کندک بوده است)، دهقان (دهگان)، سُماق (سماک)، صندل (چندل)، فیل (پیل)، شطرنج (شتررنگ)، غربال (گربال)، یاقوت (یاکند)، طاس (تاس)، طراز (تراز)، نارنجی (نارنگی)، سفید (سپید)، قلعه (کلات)، خنجر (خون گر)، صلیب (چلیپا) و بسیاری از واژههای دیگر.
از روسی:
استکان: این واژه در اصل همان «دوستگانی» فارسی است که در فارسی قدیم به معنای جام شراب بزرگ و یا نوشیدن شراب از یك جام به افتخار دوست بوده است که از سدة ١۶ میلادی از راه زبان تركی وارد زبان روسی شده و به شكل استكان درآمده است و اکنون در واژهنامههای فارسی آن را وامواژهای روسی میدانند.
سارافون: این واژه در اصل «سراپا» ی فارسی بوده است كه از راه زبان تركی وارد زبان روسی شده و واگویی آن عوض شده است. اکنون سارافون به نوعی جامة ملی زنانة روسی گفته میشود كه بلند و بدون آستین است.
پیژامه: همان « پایجامه» فارسی است که اکنون در زبانهای انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و روسی pyjama نوشته شده و به کار میرود و آنها مدعی وام دادن آن به ما هستند.
واژههای فراوانی در زبانهای عربی، ترکی، روسی، انگلیسی، فرانسوی و آلمانی نیز فارسی است و بسیاری از فارسی زبانان آن را نمیدانند. از آن جملهاند:
کیوسک که از کوشک فارسی به معنی ساختمان بلند گرفته شده است و در تقریباً همة زبانهای اروپایی هست.
شغال که در روسی shakal، در فرانسوی chakal، در انگلیسی jackal و در آلمانیSchakal نوشته میشود.
کاروان که در روسی karavan، در فرانسوی caravane، در انگلیسی caravan و در آلمانی Karawane نوشته میشود.
کاروانسرا که در روسی karvansarai، در فرانسوی caravanserail، در انگلیسی caravanserai و در آلمانیkarawanserei نوشته میشود.
پردیس به معنی بهشت که در فرانسوی paradis، در انگلیسی paradise و در آلمانی Paradies نوشته میشود.
مشک که در فرانسوی musc، در انگلیسی musk و در آلمانی Moschus نوشته میشود.
شربت که در فرانسوی sorbet، در انگلیسی sherbet و در آلمانی Sorbet نوشته میشود.
بخشش که در انگلیسی baksheesh و در آلمانی Bakschisch نوشته میشود و در این زبانها معنی رشوه هم میدهد.
لشکر که در فرانسوی و انگلیسی lascar نوشته میشود و در این زبانها به معنی ملوان هندی نیز هست.
خاکی به معنی رنگ خاکی که در زبانهای انگلیسی و آلمانی khaki نوشته میشود.
کیمیا به معنی علم شیمی که در فرانسوی، در انگلیسی و در آلمانی نوشته میشود.
ستاره که در فرانسوی astre در انگلیسی star و در آلمانی Stern نوشته میشود. Esther نیز که نام زن در این کشورهاست به همان معنی ستاره است.
برخی دیگر از نامهای زنان در این کشورها نیز فارسی است، مانند:
Roxane که از واژة فارسی رخشان به معنی درخشنده است و در فارسی نیز به همین معنی برای نام زنان روشنک وجود دارد.
Jasmine که از واژة فارسی یاسمن و نام گلی است.
Lila که از واژة فارسی لِیلاک به معنی یاس بنفش رنگ است.
Ava که از واژة فارسی آوا به معنی صدا یا آب است. مانند آوا گاردنر.
واژههای فارسی موجود در زبانهای عربی، ترکی و روسی را به دلیل فراوانی جداگانه خواهیم آورد.
ü آیا میدانستید که این عادت امروز ایرانیان که در جملات نهیکنندة خود «ن» نفی را به جای «م» نهی به کار میبرند از دیدگاه دستور زبان فارسی نادرست است؟
امروز ایرانیان هنگامی که میخواهند کسی را از کاری نهی کنند، به جای آن که مثلا بگویند: مکن! یا مگو! (یعنی به جای کاربرد م نهی) به نادرستی میگویند: نکن! یا نگو! (یعنی ن نفی را به جای م نهی به کار میبرند).
در فارسی، درست آن است که برای نهی کردن از چیزی، از م نهی استفاده شود، یعنی مثلاً باید گفت: مترس!، میازار!، مده!، مبادا! (نه نترس!، نیازار!، نده!، نبادا!) و تنها برای نفی کردن (یعنی منفی کردن فعلی) ن نفی به کار رود، مانند: من گفتة او را باور نمیکنم، چند روزی است که رامین را ندیدهام. او در این باره چیزی نگفت.
ü آیا میدانستید که اصل و نسب برخی از واژهها و عبارات مصطلح در زبان فارسی در واژهها عبارتی از یک زبان بیگانه قرار دارد و شکل دگرگون شدة آن وارد زبان عامة ما شده است؟ به نمونههای زیر توجه کنید:
هشلهف: مردم برای بیان این نظر که واگفت (تلفظ) برخی از واژهها یا عبارات از یک زبان بیگانه تا چه اندازه میتواند نازیبا و نچسب باشد، جملة انگلیسی I shall have (به معنی من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خواندهاند تا بگویند ببینید واگویی این عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون دیگر این واژة مسخره آمیز را برای هر واژة عبارت نچسب و نامفهوم دیگر نیز (چه فارسی و چه بیگانه) به کار میبرند.
چُسان فُسان: از واژة روسی Cossani Fossani به معنی آرایش شده و شیک پوشیده گرفته شده است.
زِ پرتی: واژة روسی Zeperti به معنی زتدانی است و استفاده از آن یادگار زمان قزاقهای روسی در ایران است در آن دوران هرگاه سربازی به زندان میافتاد دیگران میگفتند یارو زپرتی شد و این واژه کم کم این معنی را به خود گرفت که کار و بار کسی خراب شده و اوضاعش دیگر به هم ریخته است.
شِر و وِر: از واژة فرانسوی Charivari به معنی همهمه، هیاهو و سرو صدا گرفته شده است.
فاستونی: پارچه ای است که نخستین بار در شهر باستون Boston در امریکا بافته شده است و بوستونی میگفتهاند.
اسکناس: از واژة روسی Assignatsia که خود از واژة فرانسوی Assignat به معنی برگة دارای ضمانت گرفته شده است.
فکسنی: از واژة روسی Fkussni به معنی بامزه گرفته شده است و به کنایه و واژگونه به معنی بیخود و مزخرف به کار برده شده است.
لگوری (دگوری هم میگویند): یادگار سربازخانههای ایران در دوران تصدی سوئدیها است که به زبان آلمانی به فاحشة کمبها یا فاحشة نظامی میگفتند: Lagerhure.
نخاله: یادگار سربازخانههای قزاقهای روسی در ایران است که به زبان روسی به آدم بی ادب و گستاخ میگفتند Nakhal و مردم از آن برای اشاره به چیز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کردهاند.زبانهای دنیا را 6 هزار دانسته اند. بعضی از این زبانها بسیار به هم شبیه هستند .بنابراین همه زبانها را می توان در 20 گروه عمده جای داد. یکی از مهمترین گروههای زبانی هندو ایرانی است که تمامی زبانهای شبه قاره هند – ایران و اروپایی را دربرمی گیرد.
در روزگار ابن بطوطه وی در تمام مناطق غیر عربی که سفر نموده با زبان فارسی مشکل گفتاری خود را حل می کرده است. حتی در چین و بلغارستان و ترکستان کلماتی از فارسی وجود دارد و از این نظر با زبان یونانی قابل مقایسه است.
زبان فارسی از قدیم ترین زبانها و از گروه زبانهای هندو ایرانی ( آرین ) است که زبانی پیوندی است این گروه زبانی مجموعه ای از چندین زبان را شامل می شود که بزرگترین جمعیت جهان به این گروه سخن می گویند و صدها واژه مشترک میان فارسی و آنها وجود دارد.
ریشه بسیاری از کلمات اساسی زبانهای اروپایی مانند: است - پدر- برادر – خواهر- مردن ، ایست و ..... یکی است .
از زبان فارسی امروزه دهها کلمات بین المللی مانند : بازار-کاروان – کیمیا- شیمی- الکل – دیتا – بانک – درویش - آبکری – بلبل – شال – شکر – جوان – یاسمین – اسفناج- شاه – زیراکس – زنا – لیمون - تایگر – کلید- کماندان – ارد (امر، فرمان) استار – سیروس- داریوش- جاسمین ، گاو ( گو= کو) – ناو- ناوی- توفان – مادر- پدر- خوب – بد- گاد- نام – کام گام – لنگ لگ –لب- ابرو – تو – من - – بدن- دختر( داتر) - و... به بیشتر زبانهای مهم دنیا راه پیدا کرده است .
البته زبان فارسی همانطور که واژگانی از زبانهای همسایه اش وام گرفته واژگان زیادی نیز به آنها واگذار کرده است ، تاثیر شگرف زبان فارسی بر زبانهای شبه قاره هند نیاز به توضیح ندارد.
زبان فارسی زبان بین المللی عرفان است. چه بسیار عارفانی که از ترک و عرب و هندی کتابهای عرفانی خود را به فارسی نوشته اند. مكتب تصوف هندوایرانی که از طریق ایران به آسیای غربی و حتی شمال آفریقا نشر یافت ، بیشتر كتب و متون خود را به نثر یا شعر فارسی نوشته است و زبان تصوف در شبه قارهی هند و حتی در میان ترکان همواره فارسی بوده است.
در زبان های اروپایی و از جمله در انگلیسی امروز نیز کلماتی با ریشه فارسی وجود دارد و صدها کلمه مشترک میان فارسی و زبانهای اروپایی وجود دارد مانند : بهتر(بتر)- خوب(گود)- بد- برادر- داتر( دختر) مادر- پدر( فادر، پیر،پیتر)کاروان_ کاروانسرا_ بازار- روز و....
:bad,best,paradise,star,navy,data,burka,cash,cake
bank ,bak,check,roxan,sugar,cow,divan,mummy,penta,me
,father,mother,tab, orange, magic ,rose ......
و اینها را میتوان تا بیش از 700 کلمه ادامه داد و دلیل این اتفاق زبان باستانی سنسکریت هست که زبان مادری تمام زبانهای نوین هندو اروپایی می باشد.
در کتب مقدس واژگانی از فارسی وجود دارد مانند : پردیس( فردوس) در انجیل ، تورات و قرآن .
بسیاری از نامهای جغرافیایی و نام مکانها در خاورمیانه و شمال آفریقا از زبان فارسی است مانند :
بغداد- الانبار- عمان ( هومان) – رستاق – جیهان - بصره ( پس راه) – رافدین – هندو کش – حیدر آباد – شبرقان ( شاپورگان) - تنگه و ....
روند اثرگذاری زبان فارسی و عدۀ سخن سرایان فارسی دردوران سلجوقیها وعهد عثمانی درکشور ترکیه مبسوط است. در خصوص اثرگذاری زبان فارسی می توان به شاه طهماسب صفوی اشاره کرد که به زبان فارسی و به تخلص خطایی شعر می سرود و مجموعه می نگاشت. همچنان از عثمانی ها سلطان سلیم و سلطان سلیمان به فارسی شعر سروده اند.





پدر از ریشه اوستایی pā به معنای نگهبانی کردن و پاییدن (وظیفه پدر در خانواده از دوران باستان نگهداری از خانواده بوده است) و به صورت pit و pitar به فارسی میانه (پهلوی) و به صورت پدر به فارسی نو رسیده است
مادر از ریشه اوستایی mā به معنای اندازه گرفتن و سنجش آمده + tar اسم فاعل ساز ( این tar در کلمه پدر به قیاس با مادر افزوده شده است) وا|ه مامان هم از همین ریشه آمده است.
معادل های معنایی ÷در و مادر در زبان های مختلف هند و اروپایی از همین ریشه ها هستند .
برای نمونه:
انگلیسی:mother , father
آلمانی: vater, mutter
----------------------------------------------
رها خانومی حالا کاملتر شد